▪ والله من دستهائی رو می بینم که...
صبح، وقتی که عازم پژوهشکده شدم، سر راه تصمیم گرفتم تا از روزنامه فروشی، جراید مورد نیازم رو تهیه کنم و البته زمانیکه به پیشخون دکه روزنامه فروشی دقت کردم و عکس ابوی رو در یکی دوتا از روزنامه ها دیدم، تصمیمم بر این شد تا غالب روزنامه های قابل استفاده رو برای استفاده در آرشیو، تهیه کنم. یه مطلب با مزه هم توی روزنامه فروشی دیدم که باز جای کمی لبخند و شاید قهقهه از ته دل داشته باشه این بود که تقویم های تبلیغاتی آسید علی میرهادی که از دوستان ماست و در انتخابات اخیر هم از تهران کاندیدا بود رو روزنامه فروشی داشت به قیمت ۲۰۰ تومن می فروخت و من باید یادم باشه این رو به سید بگم تا این لبخند و خنده رو به ایشون هم منتقل کنم.
بعد از اومدن بچه های زنجان برای دیدن ابوی و صحبتهای ایشون که در پست قبلی هم اونها رو آوردم، از دفتر به سمت منزل حرکت کردیم و من برای اولین بار شاهد ناراحتی عجیبی در پدرم بودم تا حدی که حس کردم توی ماشین، ایشون انقدر دارن خودش رو می خورن و ناراحتن که الآنه از شدت ناراحتی خدای نکرده یه چیزیشون بشه، علت رو جویا شدم و گفتم که حاج آقا، خیلی به خودتون فشار وارد نکنین، قضیه تلخیه ولی چیکار می شه کرد؟ و پدرم گفتن: چیکار می شه کرد؟ آخه چه اتفاقی در این کشور داره می افته! چه خبر شده! والله بالله من دستهائی رو دارم می بینم که می خوان این کشور رو به نابودی بکشن! محسن ! این همون دستهائیه که قبل از انقلاب هم مارو مسخره می کرد در مبارزمون و می گفت: مبارزه در دوره غیبت محکوم به شکسته! ولی امروز وارد بدنه شده و می خواد بگه: حکومت شیعی در دوره غیبت می شه این! میشه تجاوز به ناموس مردم! می شه گرونی! می شه فساد! و حکومت سنی در دوره غیبت هم که وهابیته .... بنابراین حکومت اسلامی در دوره غیبت یعنی این........ و از شدت ناراحتی دو سه بار روی پاشون زدن و هی با خودشون زمزمه کردن....

