▪ مادر بزرگ مهربان و داستان های امروز
مادربزرگم پدر رو دید و چه دیدنی." باشان دُلانیم ". این عبارتی بود که مادر بزرگ پیر وقتی پدر رو دید و در حالیکه گریه می کرد تکرارش می کرد. " دور سرت بگردم."
مادر بزرگ هام هر دوشون مهربونن ولی مادر حاج آقا، یک آدم خاصی است در محبت کردن. من یاد ندارم یک وقتی ما رو دیده باشه و گریه نکرده باشه. بنده خدا خیلی هم شکسته شده و داغون و با این وجود محبتش رو دریغ نمی کنه.
جالب ترش اینجاست که او هنوز هم نمی دونه پدر قلبش رو عمل کرده و ما با چه فیلمی جلوش رو گرفتیم تا پدر رو بغل نکنه و با این حرف عَموم که گفته بود مریض شده و کسالت داشته و امثال اینها، این وضع حالیش بود و اگر داستان قلب رو می فهمید که دیگه هیچی..
امروز حضرت آقای برقعی هم ناهار رو مهمان ما بودن و بعد از مدتها تونستیم راضیشون کنیم سری به منزل ما بزنن.
از امشب آروم آروم کارها به روال طبیعی خودش برگشت و مقداری از کارهای گذشته رو انجام دادم. ویراستاری قسمتی از سئوالات ارسال شده و خوندن بخشی از سئوالات رسیده برای پدر. البته این کار باید با آرامش و بصورت محدود انجام بشه و روزی دو-سه تا سئوال بیشتر رو فعلاً نمی شه طرح کرد تا شرایط به شکل عادی در بیاد.

