▪ ماشاء الله به این حافظه
گاهی اوقات، از حافظه بعضی ها، آدم شوکه می شه و می گه ماشاء الله به این ذهن و حافظه؛ آقای کروبی از اون آدمهاست. واقعاً با این همه مشغله و گرفتاری، عجیبه این ذهن ایشون و گهگاهی یک چیزهائی رو، رو می کنه که آدم تعجب می کنه. خود من چون شاهد یکی از اونها بودم بهش اشاره می کنم تا بگم چرا امشب راجع به این مطلب نوشتم.
در جریان انتخابات سال 84 که همراه آقای کروبی به سفر زنجان رفتم، توی یکی از دیدارها که در سالن آمفی تئاتری و در دیدار با نخبگان شهر انجام شد، بعد از سخنرانی شیخ، یک جانباز ارتشی که یک پاش هم قطع بود به سمت ایشون اومد و گفت: آقای کروبی من رو یادتونه؟ البته می دونم که یادتون نیست من رو چون خیلی وقت از اون موقع می گذره... شیخ کمی به چهره او نگاه کرد و بعد از چند ثانیه گفت: یادته که سال 64 بواسطه پات که توی عملیات از دست داده بودیش، توی بیمارستان...(اسم بیمارستان رو هم برد ولی من یادم نیست) بستری بودی. توی اون تخت گوشه ای و اومدم و کمی از اوضاع بیمارستان هم گله کردی؟...این جانباز بنده خدا، فقط به شیخ نگاه کرد و هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد و گفت: شنیده بودم همه چیز توی یادت می مونه ولی واقعاً تا این حدش رو باورم نمی شد....
بر طبق روال چون بنا داشتم از داستانهای دوران بیمارستان بنویسم و چون مطلبی شبیه این داستان اونجا هم پیش اومده بود، گفتم هر دو اینها رو در یک پست بنویسم.
آقا مصطفی می گفت(آخه من اون روز توی بیمارستان نبودم): روزی که آقای خاتمی برای دیدن پدر اومده بودن، در لحظه خروج یکی از پرستاران رو می کنه به ایشون و می گه: آقای خاتمی من رو یادتونه، ما از آشنایانتون در یزد هستیم. سید نگاهی به او می کنه و می گه: الهام خانوم شمائی؟ پرستار که جا خورده بوده می گه: آقای خاتمی اونجوری که مادرم می گفت شما فقط من رو تو دو سالگی دیده بودی و سید با لبخند می گه: آره خوب، خیلی بزرگ شدی.

