▪ روضه دفتر آیت الله منتظری، حرف خودمانی حاج احمد آقا و لحظاتی آمادگی برای یک خداحافظی طولانی
ظهر که سری به حاج آقای برقعی زدم متوجه روضه دفتر آیت الله منتظری شدم و برنامه ریزی کردم تا در اون شرکت کنم. دیشب هم حسین کاظمی از دوستان خوب دوره کارشناسی در دانشگاه آزاد رو دیدم که اون بنده خدا هم از فوت برادر کوچکترش که مشغول گذروندن دوران خدمت بود، خبر داد که برام خیلی ناراحت کننده بود و گفت که امشب بعد از نماز مغرب، مجلس ختمشه و برنامه ریزی کرده بودم تا در اون هم شرکت کنم که با کمال تاسف نرسیدم. برادرش هنوز بیست و دو – سه سالش بود و سنی نداشت و ظاهراً بدلیلی ناشناخته فوت شده.
خلاصه عصر امروز بعد از یه چرت نیم ساعته، عازم دفتر آیت الله منتظری شدم و در حالی وارد شدم که حضرت آقای برقعی روی منبر(البته صندلی بود نه منبر) مشغول خوندن روایتی در باب زندگی امام باقر(ع) بود. ده دقیقه ای از حضورم نگذشته بود که منبر تمام شد و مداح، شروع به خوندن کرد و بعدش دیگه زمانی تا نماز نمونده بود و نتیجتاً نماز رو همونجا موندم. چند نفر از دوستان رو هم اونجا دیدم. از جمله حضرت آقای کوشا پدر عباس آقا دوست خوبم و همینطور حضرت آقای فاضل میبدی. هر کدوم از بزرگواران که من رو می دید بلافاصله حال پدر رو جویا می شد و من هم ضمن تشکر از محبت اونها، می گفتم که حالشون خدا رو شکر هر روز بهتر از روز قَبله.
نماز رو در کنار حاج احمد آقای منتظری و به جماعت خوندیم. بین دو نماز متوجه شدم که حضرت آقای الله بداشتی پدر آقا سعید هم در ردیف اول نشسته. از حاج احمد آقا سئوال کردم که: ایشون ابو سعید هستن دیگه و اون بزرگوار هم با لبخند یک مطلبی رو به من گفت و به سعید هم اون رو گفتم که بماند......
موبایلم زنگ خورد و وقتی نگاه کردم دیدم از تلفن همگانی است. وقتی برداشتم دیدم فردی از پشت خط به من می گه که: آقای بیات، اگر منزل هستید برای چند دقیقه دیگه مزاحمتون می شم. توی این اوضاع و احوال فقط تنها چیزی که به ذهنم رسید بعد از این تلفن، این بود که باید لباس گرم بردارم و برم دم در و شاید برای چند روزی برنگردم. ولی یک دوست بود و کمی با هم صحبت کردیم و خیلی زودتر از اون چیزی که احتمالش می رفت، برگشتم خونه.

