▪ اظهارنظرهای جالب و ذکر خاطره ای شنیدنی
در مدت بستری بودن پدر، قبل و بعد از اون، در ارتباط با مطالبی که من می نوشتم و گهگاهی بدون ارتباط به اونها، برخی دوستان می آمدن و هنوز هم میان و نظراتی رو می دن که عموماً بنای من بر پاسخگوئی به اونها نبوده و نیست و فکر می کنم این اتاقک مجازی، شاید محل خوبی برای دیالوگ های کوتاهی که عموماً منجر به سوء تفاهم می شه نیست و به این جهت با اینکه همه پیامها رو بجز اونهائی که هتک حرمت مشخص و روشنی داخلشون بوده، تایید کردم و بجزدر موارد معدودی به اونها جواب ندادم. ولی اخیراً و بواسطه اظهارنظر های خاصی که شده و با توجه به اینکه خاطرات جالبی در ارتباط با برخی از اونها به ذهنم می رسه، ناچارم با توجه به یکی از اون خاطرات که در همین ایام بیمارستان اتفاق افتاد اشاره کنم که شنیدنش خالی از لطف نیست.
دو-سه روز قبل از ترخیص ابوی و در جریان دیدارهائی که با ایشون می شد، روزی میزبان دو جوان بودیم که اونجوری که می گفتن هر دو از دانشجویان یکی از دانشگاههای معتبر کشور بودن و از تیپ و قیافشون هم پیدا بود که جزو بچه های متدین هستن و ابتدا که وارد شدن من احساس کردم از طلابی هستن که هنوز لباس نمی پوشن. جالب هم اینکه لحظه ورودشون یکی از بچه های همراه پدر از ورود اونها جلوگیری کرد و بعد که پدر متوجه این موضوع شد، به ایشون گفت که مانع نشن و وقتی من بعداً موضوع رو جویا شدم، دوستمون گفت که حس کردم از دوستان لباس شخصی و ... هستن و بنای آسیب زدن دارن که البته اینطور نبود.
اون دو دوستمون با پدر برای دقایقی هم صحبت شدن و شروع به طرح سئوالات اعتقادی و فقهی کردن و حتی در مورد یک ذکری هم سئوال کردن و پدر هم توصیه ای رو به اونها کرد و اونها هم یادداشت کردن.بعد یکیشون یک سئوالی راجع به ولایت فقیه کرد و البته من ازشون خواستم به خاطر شرایط جسمانی پدر، سئوالاتی رو که جواب مفصل داره، نپرسن ولی پدر برای دقایقی توضیح کوتاهی دادن.
لحظه ای که داشتن از پدر خداحافظی می کردن، یکی از اونها از دوستش خواهش کرد تا دقایقی رو با پدر تنها باشه و اون یکی بیرون رفت و دیگری در حالیکه صندلیش رو نزدیک به تخت پدر گذاشت و اونجا نشست، شروع کرد به صحبت اما با لحنی متفاوت و به پدر گفت: چرا ذهن ماها رو نسبت به شماها خراب کردن؟ چرا به ما گفتن شما بی اعتقادید و از غرب خط می گیرید؟ پدر لبخندی زد و گفت: چرا دارید این حرفها رو به من می زنید؟ اون جوون ادامه داد: من اصلاً اینجا اومدم تا سئوالاتم در مورد شما پاسخ داده بشه و این دوست من هم در شرایط مشابهی مثل من به سر می بره. جوون بنده خدا در حالی که بغض کرده بود گفت: حلال کنید حاج آقا. به خدا ما بی تقصیریم. ذهنمون رو خراب کردن....

