▪ خاطره ای شیرین از آقای خاتمی عزیز
دیشب به تهران سری زدیم و امروز بعد از ظهر هم برگشتیم تا هم پدر رو ببینیم و هم سری به بیمارستان بزنیم برای ویزیت های بعد از عمل ایشون که با تماس تلفنی و شرح حال ایشون برای آقای دکتر، رفتن به بیمارستان منتفی شد.
ظهر هم وقتی که می خواستیم به سمت قم حرکت کنیم، تعمداً ساعت 2 رو برای خروج از شهر انتخاب کردیم و البته که زمان مناسبی بود و ترافیک بی ربط تهران رو خدا رو شکر ندیدیم و این واقعاً خوشحال کننده بود.
در جریان دیدارها و عیادت هایی که از پدر در بیمارستان های قم و تهران شد، داستان های شیرینی گاهی بوجود می آمد که بنا دارم از این بعد به بعضی از اونها اشاره کنم چراکه در اون روزها بواسطه استرس و شلوغی سرمون، یا خیلی هاش توی اون شلوغ پلوغی از ذهنم خارج می شد و یا فرصت نوشتنشون نبود ولی الآن که بحمدالله مشکل حل شده و فرصت بیشتری برای نوشتن هست، می شه به بعضی از اونها اشاره کرد.
در جریان عیادت آسید محمد خاتمی عزیز از پدر، آقا مهدی اخوی ارشد ما خاطره جالبی رو از آقای خاتمی یادآوری کرده بودن و البته من این رو قبلاً هم شنیده بودم ولی به این دلیل که یکی از طرفین این داستان خود آسید محمد بودن، شنیدن و یادآوریش برای ایشون می تونسته جالب باشه. در دوران مجلس(دهه شصت و اوایل هفتاد)، منزل ما در کوچه مقابل مجلس سابق در خیابان امام خمینی بود . در اون منطقه معمولاً یا نمایندگان مجلس زندگی می کردند و یا وزرا و مثلاً در یک ساختمان سه طبقه ای که ما طبقه اول اون بودیم، آقای بیانک نماینده مجلس و آقای مهندس آقائی سخنگوی کارگزاران در طبقات دوم و سوم بودن و یا در کوچه بغلی ما، آقایون دری و بشارتی زندگی می کردن. در انتهای کوچه یک منزل مونده به آخر آقای خاتمی زندگی می کرد که همسایه دیوار به دیوار ایشون، آقای سلیمی نماینده میانه بود. آقای سلیمی بچه زیاد داشت و حمید پسرش، هم سن و سال و دوست من و احمد و محمود، دوستای آقا هادی و آقا مهدی ما بودن که هر دو اونها شهید شدن که اون هم داستانی داره که دقیقاً بعد از اخراج شدنشون از بسیج مسجد منشور و اعزام از یک پایگاه دیگر به جبهه، محمود به شهادت رسید که حالا یک وقتی بهش اشاره می کنم. آقا مهدی می گه یک روز شهید محمود و ایشون، با یک ماشین لندرور و جلوی خونه آقای خاتمی، تصمیم می گیرن که ماشین رو پر گاز حرکت بدن و کمی رانندگیشون رو امتحان کنن و از این موضوع بی خبر که این ماشین دنده عقبش دقیقاً جای دنده یک ماشین های معمولی می خوره و بعد از اینکه به خیال خودشون گذاشتن توی دنده یک، با دنده عقب و با سرعت می زنن به در خونه آقای خاتمی و با یک سرو صدای فراوونی خلاصه با ماشین می رن توی حیاط منزل ایشون. آسید محمد هم که از قضا در حیاط بودن میان به سمت ماشین و در کمال خونسردی می گن: به به آقای سلیمی، دم در بده بفرمائید تو!!
