▪ کتابی با چاپ جدید، زندگی معمول و یادی از خاطرات کودکی
امروز صبح بعد از حضور در روضه دفتر، کتاب مناسک حج با ویراست جدید رو که به همت تعدادی از شاگردان و دوستان پدر به چاپ رسیده رو هم دیدم و چند جلد از اون رو هم گرفتم تا اگر دوستانی خواستن، بتونم در اختیارشون قرارش بدم.
به آرایشگاه(همون سلمونی خودمون) هم سری زدم و موهام رو کوتاه کردم و بعدش هم سری به کارواش زدم تا ماشین رو بشورم و البته طبق روال، باید برای امروز یا نهایتاً فردا منتظر بارون مفصلی باشم.

حدود ظهر بود که از دفتر آ سید حسن آقای خمینی تماس گرفتن و حال پدر رو جویا شدن و گفتم که مرخص شدن ولی هنوز قم نیامدن و اون بندگان خدا هم خواستن تا زمان دقیق استقرارشون در قم رو بهشون اعلام کنیم و من هم چشم گفتم. بعد آقای اشرفی اصفهانی فرزند شهید محراب تماس گرفتن و گفتن که تازه از سفر برگشتن و می خواستن برای دیدن پدر بیان و جالب اینکه وقتی خواستم بگم ممکنه منزل خواهرم برای چند روزی مستقر بشن و خواستم آدرس بدم، گفتم: نزدیک شماست منزلشون، اشرفی اصفهانیه.
ظهر ناهار رو منزل ابوی بودم و با مادرم ناهار خوردم و بعدش با هم به فیلم های ده-پونزده سال قبل سری زدیم و خاطرات گذشته رو مرور کردیم و من، چقدر به خودم در پونزده سالگی و به سادگی های بچه گانه ام خندیدم.

