تبليغاتX
من هم، یک آقا زاده هستم!!!


▪ خدایا شرمند ایم

گاهی اوقات فکر می کنم که اگر یک چشم به هم بزنیم و بریم پنجاه سال دیگه در حالیکه نسلی از ماقبل ما، دیگه دار فانی رو وداع گفتن و به دیار باقی شتافتند و ماها اگه زنده باشیم، مشغول نوشتن وصیت نامه و خریدن قبر و اینها هستیم، اگر در برابر سئوال جوان و نوجوانی قرار گرفتیم که آقاجون، پنجاه سال قبل شنیدیم که در دادگاهی که برگزار شده بود، چند نفر آدم رو آوردن و از اونها در برابر رسانه عمومی اقرار گرفتن و جالب اینکه اونها از ارکان همین نظام تا چند سال قبل ترش بودن و تاریخ هم نشون می ده که ایران در دوره زمامداری اونها در بهترین شرایط بین المللی و داخلی نسبت به دوره های مشابهش بوده، چه جوابی دارم بدم.

و گاهی فکر می کنم که اگه یه چشم به هم بزنیم و بریم صد سال دیگه و وقتی داریم از اون بالا، به بچه هامون نگاه می کنیم که دارن کارهای پنجاه سال قبل خود ماها رو انجام می دن، در برابر خدای عالم چجوری سرمون رو می اندازیم پائین و میگیم: پروردگارا، شرمنده ایم از اینکه در دوره زندگی ماها با آبروی مومنی که در نگاه تو از کعبه هم بالاتر بود، اینجوری کردن.

خدایا شرمنده ایم.

 


▪ التماس دعا

شاید یکی از عباراتی که در زندگی ماها به کلامی تکراری و ورد زبون تبدیل شده، عبارت التماس دعاست و ماها بدون اینکه به این موضوع فکر کنیم که این کلمه چقدر می تونه بار رو با خودش منتقل کنه، در همه صحبت ها و جملاتمون، ازش استفاده می کنیم.

این موضوع البته اهمیت داره که بعضی وقتها و بعضی از منتقل کنندگان این عبارات، واقعاً نیازمند دعا هستند و از این عبارت و بکار بردن اون مقصودی رو دنبال می کنند و در واقع گرفتاری براشون پیش اومده و به دعای همنوعانشون احتیاج دارن؛ بعضی دیگه هم هستند که دوست دارن آدمها براشون دعا کنند و این عبارتی که بکار می برن، نه به این جهته که نیازمند باشن بلکه برای اینه که خودشون رو محتاج به دعای همیشگی دیگران می دونن و البته بخش سومی وجود دارن که از باب ریای مخلصانه، از این عبارت در کنار خیلی از عبارات دیگه استفاده می کنن بلکه در جائی بکار آید.

خود دعا و البته استجابت اون، وقت و زمانهای مخصوصی رو داره، مثلاً زمان نماز صبح و یا نیمه های شب و زمان نماز شب و یا بین نماز مغرب و عشا خیلی خوبه برای استجابت دعا، منتهی این اوقاتی که عرض کردم همیشگی هستند و دسترسی به اونها تقریباً همیشگیه ولی بعضی وقتها هستند که خاصند و هر از چندگاهی تکرار می شن و در بین اینها ممکنه بعضیشون، فقط یکبار تکرار بشن و یقیناً استجابت دعا در اونها هم، شرایط خاص تری رو داره و اونهم وقتیه که ممکنه در زندگی آدم فقط یکبار تکرار بشه و البته شاید هم نشه، این که می گم شاید تکرار نشه به این خاطره که شاید واقعاً آدم ظرفیت درک اون لحظه خاص رو نداشته باشه.

غرض از این گفتار، اگر در این شبها بقول یکی از بچه های هم خدمتیمون سیمتون وصل شد، برای همه دعا کنید، برای کشور که چند وقتیه گرفتاره دعا کنید و از خدا بخواهید و بخواهیم که همگی ماها رو عاقبت به خیر کنه  و از شر اشرار خلاص.


▪ خداحافظی های پدر

دیروز وقتی داشتم از قم راه می افتادم، پدرم دفتر بودن و نتیجتاً موقع راه افتادن، من رو ندیدن ولی بعد از حرکت، زنگ زدن و با هم حرف زدیم و نتیجتاً من با کلی بغض و ناراحتی مسیر قم-تهران رو طی کردم تا به تهران رسیدم و اولین شب بی منزلی رو در تهران و البته در منزل یک دوست بسیار خوب گذروندم.

ناراحتیم علت داشت و اون هم کلماتی بود که بین من و پدر ردوبدل شد و مثل همیشه، من بواسطه شنیدن صدای ناراحت ایشون، کمی دلگیر شدم با این تفاوت که این بار کمی با بارهای قبل متفاوت بود.

پدرم در لحظه خداحافظی با بچه هاشون، چه بخواهیم از منزل بیایم بیرون و برگردیم و یا چه بخواهیم بریم  سفر، با ماها خداحافظی گرمی می کنن و البته زمانهای رفتن به سفر، کمی متفاوته و ایشون، با در آغوش کشیدن بچه ها و خوندن فالله خیرُ حافظاً و هو ارحم الراحمین اونها(یعنی ماها) رو بدرقه می کنن و اگر کسی بدون خداحافظی جائی بره، این پدره که تلفن رو برمی داره و زنگ می زنه و تو گوشی تلفن هم که شده، برامون دعا می کنه.

و اما دیروز به این جهت متفاوت بود که پدر بعد از تلفن به من گفتن: تهران کجا بنا شد برید؟ و من گفتم: منزل افشین و ایشون ادامه دادن: به آقا افشین سلام برسونید... من شرمندم محسن جان، از اینکه نتونستم توی این همه مدت، در تهران جائی رو آماده کنم و شماها اینجوری اسیر شدید! و من: این چه حرفیه حاج آقا، جا زیاده، نهایتش اینه که از پژوهشکده یه خوابگاه می گیریم ....و پدر اینجوری صحبتش رو به پایان رسوند که: محسن جان، می دونید که راه برای منزل گرفتن زیاد بوده و هست ولی من همیشه دوست داشتم شماها به روش حلال زندگی کنید. دعا کنید خدا خودش مشکلات رو حل کنه....

و من با خودم تا تهران تنها بودم.


▪ عجب دنیائی است!!!

امروز یه مطلبی رو خوندم از آقای مشائی معاون آقای رئیس جمهور، که فرموده بودند:ایران امروز با مردم اسرائیل دوست است

 ناخودآگاه یاد دوره ریاست جمهوری آقای خاتمی مظلوم افتادم و با خودم گفتم:بینی و بین الله اگر این حرف رو معاون آقای خاتمی که هیچ، خود آقای خاتمی می زد واقعاً حسابش با کرام الکاتبین بود.....


▪ گزارشی از پنج ماه وبلاگ نویسی

شاید روزی که شروع کردم به نوشتن زندگیم و اونچیزهائی که در طول اون بوقوع پیوسته و یا اینکه در حال وقوعه، هیچ وقت باورم نمی شد که وبلاگ بعد از این مدت نسبتاً کوتاه، تبدیل بشه به قسمتی از زندگیم، ولی خوشحالم از اینکه در این مدت، خیلی از چیزها رو یاد گرفتم که مهمترینش نوشتن و در واقع وقت گذاشتن برای مکتوب کردن اون چیزهائیست که توی ذهنمه.

شاید این امر یعنی نوشتن در وبلاگ برای من همراه بود با بدست آوردن یه غنیمت بزرگ و اون هم دوستای خوبین که در این مدت باهاشون آشنا شدم و من واقعاً از داشتن دوستهای اینچنینی خوشحالم.

نمی تونم ادعا کنم که از روز اول وبلاگ نویسی، همه چیز برام خوشایند بوده و هیچ اتفاق ناپسندی برام نیافتاده، چراکه بعضی وقتها واقعاً از کم لطفی بعضی ها ناراحت شدم و البته خدا می دونه این ناراحتی، به خاطر بی حرمتی به من یا خانوادم نبوده و نیست بلکه تمام ناراحتی من توی اون شرایطی که عرض کردم این بود که افرادی، فقط به این عنوان که یک فحشی بدن، می اومدن و یه مطلبی رو می نوشتن و در واقع می شه گفت که وقتی من می اومدم و می دیدم یه نفری یه بدوبیراهی گفته ولی هیچ آدرسی از خودش نگذاشته،بیشتر به این نتیجه می رسیدم که طرف من، اهل گفتگو و بحث نیست و واقعاً از این داستان ناراحت می شدم، چراکه بنای این وبلاگ بر بحث طرفین، چیده شده و می تونم مدعی باشم این صحیفه، برای این باز شده که یه مقداری از سئوالات مبهم رو جواب بده، والا اگر غیر از این باشه، به چه دردی می خوره.

بعضی وقتهام نسبت به بعضی از این اظهارنظرها نمی دونستم چه عکس العملی نشون بدم و فقط ماتم می برد و یقین دارم که اگر شما هم اینها رو ببینید، همین کار رو خواهید کرد،مثلاً دیروز کسی برای من پیغامی خصوصی گذاشته بود و پیغامش هم مربوط به صحبت های پدرم در دیدار با دانشجویان زنجانی بود که خلاصه:به پدرتون بگید،اینها تعالیم اسلامه و اسلام این تجاوز رو به پیروانش تعلیم داده و ..... برای اثبات این حرفها هم من رو دعوت کرده بود که به کتاب صحیفه سجادیه اثر امام خمینی!!!!!مراجعه کنم.عین متنش رو میارم ببینید:

 ye sari be Sahifeye Sajadiye ketabe Hazzzzzzzzzrate Emame Khomeyni bezan oonja ……ke darmoredeh …… ba atfal tozih farmoodeand ke agar ………jayez ast……

به هر صورت،من از وبلاگ نویسی، به این خاطر که با نظرات افراد مختلف آشنا می شم و نظر اونها رو راجع به نوشته هام می دونم و می فهمم،خوشحالم و امیدوارم که خداوند، این توفیق رو به من بده که این راه رو ادامه بدم.


▪ ماجرای دانشگاه زنجان

امروز، بعد از کلی کند و کاو، پیرامون داستان دانشگاه زنجان  و البته بعد ازشنیدن قصه هائی که عموماً ماها دوست داریم راجع به این ماجراها بشنویم و یا بسازیم، تصمیم گرفتم برم و بگردم و فیلمی که می گن راجع به این موضوع توی وب سایت های خبری هست ببینم تا هم خودم روشن شم و هم اگر بنا شد اطلاعاتی رو به ابوی بدم، اخبار کاملی باشن.

بعد از یه مصیبت کشیدن حسابی و پیدا کردن یه فیلتر شکن و نصب اون روی سیستم، تونستم وارد وب سایت ..... شم و این فیلم رو که ظاهراً با چند تا دوربین، فیلمبرداری شده(بخاطر اینکه چندتا فیلم از این ماجرا اونجا بود و بقل هر کدم نوشته بود:جدیدترین فیلم رسیده) رو بعد از سرچ کردن پیدا کنم. قبل از کلیک کردن روی فیلم، کمی پیش خودم فکر کردم که آقا محسن، این موضوعه رفتن آبروی یه مسلمون اگرچه خلافکاره ، تو هم که معمولاً افراد رو می شناسی، حالا چرا می خوای فیلم رو ببینی، واقعاً چقدر دیدنش بدردت می خوره و اگر اون فرد رو بشناسی و آبروش پیشت بره چقدر می ارزه؟.... و در همین فکرها بودم که یه دفعه، نوشته های مراجعین به این کلیپ، نظر من رو به خودش جلب کرد و آهی از نهاد برآوردم و با خودم گفتم: عجب!!!!!!!!!!!

ـ دمتون گرم،خوب آبروشو بردین، باید می کشتینش.

_اینا همشون آشغالن و باید آبروشون بره، مخصوصاً این ......

_کاشکی ما هم با آخوندی که این کارو با یکی از دوستای ما تو دانشگاه علوم پزشکی کرد همین کارو می کردیم، ولی حیف که ترسیدیم و ......(البته اشاره شده بود که اون بقول اونها آخوند، مدیر گروه معارف دانشگاه علوم پزشکی بوده و حالا در دانشگاه علوم پزشکی، دانشکده معارف چیکار می کنه، الله اعلم)....

و خیلی مطالب دیگه که همشون بوی خون و انتقام می داد و من رو وادار کرد که بجای دیدن اون کلیپ، اون صفحه رو ببندم و اخبار مکتوب اون ماجرا رو بخونم ....

 کمی با خودم تامل کردم که چرا ما آدما اخیراْ اینقدر از رسوائی اخلاقی مخالفانمون لذت می بریم.

آیا واقعاْ این همون ابزاری نیست که ما در ادبیاتمون ازش به بداخلاقی های سیاسی و اینجور چیزها تعبیر می کنیم؟ بین ما واونهائی که این ابزار متعلق به اونهاست چه تفاوتی هست؟

 


▪ لطف اخیر یکی از دوستان به من

 

دوشنبه 13 خرداد1387 ساعت: 14:22

توسط:پیمان

سلام هم شهری
آخی چه آقا زاده منحصر به فردی .
واه واه از امثال تخم و ترکه باباهای تو.
از گند و کاری هات هم بگو خوب همش مثل انسانهای متمدن حرف نزن .
من یکی که تو قم هستم میدونم چه غلتا که نمیکنید بگو عزیزم از نوه آیت الله.... تو کوچه بیگدلی از خودش و عقد کردن اون دختر فراریه بگم باز از پسر الدنگ همون که یه بیمارستانو دارخونه داره ......

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 


▪ امروز، برای اولین بار بود، می دیدم که......

شاید، دیدن چیزهای غیر متعارف(البته با اونی که توی ذهن آدمه)، گاهی اوقات پیش می آد ولی اگر، چند تا اتفاق از این دست، راجع به تغییر رفتار و شخصیت ما ایرونیها اون هم تو یک روز ، به چشم بخوره، آدم رو کمی بفکر فرو می بره.

حدود صبح، که عازم بانک بودم، دیدم ماشینی جلوی یه گلفروشی پارکه و دارن تزئینش می کنن و عصری، وقتی که داشتیم از سالن فوتسال برمی گشتیم، دیدیم که مراسمی در یکی از سالنهای عروسی برقراره، …… برای اولین باربود که می دیدم ، توی ایام فاطمیه، اون هم توی قم، مجلس عروسی برپاست....

ظهر، وقتی که کارهای روزانه ام به اتمام رسید، تصمیم گرفتم که ماشین رو، بعد از مدتی ببرم کارواش و اونجا بود که دیدم توی کارواش، اون هم توی قم، دو تا از کارگرها، طلبه هستن(البته، این قضیه بعد از سئوال کردنم از مسوول اونجا، برام روشن شد)....

 امروز، برای اولین بار بود می دیدم که یه بنده خدائی به من گفت که دوست نداره ماشین من توی سایه ای که خونش، توی خیابون ایجاد کرده، پارک بشه و با کلی بد و بیراه به من گفت که اگر ماشینم رو برندارم، لاستیکهاش رو پنچر می کنه( ضمناً می گفت که چون این خونه مال منه، پس سایشم مال منه).....

امروز، برای اولین بار بود می دیدم یه مامور راهنمائی و رانندگی، اون هم توی قم به شدت مورد ضرب و شتم یه راننده قرار می گیره و مامورای کلانتری، بجای اینکه هوای همکارشون رو داشته باشن، می رن و از راننده(فقط بخاطر اینکه، به یه جائی وصله) عذر خواهی  می کنن، اگر اونجا نبودم و نمی دیدم که حق با اون مامور بود، این مطلب رو نمی نوشتم...

امروز، برای اولین باره که اینقدر، از نوشتن، ناراحتم...

دنیای عجیبیه....


▪ بدون شرح

عصر دیروز، زمانی که با منزل حاج مجید آقای انصاری، تماس گرفتم و خانم بزرگوار ایشون به من گفت که : حاج آقا مشغول خوندن دعای سماتند، کمی لرزیدم و با خودم گفتم: چند تا جمعه می آد و می ره و تو، آقا محسن خود تو هیچ دعائی برای اومدن امامت نمی کنی؟.....

امروز رو با از خواب پریدنی که بواسطه خوابهای جفنگ دیدن بود، آغاز کردم و الآن، پژوهشکده هستم و دارم کارهای این هفته رو، اعم از اونهائی که باید انجام بشن واونهائی که نباید انجام بشن، دسته بندی می کنم...

یکی از کارهای مهم، پیگیری کارهای نهائی برای چاپ کتاب خودسازی پدره که کار ویراستاریش، انجام شده و در مراحل پایانیه و پدر یه مقدمه جدید هم بر اون نوشتن، البته این کتاب مربوط به سال 60-61 و در واقع اونطوری که پدر می گن، این تجربه ناشی از دوران مبارزات دوره قبل از انقلابه و با توجه به بازخونی که خود من از این کتاب کردم، یک شیوه بدیع در زمینه خودسازی برای انسان اون هم با استفاده از آیات قرآنی و روایاتی است که از معصومین رسیده.این مراحلی که عرض کردم برای انجام چاپ دوم کتابه.

کار بعدی من، پیگیری بحث خداحافظی پدر از پژوهشکدس که با تمام اینکه خودم، اصلاً علاقه ای به این موضوع ندارم ولی باید انجامش بدم و باید به این نکته اشاره کنم که واقعاً خود پدر هم علاقه ذاتیشون، شاید این نباشه که این امر انجام بشه ولی در واقع دیگه نمی کشن که هفته ای دو بار از قم، توی گرما و سرما بیان تهران، اونهم دم ظهر بیان و دم غروب برگردن و از این کار که الآن بالاخره، حدود 12 ساله که داره انجام می شه کمی خسته شدن، اینکه می گم من راضی نیستم بخاطر اینه که پدر، اولین و تنها مرجع صاحب رساله ای هستن که در سطح آکادمیک، مشغول تدریسند و در واقع این یک امتیازه که بقیه آقایون مراجع، ازش بی نصیبن.

و مسائلی که نباید انجام بدم، بحثهائیه که اخیراً بخاطر اونها اخطار گرفتم(از بعضی ها) و به من گفته شده که اگر باز هم از این بحثها بکنی باهات برخورد می کنیم و .. کارهای دیگه ای نباید بکنم، اینه که جلوی بزرگترا پامو دراز نکنم، داد نزنم، اخم نکنم و ....(این آخریها رو گفتم تا بدونید فقط یه کار نیست که نباید انجامش بدم)

اگه زنده باشم شب هم راجع به امروز می نویسم....

 

 

 


▪ داستان خونه اجاره کردن من....

از سال 73 پدر و به تبع ايشون خانواده، تصميم گرفتن در قم مستقر بشن، به همين علت، من و خواهرم ، مجبور بوديم به واسطه شرايط درسيمون در تهران باشيم و طبيعتاً به اين دليل كه خونه نداشتيم(در تهران) بايد جائي رو اجاره مي كرديم تا اونجا بمونيم.

اين داستان اجاره نشيني ما از اون سال تا الآن در تهران ادامه داره و البته اين داستاني كه مي خوام نقل كنم، مربوط به اين مورد آخريه...

حدود 3 سال قبل، بعد از اينكه ما مجبور شديم آپارتمان خيابان آمل(عشرت آباد) رو به علت پايان مهلتش تخليه كنيم، تصميم گرفتيم براي خونه جديدمون، در حوالي دانشگاه تهران دنبال جائي بگرديم تا روح الله هم كه دانشجوي دانشگاه تهرانه، بتونه راحت به دانشگاه رفت و آمد كنه و از طرفي پدر هم كه پژوهشكده مي رن، جائي نزديك به پژوهشكده، براشون بگيريم.

توي خيابون وصال، پائين تر از خيابون طالقاني، يه مشاور املاكه كه دو تا پيرمرد باصفا اون رو اداره مي كنن و يكي از اون جاهائي كه ما براي پيدا كردن خونه بهش مراجعه كرديم، همين مشاور املاك بود.

اين داستان دقيقاً مربوط به دوره انتخابات رياست جمهوري اخير بود و ما هم هر جائي كه مي رسيديم بحث هاي سياسي مختلفي رو مطرح مي كرديم، به خاطر همين نوع بحثها و تحليل ها، اون دوتا بنده خداي مشاور املاكي، از ما خوششون اومد و تمام انرژيشون رو گذاشتن تا براي ما يه خونه با شرايطي كه مي خواستيم، پيدا كنن.

به اين خاطر كه ما كمي پول داشتيم كه مي تونستيم براي رهن بديم و براي اجاره دادن مشكل داشتيم و از طرفي هم اين مشكل رو داشتيم كه صاحب خونه ها بيشتر دنبال اجاره بودن تا رهن كامل دادن خونه، بنابراين خونه پيدا كردن، كمي براي ما مشكل بود.

بعد از مدتي، از مشاور املاك با من تماس گرفتم كه جائي پيدا شده، بيايد و ببينيد و من هم رفتم و چونكه هم موقعيت مناسبي داشت و هم قيمتش با اون چيزي كه مي خواستيم، همساني داشت ما تصميم گرفتيم تا اون خونه رو بگيريم.

روز قرارداد، راس ساعت چهار، قراري گذاشتيم و من هم به مشاور املاك مراجعه كردم، صاحب اون خونه هم اومد و اين مباحث جالب، بين من و ايشون انجام شد...

صاحب خونه: آقا، شما مجرد كه نيستين؟

من: چرا، ولي اين خونه رو من براي خودم نمي خوام، به اين علت كه پدرم هفته اي دو روز تهران ميان و دانشگاه تدریس می کنن و جائي براي اسكان ندارن و از طرفي برادرم هم دانشجوي دانشگاه تهرانن، مي خوان كه از اين منزل استفاده كنن.

صاحب خونه: يعني شما خونه رو از من اجاره مي كنين يا پدرتون؟

من: فرقي نمي كنه، بستگي داره شما به چه كسي اجاره بدين؟

صاحب خونه:پدرتون، كدوم دانشگاه هستن؟

من: پدر من روحاني هستن و هفته اي دو روز در پژوهشكده امام خميني تدريس مي كنن، البته ايشون از مراجع هستن ولي ارتباط دانشگاهيشون رو حفظ كردن.

صاحب خونه: عذر مي خوام اسم شريفتون؟

من:من بيات هستم.

صاحب خونه: بيات؟ پدر شما كدم آقاي بياته؟ آقاي اسدالله بيات؟

من: بله ظاهراً.

صاحب خونه( با تعجب): شما پسر آقاي بياتي و اومدي براي پدرت توي تهرون يه خونه شصت متري اجاره كني؟

من(البته با تعجب): به نظر شما اشكالي داره؟

صاحب خونه: مي تونم ازت خواهش كنم تلفن كني و من با پدرت صحبت كنم؟

من: بله حتماً....... و تلفن كردم به دفتر پدر در قم و تلفن رو دادم به اين بنده خدا و اون هم از مشاور املاك  رفت بيرون و با پدرم صحبت كرد و برگشت و تلفن رو به من داد و گفت: آقاي بيات، مي دوني من با نامه هاي پدر شما، چند نفر آدم بي خونه رو خونه دار كردم؟ و خطاب به اون مشاور املاك گفت: راجع به قيمت، هر قيمتي كه اين آقا راضين بهشون بدين و هر موقع هم خواستن برن و بشينن و نيازي هم به قرارداد نيست.

گفتم: اينجوري كه نمي شه، شما لطف دارين . من هم به اين شرايطي كه شما فرمودين راضيم و پول هم آمادس و من هم تقديم مي كنم ولي من حضرتعالي رو به جا نياوردم.

صاحب خونه:من دكتر .... هستم و الآن هم مدير كل حقوقي و امور مجلس وزارت ..... هستم و زماني كه پدر شما نايب رئيس مجلس و نماينده زنجان بود من مديركل ..... استان زنجان بودم و در واقع ماها نيروهاي پدر شما بوديم و هر چيزي كه ايشون دستور مي داد ما عمل مي كرديم و اينكه گفتم با دستورات ايشون ما خونه به افراد مي داديم اين بود كه افراد بدون مسكن كه به ايشون مراجعه مي كردن، ايشون به اداره ما معرفي مي رد و ما هم زمينه خونه دار شدنشون رو فراهم مي كرديم و(اين تيكه رو با ناراحتي گفت) اين كه مي بينم آقاي بيات امروز توي تهران، دنبال اجاره كردن خونس، واقعاً نمي دونم چي بايد بگم...

و ما اون خونه رو با هفت ميليون تومان رهن، و ده هزار تومن اجاره،گرفتيم و آقاي دكتر عزيز هم هيچ وقت تا اين لحظه، نه اجاره ما رو بالا برد و نه به ما گفت پاشين...

 

 


 


▪ دوشنبه ای عين همه دوشنبه هاي خدا

امروز دو تا مطلب توي وبلاگ گذاشتم كه البته يكيش، مربوط به ديروز و يكي هم مربوط به امروز .

الان كه دارم اين مطالب رو مي نويسم، سعيد مشغول ضبط دهمين بخش از خاطرات پدره و من هم از اين فرصتي كه طبيعتاً نمي تونم توش صحبتي بكنم، براي نوشتن استفاده مي كنم.

ديروز يك هديه خيلي خوب از روح الله گرفتم كه توي مطالب ديروز، يادم رفت بيارمش، البته اون بنده خدا دوتا زحمت كشيده بود كه يكيش سوغاتي سفر مشهدش بود و ديگري كمي بنزين براي ماشين كه اگر اين هديه الهي به توسط آقا روح الله بهم نمي رسيد، بخاطر بي بنزيني بايد ماشين رو تا چند وقتي توي خونه پارك مي كردم.

امروز پدر، كمي احساس كسالت مي كنن كه البته علت احتماليش، خستگي ناشي از اين رفت و آمدهاي جاده ايه، صبح هم كه داشتيم از قم مي اومديم، كمي توي ماشين خوابيدن ولي اين از كسالتشون كم نكرد، تا جائي كه براي ناهار توي پ‍ژوهشكده، نتونستن بيان پائين كه نتيجتاً  يكي ديگه از كم لطفي هاي دوستان پژوهشكده رو دیدم كه حاضر نشدن ناهار رو براي ايشون بيارن توي اتاقشون، با اينكه تا وقتي كه رفتم از بيرون براي ايشون كمي سوپ تهيه كنم و برگردم، ديدم ناهار رو آوردن ولي ناچار شدم براي اينكه بهشون نشون بدم كارشون چقدر زشت بوده، غذا رو پس فرستادم.

امروز دوشنبه اس عين همه دوشنبه هاي خدا با اين تفاوت كه به اندازه يه روز از روز تولدم فاصله گرفتم و به اندازه یک روز  به روز مرگم نزدیک.......


▪ روز تولد محسن بیات

یادمه وقتی که سن و سالمون کمتر بود، رسیدن روز تولدمون،خیلی شوق و ذوق داشت وهمیشه روزهای قبل و بعد از تولد، برامون شیرین ترین روزهای زندگی محسوب می شد.

اما این روزها، تولد هم یه روزه عین بقیه روزهای زندگی که گاهی اوقات، در لابلای مشکلات و دغدغه ها، گم میشه.

امروز، من 29 سالم تموم می شه. 29 سالی که شاید اون لحظاتی رو که ازش بخاطر دارم، پر از استرس و دغدغه بوده ولی مهم اینه که همگی گذشته و من الآن اینجام....

 

 

 


▪ آقازاده بودن یعنی چی؟

نظراتي كه توسط افراد براي وبلاگ نوشته مي شه،گاهي اوقات، حاوي مطالب جالبين، مثلاً ديروز يه دوستي از من سئوال كرده كه: معني آقازاده چيه؟ و البته من هم تا جائي كه بتونم به جواب اين سئوال مي پردازم.

شايد اين عبارت يه تاريخ هفتاد،هشتاد ساله رو يدك داره و آقازاده به عبارتي به فرزندان مراجع اطلاق مي شده و مردم به واسطه ارادتي كه به مراجع تقليدشون داشتن، لفظ آقازاده رو هم براي فرزندانشون بكار مي بردن، در زمان ما(حالا با انگيزه خاص و يا بدون منظور)كاربرد كلمه كمي بيشتر شده و به فرزندان سياسيون ارشد كشور و افراد داراي قدرت در جامعه هم آقازاده گفته مي شه، با اينكه بايد به اين موضوع اشاره كنم كه هنوز كاربرد صحيح اون، در حوزه هاي علميه و در مورد فرزندان مراجع تقليد هم وجود داره ولي به خاطر همون موضوعي كه عرض كردم و اينكه اين عبارت بار سياسي پيدا كرده، آروم آروم كسي كه اين لقب رو يدك مي كشه، با نگاهي خاص در جامعه بهش نگاه مي شه.

اين نگاه عبارته از اينكه:حتماً اين آقازاده وضع مالي فوق العاده اي داره، حتماً همه جا برش داره و في الواقع حرفش زمين نمي مونه، عزل و نصب مديران در كشور به دست اونه و چيزهاي عجيب و غريب ديگه اي كه اگر كمي با چاشني توهم همراه باشه، تبديل به يك سري القاب بي پايان مي شه.

البته بايد به اين موضوع اشاره كنم كه در طول تاريخ، بوده اند افرادي كه به پست و مقام دنيوي رسيده اند و فرزندانشون هم از اين داستان به نحو احسن استفاده و شايد بشه گفت سوء استفاده كرده اند و با كمال تاسف، جامعه و سيستم حاكميت ما هم آلوده به اين داستان شده ولي بايد انصاف به خرج داد و اين رو به همه سيستم هاي حكومتي در همه جاي دنيا بسط داد، چراكه ابن داستان، از ويژگي هاي حكومت و قدرته و افراد هم اگر كمي به لحاظ ساختار شخصيتي ضعيف باشند، گرفتار اين مسائل مي شن و نمي شه گفت كه كشور ما فقط گرفتار اين داستانه.

امروز اگر فردي مدير عامل شركتي هم باشه كه تعدادي زير مجموعه داره، كارمندان اون مجموعه قطعاً از فرزند مديرعامل به آقازاده تعبير مي كنن و متاسفانه اين تبديل به يك فرهنگ شده با اينكه آقازاده بودن، قطعاً در گذشته و به معني حقيقي اون در روزگار خود ما، معني و مفهوم مثبتي داشته و مي تونه داشته باشه.

اينكه ميبينيد من اسم وبلاگ رو هم چنين عبارتي گذاشتم، به اين خاطره كه افراد بيان و مطالب رو بخونن و با زندگي كردن يك در واقع آقازاده كه پدرش هم سابقه سياسي بودن داره و هم امروز يك مرجع تقليده آشنا بشن و در واقع از نزديك و بصورت روزانه اون اتفاقاتي رو كه بر انساني عين من مي گذره رو ببينن و با اون آشنا شن .

در واقع آقازاده بودن برای من لااقل هیچ وقت چیزی به جز شنیدن طعنه و کنایه و این قبیل چیزا حتی از نزدیکانم نبوده.با این وجودبه این موضوع افتخار می کنم که فرزند چنین آدمی هستم و همیشه هم این رو گفتم و خواهم گفت.

توضيحاتم خيلي ناقص و سطحي بود، منو ببخشيد.


▪ درد دل

 گاهی اوقات به این فکر می کنم که وبلاگ غیر ازاینکه می تونه جائی برای نوشتن زندگینامه ویا نوشتن تحلیل و یا موارد دیگه ای مثل اینا باشه میتونه جائی برای درد دل هم باشه.

چرا یک همچین چیزی به ذهنم رسید....؟

روزهای 4 شنبه کمی زودتر از قم راه می افتیم، چونکه صبحها جلسه گروه اندیشه رو داریم و عصرها، پدر یک کلاس داره و حدودای غروبم، برمی گردیم.

جلسه گروه، امروز عصر تشکیل شد، چونکه بچه ها همه به شهراشون برگشته بودند و طبیعتاً دانشجوئی برای تشکیل کلاس نبود و حضرات اساتید هم عصر رو برای تشکیل جلسه مناسب تر دیدند.

پدر در پایان جلسه از همگی خواست تا 5 دقیقه خارج از بحث، وقتشون رو در اختیار او قرار بدند و البته همه استقبال کردند و پدر حرف از بازنشستگیشو پیش کشید و گفت که دیگه باید سکان گروه رو به دست یکی از اساتید بسپره و ادامه داد که رشته اندیشه سیاسی از همین جمع 5،6نفره، در سراسر کشور شروع بکار کرده و جرقه اصلی رو شماها زدین.

او گفت که بعد از 66 سال سن و رفت و آمدهای هفتگی، دیگه توانش رو نداره و دیگه باید این مسوولیت رو یک نفر دیگه بعهده بگیره.

همگی بدون اغراق ناراحت شدیم و همه روی این حرف تاکید داشتن که به هیچ وجه نباید حرفی از بازنشستگی به میان بیاد .

من گفتم: پدر دیگه در وادی مرجعیت قرار گرفته و باید وقت بیشتری رو در حوزه بگذاره و البته اینجا رو هم نباید رها کنه.

و پدر اینجا حرفی رو زد که من اگه تنها بودم ...... .

او گفت: اگه می بینید که من پژوهشکده آمدم اونهم توی این چند سال و هر هفته 2 بار زحمت این جاده رو بر خودم تحمیل کردم و اینجا رو رها نکردم و این جمع تشکیل شده یکی از مهمترین عللش این بوده  که هیچ وقت نخواستم بچه ها و خانوادم رو با پول وجوهات بزرگ کنم و این زحمت رو متحمل شدم و الحمدلله هم از جهت خانوادم و هم از جهت گروه، خیالم راحته که در هر دوشون به نتیجه ی دلخواهم رسیدم.

این بود که به این نتیجه رسیدم می شه تو وبلاگ، درد دلم کرد............

 


▪ بهترین روز برای پدر

برای پدرم بهترین روز زندگی اون لحظه ایه که همه بچه ها و نوه هاش کنارش باشن
البته این بهترین لحظه برای همه پدرها و پدربزرگاس وطبیعتاً من به اون چیزی که می بینم، اشاره می کنم
امشب تولد علی(بچه خواهرم) هم بود ولی به دلیل تقارن با ایام پایانی ماه صفر، جشنی بکار نبود و ما فقط برای خوشحال کردن علی یکی یه دونه کادو براش گرفتیم و البته اونم حسابی ذوق کردالبته علی تازه 4 سالشه
امروزم نسبتاً روز کم کاری برای من بود نسبت به بقیه روزا و من غیر از یک زمان 2 ساعته که هر پنجشنبه تکرار می شه و اونم زمان ورزش و فوتساله، کار خاص دیگه ای نکردم
مهمترین کار امروزم، چک کردن اخبار و رسوندن جدیدترین اونها به پدر بود

▪ پدر یعنی عقیده

توی پژوهشکده ام و باید 2 تا مقاله بنویسم
یکی راجع به اندیشه سیاسی دوران خلافت و دیگری هم یک مقدمه برای کتاب یکی از دوستان البته دومی شاید مقاله محسوب نشه ولی منظورم اصل نوشتنه
از طرفی باید متن گفتگوی پدر رو با هفته نامه شهروند امروز برای دوستان ارسال کنم
حدود نیم ساعت پیش هم که با ایشون صحبت کردم هنوز صداشون خش دار بود و شیرینه اگه بدونید وقتی گفتم که صداتون هنوز گرفته، در جواب گفتن که الآن اینجوری رو مده و کلی به خاطر این حرف با هم خندیدیم.(تا اینجاشو روی ۳۶۰ هم گذاشتم).
رابطه من با پدرم با رابطه فرزند و پدر معمولی یک سری تفاوتها داره که من نمی دونم عامل بوجود اومدنشون چیه و شاید هم این رابطه صرفاْ از طرف من نسبت به پدرم باشه ولی شاید باورتون نشه اگه بدونید که من نسبت به اون احساس بسیار عجیبی دارم که قابل وصف نیست.
در واقع پدر برای من از حالت پدری خارجه و به اعتقاد تبدیل شده و البته این اصلاْ باعث رنجش نیست و من از این احساس نهایت لذت رو می برم.
شاید به خاطر همینه که همینه که همیشه از خدا یه خواسته داشتم و البته اونو بهتون نمی گم چون فقط به خدا گفتم......


محسن
فرزند چهارم خانواده
تصمیم دارم شرح زندگی بنویسم.
همین.



دسته‌ها
خاطرات و خطرات
عکسهای دیگران
تحلیل ها
درد دل
عکسهای خودم


بایگانی
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386


پیوندها
دفتر پدرم
هادي برادرم
اولین خواننده وبلاگم
آیت الله دستغیب
آیت الله سید صادق شیرازی(وبلاگ)
دكتر فيرحي
مجید انصاری
دكتر كديور
سید محمد خاتمی
فريد مدرسي
مسیح علی نژاد
روح الله و مصطفی(وبلاگی مفید برای آشنائی با سینما)
عمادالدین باقی
دکتر عطاءالله مهاجرانی
مهندس لطف الله میثمی
علی اصغر خدایاری
حضرت آقای ایرانی(بیان ایرانی)
دکتر هدایتی
نوروز
شهروند امروز(از این پس خوانده شود شهروند دیروز)
نواندیش
مرجعیت شیعه
روزبه(دوست دوران دانشگاه)
(یک دوست خونه بدوش)
علی اشرف فتحی(تورجان)
واحه
خانم هنگامه شهیدی
جناب خسروانی
سهام الدین بورقانی
محمد آقاي منصوري بروجني
سيد حسام الدين دولتخواه
آسید محمد مرعشی
حبیب آقای حسین پور
م.چکاد
مرتضی اصلاحچی
آقا مصطفی
سامان
محمد مهدی مازنی(روزان)
ايران –كاوش
روزبه میر ابراهیمی
آ سید عباس سید محمدی
عباس آقای رضوانی
مسعود درودی
ایمان ملکا
سعید نورمحمدی
ورقاء
حسین آقای کربلائی
مجنون جا مانده
محمد آقای معینی
آقای ریوندی
آرام طوفانی
فرید صلواتی
مهدی جلیل خانی
آسید مرتضی ابطحی
صادق صدق گو
علیرضا بازرگان
حامد نیک فر
آ شیخ محمود کندلوئی لاریجانی
زهرا علی اکبری
نجات یونسی
هادی غیبی
سهند(خرداد سبز)
علی(تا رهائی)
مهتاب(.. بی گناهی, کم گناهی نیست در آیین عشق )
ندای خالی - ندای پر
مرتضی میری
طاهره(عطر قهوه)
سید محسن قائمی(آشنائی با مفاهیم قرآن)
امیر تبریزی
مریم شفیع پور
فریاد فرید
شکوفا(عصر بخیر بچه ها)
روح الله ریاضی
محمد کیانمهر
حسن یونسی
محمد امامی
حمیدرضا منتظری
علی عارف
سهیل اسدی
میثم یوسفی
علیرضا شایق
علی(ضمیر من)
سهیلا بیگلرخانی
محمد طاهری
عرفان چشمه زاد
یاسر اسماعیلی
طلبه ضد، ضد طلبه
مسیح من(یک روحانی زاده مثل من)
مجید نصرآبادی
مهدی نظام الاسلامی
علیرضا میرحسین
بهنام صابر نعمتی
محسن صائمی
علیرضا رحیمی
امین قاسمی
نصیرالدین مزورعی
سید علی تراب
میلاد محرک پور
سید علی ناظم زاده
م.س.مصطفوی نیا
حمیدرضا شجاعی نیا
رضا اسدی
مونا داودی
حسن یونسی
سلیمان رضائی
علی رضوی
رایا مرادی
انجمن دانشجویی سروش اندیشه
فائزه ابراهیمی
د-الف(قلم سیاه)
لیلا(یک همشهری)
مصطفی عباسی
محمد مهدی سامع
عقیل وجدانی
سید سپهر زمانی
محمد مصطفائی
محمد قدسی
حمید اسدی


شمارنده