تبليغاتX
من هم، یک آقا زاده هستم!!!


▪ یک روز ویژه در قم، جمعیت حاضر، تدفین آیت الله در کنار فرزند شهیدش و عکسهایی در وصف امروز

برنامه ریزی کرده بودم که بعد از نماز صبح نخوابم تا بتونم به موقع به مراسم تشییع جنازه برسم ولی چرت کوتاه بعد از نمازم که با صدای زنگ درب پاره شد، خبر داد که ساعت هشت و نیمه و داره آروم آروم دیر می شه.

بعد از یک آماده شدن سریع، با آمنه از خونه زدیم بیرون تا از کوچه های پشت خونه که از روی راه آهن می گذره طی مسیر کنیم. پارک شدن ماشین ها در کنار خط آهن رو برای اولین بار بود که می دیدم و حدس می زدم که شاید پارکینگ رودخونه، بسته است و نتیجتاً ماشین ها به اینجا اومدن ولی وقتی که به روی پل رسیدیم، دیدم که پارکینگ هم مملو از ماشینه و این موضوع، بیش از پیش من رو نسبت به میزان جمعیت حاضر حساس کرد. از روی پل می شد جمعیت رو دید ولی طبیعی هم بود که از اونجا بصورت کامل قابل تشخیص نبود. آروم آروم به جمعیت نزدیک شدیم در حالیکه افرادی که در مسیر ما بصورت پیاده در حال حرکت بودن، کم نبودن و با برگشتن به پشت سر، می شد دید که جمعیت قابل توجهی در حال اضافه شدن به افرادی هستن که در جلوی حسینیه آیت الله فقید ایستادن.

در همین لحظات بود که اتومبیل حامل پیکر، از کوچه آمد بیرون و برعکس چیزی که من شنیده بودم و البته در برنامه هم گنجونده شده بود، به جای رفتن به سمت خیابون صفائیه، به سمت عکس حرکت کرد و من بعداً شنیدم که این کار بر خلاف برنامه ریزی انجام شده. تفاوت بین خیابون صفائیه و مسیری که ماشین حرکت کرد، دقیقاً مثل فرق بین یک خیابون صاف و یک خیابون مار پیچیه و این کار اگر هیچ نتیجه ای نداشت، حداقل می تونست در تصاویر ثبت شده، میزان جمعیت رو کم نشون بده.

اون چیزی که قابل توجه بود، این موضوع بود که هر چقدر ما تلاش می کردیم به ماشین ویژه حمل پیکر نزدیک تر شیم، از اون دورتر می شدیم چراکه جمعیت به قدری متراکم و در حال افزایش بود که می شه گفت یقیناً فاصله اولیه ما با ماشین تا زمانیکه وارد حیاط حرم شد، چند برابر شده بود.

بالاخره به داخل حرم نرسیدیم و مجبور شدیم برای نماز بیرون از حرم بایستیم و این کار رو کردیم ولی بعد از نماز، به این خاطر که همسرم باهام بود، سریع برگشتم چراکه زمرمه های درگیری از سوی افرادی که در هنگام تشییع در کناری ایستاده بودن و با نیش و کنایه هاشون تشییع کنندگان رو تحریک می کردن، شنیده می شد.

برگشتیم خونه در حالیکه رفت و آمدمون بیش از دو ساعت طول کشید.

من در غالب تشییع جنازه های مراجع رحلت یافته متاخر، حضور داشتم ولی برنامه امروز و میزان جمعیت حاضر، واقعاً قابل باور نبود و من حس می کنم امروز قم، یک روز خاص و ویژه رو پشت سر گذاشت.

گذشت تا ظهر امروز که باید برای کاری بیرون می رفتم و وقتی از روی پل، شلوغی جلوی بیت رو دیدم، متوجه اتفاقی شدم. با علی هماهنگ کردم وبا هم رفتیم به سمت بیت و در حالیکه صدای شعار شنیده می شد به اونجا رسیدیم. تعدادی از بسیجیان مشغول شعار دادن بودن که جمعیتشون به اندازه فضای جلوی حسینیه بود و این هم قابل انتظار بود. ولی اعمالی رو شاهد بودم که یقیناً در شان بسیج و بسیجی نبوده و نیست. مثلاً تصاویر آیت الله منتظری که بر روی نوار سیاهرنگی نصب بود، توسط یکی از حاضران پاره می شد و متاسفانه عکس العمل بقیه، هلهله زدن و شعار دادن بود و یا حرکاتی که افراد شاهد، همه از اونها احساس شرم می کردن و شاهدش هم زمانی بود که دختر خانومی مشغول گرفتن فیلم از این اعمال بود و با تهدید "نگیر، نگیر" و نزدیک شدن به او و با تندی به او که"همین الآن پاکش می کنی و الّا..."با او برخورد شد.

بگذریم این اتفاق و بدترش که امشب برای حسینیه آیت الله صانعی هم رخ داد و افرادی به اونجا حمله کردن و شیشه اونجا رو هم شکستن.

خلاصه امروز روز عجیبی بود در قم و برای قمی ها. از تشییع جنازه بی سابقه تا مراسم بزرگداشت در مسجد اعظم که به واسطه حرکات عجیب و غریب و از پیش برنامه ریزی شده برخی، لغو و از اختیار خانواده شون خارج شد تا جائیکه هیچ یک از اعضی خانواده در این مراسم شرکت نکردند.

و در آخر اخبار خنده دار یک سایت محترم که جمعیت حاضر رو بیست هزار نفر  یاد کرده بود و جالبتر اینکه از حمله با سنگ تشییع کنندگان به مردم نوشته بود که اگر لااقل به تصاویر ثبت شده در سایت های مقبول خودشون هم سری می زد، همچین خبری رو کار نمی کرد و البته اگر کمی صادق و منصف بود، همچون تهمتی هم نمی زد.

یک مطلبی داشت از ذهنم خارج می شد و موضوعی بود که حضرت آقای برقعی نقل می کردن. ایشون می فرمودن وقتی با آیت الله شبیری زنجانی در حرم و بالای سر قبر خالی آیت الله فقید نشسته بودیم و ایشون مشغول قرائت قرآن بودن، به اون بزرگوار گفتم: دنیای عجیبی است. آیت الله مرحوم وقتی به اینجا می آمدن، همیشه می گفتن: کاش می شد من هم پیش محمد شهیدم دفن شدم و امروز ایشون رو در همون قبری بناست دفن بکنن که فرزندش در قسمت پائینش مدفونه. آیت الله شبیری به محض شنیدن این حرف، خیلی متاثر می شن و  اشک می ریزن.

این هم عکس هائی در وصف امروز.

 


▪ عکسی از مهندس بهزاد نبوی در مجلس

این عکس مربوط به جلسه استیضاح آقای مهندس بهزاد نبوی در دوران وزارتشونه. این عکس رو برای آزادی موقت ایشون اینجا می گذارم. منبعش هم وب سایت دفتر پدره.


▪ امروز، دیدارها و حواشی شنیدنی

همونطوریکه توی پست های قبلی نوشته بودم، با تماس مصطفی متوجه آمدن آقای مهندس موسوی به بیمارستان شدم و نتیجتاً بدون خوردن صبحانه به بیمارستان رفتم و بعد از اینکه متوجه شدم دکتر علیرضا بهشتی هم قبل از ایشون اومده و توفیق دیدار ایشون رو از دست دادم، کلی ناراحت شدم ولی همزمان با آقای موسوی به بیمارستان رسیدم.



آقای دکتر کریمی رئیس بیمارستان خاطره ای رو از مهندس موسوی نقل کرد که به نقش اون بزرگوار در احداث این بیمارستان اشاره می کرد و اون اینکه وقتی گودبرداری ساختمون این بیمارستان در حال انجام بوده، مهندس به عنوان نخست وزیر اولین کمک مالی رو به احداث اینجا می کنن.

مهندس موسوی+آیت الله بیات زنجانی

 بعد از کلی حرف و گزارش، آقای موسوی از پدر خداحافظی کردن و بعد از خروج از اتاق، سری هم به دیگر بیماران بخش زدن که خیلی این سر زدن ایشون جالب بود. اول اینکه همگی افرادی که اونجا بستری بودن و یا همراهانشون، به گرمی از اون بزرگوار استقبال کردن و در مواردی می شد اشک برخی میزبانان رو دید و یا علاقه غالب اونها به گرفتن عکس با مهندس که این هم جالب بود و زمانیکه ایشون در حال خروج از بخش بود، صدای صلوات و یا تکبیر رو می شد شنید و این رو باید در کنار حرف اون افرادی تفسیر کرد که می گن آقای موسوی و یا آقای کروبی جایگاهی در بین مردم ندارن. جالب تر اینکه بعد از رفتن آقای موسوی، یکی از افراد بستری شده در حالیکه اشک می ریخت اومد به دیدار پدر و از ایشون بواسطه آمدن آقای موسوی به بیمارستان تشکر کرد و گفت که ایشون بانی خیر برای گرفتن روحیه مریضها شده و نکته مهم اینکه پرستاران می گفتن این فرد تا قبل از این دیدار حتی راضی به راه رفتن نبوده و روحیه لازم بعد از عمل جراحی رو از دست داده بوده.

بعد از رفتن آقای موسوی، آقای دکتر حیدری و آقازاده ایشون یعنی آقا هادی که در کشیدن کاریکاتور شهره عام و خاص هستند هم اومدن و کلی با هم بعد از مدتها خوش و بش کردیم.

گذشت تا ظهر امروز که ساعت ملاقات رسید و حدود ساعت 3 بعد از آمدن و رفتن تعدادی از دوستان و آشنایان، آقایان دکتر رهامی و دکتر شکوری و دو نفر از دوستان همشهری ما آمدن و بعد از اونها حاج احمد آقای حکیمی پور هم اضافه شد. در این بین نگهبان دم در من رو صدا کرد و تا من به سمت او برگشتم دیدم که آقای کروبی و همراهانش وارد بخش شدن. جالب بود که شیخ بدون هماهنگی و دقیقاً در ساعت ملاقات وارد بیمارستان شد و این باعث شد تا صدای صلوات های بیشتری در راهرو منتهی به بخش شنیده بشه. ایشون هم وارد اتاق شد و خلاصه مجبور شدیم از تعدادی از دوستان بخواهیم دم در بایستن. چند دقیقه ای میزبان ایشون بودیم که اون بزرگوار هم بلند شدن و رفتن به بقیه مریض ها هم سری بزنن و تا ایشون از اتاق بیرون رفتن آقای موسوی لاری و مجید آقای انصاری وارد شدن. من همراه شیخ برای عیادت از بیماران رفتم و شاهد نوع برخورد مردم با او بودم.

آیت الله بیات زنجانی+مهدی کروبی

از مادر شهیدی که دو اتاق بعد از ما بستری است تا خانومی که دخترانش از فرانسه برای دیدنش به ایران اومده بودن و یا جوونی که برای دیدن ماردبزرگش در آی سی یو بود و به شیخ می گفت پس کی ماهواره ات رو راه می اندازی. این شنیدنی است که خیلی از مردم هنوز از شیخ می خواستن که مشکلاتشون رو حل کنه و شنیدنی تر اینکه شیخ حاجت اونها رو بی جواب نمی گذاشت که "هر کاری از دستم بربیاد براتون می کنم". در حال خروج شیخ بود که حاج آقای رحمانی هم آمدن و در اتاق محل استقرار پدر، با ایشون هم صحبت شدن. بعد از ایشون هم آقای دکتر اکرمی وزیر سابق آموزش و پرورش و مهندس نوروزی اومدن. دوستان سایت سلام نیوز و ایلنا هم اومدن که از اونها شرمنده شدم و میزبانی خوبی رو براشون انجام ندادم.

بیست دقیقه ای از رفتن شیخ گذشته بود که سر و صدائی به گوشم رسید و بلافاصله از پنجره بیرون رو نگاه کردم و در کمال تعجب، آقای کروبی رو در محاصره جمعیتی دیدم که او رو در کنار ماشین احاطه کردن و جالب اینکه صدای الله اکبرشون رو می شد شنید. در حالت معمولی اون فاصله رو می شه سه دقیقه ای طی کرد.


از ساعت ملاقات خیلی وقت بود که گذشته بود و باید پدر استراحت می کردن ولی هنوز مراجعینی بودن که طبعاً باید از تعدادیشون معذرت خواهی می کردیم ولی بعضی ها رو هم نمی شد نپذیرفت. مثل آقای دکتر نصیری نماینده زنجان و همینطور آقای زمانی و آقای رضوانی خودمون رو. تازه آقای زمانی یک عصای با حالی هم آورده بودن که پدر در حال قدم زدن در بیمارستان ازش استفاده کنن که البته پدر هم گفتن:"من فعلاً بنای عصا دست گرفتن رو ندارم."

فردا هم قاعدتاً دوستانی خواهند اومد. باید کمی استراحت کنم.


▪ شام شب ولادت، کاندیداتوری برادر زاده، بحث های مطرح شده و عکسی از نماز پدر

آقا مهدی، به مناسبت ولادت امام رضا(ع) اعضای خانواده رو برای شام به منزلش دعوت کرده بود و به این جهت، بعد از نماز مغرب و عشاء آروم آروم عازم منزل ایشون شدیم.  من، مادرم، همسرم و اقا مصطفی با هم رفتیم و آقا مهدی و پدر هم از دفتر آمدن. آقا هادی و خونوادش هم قبل از ما اومده بودن و اعضای خانواده با غیبت تعدادی از بچه ها، دور هم جمع شدیم. امین(نوه بزرگ خانواده) عضو شورای دبیرستانشون شده و در مورد کارهای آینده و اجرائی کردن برنامه هاش صحبت می کرد و از این موضوع می گفت که بعد از ارائه شدن برنامه هاش، از سوی طرفدارهای رقیبش به دروغگوئی متهم شده و حتی در حیاط مدرسه بر علیهش شعار دادن. شیرینه که او نماد اصلاح طلبان در دبیرستان و رقیبش نماد اصولگرایان بوده و البته او رای دم رو آورده و با این وجود خوشحال از اینکه سی – چهل نفر بچه اصلاح طلب در دبیرستان بودن که به او رای دادن.

توی این مجالس، مفصل بحث می کنیم و آقا هادی از پدر سئوالاتش رو می کنه و همینطور بقیه. اکبر آقا پسر عمه من هم که هم سن و سال من و دوست دوران بچگیم هم هست، امشب بود و در این بحث ما رو همراهی می کرد. مطلبی به ذهنم رسیده بود و طالب بودم اون رو از پدرم سئوال کنم و البته طرحش هم کردم ولی فرصت به پاسخگوئی نرسید و اونهم صحبت های اخیر یک طلبه سخنران، پیرامون حجاب ناشی از جوزدگی مردم در اول انقلاب بود. سئوال من راجع به صدق و کذب این مطلب نبود بلکه برداشت من از این صحبت، تستی است که حدس می زنم در پی برنامه ریزی های از پیش تعیین شده برخی برنامه ریزان باشه. به نظر می رسه بواسطه بد عمل کردن حضرات و اینکه بالاخره باید قسمتی از مردم رو راضی نگهداشت، این بحث ها داره از سوی برخی آدمها نقل می شه و باید نسبت به اونها حساس بود و دید برخی چه هدفی رو از طرح این مسائل در جامعه پی گیری می کنند.

یک نفر هم داستان مطرح شده امروز راجع به اینکه برخی دنبال اعدام رهبران اصلاح طلبان هستند رو طرح کرد و باز هم این تحلیل به ذهنم رسید که اصل طرح شدن این موضوع اونهم از این زاویه که برخی تندرو ها می خواهند این رو مطرح کنند، به نظر می رسه یا برای شکستن قبح این قضیه است و یا اینکه اقایون دارن به مرگ می گیرن تا به تب راضی شن یعنی اینکه جامعه رو به این سمت ببرن که آقایون رو بنا بوده به اعدام محکوم کنند و مثلاً ما نگذاشتیم و باید به زندانی شدن اونها تن داد.

ساعت ده بود که به خونه برگشتیم؛ فردا برنامه جمعه های دفتر سرجاشه منتهی از روضه خبری نیست و یک مولودی برگزار خواهد شد.

این عکس رو هم همینجوری می گذارم؛ در آرشیو شخصیم بود و بعیده کسی داشته باشدش.


آیت الله بیات زنجانی+مهدی کروبی+رسول منتجب نیا


▪ سفر لغو شده، سری به پدر خانوم و یک عکس با صفای دیگه

صبح، طبق برنامه ریزی منزل رو به مقصد تهران ترک کردیم تا هم به جلسه ای که داشتیم برسیم و هم به جشنواره مطبوعات سری بزنیم ولی متاسفانه به خاطر بسته بودن اتوبان و اجبار به تردد در مسیر جاده قدیم، از سفرمون پشیمون شدیم و راه رفته رو برگشتیم و بعد از اینکه ظهر امروز فهمیدیم که نمایشگاه یکدفعه تعطیل شده، خوشحال شدیم که بالاخره برای یک کار به تهران رفتن، خیلی شاید معقول نباشه و سفر رو به زمانی دیگه موکول کردیم که چند تا کار داشته باشیم و به همشون یک دفعه ای برسیم؛ منتهی بعد از ظهر امروز متوجه یکی – دو تا کار شدم که باید به خاطر اونها هم که شده فردا صبح عازم تهران بشم. یکی از اون کارها در شهر ریه و این موضوع باعث می شه که اگر خدا بخواد برای زیارت حرم حضرت عبدالعظیم، به اونجا هم سری بزنم و یاد قدیم رو که با آقا هادی خیلی شبها رو به اونجا سر می زدیم رو زنده کنم.

امشب سری به پدر خانومم زدیم و سر سفره به ایشون رسیدیم.(ما هم که ناراحت!) کمی سیب زمینی و سبزی و کاهو و ... توی سفره بود ولی نون نبود. ایشون خانوم من رو صدا زد که نون نداریم؟ و خانومم بعد از نگاه کردن توی یخچال گفت که نه. بلند شدم و رفتم سر کوچه و یک بسته نون خریدم. داشتم برمی گشتم سمت خونه که دیدم علی، برادر خانومم یک بسته نون دستشه و داره می ره منزل پدر خانومش. آخه پدر خانوم علی و پدرشون توی یک کوچه می شینن. کمی توی ذهنم مسخره اش کردم که: داماد بیچاره، می ری برای خونواده خانومت خرید؟ بعد یکدفعه متوجه بسته نون توی دستم شدم و گفتم: لابد اون بنده خدا هم تنها بوده و علی رفته تا کمکی کرده باشه و .. کلی خجالت از این فکرم کشیدم.

از اون عکس هایی که در پست های قبلی بهشون اشاره کردم، یکی دیگه اش رو هم می گذارم. توی این عکس پدرم در جبهه همراه آقا مهدی برادر بزرگترم دیده می شه. عکس با صفائیه. با اینکه ممکنه برخی با دیدن این عکس بگن: دروغه و جبهه رو هم فقط اونها رفتن.



▪ عکس هائی جالب از حضرت امام

یک اتفاق جالب؛ سایت رجانیوز رو داشتم می دیدم که به یک سری عکس جالب برخوردم. عکس های حضرت امام که در چند تاشون حضرت آقای برقعی هم بودن. اونها رو می گذارم بالا به این خاطر که واقعاً عکس های جالبی هستن.

(عکس بالا) پدر خانوم محترم در کنار حضرت امام


(عکس بالا)حضرت آقای برقعی سمت راست و مرحوم فردوسی پور در سمت چپ تصویر


مرحوم آسید احمد آقا، مرحوم آیت الله خاتم یزدی(باجناق پدرخانوم محترم)، حضرت آقای برقعی، امام و دکتر ابراهیم یزدی؛ در سمت راست تصویر و پشت به دوربین هم آسید محمود دعایی دیده می شن.

جالبه که همراهان امام در این تصاویر، امروز همه یا مرحومند و یا ......


▪ عکسی از دو شیخ مظلوم

این هم یک عکس خوب، که توسط یکی از دوستان در اختیار من قرار گرفته که در اون آشیخ مهدی کروبی و حضرت آقای سلیمانی از اعضای مجمع محققین، در کنار هم دیده می شن. حاج آقای سلیمانی، که البته نیازی به معرفی ندارن، همون بزرگواری هستن که در جریان رفتن به بهشت زهرا، بازداشت شده بودن و البته پدر بزرگوار آقا محمد حسن رفیق عزیز و محترممون. ظاهراً عکس قدیمی نیست.


▪ یه عکس جالب

این عکس رو ما از دوره مجلس داشتیم و دوستان، اون رو در وب سایت دفتر هم گذاشتن. منتهی ظاهراً توسط مرکز اسناد هم منتشر شده و من بواسطه ایمیل یکی از دوستان، این موضوع رو متوجه شدم. من هم عکس رو با آرم مرکز اسناد اینجا استفاده می کنم.

احتمالاً مربوط به مجلس دوره دومه.

البته من این عکس رو قبلاً هم اینجا گذاشته بودم ولی متاسفانه در تغییر و تحولات، پاک شد.


▪ یه عکس دیگه از همون روز

این رو همینجوری می گذارم(مربوط به همون روزیه که گفته بودم.)


▪ عکس جالب روزنامه اعتماد - امروز


▪ یک عکس با صفا از پدر همراه با برادران بزرگترم

 آقا مهدی فرزند ارشد خانواده در سمت چپ تصویر همراه با  آقا هادی، برادر وبلاگ نویسم در کنار پدر در سفر به مشهد در سال 54 یعنی 4 سال قبل از تولد من....


▪ یه عکس خوب

بیات

از راست به چپ:آیت الله محقق داماد، ابوی،آیت الله علوی بروجردی،آیت الله منتظری و آیت الله صانعی


▪ یه عکس از روضه ایام فاطمیه

آیت الله بیات

از راست به چپ: احمد آقای منتظری، آقای فاضل میبدی، ابوی و آقا محمد حسن موحدی ساوجی فرزند مرحوم موحدی ساوجی


▪ دیدار پدر از موزه عبرت، عکس زمان زندان و یه عکس خیلی با صفا

دیروز صبح، با پدر برای بازدید از موزه عبرت(کمیته مشترک ضد خرابکاری ساواک) در میدون توپخونه تهران رفتیم تا پدر بعد از سی و پنج سال و این بار بدون چشم بند و دست بند و ... و با پاهای خودشون، از اونجا دیدار کنن.

آیت الله بیات

روزهای سه شنبه موزه تعطیله و به همین جهت مدیران اونجا این روز رو هماهنگ کرده بودن تا هم خودشون بتونن خاطراتی رو که از ایشون می خواستن رو با خیالت راحت بگیرن و هم پدر بتونن همه جای موزه رو بازدید کنن.

آیت الله بیات

این دیدار حدود چهار ساعت طول کشید و بعضی از جاها اشک پدر، بعضی وقتا ماها و بعضی وقتام کارگردان و فیلم بردار رو در آورد و البته بعضی وقتام این قضیه به عکس بود و همه با هم می خندیدیم.

یکی از اون تیکه های عجیب، زمانی بود که مدیر موزه عکس زمان بازداشت پدر رو به ایشون داد و پدر هم به عکس نگاهی کرد و گفت: خوش تیپ بودیما.

آیت الله بیات

یکی از ویژگیهای این موزه اینه که وقتی شما به سالن های مختلفش مراجعه می کنید، عکس های همه رو می بینید. مثلاً پدر زمانیکه وارد بند سه شد، به عکس خسرو گلسرخی که رسید گفت: این خسرو که می بینید، با من حدود هفت ماه هم بند بود، واقعاً آقا بود. با اینکه تمایلات مارکسیستی داشت، ولی زمانی نبود که اسم امام حسین(ع) در مقابلش آورده نشه و او اشک نریزه. یا زمانیکه به عکس بیژن جزنی و یا کاظو ذوالانواری که هر سه این ها در زندان همون زمان، تیربارون شدن و پدر از همشون خاطراتی رو نقل می کرد یا مرحوم شیخ محمد تقی شریعتی(پدر دکتر شریعتی) یا مهندس بنی اسدی یا عبدالعلی بازرگان و خیلی های دیگه.

تجدید خاطرات همیشه خوبن، چه تلخ و چه شیرین.

راستی حین دیدار از موزه و در سالن عکسها، یه عکسی نظر من رو به خودش جلب کرد که وافعاْ عکس با صفائی بود.

محسن مخملباف


▪ عکسی از پدرم و مرحوم پروفسور حسابی

یه عکس جالب پیدا کردم از پدرم و مرحوم پروفسور حسابی که البته اگه عمری باشه راجع به نوع ارتباطشون مطالبی رو خواهم نوشت.


▪ حسام الدین

آیت الله بیات

پدرم در حال نامگذاری آقا حسام الدین

دیشب رفتم تهران و امروز خواهرم و پسرکوچولوش رو آوردم قم تا پدرم در گوشش اذان واقامه ای بگه و آقا حسام الدین، از این به بعد به این اسم نامیده بشه.

همونطوریکه قبلاً هم گفته بودم، بهترین لحظه برای پدر و مادرم و البته بهترین لحظه برای همه پدر و مادرها، همچین لحظاتیه و خلاصه امروز همه اینجا خوشحالند.

خدا همه بنده هاش رو همیشه خوشحال و لبخند بر لب قرار بده.

 

حسام الدین


▪ من در کنار پدرم

آیت الله بیات


▪ شهاب الدین و رابطه پدرم با فرزندان و نوه هاشون


ادامه...

▪ رابطه پدرم با علی

                            آیت الله بیات

                                     


ادامه...

▪ پیاده روی دو روزه، جنگلهای شمال، سال گذشته

محسن بیات


ادامه...

▪ دشمنی حتی با ماشین

دشمنی حتی با ماشین من


ادامه...


محسن
فرزند چهارم خانواده
تصمیم دارم شرح زندگی بنویسم.
همین.



دسته‌ها
خاطرات و خطرات
عکسهای دیگران
تحلیل ها
درد دل
عکسهای خودم


بایگانی
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386


پیوندها
دفتر پدرم
هادي برادرم
اولین خواننده وبلاگم
آیت الله دستغیب
آیت الله سید صادق شیرازی(وبلاگ)
د.داود فيرحي
عباس رضوانی
د.محسن كديور
س.محمد خاتمی
فريد مدرسي
مسیح علی نژاد
روح الله و مصطفی(وبلاگی مفید برای آشنائی با سینما)
عمادالدین باقی
دکتر عطاءالله مهاجرانی
مهندس لطف الله میثمی
علی اصغر خدایاری
د.م.جعفر ایرانی
نواندیش
مرجعیت شیعه
روزبه(دوست دوران دانشگاه)
(یک دوست خونه بدوش)
علی اشرف فتحی + سید مرتضی ابطحی
واحه
هنگامه شهیدی
جناب خسروانی
سهام الدین بورقانی
م. منصوري بروجني
س.حسام الدين دولتخواه
س.محمد مرعشی
حبیب آقای حسین پور
علی دشتی
مرتضی اصلاحچی
سامان موحدی راد
سامان
م.مهدی مازنی
ايران –كاوش
روزبه میر ابراهیمی
س.عباس سید محمدی
مسعود درودی
ایمان ملکا
سعید نورمحمدی
حسین کربلائی
مجنون جا مانده
محمد معینی
آرام
فرید صلواتی
مهدی جلیل خانی
صادق صدق گو
علیرضا بازرگان
حامد نیک فر
ش.محمود کندلوئی لاریجانی
زهرا علی اکبری
نجات یونسی
هادی غیبی
علی(تا رهائی)
مهتاب
ندای خالی - ندای پر
مرتضی میری
طاهره
س.محسن قائمی
امیر تبریزی
مریم شفیع پور
فریاد فرید
شکوفا(عصر بخیر بچه ها)
روح الله ریاضی
محمد کیانمهر
حسن یونسی
محمد امامی
حمیدرضا منتظری
علی عارف
سهیل اسدی
میثم یوسفی
علیرضا شایق
علی(ضمیر من)
سهیلا بیگلرخانی
محمد طاهری
عرفان چشمه زاد
یاسر اسماعیلی
طلبه ضد، ضد طلبه
مسیح من(یک روحانی زاده مثل من)
مجید نصرآبادی
مهدی نظام الاسلامی
علیرضا میرحسین
بهنام صابر نعمتی
محسن صائمی
علیرضا رحیمی
امین قاسمی
نصیرالدین مزورعی
سید علی تراب
میلاد محرک پور
سید علی ناظم زاده
م.س.مصطفوی نیا
حمیدرضا شجاعی نیا
رضا اسدی
مونا داودی
حسن یونسی
سلیمان رضائی
علی رضوی
رایا مرادی
فائزه ابراهیمی
د-الف(قلم سیاه)
لیلا(یک همشهری)
مصطفی عباسی
محمد مهدی سامع
عقیل وجدانی
سید سپهر زمانی
محمد مصطفائی
محمد قدسی
حمید اسدی
محمد موسوی
هاشم فردوئی
محمد(چاه زنخدان و آدم برفی و ....)
خ. فرزانه رمضانی
امیر رضا قویدل
امیر مافی
امین قاسمی
کاوه رضائی
نوید اتابکی
محمد ایوب کاظمی
سید محمد حسین حسینی
سید مجتبی نریمانی


شمارنده