▪ شام شب ولادت، کاندیداتوری برادر زاده، بحث های مطرح شده و عکسی از نماز پدر
آقا مهدی، به مناسبت ولادت امام رضا(ع) اعضای خانواده رو برای شام به منزلش دعوت کرده بود و به این جهت، بعد از نماز مغرب و عشاء آروم آروم عازم منزل ایشون شدیم. من، مادرم، همسرم و اقا مصطفی با هم رفتیم و آقا مهدی و پدر هم از دفتر آمدن. آقا هادی و خونوادش هم قبل از ما اومده بودن و اعضای خانواده با غیبت تعدادی از بچه ها، دور هم جمع شدیم. امین(نوه بزرگ خانواده) عضو شورای دبیرستانشون شده و در مورد کارهای آینده و اجرائی کردن برنامه هاش صحبت می کرد و از این موضوع می گفت که بعد از ارائه شدن برنامه هاش، از سوی طرفدارهای رقیبش به دروغگوئی متهم شده و حتی در حیاط مدرسه بر علیهش شعار دادن. شیرینه که او نماد اصلاح طلبان در دبیرستان و رقیبش نماد اصولگرایان بوده و البته او رای دم رو آورده و با این وجود خوشحال از اینکه سی – چهل نفر بچه اصلاح طلب در دبیرستان بودن که به او رای دادن.
توی این مجالس، مفصل بحث می کنیم و آقا هادی از پدر سئوالاتش رو می کنه و همینطور بقیه. اکبر آقا پسر عمه من هم که هم سن و سال من و دوست دوران بچگیم هم هست، امشب بود و در این بحث ما رو همراهی می کرد. مطلبی به ذهنم رسیده بود و طالب بودم اون رو از پدرم سئوال کنم و البته طرحش هم کردم ولی فرصت به پاسخگوئی نرسید و اونهم صحبت های اخیر یک طلبه سخنران، پیرامون حجاب ناشی از جوزدگی مردم در اول انقلاب بود. سئوال من راجع به صدق و کذب این مطلب نبود بلکه برداشت من از این صحبت، تستی است که حدس می زنم در پی برنامه ریزی های از پیش تعیین شده برخی برنامه ریزان باشه. به نظر می رسه بواسطه بد عمل کردن حضرات و اینکه بالاخره باید قسمتی از مردم رو راضی نگهداشت، این بحث ها داره از سوی برخی آدمها نقل می شه و باید نسبت به اونها حساس بود و دید برخی چه هدفی رو از طرح این مسائل در جامعه پی گیری می کنند.
یک نفر هم داستان مطرح شده امروز راجع به اینکه برخی دنبال اعدام رهبران اصلاح طلبان هستند رو طرح کرد و باز هم این تحلیل به ذهنم رسید که اصل طرح شدن این موضوع اونهم از این زاویه که برخی تندرو ها می خواهند این رو مطرح کنند، به نظر می رسه یا برای شکستن قبح این قضیه است و یا اینکه اقایون دارن به مرگ می گیرن تا به تب راضی شن یعنی اینکه جامعه رو به این سمت ببرن که آقایون رو بنا بوده به اعدام محکوم کنند و مثلاً ما نگذاشتیم و باید به زندانی شدن اونها تن داد.
ساعت ده بود که به خونه برگشتیم؛ فردا برنامه جمعه های دفتر سرجاشه منتهی از روضه خبری نیست و یک مولودی برگزار خواهد شد.
این عکس رو هم همینجوری می گذارم؛ در آرشیو شخصیم بود و بعیده کسی داشته باشدش.

▪ سفر لغو شده، سری به پدر خانوم و یک عکس با صفای دیگه
صبح، طبق برنامه ریزی منزل رو به مقصد تهران ترک کردیم تا هم به جلسه ای که داشتیم برسیم و هم به جشنواره مطبوعات سری بزنیم ولی متاسفانه به خاطر بسته بودن اتوبان و اجبار به تردد در مسیر جاده قدیم، از سفرمون پشیمون شدیم و راه رفته رو برگشتیم و بعد از اینکه ظهر امروز فهمیدیم که نمایشگاه یکدفعه تعطیل شده، خوشحال شدیم که بالاخره برای یک کار به تهران رفتن، خیلی شاید معقول نباشه و سفر رو به زمانی دیگه موکول کردیم که چند تا کار داشته باشیم و به همشون یک دفعه ای برسیم؛ منتهی بعد از ظهر امروز متوجه یکی – دو تا کار شدم که باید به خاطر اونها هم که شده فردا صبح عازم تهران بشم. یکی از اون کارها در شهر ریه و این موضوع باعث می شه که اگر خدا بخواد برای زیارت حرم حضرت عبدالعظیم، به اونجا هم سری بزنم و یاد قدیم رو که با آقا هادی خیلی شبها رو به اونجا سر می زدیم رو زنده کنم.
امشب سری به پدر خانومم زدیم و سر سفره به ایشون رسیدیم.(ما هم که ناراحت!) کمی سیب زمینی و سبزی و کاهو و ... توی سفره بود ولی نون نبود. ایشون خانوم من رو صدا زد که نون نداریم؟ و خانومم بعد از نگاه کردن توی یخچال گفت که نه. بلند شدم و رفتم سر کوچه و یک بسته نون خریدم. داشتم برمی گشتم سمت خونه که دیدم علی، برادر خانومم یک بسته نون دستشه و داره می ره منزل پدر خانومش. آخه پدر خانوم علی و پدرشون توی یک کوچه می شینن. کمی توی ذهنم مسخره اش کردم که: داماد بیچاره، می ری برای خونواده خانومت خرید؟ بعد یکدفعه متوجه بسته نون توی دستم شدم و گفتم: لابد اون بنده خدا هم تنها بوده و علی رفته تا کمکی کرده باشه و .. کلی خجالت از این فکرم کشیدم.
از اون عکس هایی که در پست های قبلی بهشون اشاره کردم، یکی دیگه اش رو هم می گذارم. توی این عکس پدرم در جبهه همراه آقا مهدی برادر بزرگترم دیده می شه. عکس با صفائیه. با اینکه ممکنه برخی با دیدن این عکس بگن: دروغه و جبهه رو هم فقط اونها رفتن.

▪ عکس هائی جالب از حضرت امام
یک اتفاق جالب؛ سایت رجانیوز رو داشتم می دیدم که به یک سری عکس جالب برخوردم. عکس های حضرت امام که در چند تاشون حضرت آقای برقعی هم بودن. اونها رو می گذارم بالا به این خاطر که واقعاً عکس های جالبی هستن.

(عکس بالا) پدر خانوم محترم در کنار حضرت امام

(عکس بالا)حضرت آقای برقعی سمت راست و مرحوم فردوسی پور در سمت چپ تصویر

مرحوم آسید احمد آقا، مرحوم آیت الله خاتم یزدی(باجناق پدرخانوم محترم)، حضرت آقای برقعی، امام و دکتر ابراهیم یزدی؛ در سمت راست تصویر و پشت به دوربین هم آسید محمود دعایی دیده می شن.
جالبه که همراهان امام در این تصاویر، امروز همه یا مرحومند و یا ......
▪ عکسی از دو شیخ مظلوم

این هم یک عکس خوب، که توسط یکی از دوستان در اختیار من قرار گرفته که در اون آشیخ مهدی کروبی و حضرت آقای سلیمانی از اعضای مجمع محققین، در کنار هم دیده می شن. حاج آقای سلیمانی، که البته نیازی به معرفی ندارن، همون بزرگواری هستن که در جریان رفتن به بهشت زهرا، بازداشت شده بودن و البته پدر بزرگوار آقا محمد حسن رفیق عزیز و محترممون. ظاهراً عکس قدیمی نیست.
▪ یه عکس جالب

این عکس رو ما از دوره مجلس داشتیم و دوستان، اون رو در وب سایت دفتر هم گذاشتن. منتهی ظاهراً توسط مرکز اسناد هم منتشر شده و من بواسطه ایمیل یکی از دوستان، این موضوع رو متوجه شدم. من هم عکس رو با آرم مرکز اسناد اینجا استفاده می کنم.
احتمالاً مربوط به مجلس دوره دومه.
البته من این عکس رو قبلاً هم اینجا گذاشته بودم ولی متاسفانه در تغییر و تحولات، پاک شد.
▪ یه عکس دیگه از همون روز

این رو همینجوری می گذارم(مربوط به همون روزیه که گفته بودم.)
▪ عکس جالب روزنامه اعتماد - امروز

▪ یک عکس با صفا از پدر همراه با برادران بزرگترم

آقا مهدی فرزند ارشد خانواده در سمت چپ تصویر همراه با آقا هادی، برادر وبلاگ نویسم در کنار پدر در سفر به مشهد در سال 54 یعنی 4 سال قبل از تولد من....
▪ یه عکس خوب

از راست به چپ:آیت الله محقق داماد، ابوی،آیت الله علوی بروجردی،آیت الله منتظری و آیت الله صانعی
▪ یه عکس از روضه ایام فاطمیه

از راست به چپ: احمد آقای منتظری، آقای فاضل میبدی، ابوی و آقا محمد حسن موحدی ساوجی فرزند مرحوم موحدی ساوجی
▪ دیدار پدر از موزه عبرت، عکس زمان زندان و یه عکس خیلی با صفا
دیروز صبح، با پدر برای بازدید از موزه عبرت(کمیته مشترک ضد خرابکاری ساواک) در میدون توپخونه تهران رفتیم تا پدر بعد از سی و پنج سال و این بار بدون چشم بند و دست بند و ... و با پاهای خودشون، از اونجا دیدار کنن.

روزهای سه شنبه موزه تعطیله و به همین جهت مدیران اونجا این روز رو هماهنگ کرده بودن تا هم خودشون بتونن خاطراتی رو که از ایشون می خواستن رو با خیالت راحت بگیرن و هم پدر بتونن همه جای موزه رو بازدید کنن.

این دیدار حدود چهار ساعت طول کشید و بعضی از جاها اشک پدر، بعضی وقتا ماها و بعضی وقتام کارگردان و فیلم بردار رو در آورد و البته بعضی وقتام این قضیه به عکس بود و همه با هم می خندیدیم.
یکی از اون تیکه های عجیب، زمانی بود که مدیر موزه عکس زمان بازداشت پدر رو به ایشون داد و پدر هم به عکس نگاهی کرد و گفت: خوش تیپ بودیما.

یکی از ویژگیهای این موزه اینه که وقتی شما به سالن های مختلفش مراجعه می کنید، عکس های همه رو می بینید. مثلاً پدر زمانیکه وارد بند سه شد، به عکس خسرو گلسرخی که رسید گفت: این خسرو که می بینید، با من حدود هفت ماه هم بند بود، واقعاً آقا بود. با اینکه تمایلات مارکسیستی داشت، ولی زمانی نبود که اسم امام حسین(ع) در مقابلش آورده نشه و او اشک نریزه. یا زمانیکه به عکس بیژن جزنی و یا کاظو ذوالانواری که هر سه این ها در زندان همون زمان، تیربارون شدن و پدر از همشون خاطراتی رو نقل می کرد یا مرحوم شیخ محمد تقی شریعتی(پدر دکتر شریعتی) یا مهندس بنی اسدی یا عبدالعلی بازرگان و خیلی های دیگه.
تجدید خاطرات همیشه خوبن، چه تلخ و چه شیرین.
راستی حین دیدار از موزه و در سالن عکسها، یه عکسی نظر من رو به خودش جلب کرد که وافعاْ عکس با صفائی بود.

▪ عکسی از پدرم و مرحوم پروفسور حسابی
یه عکس جالب پیدا کردم از پدرم و مرحوم پروفسور حسابی که البته اگه عمری باشه راجع به نوع ارتباطشون مطالبی رو خواهم نوشت.
▪ حسام الدین

پدرم در حال نامگذاری آقا حسام الدین
دیشب رفتم تهران و امروز خواهرم و پسرکوچولوش رو آوردم قم تا پدرم در گوشش اذان واقامه ای بگه و آقا حسام الدین، از این به بعد به این اسم نامیده بشه.
همونطوریکه قبلاً هم گفته بودم، بهترین لحظه برای پدر و مادرم و البته بهترین لحظه برای همه پدر و مادرها، همچین لحظاتیه و خلاصه امروز همه اینجا خوشحالند.
خدا همه بنده هاش رو همیشه خوشحال و لبخند بر لب قرار بده.

▪ من در کنار پدرم

▪ شهاب الدین و رابطه پدرم با فرزندان و نوه هاشون

ادامه...
▪ رابطه پدرم با علی

ادامه...
▪ پیاده روی دو روزه، جنگلهای شمال، سال گذشته

ادامه...
▪ دشمنی حتی با ماشین

ادامه...
