تبليغاتX
من هم، یک آقا زاده هستم!!!


▪ روز نهم، قطعیت عمل جراحی و درد فراق

روز نهم هم گذشت و امروز تقریباً مشخص شد که عمل جراحی روی پدر انجام خواهد شد.

ظاهراً نتیجه آنژیو گرافی گرفتگی تعدادی از رگ ها رو نشون می ده و این موضوع فقط با عمل جراحی حل می شه. البته ما فقط به نظر متخصصین این بیمارستان اکتفا نکردیم و با پزشکان دیگری نیز  این موضوع رو در میون گذاشتیم و اونها هم این نظر رو تایید کردن که عمل باید انجام شه. منتهی اون چیزی که هست اینه که عمل قلب، دیگه اون عمل خطرناک گذشته نیست و هر روز بارها این کار انجام می گیره و مشکلی هم متوجه پدر نخواهد بود انشاء الله.

به قول یکی از پزشکان، عمل قلب شبیه عمل آپاندیس شده و اصلاً مشکلی نیست.

روزنامه اندیشه نو تیتر امروز خودش رو به صحبتهای کوتاه پدر در دیدار با فراکسیون اقلیت مجلس اختصاص داده بود و این موضوع چندین بار من رو در برابر این سئوال قرار داد که: ابوی مرخص شدن ظاهراً و من هم به همگی این جواب رو دادم که نخیر، این دیدار در بیمارستان و در سی سی یو انجام شده. جالبه یکی از دوستانمون به من می گفت: حاج آقا توی بیمارستان هم همون حاج آقاست ها و با لبخند من، جواب خودش رو گرفت.

عصر امروز که با مادرم به دیدار پدر رفتیم، سر پرستار از ایشون سئوال کرد: الآن دردی احساس نمی کنید؟ ایشون به مادرم نگاهی کردن. این نگاه پدر رو اینجوری تفسیر کردم که تنها دردی که بود، درد فراق بود که حل شد.


▪ امروز و دیروز، یادگاری زیبای یک دوست، تماس تلفنی یک عزیز و اخلاق زیبای طلاب افغانی

روز هفتم و امروز هم روز هشتم بستری بودن پدر رو پشت سر گذاشتیم.

حال عمومی پدر بهتر از روز اوله. امروز از طریق یکی از پزشکان متوجه شدیم که اگر روز اول، خیلی سریع پدر رو به بیمارستان نمی رسوندیم، امکان خیلی اتفاقات بوده و به همین خاطر شکرگزار پروردگار عالم هستیم.

صبح وقتی که به بیمارستان رفتم، آقا مهدی گفتن که دیشب تلفنم زنگ خورد. برداشتم و دیدم عزیزی پشت خطه در حالیکه کمی صداش گرفته. گفتم شما؟ و اون بزرگوار گفت: من حسن هستم. آقا مهدی ادامه داد که: عذر می خوام کدوم حسن آقا؟ و اون عزیز گفت: حسن خمینی! حال آقا رو پرسید و گفت: یکی دو روزه می خوام بیام بیمارستان، سرما خوردم می ترسم برای ایشون هم مشکل ساز بشه؛ منتظر موندم بهتر شم بعد بیام. آقا مهدی از ایشون خیلی تشکر کرده و گفته که بحث انتقال به تهران مطرحه و حسن آقا هم فرمودن که اگر خواستید بیارید بیمارستان جماران، من مقدماتش رو فراهم می کنم.

امروز یکی از پرستاران سی سی یو که انصافاً هم در این چند روز خیلی زحمت کشیده، داخل اتاقک شد و خواست تا همسرش برای دقایقی پدر رو ببینه و ما موافقت کردیم. اون جوون وقتی وارد شد، شوق رو می شد در صدا و چهره اش دید. کمی با پدر هم صحبت شد و در آخر دو خط شعری برای پدر به یادگار نوشت.

امروز یک مطلب جالب رو بهش پی بردم و اون اخلاق فوق العاده خیلی از طلبه های افغانی است. شاید در طول روز، ده – پونزده نفر از اونها برای دیدن پدر میان و جالبه که اگر ما بهشون تذکر می دیم که لطفاً با ایشون  روبوسی نکنید و یا بیش از یک دقیقه نمونید، امکان نداره گوش ندن و برای راحتی پدر، از دور حالی می پرسن و می رن و البته گاهی اوقات هم شاهد اشک ریختنشون، بعد از خروج از اتاق هستیم.


▪ روز ششم، نتیجه آنژیو، دیدارهای مختلف و سخنان پدر خطاب به نماینگان مردم

دیروز صبح با زنگ تلفنم از خواب بیدار شدم منتهی تا برسم، قطع شده بود. آقای دکتر نصیری نماینده محترم زنجان، دو باری تماس گرفته بود و نتیجتاً من با همون صدای خواب آلود به ایشون زنگ زدم. برنامه ای رو بر حسب ظاهر برای سفر به قم داشتن و این رو البته از قبل من می دونستم ولی زمان دقیق این سفر مشخص نبود به همین خاطر با تماس دیروز، معلوم شد که روز سیزدهم آبان رو آقایون برای سفر به قم انتخاب کردن. آقای دکتر نصیری یک ساعت مشخصی رو برای  ملاقات با پدر هماهنگ کردن و من هم ساعت هماهنگ شده رو به بچه هائی که پیش پدر بودن گفتم ولی در ساعت تنظیم شده، اون بندگان خدا نیومدن و بعد از تماس آقای انصاری دیگر نماینده محترم زنجان، متوجه شدم که آقای دکتر نصیری از سفر جا موندن و بقیه آقایون برای دیدن پدر زمان دیگری رو تنظیم کردن و اون حدود ساعت 10 شب بود.

دیروز آنژیو انجام شد و پزشکان از گرفتگی چند رگ، گزارش می دادن. بعد از آنژیو، سی دی اون در اختیار ما قرار گرفت تا با تیم پزشکی دیگری هم راجع به کارهای بعدی مشورت کنیم. آقای دکتر صابری که از متخصصین بنام قلب و عروق هستن، طی تماس تلفنی با یکی دیگه از متخصصین در مرکز قلب تهران، نظرشون رو گفته بودن و اون بزرگوار دیگه هم با نظر ایشون موافقت کردن. این موضوع به اطلاع پدر رسید و ایشون هم گفتن: شما متخصصید و باید به حرف شما گوش داد و یک مطلب شیرین هم اضافه کردن که: می دونید که تمام مشکلات از گوش ندادن به حرف متخصصین شروع می شه..

دیروز هم روز شلوغی بود. حضرت آقای شهرستانی داماد و نماینده آیت الله العظمی سیستانی همراه با چند بزرگوار دیگه، برای دیدن پدر آمدن و جالب بود که اون بزرگوار، به محض اطلاع از حال پدر در بیمارستان حاضر شده بودن و ناراحت از اینکه چرا کسی به ایشون نگفته. رابطه اون بزرگوار با پدرم، حقیقتاً مثل رابطه دو برادره و پدر همیشه می گن: آسید جواد شهرستانی جزو اون انسانهائی است که خداوند در وجودش بدی نیافریده و سرتاسر نیکی و خوبیه.

آیت الله بیات+سید جواد شهرستانی

باز هم تعداد دیگری از شاگردان پدر و همینطور نیروهای سیاسی دیروز در بیمارستان حاضر شدن . یکی از دوستان وبلاگی من هم دیروز بزرگواری کردن و به بیمارستان اومدن و از دیدارشون خیلی خوشحال شدم.

عصر هم حضرت آیت الله ابطحی که از بزرگان هستن، برای دیدار پدر اومدن و جالب اینکه می فرمودند: خوابیدن شما رو تخت، بیشتر به شوخی شبیهه.

شب حدود  ساعت 10 بود که تعدادی از اعضای فراکسیون اقلیت به بیمارستان اومدن و با پدر دیدار کردن. آقا جمشید انصاری که خارج از بحث نمایندگی، یکی از رفقای قدیمی پدر هم هستن همراه با آقای سازدار و همینطور دکتر کواکبیان. پدر هم به اونها گفتن: می دونم در چه شرایط سختی نماینده مردم شدید ولی راهتون مقدسه و به اون ادامه بدید و یقین بدونید که موفق خواهید شد.

پدر حتی به داستان زندانیان سیاسی هم اشاره کردن و گفتن: من در زندان بودن اونها رو خلاف شرع می دونم.

باید مقدمات رو برای مراحل بعدی درمانی ایشون فراهم کنیم.تصاویر هم مربوط به وب سایت دفتره.


▪ روز پنجم، یک شب بی خوابی و پیر مردی باصفا در همسایگی پدر

حدود ساعت 10:30 دیشب رفتم بیمارستان و جامو با آقا مهدی که از ظهر دیروز اونجا بود عوض کردم تا هم بره و استراحتی بکنه و هم به مهمونهاش که برای دیدن پدر از زنجان اومده بودن، سری بزنه.

دیشب، دومین شبی بود که پیش پدرم در بیمارستان موندم با اینکه از موندن همراه در سی سی یو ممانعت به عمل می آد، ولی اجازه موندن یک نفر بصورت 24 ساعته پیش ایشون داده شده و به همین خاطر یکی از ماها و گاهی دو تامون پیش پدر می مونیم.

حال عمومی ایشون، هر روز بهتر از روز قبل می شه و این امیدوار کننده است و البته باید دید که آنژیو گرافی چه چیزی رو نشون می ده و با توضیحاتی که پزشکان ایشون می دن، احتمال گرفتگی یکی از رگها وجود داره که ممکنه با آنژیو رفع بشه. رفع شدن مشکل گرفتگی از این طریق در مورد آقا مهدی هم اتفاق افتاد و آنژیو غیر از اینکه حالت عیب یابی داشت، رفع مشکل هم کرد و انشاء الله در مورد پدر هم همینطور بشه.

خلاصه دیشب رو موندیم تا امروز صبح ساعت 11و به این خاطر که دیشب نتونستم چشم روی هم بگذارم، در حالی جام رو با آقا مهدی عوض می کردم که امیدوار بودم تا خونه بتونم سالم برسم و کمی استراحت کنم چراکه ایستادن حتی روی پاهام هم برام سخت می نمود.

یک آدم فیلمی توی سی سی یو و در یک قسمت دیگه بستریه که خیلی باصفاست. پیرمرد که دستاش پر از خالکوبیه، دو روز قبل وقتی گزارش روزانه حال مریض رو روی میز جلوی تختش گذاشته بودن و ایشون مشغول مطالعه اون بود، یکی از پرستاران ازش پرسید که: پدر جون، مگه شما از این نوشته ها سر در می آری که می خونیشون؟ و اون بنده خدا در کمال اعتماد به نفس و با لهجه خیلی غلیظ قمی به او گفت: چی فکر کردی! من خودم 40 سال تهران بودم...

امشب آقا هادی اونجاس و برای فردا صبح بناست زمان دقیق آنژیو به ما اعلام بشه.


▪ چهارمین روز بیمارستان، تماس ها و دیدارهای مختلف و تعدادی عکس

چهارمین روز از بستری شدن پدر رو پشت سر گذاشتیم در حالیکه اولین روز ملاقات عمومی رو هم امروز داشتیم.

صبح امروز حدود ساعت 11 بود که به بیمارستان رفتم در حالیکه آقا هادی اونجا بود و جامون رو با هم عوض کردیم. بعد از رسیدنم بود که پدر سئوال کردن: آقا محمد قوچانی هم آزاد شده؟ گفتم: بله و ایشون گفتن: شماره شون رو بگیرید و حالی از طرف من بپرسید. شماره ایشون رو از آقا فرید مدرسی گرفتم و حال و احوالی با ایشون کردم و سلام پدر رو از روی تخت بیمارستان به ایشون رسوندم.

ملاقات عمومی امروز راس ساعت 3 انجام شد ولی میزان جمعیت حاضر شده در بیمارستان برای دیدار با پدر به حدی بود که پرستاران چندین بار این موضوع رو به من تذکر دادن که این جمعیت برای حال ایشون مضرّه و اگر وضعیت به همین شکل ادامه پیدا کنه، ایشون رو ممنوع الملاقات می کنیم.

دیشب، آیت الله رحمت با دو –سه نفر دیگه از رفقا برای دیدن پدر اومدن و امروز هم بعد از ساعت ملاقات آیت الله العظمی گرامی لطف کردن و به بیمارستان اومدن. دیروز هم که آیت الله سید حسین موسوی تبریزی و جمعی از رفقای مجمع محققین  و مدرسین حوزه. همینطور آشیخ عبد الله نوری هم ظهر امروز تماسی با من داشتن و حالی پرسیدن. در بین افرادی که امروز برای ملاقات عمومی اومده بودند، عده ای از جوونها دیده می شدن که از طریق سایت های خبری در جریان بستری بودن پدر قرار گرفته بودن و جالب اینکه یکی از اونها با پای گچ گرفته شده و عصا بدست اومده بود. یا دوستان جبهه مشارکت قم و تعداد زیادی از نیروهای سیاسی استان و همینطور خیلی از شاگردان پدر. شیرین اومدن تعدادی از طلبه های پاکستانی بود که هر کدوم به نحوی ابراز احساسات می کردن.

حال عمومی پدر رو به بهبوده با اینکه دکترها می گن باید ایشون آنژیو بشن. امروز صبح بحمدالله دستگاه کنترل فشار رو هم از دست ایشون جدا کردن و این موضوع، خبر خوشحال کننده ای بود. در بین تماس های تلفنی امروز، یک مورد داشتیم که یک بنده خدا از علاقمندان پدر که از روستاشون در اطراف زنجان زنگ می زد و ظاهراً تازه امروز در جریان بیماری پدر قرار گرفته بود و اینقدر پشت تلفن گریه کرد که حقیقتاً من هیچ چیزی از مکالمه تلفنی نفهمیدم و فقط اون تیکه هایئش مفهوم بود که می گفت: تورو به خدا ایشون الآن خوب هستن یا نه و من هم گفتم: بله، خیلی بهترن(البته این مکالمه به زبان آذری انجام می شد.)

از دیدارهای یکی - دو روز گذشته تعدادی عکس گرفته شده که روی وبسایت دفتر هست و من هم تعدادیشون رو اینجا می گذارم.

مدیون دعاهای همه بزرگواران هستم و امید دارم روزی جبران به خیر کنم.


آیت الله بیات+بیمارستان






▪ بیمارستان امروز، بی خبری خواهرم، لطف های دوستان و دو داستان از امروز ما

 از حدود ساعت یک و نیم بعد از ظهر امروز که با مادر، خواهر کوچکتر و همسرم عازم بیمارستان شدیم، تا لحظاتی قبل که برگشتم، پیش پدر بودم.

خواهر کوچکم که دانشجوی شهر دیگریست، از قضیه اتفاق افتاده مطلع نبود و وقتی که دیشب برگشت، کلی از دست همه شاکی شد که چرا موضوع رو بهش نگفتیم و مادر هم دلایل خودش رو گفت و طبیعتاً هر دوطرف حق داشتند. مادری که می خواست دخترش رو نگران نکنه و دختری که ناراحت بی اطلاع بودنش از حال پدر بود.

خلاصه امروز ظهر با هم رفتیم و ایشون دقایقی پدر رو دید و خیالش راحت شد. بعد مصطفی که صبح رو پیش پدر بود، جاش رو با من عوض کرد و همراه با دیگران به منزل برگشت.

یکی از پرستاران پیش من اومد و گفت: این همه مراجعه کننده برای ما اشکالی رو ایجاد نمی کنه بلکه این پدر شماست که نیاز به استراحت داره و این شلوغی مانع این کاره، به همین جهت شما اجازه بدید تا کمی مانع رفت و آمدها بشیم و من هم طبیعتاً اجازه اش رو دادم با اینکه خیلی موثر نبود و در نتیجه مجبور شدم برای قانع کردن یک سری از افراد، چندین بار از پله ها پائین بیام و بهشون بگم که پدر در حال استراحت هستند. طبیعی هم بود که افرادی قانع می شدند و برخی هم نه که در نتیجه خواهش بیشتری رو می طلبیدن.

امروز هم مثل دو روز قبل، تماس های تلفنی فراوونی داشتیم و همینطور ایمیل های زیاد که همشون اظهار لطف و بزرگواری بود. منتهی امروز دو تا داستان پیش اومد که گفتنش خالی از لطف نیست. یکی این بود که پدر چندین بار بین بیدار شدن هاشون، از من سئوال کردن که به بیماران دیگه هم سر زدید یا نه و من هی می گفتم: سر می زنم. در آخرین بار به من جدی تر گفتن که برید بهشون سر بزنید. اینها بواسطه حضور ما دارن اینجا اذیت می شن و این رفت و آمدها شاید آزارشون بده. برید و حلالیت بگیرید و نتیجتاً من و آقا مهدی هر کدوم به یک تعدادیشون سر زدیم. موضوع دوم این بود که پدرم از یکی از دوستان مراجعه کننده شنید که مهندس الویری آزاد شدن. بلافاصله به من گفتن: امکان صحبت کردن تلفنی من نیست. شما تماس بگیرید و حال ایشون رو بپرسید. عرض کردم: می خواهید بمونه برای بعد..؟ و ایشون تاکید کردن: نه! همین امروز تماس بگیرید. نتیجتاً تماس گرفتم و با ایشون سلام و احوالپرسی کردم و سلام پدر رو به ایشون رسوندم.

فردا صبح، باید اول وقت به بیمارستان برم.


▪ امروز، بزرگواری دوستان و تماس های فراموش نشدنی

ظهر، یکی دو ساعتی خوابیدم تا نخوابیدن دیشب برطرف بشه. این یکی دو روزه حسابی برنامه هامون به هم ریخته و نتیجتاً کارهای معمول رو کنار گذاشتیم و به نوبت، پیش پدرم می مونیم.

پدرم حالشون خیلی بهتر از دیروزه و با اینکه دکتر ممنوع کرده، خیلی ها برای دیدنشون به بیمارستان اومدن و میزان اونها بقدری در عصر امروز زیاد شد که حتی نگهبانی به مشکل خورد و تصمیم به جلوگیری از ورود بقیه گرفت. البته توصیه دکترها هم همین بود. خیلی از دوستان هم تلفنی و یا از طریق ایمیل تماس گرفتن و جویای احوال پدر بودن. حاج احمد آقای منتظری که هم خودشون بزرگواری کردن و اومدن و هم حامل سلام گرم آیت الله العظمی منتظری بودن ؛ آیت الله سید علی محقق داماد که روز اول، اومدن . مهندس موسوی و آقای خاتمی که با آقا مهدی ما مفصلاً حرف زدن و ظاهراً صحبت کوتاهی هم با خود ابوی داشتن و همینطور آقای کروبی که چندین بار تماس داشتن و خیلی از بزرگان دیگه که به نوعی اظهار لطف کردند.

اما ایمیل هایی که دریافت کردیم و تلفن هائی که از سوی افراد مختلف به بیمارستان شد، حامل نکاتی بودن که نمی دونم از اونها چطور تعبیر کنم. مثلاً یک هموطن مسیحی که برای شفای حال پدر، روزه ای رو نذر کرده بود و یا هموطن دیگری که سنی مذهب بود و به مراتب حال پدر رو جویا می شد و یا موارد دیگری که به تک تک اونها نمی تونم اشاره کنم و فقط می تونم بگم دستان همه این بزرگواران رو می بوسم و امیدوارم که روزی بتونم این الطاف رو جبران کنم.

برای فردا صبح باز هم به بیمارستان می ریم. امیدوارم پدر زودتر از بیمارستان مرخص شن و به راهی که انتخاب کردن، ادامه بدن.  


▪ تصویری از پدر در بیمارستان

حال عمومی پدر خدا رو شکر بهتر از دیروزه؛ صبح امروز کمی با هم حرف زدیم. لطف همه دوستان رو به ایشون منتقل کردم و اون بزرگوار هم گفتن: از طرف من از همه تشکر و قدردانی کنید.

باید برم کمی استراحت کنم. دیشب تا صبح نخوابیدم.



▪ امروز بر ما چه گذشت...

الآن عازم بیمارستان هستم تا شب رو پیش پدرم باشم. ولی ماوقع امروز:

مطلب دیشب وبلاگ رو به محض رسیدن به خونه نوشتم و بالا گذاشتم. در همین زمان صدای مادرم رو از پائین شنیدم که من رو صدا می کردن. برای اینوقت شب کمی غیر عادی بود. رفتم پائین و مادرم رو دیدم در حالیکه من رو به سمت اتاق خواب پدر راهنمائی می کردن و می گفتن: ببین حال پدرت خوب نیست؛ اگر لازمه یا دکتر بگید بیاد و یا ببریدشون اورژانسی جائی. مصطفی هم توی اتاق  بود که من وارد شدم و دیدم پدرم دو زانو نشستن و به شدت در ناحیه قفسه سینه، احساس درد می کنن. ازشون جای درد رو سئوال کردم و ایشون با اشاره به سینه و پشتشون گفتن: احتمال می دم برای معده ام باشه ولی درد قفسه سینه ام ربطی به معده نداره آخه. من هم تایید کردم و ازشون خواستم تا آماده شن و با هم به اورژانس مراجعه کنیم. با آقا مهدی تماسی گرفتم و موضوع رو بهش گفتم و اون بنده خدا هم که تازه از جمع و جور کردن خونه بخاطر مهمون کردن ماها، خلاص شده بود گفت که پریروز هم این اتفاق افتاده ولی خیلی پدرم بهش اهمیت ندادن و درد هم گذرا بوده. با ایشون توی میدون بسیج قرار گذاشتم چراکه پیشنهادش، رفتن به اورژانس بیمارستان ولیعصر(عج) بود و می گفت: احتمال اینکه درد از قلب باشه، بعید نیست چراکه علائمش، دقیقاً همونهائیه که خودم هم باهاش درگیر بودم.

خلاصه پدرم عباشون رو روی دوششون انداختن و عرق چین به سر، سوار ماشین شدن و با هم عازم بیمارستان شدیم. وارد اورژانس که شدیم، ما رو به سمت اتاق پزشک عمومی راهنمائی کردن و ما هم منتظر موندیم تا خانومی که مشغول ویزیت شدن بود، بیرون بیاد و بعدش عروسی که مشکلش جدا نشدن ناخن مصنوعیش بود، بره تو و این معضل رو به دکتر بگه و بعد از اون پدرم همراه با ما وارد اتاق شیم. خلاصه همه این مقدمات انجام شد و ما وارد شدیم و دکتر بعد از گرفتن فشار و اینکه اتفاقاً فشار خون ایشون، حالتی طبیعی رو نشون می داد، از ما خواستن تا پدرم رو روی تختی در قسمت بستری های موقت اورژانس بخوابونیم و نوار قلبی از ایشون گرفته بشه. پدر کماکان معتقد بودن که مشکل از معده است واین درد، درد معده است و البته فکرشون غلط نبود چراکه بعداً فهمیدیم معده هم کمی دچار اشکال هست منتهی مشکل اصلی نیست. نوار قلب اول دکتر رو کمی حساس کرد و بلافاصله از سرم های مخصوص استفاده و دستور گرفتن یک آزمایش خون رو صادر کرد. بعد از 15 دقیقه نوار قلب دوم و در همین فاصله نوار قلب سوم؛ لحن دکتر دومی هم که به ما پیوسته بود، نشان از نگرانی اونها داشت و این موضوع من رو وادار کرد که سئوالم رو از دکتر به این شکل مطرح کنم که: مشکلی وجود داره؟ و جوابی که آغاز نگرانی های جدی ما شد که: بله، ایشون دارن سکته می کنن. صراحت دکتر می تونست ناراحت کننده باشه ولی اصل موضوع اون رو تحت الشعاع قرار داد. از حق نگذریم از اون لحظه تا دم دمای صبح دو پرستار و دکتر در کنار بالین پدر بودن و اینها همگی در حالی بود که اون بندگان خوب خدا اصلاً نمی دونستن که مریضشون کیه و از لحن صحبت هاشون وشوخی هائی که می کردن، این موضوع مشخص بود و برای ما نوع برخورد زیبای اونها قابل تقدیر.

نماز صبح رو که خوندم به دکتر زهرابی که از دوستان سابق دفتر تحکیمند و الآن در قم مشغول طبابت، زنگ زدم و اون بنده خدا در کمتر از 15 دقیقه خودش رو به ما رسوند و گلایه از اینکه چرا زودتر به من زنگ نزدید. بنا بر این شد که پدرم به بخش سی سی یو منتقل شن، منتهی داروهای تزریقی اجازه این انتقال رو نمی داد تا اینکه با اجازه دکتر حوالی ساعت 7 صبح بنا براین شد تا ایشون منتقل شن. این انتقال در ابتدا ساده ولی تبدیل به تلخ ترین واقعه زندگی من شد. پدرم رو به روی برانکارد چرخ دار منتقل کردیم و به سرعت به سمت آسانسور برای رفتن به طبقه دوم. در اواسط راهرو، پدرم دست من رو گرفتن و شروع کردن به سخت نفس کشیدن. دکتر زهرابی با صدای بلند گفت: زودتر، زودتر. پدر به شدت رنگشون سفید و سفید تر می شد تا لحظه ای که به سی سی یو رسیدیم. هنوز توان داشتن تا از روی برانکارد به روی تخت برن ولی این کار با کمک ماها انجام شد. آروم آروم صدای خس و خس از نفس کشیدن ایشون شنیده می شد و وضعیت به شکلی دراومد که پدرم سرشون رو نمی تونستن نگهدارن. گردنشون رو با دست نگهداشتم و شروع کردم به پاک کردن عرق هاشون. هنوز دستم توی دستشون بود که دکتر زهرابی از من و مصطفی خواست تا اتاق رو ترک کنیم. اومدیم بیرون در حالیکه عرق چین پدرم دست من و لباس هاشون پیش مصطفی بود. دیگه نمی تونستم خودم رو کنترل کنم. اشک در چشمانم جمع شده بود و راهی برای جلوگیری از ریزششون وجود نداشت. چند دقیقه ای با آقا مهدی و مصطفی پشت در ایستادیم تا یکی از دکترها بیرون اومد. بهش گفتم: یکدفعه ای چی شد؟ و اون بنده خدا گفت: فشارشون به صفر رسید و نفسشون کاملا رفت و ما ناچار شدیم از نفس مصنوعی استفاده کنیم. خدا رو شکر فشار برگشت ولی نفس به کمک دستگاه امکانپذیره. این کاملاً طبیعیه برای همچین حمله قلبی ای و ما کار خودمون رو انجام می دیم ولی شما فقط دعا کنید....

گذشت و گذشت. دکتر زهرابی اومد و گفت: تا 48 ساعت طبیعیست که باید در اتاق ایزوله بمونن تا از حالت کما خارج شن. در این زمان اصلاً نمی شه با ایشون ملاقات کرد با این وجود من صحبت کردم تا یکیتون پیش ایشون بمونه. آقا مهدی موند و ما اومدیم.

مادرم و آمنه پائین بودن و بی تابی می کردن. همه نگران بودیم. دوستان دفتر خبر این اتفاق رو روی وب سایت دفتر گذاشتن و من روی وبلاگ و از همه التماس دعا کردیم و این دعاهای خالص اینقدری اثرگذار بود که پدر با یک اتفاق نادر در کمتر از 5 ساعت از کما خارج و حتی ساعت 2 تعداد زیادی رو تونستن ملاقات کنن و حتی با برخی از اونها صحبت هم کردن.

تا این لحظه وضعیت به همین شکله و امیدواریم خداوند عالم خودش این مشکل رو برطرف کنه. من دست همه عزیزانی رو که با اظهار لطفهاشون، من رو شرمنده کردن می بوسم و منت همه اونها رو به دوش خودم تا آخر عمر خواهم داشت.

چه اونهائی که دعا کردند و چه اونهائی که نفرین.


▪ برای شفای پدرم دعا کنید...

دیشب حال پدرم یکدفعه ای به هم ریخت و من، مصطفی و آقا مهدی حدودای ساعت یک بود که ایشون رو بردیم بیمارستان. بعد از آزمایشات اولیه معلوم شد که یک سکته نسبتاً شدید رو رد کردند و به این خاطر تحت مراقبت های ویژه قرار گرفتند تا دم دمای صبح که بنا شد به سی سی یو منتقل بشن که در مسیر، مجدداً حالشون به هم خورد و وضعیت به شکلی دراومد که پزشکها مجبور به استفاده از دستگاه تنفس مصنوعی شدند.

الآن رسیدم خونه و باید باز هم برم.

برای شفای حال پدرم دعا کنید؛ هر جائی که هستید و با هر زبانی که می تونید...


▪ شام شب ولادت، کاندیداتوری برادر زاده، بحث های مطرح شده و عکسی از نماز پدر

آقا مهدی، به مناسبت ولادت امام رضا(ع) اعضای خانواده رو برای شام به منزلش دعوت کرده بود و به این جهت، بعد از نماز مغرب و عشاء آروم آروم عازم منزل ایشون شدیم.  من، مادرم، همسرم و اقا مصطفی با هم رفتیم و آقا مهدی و پدر هم از دفتر آمدن. آقا هادی و خونوادش هم قبل از ما اومده بودن و اعضای خانواده با غیبت تعدادی از بچه ها، دور هم جمع شدیم. امین(نوه بزرگ خانواده) عضو شورای دبیرستانشون شده و در مورد کارهای آینده و اجرائی کردن برنامه هاش صحبت می کرد و از این موضوع می گفت که بعد از ارائه شدن برنامه هاش، از سوی طرفدارهای رقیبش به دروغگوئی متهم شده و حتی در حیاط مدرسه بر علیهش شعار دادن. شیرینه که او نماد اصلاح طلبان در دبیرستان و رقیبش نماد اصولگرایان بوده و البته او رای دم رو آورده و با این وجود خوشحال از اینکه سی – چهل نفر بچه اصلاح طلب در دبیرستان بودن که به او رای دادن.

توی این مجالس، مفصل بحث می کنیم و آقا هادی از پدر سئوالاتش رو می کنه و همینطور بقیه. اکبر آقا پسر عمه من هم که هم سن و سال من و دوست دوران بچگیم هم هست، امشب بود و در این بحث ما رو همراهی می کرد. مطلبی به ذهنم رسیده بود و طالب بودم اون رو از پدرم سئوال کنم و البته طرحش هم کردم ولی فرصت به پاسخگوئی نرسید و اونهم صحبت های اخیر یک طلبه سخنران، پیرامون حجاب ناشی از جوزدگی مردم در اول انقلاب بود. سئوال من راجع به صدق و کذب این مطلب نبود بلکه برداشت من از این صحبت، تستی است که حدس می زنم در پی برنامه ریزی های از پیش تعیین شده برخی برنامه ریزان باشه. به نظر می رسه بواسطه بد عمل کردن حضرات و اینکه بالاخره باید قسمتی از مردم رو راضی نگهداشت، این بحث ها داره از سوی برخی آدمها نقل می شه و باید نسبت به اونها حساس بود و دید برخی چه هدفی رو از طرح این مسائل در جامعه پی گیری می کنند.

یک نفر هم داستان مطرح شده امروز راجع به اینکه برخی دنبال اعدام رهبران اصلاح طلبان هستند رو طرح کرد و باز هم این تحلیل به ذهنم رسید که اصل طرح شدن این موضوع اونهم از این زاویه که برخی تندرو ها می خواهند این رو مطرح کنند، به نظر می رسه یا برای شکستن قبح این قضیه است و یا اینکه اقایون دارن به مرگ می گیرن تا به تب راضی شن یعنی اینکه جامعه رو به این سمت ببرن که آقایون رو بنا بوده به اعدام محکوم کنند و مثلاً ما نگذاشتیم و باید به زندانی شدن اونها تن داد.

ساعت ده بود که به خونه برگشتیم؛ فردا برنامه جمعه های دفتر سرجاشه منتهی از روضه خبری نیست و یک مولودی برگزار خواهد شد.

این عکس رو هم همینجوری می گذارم؛ در آرشیو شخصیم بود و بعیده کسی داشته باشدش.


آیت الله بیات زنجانی+مهدی کروبی+رسول منتجب نیا


▪ روزهای ولادت و نرسیدن من حتی به شام عروسی

این روزها، خیلی جشن و عروسی برقراره و خانواده ها از این روزها برای برگزاری اینگونه مراسم استفاده می کنند.

امشب هم عروسی دختر یکی از همسایه های ما بود و مادرم طالب بودن در این مراسم شرکت کنن و تبریکی به این بندگان خدا بگن. من هم بنا شد با مادرم و همسرم برم با اینکه اعضای خانواده می دونن که من از شرکت در این جلسات گریزونم و به کلی از عروسی و ... فراری، و تلاش می کنم خیلی به شرکت کردن در اونها تن ندم ولی امشب بنا شد برم با این تفاوت که اونها رو بگذارم و برم به کارهام برسم و در اواخر جلسه، اونجا حاضر شم. داستان از اونجائی جالب شد که من ساعت هفت این بندگان خدا رو گذاشتم جلوی سالن و رفتم به خیابون صفائیه و زمانیکه داشتم به سمت سالن برمی گشتم، اس ام اسی دریافت کردم که ساعت ده شده، نمیای؟

رفتم به انتشاراتی که بنا بود یک دفترچه ای رو که سفارش داده بودم رو برام آماده کنه؛ نیم ساعتی اونجا معطل شدم و این رو باید به یک معطلی نیم ساعته دیگه برای پیدا کردن جای پارک اضافه کرد. خلاصه اینکه برگشتم با دست پر و در حالیکه داشتم آماده می شدم که به سمت ماشین برم، گفتم سری هم به علی بزنم و یک وجهی رو که ازش می خواستم رو بگیرم. این کار رو هم انجام دادم و در حالیکه پاساژ مروارید رو به سمت محل پارک ماشین ترک می کردم، یکی از دوستان رو که تقریباً یکی – دو سالی بود ندیده بودم، دیدم و بعد از سلام و احوالپرسی من رو به مغازه اش دعوت کرد که: بعد از این همه وقت بیا چند دقیقه پیش ما و من هم پذیرفتم و این پذیرفتن همانا و گرسنه موندن امشب و دیر رسیدن و در واقع نرسیدن به عروسی همانا...

توی یخچال، کمی غذا از ظهر مونده بود و ناچار به گرم کردن و خوردنش بودم. برای فردا خیلی کار دارم و باید امشب زودتر بخوابم.


▪ سفر کاری امروز؛ بی انصافی های یک هموطن و دعای خیر یک طلبه بخاطر گران شدن نان

خیلی از دوستان مطبوعاتیمون توی صحبتهای دوستانه گلایه می کردن که چرا در ایام جشنواره سری بهشون نزدم و من هم ازشون عذرخواهی کردم و بهانه های نرفتن رو گفتم. واقعاً طالب بودم برم ولی نه وقت اجازه داد و نه روز آخر، جاده سازی آقایون.

امروز ولی به تهران اومدم و نه از اصل سفر کاری، بلکه از بردن همسرم ناراحت شدم و کلی از اون بنده خدا خجالت کشیدم و علتش، ناسزا گوئی یک هموطن کم لطف به من و ایشون، فقط و فقط بواسطه حجاب اون بنده خدا بود. اون در جریان سفر قبلی که یک هموطن دیگه از من و ایشون خواست تا مشکلات کشور رو به گوش رئیس این دولت برسونیم!! و این هم از این سفر که یک راننده بزرگوار در حالیکه همسر و دختر کوچیکش کنارش بودن لب به بی حرمتی هائی باز کرد که از گفتنشون معذورم.

کارهامون به سرعت در تهران انجام شد و تا تونستیم به سرعت از اونجا زدیم بیرون تا هم به قرار شهر ری برسیم و هم ترافیک تهران رو نبینیم. خدا رو شکر اینجور شد و ترافیکی به اون صورت ندیدیم با اینکه اون عالم بزرگواری که با ایشون قرار داشتیم نبود و ناچاراً دست نوشته پدر رو تحویل یکی از اهالی خونشون دادیم که به اون بزرگوار برسونن.

در مسیر برگشت، از روی پلی رد شدیم که مشرف به بهشت زهرا(س) بود و قبرها از روی اون پل به سادگی مشخص؛ فاتحه ای برای اموات و شهدا و امام خوندیم و همینطور در حال عبور از اونجا درد دلی با اونها.

به قم که رسیدیم تقریباً نیمه جون بودیم ولی باید فکری برای شام می کردیم و به همین خاطر رفتم سوپر تبریزی و ازش سئوال کردم: قارچ دارید؟ در این بین که او به من جواب می داد که نداریم، طلبه ساده ای که معلوم بود آمده تا برای شام طلبگی با هم حجره ای هاش کمی وسایل تهیه کنه، سه تا نون فانتزی برداشت و بعد از شنیدن اینکه نون شده دونه ای 350 تومن، نگاهی به پول توی دستش انداخت و یکی از سه تا نون رو سر جاش گذاشت و از سوپری محله سئوال کرد که چرا اینقدر گرون؟ و اون بنده خدا هم جواب داد که به خدا گرونش کردن. در حالیکه با ناراحتی داشت مغازه رو ترک می کرد به او گفتم: دعای شام امشبتون رو برای دولت محترم بکنید. اون بنده خدا نگاهی به من کرد و در حالیکه سرش رو تکون می داد، با ناراحتی گفت: ما که کارمون شده دعا برای اینها؛ منتهی از اون دعاهائی که خودتون می دونید....


▪ سفر لغو شده، سری به پدر خانوم و یک عکس با صفای دیگه

صبح، طبق برنامه ریزی منزل رو به مقصد تهران ترک کردیم تا هم به جلسه ای که داشتیم برسیم و هم به جشنواره مطبوعات سری بزنیم ولی متاسفانه به خاطر بسته بودن اتوبان و اجبار به تردد در مسیر جاده قدیم، از سفرمون پشیمون شدیم و راه رفته رو برگشتیم و بعد از اینکه ظهر امروز فهمیدیم که نمایشگاه یکدفعه تعطیل شده، خوشحال شدیم که بالاخره برای یک کار به تهران رفتن، خیلی شاید معقول نباشه و سفر رو به زمانی دیگه موکول کردیم که چند تا کار داشته باشیم و به همشون یک دفعه ای برسیم؛ منتهی بعد از ظهر امروز متوجه یکی – دو تا کار شدم که باید به خاطر اونها هم که شده فردا صبح عازم تهران بشم. یکی از اون کارها در شهر ریه و این موضوع باعث می شه که اگر خدا بخواد برای زیارت حرم حضرت عبدالعظیم، به اونجا هم سری بزنم و یاد قدیم رو که با آقا هادی خیلی شبها رو به اونجا سر می زدیم رو زنده کنم.

امشب سری به پدر خانومم زدیم و سر سفره به ایشون رسیدیم.(ما هم که ناراحت!) کمی سیب زمینی و سبزی و کاهو و ... توی سفره بود ولی نون نبود. ایشون خانوم من رو صدا زد که نون نداریم؟ و خانومم بعد از نگاه کردن توی یخچال گفت که نه. بلند شدم و رفتم سر کوچه و یک بسته نون خریدم. داشتم برمی گشتم سمت خونه که دیدم علی، برادر خانومم یک بسته نون دستشه و داره می ره منزل پدر خانومش. آخه پدر خانوم علی و پدرشون توی یک کوچه می شینن. کمی توی ذهنم مسخره اش کردم که: داماد بیچاره، می ری برای خونواده خانومت خرید؟ بعد یکدفعه متوجه بسته نون توی دستم شدم و گفتم: لابد اون بنده خدا هم تنها بوده و علی رفته تا کمکی کرده باشه و .. کلی خجالت از این فکرم کشیدم.

از اون عکس هایی که در پست های قبلی بهشون اشاره کردم، یکی دیگه اش رو هم می گذارم. توی این عکس پدرم در جبهه همراه آقا مهدی برادر بزرگترم دیده می شه. عکس با صفائیه. با اینکه ممکنه برخی با دیدن این عکس بگن: دروغه و جبهه رو هم فقط اونها رفتن.



▪ داستان حضرت یوسف و تفسیر جالب پدر

چهار سال و اندی قبل، زمانیکه هیچ کسی وضعیت امروز رو پیش بینی نمی کرد و من و برادرهام داشتیم تلاش می کردیم که آراء بیشتری رو برای آقای کروبی جذب کنیم و البته بیش از مخالفین، از سوی دوستانمون مورد تمسخر قرار می گرفتیم که: با وجود آقای دکتر معین و همینطور آقای هاشمی، آقای کروبی حداکثر سیصد هزار تا رای داره و هزار تا تیکه دیگه مثل این و زمانیکه این موضوعات رو برای پدرم نقل می کردیم و ایشون می فرمودند: شما به کارتون ادامه بدید، اینهائی که این حرفها رو می زنن به این دلیله که ایران رو نمی شناسن، آقا هادی اخوی بزرگترم تصمیم به تفألی گرفت که نمی دونم خودش در وبلاگش به اون اشاره کرده یا نه ولی این روزها رو که می بینم، هر روز به یاد اون تفأل و تفسیر زیبای پدرم راجع به اون می افتم.

آقا هادی اومد پیش پدرم و گفت: راجع به داستان انتخابات و اینکه بالاخره شیخ چه وضعیتی پیدا می کنه تفألی زدم و داستان حضرت یوسف(ع) اومده؛ شما اون رو چگونه تفسیر می کنید؟ و پدرم با لبخند رو به من و آقا هادی کردن و گفتن: این داستان یعنی اینکه آقای کروبی امیر نمی شه ولی عزیز می شه.

 

 


▪ امروزِ من و یک عکس نادیده از پدرم مربوط به سی و هشت سال و نیم قبل

روز خوبی رو پشت سر نگذاشتم و کمی خسته ام.

یکی از دوستانم، بوتیکی رو در نیروگاه قم باز کرده؛ اون بنده خدا سابقه کسب و کار در صفائیه رو داره. اگر کسی با محله های قم آشنا باشه که هیچ ولی اگر آشنائی نداشته باشه لازم به توضیحه که تفاوت صفائیه و نیروگاه به جهت مغازه ها و پاساژهای توی اون، مثل تفاوت تجریش و مثلاً میدون قزوینه. امروز، وقتی که برای چک کردن حساب بانکی ام رفته بودم، به بوتیک او هم سری زدم و ازش علت اینکه از اونجا به اینجا اومده رو سئوال کردم و او گفت: تا امروز هم اشتباه کردم که اونجا بودم. علت رو جویا شدم و او ادامه داد: اینجا یک چهارم اونجا اجاره می دم و چهار برابر اونجا درآمد دارم. فقط فرقش اینه که اینجا جنسی رو می آرم و می فروشم که مشتری دوست داره و اونجا جنسی رو می آوردم و البته نمی فروختم که خودم دوست داشتم.

دیروز همونطوریکه نوشته بودم، یه عکسهائی از پدرم پیدا کردم که واقعاً استثنائین و حتی زمانیکه با پدرم اونها رو می دیدیم، کلی با ایشون به این عکس ها خندیدیم و جالب تر اینکه مادرم حتی گفتن که اون عکسی که اینجا می گذارم رو کی گرفته(علی آقا خاتمی، امام جمعه فعلی شهریار). عکسی که در اون برادر چهل ساله امروزم، فقط یک سال و نیمشه.

برای روز دوشنبه، باید به تهران سر بزنم و اگر فرصتی بشه سری به جشنواره مطبوعات هم خواهم زد. انشاء الله


▪ کروبی، هنوز کروبی است.

تا لحظه ای که خبر بی حرمتی به آقای کروبی در نمایشگاه مطبوعات رو ندیده بودم، اوضاع کاملاً عادی و روبراه بود.

امروز حتی به یک سری از عکس های پدرم دسترسی پیدا کردم که تصمیم گرفته بودم به خاطر جالب بودنشون در این پست مورد استفاده قرارشون بدم ولی داستان حمله امروز پکرم کرد.

تلفن رو برداشتم و با دوستی تماس گرفتم که از نزدیکان آقای کروبی است و داستان رو از او جویا شدم. اون بنده خدا هم توضیحی به من داد و در مقابل با شوخی ازش سئوال کردم که: از باقیات الصالحات، چیزی هم نصیب شما شد؟ و اون بنده خدا هم با خنده به من گفت: متاسفانه من اونجا نبودم ولی از این مطالب کم نیست و اگر شما هم طالب بودی، می تونی یک بار بیای بیرون تا نصیب شما هم بشه. این حرف رو تلفنی به آقای کروبی هم گفتم و اون بزرگوار هم خندید و گفت: نه! اون نبود و بنا دارم این سری حتماً ببرمش. تلفن رو به پدرم دادم و ایشون هم با شیخ، صحبت کردند. آقای کروبی حرف شیرینی زد و این نشون از این موضوع داشت که کروبی، هنوز کروبی است. اون بزرگوار می گفت: اینها فکر می کنند از این کارها بکنند، من می نشینم خونه و بیرون نمی رم و اینها به آرزوشون می رسن ولی من تا زمانی که زنده ام، پا پس نمی کشم.


▪ روزهای پنجشنبه، کارهای معمول و اخبار خوب و بد

روزهای پنجشنبه، کمی سرم خلوت تره و به کارهای عقب افتاده در طول هفته می رسم. منتهی به این علت که کلاس های همسرم، روزهای پنجشنبه و جمعه برگزار می شه، صبح های این دو روز ایشون رو می رسونم و بعد به کارهام می رسم و عصر ها هم می رم و میارمشون. بعضی وقتها هم با زنگ تلفنم از خواب بیدار می شم و می فهمم که در چرت عصرگاهی موندم و یادم رفته برم و ایشون رو از دانشگاه برگردونم و اون بنده خدا، خودش رفته و به کارهاش رسیده و نتیجتاً اون بلائی سرم می آد که سر آدم هائی توی این شرایط می آد.(مثل امروز)

یک کار پستی داشتم و چند کار بانکی؛ حقوق بازنشستگی پدر رو باید برای مادرم می گرفتم تا اون بنده خدا بتونه قبض های آب و برق و گاز و ... که روی هم تلنبار شده رو پرداخت کنه. این اتفاقات زمانی می تونه رو به راه باشه که متصدی پست، سرحال و دستگاههای خودپرداز، صحیح و سالم باشن والا مثل امروز باید ساعتی رو صرف پیدا کردن بانکی کنم که یک دستگاه خودپرداز سالم داشته باشه.

حسام الدین دوست روح الله، امشب رو مهمان او بود؛ من هم ازشون دعوت کردم و تا چند دقیقه قبل هم پیش ما بودن و کمی با هم حرف زدیم. در دوران خدمت و اون منزلی که با روح الله اجاره کرده بودیم، حسام الدین خیلی به ما سر می زد و خاطرات مشترک زیادی با هم داریم.

زندگی حالت معمول خودش رو داره با اینکه مثل همیشه خبرهای بد، بیش از خبرهای خوب به گوش می رسه.

 


▪ صدا و سیما، بحث های عقیدتی و مثال های......

گاهی اوقات در برخی برنامه های صدا و سیما، شاهد مطالبی هستیم که اگر با کمی حساسیت دیده بشه، می شه گفت باعث شرمندگی است.

دیروز ظهر برای آوردن همسرم از منزل پدرشون، سری به اونجا زدم و تا اون بنده خدا آماده شه، مجبور شدم به برنامه ای که در اون لحظه در حال پخش بود نگاه و گوش کنم. برنامه این بود که یک جوونی در حال صحبت کردن با یک روحانی پیرامون مسائل اعتقادی بود. ظاهراً این برنامه هر روز ظهر و هنگام اذان پخش می شه و فی نفسه برنامه بدی نیست چراکه افراد تماس می گیرن و سئوالات شرعی که دارن، مطرح می کنن و اگر طرف کارشناس باشه، جواب این سئوالات رو می ده. خلاصه اینکه اون بنده خدا روحانی مدنظر من، مشغول جوابگوئی به سئوالی بود که بر حسب قرائن به نظر می رسید که در مورد جایگاه زن و بمناسبت ولادت حضرت معصومه(س) از او سئوال شده بود. بحث اون بنده خدا حالت غیر معقولی نداشت و در این مورد بحث می کرد که زنان اصولاً جایگاه خاصی دارن و اسلام جایگاه ویژه ای رو برای اونها قائله ... تا اینکه اومد و رسید به اینکه: حتی خدای عالم استمرار نسل پیامبر خاتم(ص) رو به عکس تمام پیامبران الهی، در دختر بزرگوار اون حضرت قرار داده و این نشانه اینه که اسلام برای زنان جایگاه خاص قائله. تا این لحظه از بحث واقعاً خوب ادامه پیدا می کرد ولی ناگهان حضرت آقا با زدن مثالی باعث شد تا من و همینطور پدر خانومم مبهوت شیم که خلاصه این بنده خدا، چرا این مثال نا مناسب، نامانوس (و البته به اعتقاد من بی ادبانه) رو در این مورد بکار برد. ایشون گفت که دامن حضرت زهرا(س) خیلی با برکته و چه نسل با برکتی از این دامن بوجود آمده و البته بعضی از دامن ها هستند که خیلی با برکتند.. اون مثال رو به این شکل طرح کرد که (با این مضمون): اصلاً یک دوستی داریم که مثال خوبی رو می زنه. سگ وقتی می زاد، هفت – هشت تا توله می شه که هیچکدوم به درد نمی خورن ولی گوسفند یه دونه می زاد و چقدر با برکت و خوبه....

حقیقتاً گاهی اوقات برخی حرفها و اظهارنظر ها طوریست که آدم بجز شرمندگی و تاسف خوردن، هیچ کار دیگه ای از دستش بر نمی آد.


▪ وام ازدواج، کارمزد، سود بانکی، صداقت، عدالت و ....

وام ازدواج به ظاهر قرض الحسنه زمانی که ما براش اقدام کردیم، نفری یک میلیون تومان بود.

هفته قبل بواسطه تماس بانک صادرات سری به اونجا زدم تا اقساط رو که کمی عقب افتاده بود پرداخت کنم. وقتی دفترچه رو به متصدی دادم، مبلغی رو که اون بنده خدا از من مطالبه کرد حدود 13500 تومان برای هر قسط بیشتر از مبلغی بود که من هر ماه می دادم و من حس کردم شاید جریمه دیرکرد هر قسط که مبلغش 27800 تومان هست ، بواسطه یکی دو ماه شده اینقدر؛ ولی متصدی بانک نظر من رو به برگه قسط مورد نظر جلب کرد که توی اون نوشته بود:این مبلغ بابت کارمزده. این قسط ما، بیست و چهارمین قسط از وام محسوب می شه و در واقع بیش از نیمی از اون رو پرداخت کردیم ولی سئوال اینجا بود که این چه وام قرض الحسنه ایه با این شکل و شمایل. این سئوال هم از اینجا بوجود اومد که وقتی من به دفترچه قسط توجه کردم، دیدم دقیقاً در قسط دوازدهم هم مبلغ 26680 تومان اضافه بر مبلغ قسط از ما دریافت کردن؛ یعنی تقریباً قسط دوازدهم رو دو برابر از ما گرفتن. شیرین ترین قسمت داستان اونجائیست که وام یک میلیون تومانی رو هم در لحظه پرداخت با یک کسر 40000 تومانی به عنوان کارمزد، به دفترچه های حساب ما واریز کردن. یعنی سر جمع با کسر اولیه، یک زوج جوان باید برای دو تا وام یک میلیون تومانی دوتا 81020 تومان رو به عنوان سود و کارمزد پرداخت کنن تا از اول زندگی، طعم شیرین سودهای بانکی رو بچشن و البته صداقت حضرات رو در جهت حذف کردن سودهای بانکی و اعطاء وام های قرض الحسنه به زوج های بیچاره، باور کنن.

دفترچه قسط

حالا باید این موضوع رو در مرحله ای دید که یک زوج، موفق به دریافت وام شدن ودر واقع رسیدن به این مرحله، مستلزم معرفی ضامن های خوب و مورد اعتماده تا نشون داده بشه حس اعتماد به هم نوع هم در بین ماها چقدر غلیان می کنه.

خلاصه اینکه یک زوج جوونی که برای هر ماهشون یک مبلغی رو کنار گذاشتن تا قسط وامشون رو بدن و از این بندگان خدا کم هم نیستن، ناگهان با مبلغی اضافه تر برای پرداخت مواجه می شن تا عقب افتادن اقساط و پرداخت دیرکرد هم نعمتی همگانی باشه و همه از اون بهره مند.


▪ دیدارها، حرف های شنیدنی و قدم زدن شبانه

باید دو مطلب رو هماهنگ می کردم. یکی چک کردن خبر دیدار دانشجویان هم شهریمون و دیگری هماهنگی دیدار دوستان جبهه مشارکت شاخه قم با پدر رو که امشب انجام شد.

قاعده بر اینه که بچه های دفتر، خبر این دیدارها رو پوشش می دن منتهی گاهی برخی خوش و بش ها و ذکر خاطرات هستند که طبیعتاً گوش دادن به اونها جالبه و در خبر دیدارها  هم نمی آن.

یکی از اونها که در یکی از دیدارها نقل شد، خاطره ای بود که پدر از مجلس اول نقل می کردن. بحث مجلس شد و پدر همونطوریکه واقعاً به این موضوع اعتقاد دارن گفتن: مجلس اگر قوی باشه، جلوی خیلی از مشکلات رو می گیره. پدر همیشه می گن: مشکل ما از فقدان مجلس قوی است چراکه اونقدری که قانون اساسی به مجلس اختیار داده، به هیچ نهاد دیگه ای نداده. خلاصه داستان این بود که پدر بواسطه یک سئوال که برای کمیسیون اصل نود در مجلس اول پیش می آد، با نوشتن یک نامه به شهید رجائی نخست وزیر وقت و مرحوم ربانی املشی به عنوان نماینده دستگاه قضا، هر دو رو به مجلس احضار می کنن. جالب اینکه این داستان مورد اعتراض آقای حائری شیرازی، رئیس کمیسیون قرار می گیره و پدر در جواب می گن: اینجا کمیسیون اصل نوده و من مسوول بخش قضائی این کمیسیون. هم نخست وزیر و هم نماینده دستگاه قضا بواسطه این سئوال(یا سئوال و یا کار که من موضوعش رو فراموش کردم) باید بیان و به ما جوابگو باشن. پدر ادامه دادن: روزی مجلس این قدرت رو داشت ولی متاسفانه امروز، خیلی از جایگاه خودش فاصله داره.

مطلب بعدی هم راجع به یک سئوال بود که اخیراً از زبان خیلی ها شنیده می شه که: اصلاً قانون اساسی دچار مشکله و دست نهادها رو خیلی باز گذاشته. جواب پدر به این مسئله شنیدنی بود که: شما می گید قانون اساسی. بنده عرض می کنم قرآن کریم. از قرآن بی نقص تر که نداریم. چند مدل تفسیر از اون وجود داره؟ شیعه یک جور و اهل سنت یک جور دیگه! پدر ادامه دادن: بحث من اینه که مشکل در قانون نیست. مشکل در تفسیر و در واقع در افرادی است که قانون رو تفسیر می کنند والا با همین قانون تا چند ده سال دیگه هم می شه کشور رو اداره کرد.کمااینکه من معتقدم قانون اساسی ابزار نظارتی خوبی رو پیش بینی کرده ولی با کمال تاسف به اون عمل نمی شه. و باز هم به مجلس اشاره کردن و گفتن: خیلی از مشکلات به ضعف مجلس بر می گرده.

 دارم آماده می شم تا برای یک قدم زدن شبانه، با همسرم سری به کوچه مون بزنیم.


▪ جناب آقای صفار، بیاناتی در خور توجه و توفیق اجباری

توی اداه پست و برای فرستادن کلی اقلام پستی از جمله یک پایان نامه به پژوهشکده، کلی معطل شدم. البته جای شکرش باقیست که اداره پست، درست سر کوچه است و مجبور نیستیم کلی راه رو هم برای رسیدن بهش طی کنم.

سر کوچه و جلوی سوپر تبریزی طبق معمول، جمعیتی ایستادن و دارن عناوین روزنامه ها رو نگاه می کنن. عکس آیت الله سید حسین موسوی تبریزی در صفحه اول روزنامه ابتکار نظر رو نسبت به خودش جلب می کنه. جلوتر که می رم متوجه می شم که احتمالاً روزنامه مورد نظر در یک خطای کاملاً غیر حرفه ای، عکس آ سید حسین رو به جای عکس آیت الله موسوی خوئینی ها کار کرده چونکه متن خبر مربوط به افاضات اخیر آقای صفار پیرامون آقای خوئینی هاست.

اخباری که هر روز روی تلکس خبرگزاری ها قرار می گیره جالبه و در نوع خود دارای تحلیل های متفاوت. مثلاً همین بیانات اقای صفار که البته قربة الی الله میاد و می گه: آیت الله خوئینی ها از اول ولایت فقیه رو قبول نداشت. این حرف با توجه به سوابق آقای خوئینی ها دو نتیجه رو به همراه داره. یا امام یک نفری رو که ولایت فقیه رو از اول قبول نداشته رو به عنوان دادستان کل کشور منصوب می کنه و بعد از او رهبری فعلی تا سالها از او به عنوان مشاور عالی و عضو مجمع تشخیص استفاده می کنه و یا امام و رهبری فعلی به این موضوع اشراف نداشتن که در هر دو صورت، اقای صفار یا در کمال زیرکی و یا ندانسته هم امام و هم رهبری رو زیر سئوال می بره. شیرینی این موضوع البته در اینجاست که اگر کسی به جز آقای صفار، شخصی به جز آیت الله خوئینی ها رو خطاب قرار داده و این مطالب رو می گفت، هدف هزاران حمله و جوابیه و ... قرار می گرفت که البته همشون هم از باب عمل به تکلیف و حفظ نظام و ... برداشت و تفسیر می شد؛ کمااینکه مشابه این قضیه نه با این ادبیات ولی در موارد مختلفی از سوی افراد شناخته شده مثل آقای محتشمی خطاب به آقای مصباح زده شده.

به سمت خونه حرکت می کنم. سر ظهره و بچه ها تعطیل شدن و کوچه شلوغ. یک مدرسه ابتدائی زینت بخش کوچه ماست و ما توفیق زیارت این بچه ها رو اجباراً هر ظهر پیدا می کنیم و اگر هم نشد، خود اونها با زدن زنگ و فرار کردن، این تکلیف فراموش شده روزانه رو یاد ما می اندازن.

  


▪ به یاد حسین که خیلی ساده رفت

ترم آخر در دوره کارشناسی سر کلاس آقای دکتر مصطفوی؛ موبایلم زنگ می خوره در حالیکه محمد مهدی پسر خالم پشت خطه. به واسطه دوری از اقوام تماس های تلفنی بین ماها خیلی کم بوده و هست؛ مگر در اتفاقات خوشایند، ناگوار، مسائل کاری که معمولاً کم پیش می آد و یا احوالپرسی که بین بعضی از ماها بیشتر وجود داره؛ مثل من و مجید پسر عمه ام و یا من و حسین پسر خاله....

 تلفن رو جواب می دم در حالیکه آروم می گم: محمد مهدی جان، سر کلاسم! می تونم خودم بهت زنگ بزنم؟ بدون هیچ صدائی از پشت خط، تلفن قطع می شه و بلافاصله اس ام اس به دستم می رسه که: محسن، پاشو بیا زنجان که بیچاره شدیم.

متن اس ام اس بیشتر من رو نگران می کرد که یکی از مادربزرگ ها رو شاید از دست دادم و بلافاصله از کلاس بیرون زدم و به اون تلفن کردم.... چی شده؟

..محسن، حسین....

جملات اون روز توی ذهنمه هنوز؛ مهدی بابا(مهدی بابائی که ما بهش می گفتیم مهدی بابا) از کلاس بیرون اومد و به سرعت سمت من که گوشه راهرو نشسته بودم و سرم رو گرفته بودم. نمی تونستم روی پام بایستم. مهدی زیر بغلم رو گرفت و من روبلند کرد و وسایلم رو که همراهش بود، تا بقل ماشین برام اورد و من بعد از کمی نشستن پشت فرمون، آروم آروم به سمت خونه حرکت کردم.

مادرم گریه می کرد. خیلی زیاد. بچه خواهرش رو از دست داده بود. اونهم حسین. پسری که فقط بیست و یک سال سنش بود و از همه تلخ تر اینکه تازه نامزد کرده بود و من، بواسطه کمی اختلاف سلیقه و با وجود رفاقت خیلی زیادم باهاش، حاضر به شرکت در نامزدیش نشده بودم. با این وجود تصمیم گرفته بودم برای جشنی که می خواست بگیره و یکی و دو ماه بعد از این اتفاق قرارش رو گذاشته بود، شرکت کنم.

تا زنجان فقط و فقط فکرم این بود که با خاله ام چطوری مواجه بشم. اون بنده خدا من رو بدون حسین توی خونه اش ندیده بود و دیدن من شاید بدتر از دیدن همه جوونهای فامیل بود براش.

مستقیم به در خونه رفتیم. عکس های حسین به در دیوار خونه آویزون بود. هیئت کوهنوردی و خیلی های دیگه براش اطلاعیه های تسلیت آویزون کرده بودن. وارد شدم در حالیکه اتفاقات بعد از ورود نشون داد نگرانی من بی مورد نبود. خاله تا من رو دید، از گریه ترکید. شروع کرد به زدن خودش. شروع کرد به نشون دادن پارکینگ و موتور حسین. به من گفت: ببین، با همین موتور سر خورد. پسر تازه دامادم فقط سر خورد. همینجا توی کوچه....

گذشت. حسین رفته بود و من می خواستم ببینمش. حتی برای یک بار. به آقا هادی که رفته بود غسالخونه گفتم: رفتی دیدیش؟ گفت : آره . گفتم: چطوری بود؟ گفت: حسین آروم بود. خیلی آروم. ....

رفتم غسالخونه. بنده خدا نگهبان خواب بود. آخه دیر وقت بود و وقت خواب ولی با من خیلی مهربون برخورد کرد. رفتیم توی سرد خونه. در یخچال رو باز کرد. حسین بود. حسینی که چند ماه قبل وقتی مهمون من بود، بدون اینکه به کسی بگیم دو تائی رفتیم شمال. توی راه خیلی با هم حرف زدیم. خیلی. اونجا همه چیز می اومد جلوی چشمم. دستم رو کشیدم روی سرش. سرد بود. خیلی سرد.

امروز، سالگردشه. خیلی راحت ازش پنج سال گذشت. از بی حسین شدن مادرش. از بی حسین شدن ما. از بی حسین شدن خانواده.


▪ برنامه های معمول، دو دیدار و تماس پدر با خانواده مهندس الویری

در پست قبلی، مطلبی رو با تاکید بر موثق بودن ناقلش طرح کردم و جالب اینکه حتی دوستان هم فکر هم به من تاختند که کذبه و دروغ؛ بدون توجه به این که ناقلش و منبع طرحش، شاید موثق بوده باشند.

در جواب دوستی نوشتم که به یقین اگر روزی این خبر برای من، همونطوریکه از ناحیه منابع موثق تایید شد، تکذیب هم بشه اون رو اینجا می گذارم.

بگذریم از این موضوع.

آقا مهدی برادر ارشد ما، بواسطه بیماری هائی که در چند پست قبل هم بهش اشاره کردم و ظاهراً از تبعات شیمیائی است، مشغول طی دوره های درمانی شده و به این واسطه من جای ایشون رو در دفتر پر کردم. امروز هم به این واسطه وقت بیشتری رو در دفتر بودم و این موضوع باعث شد تا از کار اصلی خودم بمونم. دفتر روال برنامه های طبیعی خودش رو طی می کرد منتهی علاوه بر کارهای معمول، یک برنامه دیدار تعدادی از دانشجویان دانشگاههای مختلف قم رو داشتیم و یکی هم دیدار دو تا نوجوون 14-15 ساله با پدر رو که در نوع خودش جالب بود.

دیدار اول طبق برنامه ریزی راس ساعت 5:30 عصر انجام شد و دوستانی که چهره تعداد از اونها برای من آشنا بود هم در بین این دوستان بودن. بعدش دو تا نوجوون اومدن که من بعداً فهمیدم با تشویق پدر، هر دوشون بنای طلبه شدن دارن که مقدمات این کار رو هم طی کرده بودن. یکیشون به پدر می گفت: من برنامه ریزی کردم که هر دو هفته یکبار بیام و شما رو ببینم. پدرم گفتن: حتماً بیاید و او ادامه داد: البته کاری ندارم ها! فقط می خوام بیام و چند دقیقه شما رو ببینم.

با دوستان قمی و این دو تا نوجوون و تعدادی از طلاب که در دفتر بودن، نماز رو خوندیم و عازم خونه شدیم. توی راه ابوی باز هم به یاد یکی دیگه از زندانیهای اخیر افتادن و فرمودن: توی خونه با منزل آقای الویری تماسی بگیرید تا حالی از خانواده اش بپرسم. تلفن ایشون رو نداشتیم و از یکی از دوستان شماره منزل ایشون رو گرفتم و پدر با همسر ایشون صحبت کردن.

برای فردا، برنامه روزهای جمعه مثل همیشه برقراره و باز هم دوستان این متن رو می تونن به منزله دعوتنامه برداشت کنن.


▪ شیخ مستاجر ما

این پست رو کمی زودتر می نویسم چونکه هم خیلی خسته ام و هم از یک مطلبی، حسابی ناراحت.

یکی از رفقا رو دیدم که دیروز ظهر ناهار رو مهمان آشیخ مهدی کروبی بوده. تاکید می کنم که اگر این رفیقمون آدم موثق و قابل اعتمادی نبود، این موضوع رو نقل نمی کردم. در جریان صحبت با ایشون، ناگهان حرفی از دهانش بیرون آمد که شیخ رو در آپارتمانش دیدم. گفتم: آپارتمان؟ و او ادامه داد: مگه شما نمی دونید؟ گفتم چی رو؟ و او گفت: حتماً آقا(منظورش پدرم بود) هم نمی دونن! دوباره گفتم چی رو نمی دونم و نمی دونن؟ و او گفت: آقای کروبی منزلش رو در جریان انتخابات فروخت و الآن یک آپارتمانی رو اجاره کرده...

به یکی از رفقای مشترک ما و آقای کروبی زنگ زدم و داستان رو جویا شدم. او هم این موضوع رو تایید کرد و گفت: شیخ بواسطه مخارج انتخابات، همونطوریکه در شب مناظره با آقای احمدی نژاد هم گفته بود، منزلش رو فروخته.

یاد شب مناظره افتادم که شیخ چنان مورد هجمه و حمله قرار گرفته بود که فلان میلیارد تومن خرج فقط اس ام اس کرده و یا چند وقت قبل، یک وبلاگ متدین و کاملاً اخلاقی نوشته بود که شیخ، فلان میلیون دلار پولش رو به بانک های خارجی انتقال داده و این موضوع رو در کنار این قرار دادم که چند وقت قبل وقتی او رو دیدم و شاهد این بودم که کسی برای خانواده ای از او کمک خواست، دیگه شیخ همیشگی نبود که به او بگه منتظر باش و یا برو و فردا بیا تا کمک کنم؛ بلکه به او گفت: دستم بسته است، اگر اجازه بدید با کسی صحبت کنم بلکه بتونن کمکی کنن.


▪ کارهای ارزشی و چشمهای بینا

برای کاری مجبور به خروج از قم شدم و دم دمای غروب بود که برگشتم. خسته و کوفته.

تلفن زنگ خورد و یکی از دوستان اواسط صحبتش به من گفت که: آقای نوری هم به قید ضمانت آزاد شده و به قم آمده برای زیارت. گفتم: کدوم نوری؟ و گفت: نوریِ شیخ؛ مشاور هنری آقای کروبی. گفتم: مگه ایشون رو هم گرفته بودن؟ و اون رفیقمون ادامه داد که: آره اون بنده خدا رو دادگاه ویژه روحانیت مازندران همراه با مسوول دفتر آیت الله صانعی در گرگان با هم گرفتن. ناراحت شدم که چرا نشنیده بودیم این موضوع رو تا لااقل از خانواده اش حال بپرسیم. شنیدم ایشون منزل یکی از دوستانه و نتیجتاً به اونجا رفتم و دیدمش و خلاصه حال و احوالی.

چند وقت قبل خبری رو دیدم که در جریان سفر آقای جلیلی به ژنو، ایشون کیفشون رو دستشون گرفته و اون رو به دست همراهان نداده بودن. جالب اینکه اون سایت محترم این کار رو کاملاً "ارزشی" خونده بود و انقدر هم به نظرش این کار مهم بود که از اون به عنوان خبر یک خودش استفاده کرده بود؛ بدون توجه به اینکه ایشون عازم سفری برای مذاکرات هسته ای یک کشور بوده و قاعدتاً اسناد هسته ای رو نه دست کسی می شه داد و نه اینکه می شه فرستاد در قسمت بار هواپیما. ولی یادمه روزی رو که آسید محمد خاتمی در زمان ریاست جمهوریش در سفر به عربستان به قبرستان بقیع وارد شده بود در حالیکه ملک عبدالله دوشادوش او در حرکت بود و بعد، بالای قبور ائمه بقیع ایستاده بود و زیارت جامعه کبیره رو خونده و گریه کرده بود در حالیکه ملک عبدالله در همه این لحظات از کنار سید تکون نخورده بود. دنیا، دنیای جالبیه که ممکنه این کار ارزشمند خاتمی رو کسی نبینه و بجاش دست گرفتن یک کیف، در حد یک کار ارزشی نامبرده بشه.

در این ایام ما رو هم دعا کنید.


▪ مصاحبه ای با یک سایت مصری و پاسخ جالب پدر به یک استفتاء

روزها می گذرند در حالیکه زندگی شکل عادی خودش رو داره. هر چی زمان می گذره، حس بزرگتر شدن بیشتر بهم دست می ده و البته این احساسی ناخوشاینده برای من. احساس می کنم که جوونی و سرزندگی باید همیشه توی آدم باشه.

تلفنی که همراه منه، توسط دوستان وب سایت به برخی کاربران معرفی شده و نتیجتاً خیلی تلفن جواب می دم. یکی از دوستانی هم که از طریق همین وبلاگ با ایشون آشنا شدم، امروز به همین واسطه به این شماره تلفن زنگ زد که از طریق وب سایت ایمیلی بهش زده شده و .. خلاصه متوجه شد که این موبایل همراهه منه. خبرنگار سایتی به نام "اسلام آنلاین" هم تماسی داشت و تقاضای وقتی رو داشت تا مصاحبه ای رو با ابوی انجام بده. ظاهراً این سایت، به زبان عربی و انگلیسی کار می شه و مرکزش هم در مصره.

چند وقت قبل استفتاء جالبی از پدر شده بود راجع به این موضوع که: برخی زنان هستند که قابلیت رشد دادن جنین در رحمشون رو ندارند. به همین جهت بعد از مدتی که از شکل گیری جنین در رحم گذشت، این جنین رو به رحم زن دیگری منتقل می کنند که قابلیت رشد و به دنیا آوردن بچه رو داشته باشه. حالا کدامیک از این دو زن، برای این بچه مادر محسوب شده و در واقع کدامیک محرمند؟ و پدر هم جواب دادند که هر دو این زنها برای بچه محرمند. ولی این بچه، از اولی ارث می بره و از دومی نه.

از امشب بنا بر این شد که سئوالاتی که در طول روز فرستاده می شه، هر شب در دفتر و بعد از درس پدر ارائه بشه تا تعدادی از شاگردان ایشون هم در جریان سئوالات قرار بگیرند.


▪ دکتر مصالح فروش، دکتر بستنی فروش، دکتر همبرگر فروش

اون روزهائی که درگیر داستان فارغ التحصیلی خانومم بودم، دیدن جوون خوش تیپی که ازش شن و ماسه برای ساختمون می خریدم، با سر و وضعی متفاوت از اونی که در مغازه مصالح فروشیش و در حال گذاشتن سیمان وگچ پشت وانت می دیدمش، دلیل خوبی برای این سئوال بود که: اینطرفا؟شما هم اینجا درس می خونید؟ و اون بنده خوب خدا خطاب به من که: اومدم بلکه بتونم چند واحد درسی برای تدریس بگیرم و من ادامه می دم: برای تدریس؟ و بشنوم که: من دکترای ... دارم و می خوام اگر بشه اینجا یک کاری جور کنم.

یادمه که در اون موقعی که مشغول کامل کردن خونه نصفه و نیممون بودیم، خواهرش تنها دختری بود که متصدی فروش مصالح در قم بود و جالب اینکه پدرش رانندگی وانت حمل مصالح رو بعهده داشت و خودش هم مصالح رو بار می زد. توی همون وقتها، خواهرش تصادف کرد. یه موتوری توی خیابون بهش زد و این اتفاق کلی دل همه افرادی رو که به اونجا مراجعه می کردن رو سوزوند. ازش راجع به خواهرش سئوال کردم و وقتی فهمیدم یک ماه بعد از توی کما بودن فوت شده، فقط سرم رو پائین انداختم.

عموماً برخورد با این مسائل اگر در طول روز پنجاه بار هم برای آدم اتفاق بیافته، تازگی داره ولی با مرورش می تونم به یاد نوه عموی پدر بیافتم که با دکترای روانشناسی در زنجان، آیس پک می فروشه و یا پزشکی که در قم، من و همسرم مشتری همبرگرهاش بودیم.


▪ حلالیت گرفتن و داستانی شیرین از مرحوم علامه طباطبائی

مدت زمانی رو که ابوی ما در پژوهشکده امام خمینی(ره) و انقلاب اسلامی، عهده دار مدیریت گروه اندیشه سیاسی بودن، بیش از ده سال بطول کشید و در این مدت، تا جائی که من یادمه، 5 تا رئیس در اونجا عهده دار مدیریت در پژوهشکده بودن. اون اوایل آقای دکتر نجفقلی حبیبی، بعد آقای دکتر حاضری، بعد از ایشون آقای دکتر عابدی جعفری، بعد حاج مجید آقای انصاری و بعد هم حاج آقای روحانی. چهار رئیس اول رو اومدن و رفتنشون رو ما دیدیم ولی در مورد رئیس آخر، فقط اومدن ایشون رو ما دیدیم و ایشون بودن که رفتن ما رو دیدن، چون در زمان ریاست ایشون ابوی از پژوهشکده خداحافظی کردن.

خلاصه، در اون دورهای ابتدائی یک مدیر مالی – اداری در اون مجموعه مشغول کار بود که البته اسمش رو نمیارم. ایشون بسیار آدم متدینی بود و من دقیقاً به خاطر دارم که زمانهای خداحافظی در پایان وقت اداری، وقتی کسی رو می دید تعمد داشت تا هم باهاش به گرمی خداحافظی کنه و هم حلالیت بطلبه. این کار ایشون به قدری در دلنشینیش موثر بود که هر شخص غریبه ای به محض دیدنش، می گفت: عجب انسان متدینی است و واقعیت هم همین بود که انصافاً متدین بود ولی این موضوع، دلیلی بر توانمندی ایشون در زمینه های کاریش نمی شد که من به این موضوع اشاره نمی کنم.

حالا شیرین اینکه شنیدیم ایشون اخیراً معاون استاندار قم هم بوده و البته در مدت مدیریت، ما نه دیدیمشون و نه خبری ازشون داشتیم.

الغرض دیروز ظهر، نامه ای از استانداری قم رسید که در اون استاندار سابق که جاش رو به معاون سابق پارلمانی وزیر کشور داده، در اون از پدر حلالیت طلبیده که در این مدت اگر بالاخره خوبی و بدی دیدن، ببخشن و حلال کنن. به نظر می رسه این نامه نه فقط برای پدرم ارسال شده باشه و با اینکه نامه خطاب به ایشونه و امضای استاندار زیرش، ولی این حس می شه که نامه برای خیلی از افراد فرستاده شده. البته من معتقدم که ایشون هم آدم متدینی است.

در آخر یک داستانی رو نقل می کنم که خیلی شیرینه و بی ارتباط به این نوشته ها نیست. پدرم از استاد بزرگوارشون مرحوم علامه طباطبائی نقل می کنن که: روزی اون بزرگوار، قبل از اینکه به حمام عمومی برن از صاحب اون حمام می خوان تا یک کیسه کش ماهر، برای امر کیسه زدن پشت ایشون خبر کنن. اون صاحب حمام با اشاره به فردی که مرحوم علامه هم او رو نمی شناختن می گن: فلانی هست، بسیار آدم متدینیه، اهل نماز شبه، دعای کمیل و توسلش ترک نمی شه. دقیقاً همون شخصیه که به کار شما می آد. مرحوم علامه کمی تامل می کنن و می گن: خیلی خوب. ولی من دنبال کیسه کش خوب می گردم نه کسی که بخوام نماز به او اقتدا کنم. این فرد خیلی خوبه ولی اگر کیسه کشی بلد نیست، یک نفر دیگه رو به من معرفی کن.


▪ روزهای تعطیل در ایام تحصیل و ناهار امروز

روزهای پنجشنبه و جمعه در ایام تحصیل، روزهای تنهائی من در خونه است و این به واسطه کلاس های همسرمه که عموماً در این دو روز قرار داره.

به همین جهت عموم کارهائی رو که نیاز به تنهائی داره و تفکر بیشتری می طلبه رو در این روزها انجام می دم. این کارها هم بیشتر جنبه های مطالعاتی و تحقیقی دارن. اما امروز کمی متفاوت بود به این خاطر که تقریباً کاری انجام ندادم و تا تصمیم گرفتم به دو-سه کار عقب افتاده برسم، پدر خانومم تماسی داشتن که رفقای دفتر آیت الله منتظری برای ناهار مهمون ایشون هستن و من هم به این جهت، به اونجا دعوت شدم.

کمی مطالعات رو در برنامه دارم و می خوام یک مطلب مفصلی، پیرامون موضوعی که فعلاً نمی خوام لو بره، بنویسم. تا خدا چه بخواهد.


▪ یا تو کیهان زیاد می خونی و یا منبع اطلاعاتی کیهان، توئی!!

مطلب امروز با تاخیر مواجه شد و من به خاطر این موضوع، عذر خواهی می کنم.

دیروز مجبور به سفری کاملاً بدون برنامه ریزی به تهران شدم و البته  یکی از دلایل عدم به روز شدن وبلاگ در ساعات آخری دیشب، همین موضوع بود به این واسطه که خستگی ناشی از این سفر، اجازه نوشتن رو به من نمی داد.

همسفر دیروز من، علی برادر همسرم بود که رابطه رفاقت من و او، بیش از زمان آشنائی من و همسرمه. این هم صحبتی با یک دوست قدیمی اونهم به مدت حداقل یه نصف روز، یک عادت نسبتاً فراموش شده برای منه و دیروز و این رفت و آمد، غیر از تمام خیرهاش، یاد و خاطره قدیم رو هم برای من و شاید علی زنده کرد. داستان هائی داریم من و این علی آقا.

خلاصه، قرارهائی رو برای یک سری جلسات با تعدادی از دوستان هماهنگ کردیم و اونها رو دیدیم و دو-سه تا مشکلی رو که توی یک سری از کارهای دفتر بوجود اومده بود رو توسط اون دوستان حل کردیم. علی، در تهران دانشجوست و دیروز، هم با من اومد تا همسفری کنه و هم به کلاسش برسه. نتیجتاً بعد از کلاسش مجدداً قراری رو هماهنگ کردیم و من ایشون رو برداشتم و برای سر زدن به دوست مشترکمون(نریمان) عازم محل سکونت او شدیم و بالاجبار! شام رو هم مهمون ایشون بودیم.

توی مسیر برگشت، علی داستانی رو از یکی از آشنایانش تعریف کرد که کلی برای من و او جالب بود. ایشون از دوستی این داستان رو نقل می کرد که مدعی بود در روز جمعه (روز انتخابات اخیر)، از لندن عازم تهران بوده در حالیکه وضعیت مسافرین داخل هواپیما، برای او کاملاً عجیب به نظر می رسیده. اون بنده خدا در ادامه نقل می کنه که مسافرین هواپیما بالاتفاق، با هم دوست بودن و همه وضعیت حجابی نا مناسبی هم داشتن به طوری که این بنده خدا کاملاً حس می کنه وارد یک فضای خانوادگی شده. در ردیف اول در حالیکه خودش رو یک استاد دانشگاه معرفی می کنه، از فرد کناریش سئوال که: شما برای چی دارین به ایران میاین؟ و اون آقا به ایشون می گه: برای رای دادن. ناقل داستان می گه: مگه توی لندن نمی شه رای داد؟ و اون آقا می گه: نه! ما اعضای اپوزیسیون خارج از کشوریم و می دونیم که اصلاح طلبان رای نمیارن و داریم میایم تا بعدش اغتشاش کنیم!!

این موضوع برای علی آقای ما اینقدر جالب به نظر می رسه که اون ناقل داستان رو خطاب می کنه که یا تو کیهان زیاد می خونی و یا منبع اطلاعاتی کیهان، توئی!! همه داستانت به جای خودش، ولی اون فرد به همین سادگی و با خنده اومد به شما گفت که ما اعضای اپوزیسیون هستیم و داریم می ریم اغتشاش؟ اونهم به شما با این چهره؟؟؟

دیر وقت بود که رسیدم و خانومم رو که منزل مادرشون بود رو برداشتم و به خونه اومدیم؛ اینقدری خسته بودم که صدای زنگ ساعت هم زورش به بیدار کردنم برای نماز صبح نرسید و نماز، قضا شد. صبح باید باز هم به دانشگاه آزاد سری می زدم تا این مصیبت رو دیگه تمومش کنم که الحمد لله هم تموم شد.

مادرم، توی حیاط مشغول رنگ زدن صندلی های آشپزخونه بودن که به خونه برگشتم و به کارهای روزانه مشغول..


▪ پاسخ به سئوالات، سخنان آیت الله اردبیلی، ناهار امروز و خاطراتی از مادرم

بیشتر وقت امروز رو پاسخ دهی به سئوالات ارسالی گرفت و تعداد زیادی از اونها رو که پدر جواب داده بودن رو پس از ویراستاری، برای فرستنده هاشون ارسال کردیم.

البته تعداد دیگه ای از اونها هم مونده که باید فردا فرستاده بشن. الآن تقریباً روزی نیست که بدون سئوال بمونیم و مخصوصاً در هفته های گذشته، شاید بطور متوسط روزانه بیش از ده مورد سئوال رو دریافت کردیم و به این جهت که ابوی تعمد دارن به سئوالات، شخصاً جواب بدن و اون رو به تیم خاصی محول نمی کنن، جوابدهی با کندی انجام میشه ولی لااقل به این خاطر که توسط خود ایشون پاسخ داده می شه، از خطای کمتری برخورداره.

ظهر از یک زمان کوتاه استفاده کردم و رفتم تا صندلی ماشین رو پس بگیرم و این کار رو کردم و متوجه شدم کل اشکال از سه هزار تومنی نشات می گرفت که در گلوی ماشین گیر کرده بود و باید خرج می شد والحمدلله این کار انجام شد و خیال ماشین هم راحت.

برای دیدن اخبار روزانه به چند سایت هم سر زدم و از جمله به خبر دیدار اعضای موتلفه با آیت الله اردبیلی در یکی از سایت ها رسیدم و شیرین اینکه آیت الله اردبیلی تمام لحن و بیانشون اونطوری که ایشون رو می شناسیم و اونطوری که در اخبار هم اومده بود، متوجه افرادی بود که همین سایت مورد نظر هم جزوشونه و اون نکته شیرین اینکه اون سایت مورد نظر با تمام توان، تلاش کرده بود صحبت های اون مرجع بزرگوار رو مصادره به نفع جریانی که بهش وابسته است، بکنه که البته هر کسی اون خبر رو می خوند متوجه منظور آیت الله اردبیلی می شد.

ظهر امروز برای ناهار، خانومم گفت که چی طالبی بپزم که مادرم صدامون کرد که بیاید از این کوکو سیب زمینی ها براتون پخنم ببرید و ما زوج حوان هم خوشحال و شاد، برای ناهار امروز کوکو زدیم.

آقا هادی هم عازم مشهد بود و اومد برای خداحافظی. وقتی که پایین بود، ما هم سری زدیم و هم دیدیمشون و هم خداحافظی کردیم. آقا مصطفی برادر کوچکم گفت: دیدی مرتضی نبوی هم به دیدار سعید حجاریان رفته؟ گفتم: خوندم خبرش رو. مادر که در جریان این دیالوگ بودن، گفتن: ما یک شب شام هم منزل آقای نبوی(مرتضی) خوردیم. خیلی اون موقع ها با ما رفیق بود ولی بعدها ایشون تغییر کرد. مادر از خیلی چیزها گفتن که شاید روزی بهشون اشاره کنم.


▪ راحت شدن از شر تسویه حساب، صندلی ماشین و یک قرار ده دقیقه ای

برای تحویل مدارک و راحت شدن از شر این تسویه حساب دانشگاهی همسرم، به دانشگاه ایشون رفتم. قدم زدن در اون راهروها یادآورد خاطرات دوره دانشجوئی من در اون مجتمع بود. اگرچه از اون سال ها خیلی وقته که می گذره، ولی هنوز هم یاد اون دوره ها و گذروندن بیش از چهار سال از زندگی در اون مجتمع، شیرین بود. همیشه طبقه دوم ساختمون اون مجتمع، نمای خوبی داشت و خیلی از قسمت های شهر از اون زاویه به زیبائی دیده می شد ولی امروز اون چیزی که بیش از اندازه و کاملاً متفاوت از دوره های ما از این نما به چشم می خورد، دیش های ماهواره هائی بود که روی پشت بوم منازل به سادگی دیده می شد.

صندلی ماشین به علت اینکه دو- سه شب پیش روی اون سوپ ریخته بود، حسابی خراب و کثیف شده بود. به همین علت اون رو در آوردم تا بشورم و چونکه از عهده من خارج بود، اون رو به کارواش آقایون پوربافرانی بردم و ازشون خواستم تا زحمت این کار رو بکشن.

برای آخر شب، با یکی از دوستان قرار گذاشتم تا 10 دقیقه ای دم در همدیگرو ببینیم. ساعت ده و نیم از خونه بیرون رفتم و دوازده و نیم بود که برگشتم.  


▪ چاپ عکس های سه در چهار روی کاغذ a4 ، معنای قوام از دیدگاه پدر و یک عکس

ظهر، سری به بیرون زدم و باید یک سری عکس سه در چهار رو چاپ می کردم تا کارهای مربوط به فارغ التحصیلی خانومم رو انجام بدم. وارد عکاسی که شدم، دو نفر متصدی اونجا بودن و بعد از گفتن شماره عکس، ازشون خواستم تا اون رو چاپ کنن. متصدی از من خواست تا برم و نیم ساعت دیگه برگردم و من هم ازش خواهش کردم تا منتظر بمونم و او هم سریع، این کار رو انجام بده و اون بنده خدا هم پذیرفت. کار چاپ عکس، جمعاً 10 ثانیه هم طول نمی کشه ولی ظاهراً اینکه آدم باید نیم ساعتی معطل بشه، جزو رویه کاری بعضی از شغل ها محسوب می شه و اون کار زمانی شیرین تر می شه که مشتری، از چاشنی خواهش هم استفاده کنه.

خلاصه نه 10 ثانیه من شد و نه نیم ساعت اون بنده خدا چراکه تا حضرت متصدی، کار اشتباهش در چاپ عکس ها روی کاغذ a4 رو توجیه کنه و هزار تا بهانه و کشیدن این موضوع به اعترافات زندانیان سیاسی در تلوزیون و اینکه"آقا این روزها دیگه هیچ کسی اعصاب درست و حسابی نداره"و اینها، پونزده دقیقه ای طول کشید و البته نباید از حق گذشت که من هم در این درد دل، او رو یاری کردم.

تعدادی جزوه رو به یکی از دوستان که تو کارهای چاپ و نشره داده بودم تا کپی کنه که اون بنده خدا هم امروز غروب، یه سه ساعتی ما رو برای آماده شدنش معطل کرد.

یک مساله ای رو دیروز نوشته بودم راجع به آیه ای که در دفتر پیرامونش بحث شد و یکی از دوستان راجع به تفسیر پدر در مورد این آیه از من سئوال کرده بود که لازمه توضیح بدم که ایشون قوام رو در آیه منظور، به پشتوانه و تکیه گاه معنا کردن.


آیت الله بیات+مهدی کروبی


این عکس هم همینجوری باشه ولی توضیحش بمونه برای بعد. فقط اینکه عکس قدیمی نیست.


▪ بحث طلبگی، تمثیل جالب پدر، تماس تلفنی با آقا سعید حجاریان و مچ پایی که در رفت.

آقا مهدی(برادرم) معده اش دچار مشکل شده؛ به نظر می آد باز هم از اثرات شیمیائی است که هر از چند گاهی یک قسمت بدنش رو به مشکل می اندازه. به همین خاطر امروز به من گفت تا ابوی رو به دفتر برسونم. به همین خاطر عصری همراه با ایشون به دفتر رفتیم.

پدر، بعد از ظهرها هم درس می گن که از 45 دقیقه به غروب شروع می شه. بعدش هم نماز و بعد از اون بحث های طلبگی و اگر ملاقاتی باشه که معمولاً آخر هفته هاست و در اوایل و اواسط هفته، عموماً قراری هماهنگ نمی شه.

یک دوست طلبه ای داریم که اسمش رو لازم نیست بیارم. ایشون غیر از اینکه به آقای احمدی نژاد رای داده، هنوز هم خیلی دو آتشه از او دفاع می کنه. آدم متدینی است ولی به لحاظ فکری هیچ قرابتی با هم نداریم. با این وجود طلبه بسیار دقیقی است و جزو شاگردان ابوی. خیلی سئوال می کنه و تا قانع نشه، ول نمی کنه. البته پدر از اینجور طلبه ها خیلی خوششون می آد و می گن: اینجور طلبه ها هستن که در آینده موفق می شن(البته به لحاظ درسی و به جهت کوشا بودن). خلاصه ایشون هم امشب بود و نتیجه بودن ایشون، طولانی تر شدن بحث و البته استفاده بیشتر بقیه شد. بحث هم در این بود که "الرّجال قوّامون علی النّساء" یعنی چی و اینکه ابوی این آیه رو چطور معنا می کنن. در ادامه بحث، پدر عبارت زیبائی رو درباره رابطه بین زن و مرد گفتن که تمثیل جالبی بود. ایشون فرمودن که رابطه مرد و زن مثل رابطه ستون و سقف در یک خونه است. سقف نیاز به ستون داره و ستون هم اگر سقفی نباشه، معنای خودش رو از دست می ده. و این دو تا هستن که اصل و اساس یه بنا رو که همون خانواده است، تشکیل می دن.

اومدیم خونه. گفتیم از فرصت استفاده کنیم و خودمون رو برای شام بندازیم پائین خلاصه. ابوی در حالیکه از اتاقشون بیرون می اومدن، فرمودن که" تماسی با منزل آقای حجاریان بگیرید تا با ایشون صحبت کنم." از یکی از دوستان شماره تلفن منزلشون رو گرفتم و بعد از کلی تماس گرفتن و اشغال بودن تلفن، بالاخره خط وصل شد و جالب اینکه خود دکتر سعید، تلفن رو برداشت - با همون صدای مقطع و مظلوم-، سلام و علیکی کردیم و بعد از صحبت های مقدماتی، تلفن رو به ابوی دادم و پدر هم با ایشون صحبت کردن.

اومدم بالا و دارم کارهای فردا رو نگاه می کنم. خانومم در حال باند پیچی کردن مچ پای در رفتشه. البته اتفاق افتادنش ربطی به من نداشته و بخاطر بزرگواری حضرات مسوول دانشگاهشون حین ثبت نام ترم و به جهت بالا پائین رفتن پله های اونجاست.


▪ یادآوری دوران کودکی با خرید چند تا دونه سیب

از دوره کودکیم یادمه که توی یکی از سریالهای ژاپنی که از تلوزیون پخش می شد، توی یکی از قسمت ها، زنی که نقش اصلی سریال رو به عهده داشت وقتی به میوه فروشی مراجعه کرد و از اونجا سه تا دونه پرتقال خرید. من مادرم رو خطاب قرار دادم که: چرا اینها مثل ما نمی رن و یک کیلو و دو کیلو پرتقال نمی خرن؟ ... و توی دلم می خندیدم که چه با مزه است وقتی آدم بره توی میوه فروشی و بگه: آقا ببخشید میشه سه تا پرتقال بدید؟

شاید بچگی بوده و شاید فکرهای اون دوران ولی جالبه که امروز، چیزی شبیه همین موضوع برای خودم اتفاق افتاد و وقتی مجبور شدم برای فقط پنج تا دونه سیب، دوهزار تومن به آقای میوه فروش بدم، یاد دوره طفولیت افتادم و به خنده های بچگیم، خندیدم و با خودم گفتم که چه جالبه که اون وقتها حتی این اتفاقات، توی فیلم هم برای ماها خنده دار بود؛ جالب اینکه اون موقع ها کشور درگیر جنگ هم بود.

این موضوع و این خرید رو زمانیکه وارد سوپر مارکت سرکوچه شدم تا یک شیشه نوشابه بخرم، برای آقای تبریزی هم تعریف کردم و داستان خیلی جالبتر شد زمانیکه شاگرد ایشون دست کرد توی نایلونی که توش نون های ساندویچی بود و یک نون گرد(همبرگری) در آورد و به من گفت: این نون از امروز صبح شده هشتصد تومن، یعنی تقریباً دو برابر قیمت دیروز.

 


▪ اتفاقات روز گذشته

دیشب بلاگفا مشکل داشت و من مطلب دیشب رو امروز می گذارم بالا.

تعدادی از دوستان وبلاگ نویسمون برای امروز(یعنی دیروز)، دیداری رو هماهنگ کرده بودن و جالب اینکه ازشون خبری نشد. یعنی نه تماسی و نه حضوری. امیدوارم مشکلی براشون پیش نیومده باشه.

همونطوریکه در وب سایت دفتر هم اومده، پدرم با آیت الله سید علی محمد دستغیب امروز(یعنی دیروز) تلفنی صحبت کردن. تماس دوستانه ای بود اگرچه صحبت های مختلفی هم رد و بدل شد که مهمترین اونها، توسط دوستان روی وب سایت دفتر قرار گرفته.

فردا صبح(یعنی امروز)، طبق روال همیشه روضه هفتگی برقراره و دوستانی که این متن رو می خونن می تونن اون رو به عنوان دعوتنامه برداشت کنن.

برای فردا (یعنی امروز)مهمون هم دارم؛ یکی از دوستان خیلی خوبم بعد از یک سال وعده و وعید، تصمیم گرفته بالاخره سری به قم بزنه . ما آماده میزبانی هستیم.

(از این به بعد مربوط به امروزه)

جارو زدنم نزدیک سه ربع طول کشید و به این خاطر که اصولاً از این کارها بلد نیستم، مجبور بودم کاری رو که در یک ربع می شه انجامش داد رو در زمانی که گفتم انجام بدم. میز تلوزیون و میز کارم نیاز به تمیز کردن داره ولی واقعاً حالش رو ندارم؛ البته این بهانه ها فایده ای نداره و باید پاشم و بقیه کارهای مربوط به خودم رو انجام بدم.

(عکس مربوط به امروز نیست؛ ولی....)


▪ جور نشدن تدریس، آزادی آقا سعید و مشتی تو چونه سرماخوردگی در صورت امکان

درسهای حوزه شروع شده و ساعات کاری دفتر متفاوت از روزهای گذشته؛ به همین خاطر صبحها باید کمی زودتر کارهای اولیه رو انجام داد تا برای دیدارهای عمومی و کارهای معمول، مشکل خاصی پیش رو نباشه.

با یکی از دوستان آموزش و پرورش صحبت کرده بودم تا با یکی از مدارس به جهت تدریس صحبت کنه و بعد از مدتی که از او خبری نشد، خودم تماسی باهاش گرفتم. اون بنده خدا در حالیکه تلاش می کرد ناراحتی خودش رو به من نشون بده به من گفت که: بعد از صحبت با دو-سه دبیرستان که اولش هم خیلی استقبال شد، بعد از فهمیدن اینکه شما فرزند چه بزرگواری هستید، با شرمندگی از من خواستن تا سلامشون رو به شما برسونم و بگم که:"خودتون می دونید که چقدر مشکل داریم، و الا ارادت ما که مشخصه".

داستان آزادی آقا سعید رو هم شنیدم و با اینکه خوشحالی هم دیگه آروم آروم داره از وجودم رخت بر می بنده، ولی نتونستم خوشحالیم رو پنهان کنم و این خبر رو به ابوی هم دادم. نمی دونم این رو نوشته بودم یا نه. سعید حجاریان جزو اون تیم و هسته ایه که قبل از انقلاب در کلاس های پدر شرکت می کردن و این دوره درسی مدت زمان طولانی ای رو هم به خودش اختصاص داده. جالبه که عموم بچه های اون جلسات یا زندان هستن و یا خیلی به ظاهر اصولگرا شدن.

خیلی احساس خستگی می کنم. احساس می کنم سرماخوردگیه هنوزم توی بدنم هست. نقل شده که خیلی از چیزها در قیامت بصورت مجسم، محشور می شن. امیدوارم که اگر احیاناً با این سرماخوردگی در صحرای محشر به تور همدیگه خوردیم، همچین با مشت بزنم توی چونش.


▪ گزارش امروز ما در تهران

سفر یک روز و نیمه ما به تهران، غروب امروز و با رسیدنمون به قم به اتمام رسید در حالیکه به هیچ کدوم از دوستان تهران هم سر نزدم و البته این بی وفایی توجیهاتی داره که به وقتش راجع بهشون خواهم نوشت.

اون چیزی که امروز بیشتر وقت ما رو گرفت، پیاده روی های طولانی ای بود که بواسطه نداشتن وسیله در محدوده زوج و فرد، مجبور به انجامش بودیم و اگر محل قرارهای کاری ما کمی به ایستگاههای مترو و یا اتوبوس  نزدیک بود، این همه استفاده از خط 11 بی دلیل بود. از این نمی شه گذشت که بارون نمه ای که می زد، خیلی این قدم زدن رو شیرین می کرد.

به این واسطه که قرارها صرفاً کاری بود، ناچار بودم آمنه خانوم رو تنها بگذارم و اون بنده خدا هم برای دقایقی مجبور به دیدن ویترین بعضی مغازه ها می شد و البته مغازه های خیابون طالقانی، اگرچه مملو از صنایع دستی بسیار زیبا و دوست داشتنی هستند، ولی بیشتر به این درد می خورن که آدم اونها رو ببینه تا اینکه از اونها بتونه بخره.

از طرف دیگه من هم که برای یک دیدار کاری وارد یک محیطی می شم، به این واسطه که بعد از معرفی، مجبورم به برخی سئوالات اون مجموعه هم جواب بدم، شخص منتظر در پایین رو وادار می کنم تا بیشتر از دیدن اون ویترین ها لذت ببره.

سرم بسیار شلوغه و اگرچه سفرهای من به تهران هم کاری هستند، ولی همین نیمچه سفر هم باعث می شه تا کلی کارها عقب بمونه و به محض رسیدن، مشغول برنامه ریزی برای انجام اونها بشم.

تا فردا که کلی کار داریم.


▪ تهران، فروش کلیه و کلی موضوع دیگه

امروز ظهر برای مراجعه به پزشکی متخصص به تهران اومدیم و ساعت چهار، خودمون رو به خیابون ظفر رسوندیم. با کلی زحمت جای پارک پیدا کردیم و به سمت مطب دکتر روان.

توی مسیر، یه بنده خدائی ضمن صدا کردن من، خواست تا کاغذی رو که روی یکی از پست های برق چسبیده شده بود رو بخونم. با خانومم ایستادیم و در کمال تعجب دیدم روی کاغذ نوشته شده:"به علت مشکلات مالی، فروش کلیه در سریع ترین زمان". اون بنده خدا رو به من و همسرم کرد و گفت: "ببینید تورو خدا وضعیت ما ایرانی ها به کجا کشیده؛ خانوم تورو خدا این مطالب رو به آقای احمدی نژاد بگید". من و همسرم با تعجب به اون بنده خدا نگاه کردیم و خانوم من به او گفت: شما فکر می کنید من چون چادر سرمه،  احمدی نژادیم. نه آقا! این خبرها نیست......

دم غروب برای زنده کردن خاطرات قدیم رفتیم بام تهران؛ اواسط قدم زدن بودیم که یه خانومی با مچ بند سبز اومد طرف من و گفت: شما پسر آقای بیات هستید؟ گفتم: بله! شما؟ اون بنده خدا خودش رو معرفی کرد(خواهر زاده یکی از دوستان پزشکمون بود که من رو هم ظاهراً قبلاً دیده بود)و از من خواست سلام گرم او رو به ابوی برسونم.

بعدش سری به برادر خانوممون هم زدیم. الآن هم منزل همشیره و مشغول خواهر زاده بینی هستیم.

 


▪ آش برای ناهار و قسم دروغ اونهم رو به قبله

دیروز ظهر زمانی که به منزل رسیدم، متوجه شدم که ابوی مهمون دارن و بعد از ورود یکی از رفقای قدیمی ابوی که از وعاظ مشهور تهران هستن رو اونجا دیدم. بعد از سلام و احوالپرسی و گلایه راجع به اینکه چرا عروسی من نیومدید، به آدم شرمنده ای تبدیل شدم چراکه فهمیدم اصلاً دعوتشون نکرده بودم.

ظاهراً از قبل بنای آمدن برای ناهار رو نداشتن و بعد از اومدن و اصرار ابوی، برای ناهار هم موندن و آشی که مادر برای اعضای خانه پخته بود رو شراکتاً و با هم خوردن.

یه داستان جالبی نقل می کرد ایشون از یکی از افرادی که همه با چهره او در تلوزیون آشنا هستن که در یکی از جلسات حدود یک سال قبل و در جواب یک روحانی که راجع به آقای خاتمی سئوال کرده بود، رو به قبله می ایسته و می گه: به این قبله خاتمی اصلاً نماز نمی خونه و جالب تر اینکه اون روحانی بزرگوار هم می گه: آخه شیخ، چرا دروغ می گی، اینکه دیگه خیلی دروغ بزریگه! و در جواب می شنوه: یعنی من قسم دروغ می خورم؟....

در ادامه شنیدم که اخیراً خیلی دنبال اینه که آسید محمد رو پیدا کنه و حلالیت بگیره.

الله اعلم.

 


▪ نویسنده قانونمند، شیخ شیرین و مریضی ادامه دار

موقع رانندگی توی بیست متری گلستان، یکدفعه دیدم که یه ماشین مستقیم در لاین من و به سمتم می آد (جالب اینکه داره به من نور بالا هم می ده) در حالیکه از دور مشخص بود که یک روحانی پشت فرمونش نشسته. پنجره رو پائین کشیدم تا تذکری بدم و ناگهان راننده ماشین خطاکار که از قضا داره به من لبخند هم می زنه، نویسنده قانونمند هفته نامه ای در قم در میاد که حضرات اصلاح طلب از زبان و قلم او همانند خانم رجبی نهایت استفاده رو بردند. با همون لبخند بهش گفتم: حضرت آقای... شما که الحمدلله قانون مجسمی؟ و با همون لبخند از من فاصله می گیره و میره.

از یکی از دوستان طلبه شنیدم که آقای کروبی دو شب قبل در حرم حضرت معصومه(س) بوده و جالب اینکه افراد بسیاری دورش بودن و عده ای هم به نفعش شعار دادن. جالبتر اینکه آقای کروبی در حال خروج از حرم به شخصی بر می خوره که او رو با تمام عناوین زشتی که به زبانش می آمده خطاب می کنه و شیخ شیرین ما هم رو به او که: برادر من، تعجب نمی کنی که تنهائی ایستادی و داری به من فحش می دی و هیچ کسی تو رو همراهی نمی کنه؟ ... و جالب اینکه اونطرف سعی می کنه باز هم به فحاشی ادامه بده در حالیکه باز هم هیچ کسی به او کمک نمی کنه.

این دو تا ماجرا باشه تا ببینم امشب رو صبح می کنم یا نه؛ حس می کنم سرماخوردگیه داره آروم آروم یه کارهائی می کنه.


▪ داستان های استخاره

 روزهای جمعه هم، روز تعطیلی برای من نیست. امروز هم کارهای معمول در حال انجام شدن بود و من هم طبیعتاً اونهائی رو که باید، انجام می دادم.

ناهار رو مهمون پدر خانوم بزرگوار بودیم و طبق معمول دیر رسیدیم. تلفن ایشون دائماً زنگ می خوره و افراد مختلف برای استخاره به ایشون زنگ می زنن. منتهی یه تفاوتی شیوه اون بزرگوار با دیگران داره اونهم این که ابتدائاً از طرف سئوال می کنه و اگر ببینه میشه طرف رو با مشورت قانع کرد، این کار رو می کنه چراکه با کمال تاسف، بعضی ها احساس می کنن که برای ساده ترین کارهای زندگی هم باید استخاره کرد.

مثلاً موردی امروز پیش آمد که طرف زنگ زده بود و حضرت آقای برقعی از اون بنده خدا سئوال کرد که برای چی استخاره می خوای؟ و اون طرف گفت که دختر خاله من، برای ازدواج جواب منفی به من داده و من حدس می زنم که شخص دیگه ای رقیب منه؛ می خوام ببینم درسته یا نه؟ پدر خانوم ما هم به طرف گفت: آحه برای این کار استخاره می کنن؟ برادر، برو ازش سئوال کن چرا بهت جواب رد داده و قطعاً ایشون به شما می گن چرا و این از موارد استخاره نیست.....

جالبتر اینکه وقتی اومدم خونه، تلفن زنگ خورد و فرد پشت تلفن به من گفت: عذر می خوام یه استخاره می خواستم. من گفتم: برادر شماره دفتر این نیست و اینه و البته جمعه بعد از ظهرها هم تعطیله. اون شخص گفت: پس شما من رو یه راهنمائی بکن. من می خوام یه کار جدید شروع کنم و براش می خوام استخاره کنم. گفتم باشه، فردا زنگ بزنید دفتر، براتون انجام می دن و جالب اینکه اون فرد ادامه داد: آخه پیش دو-سه تا از مراجع استخاره کردم و می خوام آقا هم برام استخاره کنن، مطمئن شم. گفتم: یعنی چی؟ .....

خلاصه این هم داستانیست.


▪ گزارشی کوتاه از افطاری مجمع محققین و مدرسین

بعد از دیدن خبری که ظاهراً یکی از روزنامه های صبح از سفر مهندس موسوی به قم کار کرده بود، به این واسطه که خبر خیلی مبهم کار شده بود و البته بعد از مشورتی که امروز با یکی از دوستان مجمع محققین داشتم، تصمیم گرفتم راجع به اون جلسه بنویسم.

آیت الله بیات

این موضوع رو البته باید تاکید کنم که بنا بر این نبود که جلسه اون شب پوشش خبری پیدا کنه ولی به هر صورت اون روزنامه محترم اصل خبرش رو با کمی اینور و اونور کردن کار کرد و بهتر دیدم که از قول کسی که در اون شب در اون برنامه بوده، مطالبی راجع بهش نوشته بشه.

در یکی از روزهای هفته گذشته، در مجمع محققین و مدرسین حوزه مراسم افطاری برگزار بود که مهندس موسوی همراه با آقای دکتر محمدرضا بهشتی هم میهمان این مراسم بودند. ابوی هم برای این مراسم از سوی آیت الله سید حسین موسوی تبریزی دعوت شده بودند که البته به خاطر کسالت، بنای شرکت نداشتند. به همین خاطر من شرکت در اون برنامه رو منتفی می دونستم( با اینکه بیشتر دوست داشتم در اون حضور داشته باشم).

 ابوی در اطاق استراحت می کردند که من پایین اومدم و ایشون از اطاق بیرون اومده و به من گفتند: شاید خلاف اخلاق باشه که آقای موسوی تا قم آمدند و دوستان هم دعوت کردند ما نریم. من به ابوی گفتم که تابع هستم و هر برنامه ریزی ای که بکنند رو من انجام می دم. ایشون فرمودن که برای افطار نمی ریم ولی بعد از افطار برای 15 یا 20 دقیقه سری به مجمع می زنیم. هماهنگی های لازم رو برای ساعت مورد نظر با همراهان پدر انجام دادم و بعد از تماس تلفنی با مجمع، رفتن ایشون رو اطلاع دادم.

حدود یک ساعت از افطار می گذشت که ما از منزل به سمت مجمع حرکت کردیم و بعد از ورود، متوجه شدم که آیت الله فیض گیلانی، آیت الله صانعی و اعضای مجمع محققین همراه با احمد آقای منتظری، آسید محسن موسوی تبریزی و حضرت آقای شهرستانی هم اونجا حضور دارند. آقای فیض در حال صحبت بودن که ما وارد شدیم. خیلی وقت بود که پدر و آقای موسوی از نزدیک همدیگرو ندیده بودن و البته این باعث شد تا یک دیده بوسی گرم با هم داشته باشن همینطور با آقای دکتر محمدرضا بهشتی که اون هم سلام و احوالپرسی گرمی بود.

شاید چند دقیقه ای از حضور ما نگذشته بود که آقای شهرستانی جلسه رو به علت شرکت در روضه های شبانه ای که در طول ماه مبارک داشتن، ترک کردند و البته بعد از اون ما هم جمعاً بیست دقیقه ای بودیم و بعد اونجا رو به مقصد دفتر ترک کردیم.

 در یکی از پست های نه چندان قدیمی هم راجع به بعضی دیدارها در قم نوشته بودم و به این علت که بنای بر توضیح بیشتر نبود، به همون اندازه بسنده کرده بودم که قرار امروز، من رو بر این داشت تا کمی بیشتر از اون جلسه بنویسم.

یک خاطره خیلی شنیدنی هم مهندس از حضرت امام پیرامون انجمن حجتیه گفتن که به موقعش و در یک پست بهش اشاره خواهم کرد.

در کل، جلسه دوستانه بود و صحبت خاصی نشد (البته اون مقداری رو که ما بودیم)اگرچه ابوی و مهندس ده دقیقه ای بصورت خصوصی با هم صحبت کردند.

در ضمن، عکس هایی که در دو-سه پست قبلی هم از ابوی و مهندس موسوی دیدید،  مربوط به همین جلسه بود.


▪ روز اول مهر و خاطرات دوران مدرسه



همونطوریکه قبلاً هم نوشته بودم، پاییز فصل دوست داشتنی ای برای منه و ماه مهر، دوست داشتنی ترین ماه پاییزی.

شاید امروز بهترین چیزی رو که می شه راجع بهش نوشت، همین داستان اول مهر و ورود به مدرسه است که برای هر آدمی که این تجربه رو داشته، همراه به خاطراتیه منتهی تو ذهن بعضی آدمها اون خاطرات مونده و تو ذهن بعضی دیگه هم بواسطه گذشت زمان، از یاد رفته.

ولی برای بعضی دیگه هم مثل من، روز اول مهر یه روز معمولی بود و ورود به مدرسه هم خیلی غیر عادی به نظر نمی رسید. چون من همراه با چند نفر از دوستان دوره کودکیم وارد مدرسه شدیم و اونجا هم، جائی برای شیطنت های معمول بچگی محسوب می شد ولی آروم آروم وقتی که با فضای مدرسه اخت شدیم، اوضاع عوض شد.

یادم هست معلم سال اول ابتدائی من، خانوم مرتضوی بود که البته هنوز هم کتک های سیری که ازش خوردم رو یادمه و اتفاقاً معلم سال پنجم هم باز ایشون بود که البته در اون سال دیگه خبری از کتک نبود. حتی یادمه در همون سال بواسطه اینکه موقع بمب بارون تنها دانش آموزی بودم که توی پناهگاه نرفتم و بجاش کوچه منشور و مسجد منشور رو بهش ترجیح دادم، مادرم به مدرسه فرا خونده شد و کلی هم با معلمم جر و بحث که شما چرا در مدرستون قفل و بست نداره که یه بچه هفت ساله می تونه از اونجا اونهم موقع بمب بارون خارج شه.

مدرسه دوران ابتدائی من، دبستان امید امام در منطقه یازده تهران بود. مدرسه ای که در کوچه منشور و مقابل مسجد منشور توی خیابون امام خمینی واقعه و هنوز هم وقتی که از اونجا رد می شم، خاطرات دروان کودکیم برام زنده می شه. اون کوچه البته برای آقا هادی و آقا مهدی برادرهای بزرگتر من هم یاد آور خاطره است چراکه اونها هم در اون مسجد و عضو پایگاه بسیجش بودن و آقا مهدی بعد از آمدن از جبهه اونهم با یه ترکش توی کمرش، از اون پایگاه بسیج اخراج شد که داستانشم طولانیه.

باید از خانم رشدیه معلم مهربان سال دوم ابتدائیم هم نام ببرم کسی که هوز هم آرام صحبت کردنش توی ذهنمه و البته بعدها شنیدم که بواسطه بیماری، دار فانی رو وداع گفته که امیدوارم این صرفاً یک شنیده باشه و اگر هم واقعیت، خداوند بیامرزدش؛ یا از خانم شیخ و خانم حیدری که معلم های سوم و چهارمم بودن و اونها هم حسابی به گردنم حق دارن.

این عکس هم مربوط به سال اول ابتدائی و دقیقاً روبروی چاپخونه صادقه که هادی اخویم اونجا پیش آقای مجتهدی کار می کرد.

الآن که دارم فکر می کنم می بینم چه روزگاری رو پشت سر گذاشتیم و به قول یکی از بزرگان: چی می خواستیم و چی شد.


▪ یک روز پر از وکیل و سردار

صبح امروز طبق قرار قبلی اعضای شورای مرکزی ائتلاف وکلا و حقوقدانان برای دیدن پدر به دفتر اومدن منتهی با حدود یک ساعت و نیم تاخیر چراکه اصلاً رژه امروز رو در نظر نگرفته بودن  و نتیجتاً دو ساعتی رو پشت ترافیک رژه نیروهای مسلح در تهران معطل شده بودن.

خلاصه اومدن و قرار هم انجام شد و بعد از رفتنشون ما هم آماده برگشت به خونه شدیم که یکی از دوستان دفتر اطلاع داد  که سه نفر دیگه هم در اطاق اونطرفی منتظر دیدن ابوی هستن. طبیعتاً اونها هم داخل شدن و از قضا از دوستان قدیمی ای بودن که یادمه در دوران مجلس، جزو نیروهای سپاه بودن و البته بعد از اینکه بیشتر از خودشون گفتن متوجه شدیم که از سردارهای بازنشسته هستن. البته یک نفرشون رو که من می شناختم اون موقع ها سردار نبود که البته طبیعی هم بود چراکه از اون زمان 16-17 سال می گذره(به نظرم اون موقع سرهنگ دو بود). 

این دوستان هم داشتن راهی می شدن که دوباره یک دوست وکیل دیگه ما وارد دفتر شد و خلاصه ابوی گفتن: امروز میهمانهای ما یا وکیل بودن و یا سردار.

حدود ساعت 3 بود که از دفتر به خونه اومدیم و این تاخیر نیازمند توجیه خانواده ها بود. یعنی توجیه من برای همسرم و توجیه پدر برای مادرم.

از حدود دو ساعت قبل کمی سوزش در گلوم احساس می کنم که ظاهراً از نشانه های سرماخوردگیه که امیدوارم اینطوری نباشه. خودم رو بستم به قرص بلکه فرجی بشه.

تا فردا که کلی کار داریم.


▪ قطعی موبایلم، نگرانی همسرم و دوری از آدم های بی ادب

موبایلم بالاخره دو طرفه قطع شد.

تلاش من برای ثبت نام اینترنتی همسرم در دانشگاه بی نتیجه موند و این موضوع باعث شد تا یک مسیر 12 کیلومتری رو تا دانشگاه ایشون برم تا مشکل رو جویا شم. به این علت که موبایلم قطع شده، یک خط تالیای مربوط به دفتر رو دست گرفتم تا لااقل نزدیکانم بتونن من رو پیدا کنن بدون توجه به اینکه دانشگاه همسرم در جائی واقعه که خط های تالیا اونجا آنتن نمی ده. عدم دسترسی ایشون به من باعث کلی نگرانی در طول یکی- دو ساعتی شده بود که من دانشگاه بودم و نتیجتاً همون فکری که این روزها همه دوستان ما و خانواده هاشون رو درگیر کرده که لابد گرفتنش.

خلاصه اینکه بعد از پیگیری های من، متوجه شدیم که همسرمون به علت اینکه از کاردانی به کارشناسی قبول شدن و خلاصه ترم قبل از کاردانی تسویه حساب نکردن، فایل ایشون بسته شده و ما ناچار بودیم به اونجا مراجعه کنیم تا فایل رو باز کنیم و بعد از مراجعه متوجه بدهی 84300 تومنی ایشون به دانشگاه و همراه نداشتن پول و ...چندین مشکل پیش آمده دیگه شدیم که همه اینها وقت یکی دو ساعته ای رو از من گرفت و باعث نگرانی همسرم شد.

مشکل با مصیبت حل شد چراکه متصدی ثبت نام هم حاضر نبود این کار رو انجام بده و می گفت باید سه ماه قبل تسویه حساب می کردید و با کلی چک و چونه راضی شد و چون امروز هم آخرین روز برای ثبت نام بود، به محض رسیدن به خونه این کار رو انجام دادم.

بعد از باخت دیشب و رفتن به بازی رده بندی، امشب باز هم به سالن رفتیم ولی به علت بی ادبی دروازه بان تیم که دو سه شبی بود از آشنائی من با ایشون می گذشت، ناچار شدم اواسط بازی از دوستان خداحافظی کنم و به خونه برگردم و این خصلت رو در درون خودم بیش از پیش تقویت که آدم بی تربیت قابل هدایت نیست و فقط باید ازش فاصله گرفت.

کلی از استفتائات ارسال شده برای ابوی، باید توسط من بازخونی می شد که متاسفانه با اینکه هر روز زمانی رو بهشون اختصاص می دم، باز هم کلی از اونها مونده.


▪ یه عکس دیگه از همون روز

این رو همینجوری می گذارم(مربوط به همون روزیه که گفته بودم.)


▪ باخت امشب ما در فوتسال و موضوع عید فطر

 امشب بالاخره باختیم.

توی یک سری مسابقات فوتسالی که ظاهراً قبلاً هم توضیح داده بودم، شرکت کردیم و خوب هم بالا اومده بودیم و امشب اگر بازی رو می بردیم، می رفتیم فینال و اگر اول می شدیم نفری یک ربع سکه نصیبمون می شد که نشد ولی عیبی نداره چونکه به بازی کردنش می ارزید.

تماس های خیلی زیادی امروز با من یا دفتر گرفته می شد که نظر ابوی رو پیرامون بحث رویت هلال ماه سئوال می کردن و ما هم نظر ایشون رو ابلاغ می کردیم. ولی اونچیزی که امسال در قم اتفاق افتاد و عموم مراجع بر روی اون اجماع داشتن، بحث عید بودن روز دوشنبه بود که من توی ذهنم اینچنین اتفاق نظری رو سراغ نداشتم.

شاید سه و یا چهار سال قبل هم اتفاقی اینچنینی در قم افتاد منتهی با این تفاوت که مثلاً امروز رو مرحوم آیت الله بهجت و مرحوم آیت الله فاضل اعلام عید کردن ولی رهبری فردا رو اعلام کردن که من در یکی از پست های خیلی قبل هم به اون اشاره داشتم. قابل توجه این بود که رهبری هم در خطبه های عید سعید فطر همون سال، به این موضوع اشاره داشتند.

ولی امسال بر عکس اون موضوع صدق پیدا کرد و رهبری امروز رو به عنوان عید اعلام کردن و عموم مراجع فردا رو. البته این موضوع همونطوریکه عرض کردم، خیلی نادر نیست و سابقه داشته چراکه نظرات فقهی آقایون مراجع با همدیگه متفاوته و برای مثال مرحوم امام، معتقد بودن که معیار برای اعلام عید و یا ابتدای ماه، رویت در همون منطقه محل سکونته و مثلاً مرجع دیگری این نظر رو قبول نداره و به افق واحد معتقده که نتیجه این نظر دوم اینه که اگر مثلاً در عربستان ماه رویت شد، برای ما در ایران هم بواسطه داشتن افق مشترک و شب واحد حجته ولی چونکه معیار اثبات اول و یا آخر ماه در عربستان بواسطه نگاه فقهی اهل سنت، رویت هلال نیست و نظر حاکمیت ملاکه، طبیعتاً تا اثبات نشده که در اونجا ماه رویت شده یا نه، آقایون مراجع ساکن در ایران و یا عراق این مطلب رو نمی پذیرن که با اعلام روز عید در عربستان، اینجا هم افطار کنن(البته این مربوط به افرادی است که به افق واحد معتقدند).

به هر صورت داستان عید فطر در چندین سال گذشته، همیشه خاص بوده و این هم بخاطر نظرات مختلف فقهی است.

تا فردا که ببینیم خدا چه می خواهد.


▪ نظر ابوی راجع به عید فطر، کند شدن بلاگفا و توضیح پیرامون عکس پست قبلی

ایمیل های فراوون و اس ام اس های زیادی داشتم راجع به عید فطر و نظر ابوی؛ به همین خاطر اگر دوستان می خوان بدونن نظر ایشون رو اینجا کلیک کنن.

این بلاگفا هم تقریباً دیزلی شده و من برای تایید یه پیغام، دقیقاً هشت دقیقه منتظر موندم.

یه مطلبی هم یه دوستی نوشته بود(غیر از محمد آقای عزیز) راجع به عکس هایی که در پست قبل گذاشتم که شائبه ساختگی بودنش هست و البته با احترام عرض می کنم اون عکس رو خودم انداختم و هنوز هم روی دوربینم موجوده.



محسن
فرزند چهارم خانواده
تصمیم دارم شرح زندگی بنویسم.
همین.



دسته‌ها
خاطرات و خطرات
عکسهای دیگران
تحلیل ها
درد دل
عکسهای خودم


بایگانی
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386


پیوندها
دفتر پدرم
هادي برادرم
اولین خواننده وبلاگم
آیت الله دستغیب
آیت الله سید صادق شیرازی(وبلاگ)
دكتر فيرحي
مجید انصاری
دكتر كديور
سید محمد خاتمی
فريد مدرسي
مسیح علی نژاد
روح الله و مصطفی(وبلاگی مفید برای آشنائی با سینما)
عمادالدین باقی
دکتر عطاءالله مهاجرانی
مهندس لطف الله میثمی
علی اصغر خدایاری
حضرت آقای ایرانی(بیان ایرانی)
دکتر هدایتی
نوروز
شهروند امروز(از این پس خوانده شود شهروند دیروز)
نواندیش
مرجعیت شیعه
روزبه(دوست دوران دانشگاه)
(یک دوست خونه بدوش)
علی اشرف فتحی(تورجان)
واحه
خانم هنگامه شهیدی
جناب خسروانی
سهام الدین بورقانی
محمد آقاي منصوري بروجني
سيد حسام الدين دولتخواه
آسید محمد مرعشی
حبیب آقای حسین پور
م.چکاد
مرتضی اصلاحچی
آقا مصطفی
سامان
محمد مهدی مازنی(روزان)
ايران –كاوش
روزبه میر ابراهیمی
آ سید عباس سید محمدی
عباس آقای رضوانی
مسعود درودی
ایمان ملکا
سعید نورمحمدی
ورقاء
حسین آقای کربلائی
مجنون جا مانده
محمد آقای معینی
آقای ریوندی
آرام طوفانی
فرید صلواتی
مهدی جلیل خانی
آسید مرتضی ابطحی
صادق صدق گو
علیرضا بازرگان
حامد نیک فر
آ شیخ محمود کندلوئی لاریجانی
زهرا علی اکبری
نجات یونسی
هادی غیبی
سهند(خرداد سبز)
علی(تا رهائی)
مهتاب(.. بی گناهی, کم گناهی نیست در آیین عشق )
ندای خالی - ندای پر
مرتضی میری
طاهره(عطر قهوه)
سید محسن قائمی(آشنائی با مفاهیم قرآن)
امیر تبریزی
مریم شفیع پور
فریاد فرید
شکوفا(عصر بخیر بچه ها)
روح الله ریاضی
محمد کیانمهر
حسن یونسی
محمد امامی
حمیدرضا منتظری
علی عارف
سهیل اسدی
میثم یوسفی
علیرضا شایق
علی(ضمیر من)
سهیلا بیگلرخانی
محمد طاهری
عرفان چشمه زاد
یاسر اسماعیلی
طلبه ضد، ضد طلبه
مسیح من(یک روحانی زاده مثل من)
مجید نصرآبادی
مهدی نظام الاسلامی
علیرضا میرحسین
بهنام صابر نعمتی
محسن صائمی
علیرضا رحیمی
امین قاسمی
نصیرالدین مزورعی
سید علی تراب
میلاد محرک پور
سید علی ناظم زاده
م.س.مصطفوی نیا
حمیدرضا شجاعی نیا
رضا اسدی
مونا داودی
حسن یونسی
سلیمان رضائی
علی رضوی
رایا مرادی
انجمن دانشجویی سروش اندیشه
فائزه ابراهیمی
د-الف(قلم سیاه)
لیلا(یک همشهری)
مصطفی عباسی
محمد مهدی سامع
عقیل وجدانی
سید سپهر زمانی
محمد مصطفائی
محمد قدسی
حمید اسدی


شمارنده