تبليغاتX
من هم، یک آقا زاده هستم!!!


▪ گلایه های آقای شوفاژ کار، تمرین امروز و نامه مجمع محققین

شوفاژها دچار مشکل شده بودند و مدتی بود از این بنده خدائی که معمولاً برای این کارها به خونه می آد خواسته بودیم تا سری به ما بزنه و بعد از دو – سه بار پیگیری، بالاخره امروز سری به ما زد.

این دوستمون از علاقمندان به پدره و انسان فوق العاده شریف و متدینی هم هست و جالب اینکه راجع به شرکتش در راهپیمائی دیروز در قم صحبت می کرد و اینکه همراه با همه خانواده اش در این مراسم شرکت کرده و بعد، بواسطه شعارهائی که اونجا شنیده بود، خیلی ناراحت و متاثر بود. اون بنده خدا خطاب به پدر می گفت: آقا! من سابقه جبهه طولانی دارم و برای انقلاب هم کتک خوردم. به اندازه یک آدم معمولی هم دین و ایمون دارم ولی به خدا به آقای موسوی رای دادم و هنوز هم از این کار دفاع می کنم. چرا اینها این موضوع رو دارن به ماها نسبت می دن و می گن شماها پرچم امام حسین(ع) پاره کردید؟ به خدا من دیروز حتی برادر زاده ها و خواهر زاده هام رو هم بردم تا بگم ما طرفدارهای موسوی هستیم و این کار هم ربطی به ماها نداره. او ناراحت بود و می گفت: با خودم می گم کاشکی در اون مراسم شرکت نمی کردم و پدر در جواب به ایشون گفتن: شما نگران نباشید؛ بخاطر امام حسین(ع) رفتید...

امروز ساعت 4 هم تمرین بود و رفتیم سالن.جالب بود که بازار داغ بلوتوث بیشتر از همیشه، رونق داشت و بچه ها قبل از شروع تمرین، یافته های جدیدشون رو به رخ همدیگه می کشیدن و جالب تر اینکه دیگه خبری از موضوعات خنده دار نبود و مسائل انتقالی، غالباً مضمون های سیاسی داشت. امروز خوب دویدیم و خیلی خسته شدیم. مدتی که تمرین نکردم، نفسم کم شده و امیدوارم این تمرینات، من رو برای بازیها آماده کنه.

آقا هادی و خانومش هم امشب شامی پخته بودن و ما هم به اتفاق آقا مهدی و خونوادش، رفتیم منزل پدر(پائین) و شام رو به اتفاق خوردیم. نامه ای رو مجمع مدرسین نوشته و به مراجع حمله به دفتر مجمع و نحوه برخورد مهاجمین رو توضیح داده و از برخوردهاشون، حسابی گلایه کرده. پدر احتمالاً اوایل هفته آینده، جوابی به این نامه بدن.

فردا صبح روضه هفتگیمونه.


▪ روزی پر از شایعه، نظم در لیگ فوتسال و بحثی پیرامون شیخ که تکذیب شد.

زنگ موبایل، ارتباط مستقیمی با بازار شایعه داره و صبحهای زود اگر مجبور بشی با این زنگ از خواب بیدار شی و بلافاصله یک خبر نگران کننده هم بشنوی، باید همون جوری و با همون صدای گرفته، به این و اون زنگ بزنی و اصل خبر رو در بیاری.

امروز هم از صبح تا حالا، اگر بگم بیش از ده مدل شایعه مختلف شنیدم، اغراق نکردم ولی شکر خدا همگی کذب بودن و البته نشات گرفته از فضای موجود.

خلاصه اینکه صبح با یکی از این تماس ها از خواب بیدار شدم با اینکه خیلی زود بود ولی دیگه نمی شد خوابید. پشت کامپیوتر نشستم و یک سری از کارهای مونده از قبلم رو انجام دادم. بعدش یه دوش آبگرم و بعد از اون رفتن به اداره دارائی که در برنامه امروزم بود.

بازی امروز لیگ همونطوری که قابل پیش بینی بود، انجام نشد چراکه اصولاً یک سری از جاها مثل هیئت فوتبال قم، مثل اینکه اصلاً برنامه پذیر نیستن. پدر نقل می کنن در دوران مجلس، سفری به آلمان داشتن و موقع برگشت، از مسوول هواپیمائی اونجا که برای بدرقه ایشون آمده بوده سئوال می کنن که وضعیت پروازهای ایران چگونه است؟ و اون بنده خدا هم با زیرکی جواب می ده که: بطور منظم، بی نظم اند. خلاصه این موضوع در مورد لیگ فوتسال ما هم صدق می کنه و خلاصه کلام اینکه امروز هم بازی انجام نشد و به هفته بعد افتاد.

عصری بود که یکی از دوستان زنگ زد که آقای کروبی رو گرفتن و نتیجتاً با همراهان ایشون تماس گرفتم و کذب این شایعه هم مشخص شد.

فردا باید صبح اول وقت، همسر مکرمه رو به دانشگاه برسونم.

 


▪ آخرین روز روضه ها، روحانی متین و پیرمرد متدین، تماسی از صدا و سیما و عکسی از تلفیق چفیه و روبان سبز

آخرین روز روضه های دفتر رو امروز پشت سر گذاشتیم و رویه برنامه های دفتر از فردا به حالت طبیعی در خواهد اومد. یعنی اینکه هر روز همون برنامه های معمول و روضه های جمعه ها هم سر جای خودش. با این تفاوت که احتمالاً برای هفته آخر ماه صفر هم برنامه داشته باشیم.

ظهر بعد از راست و ریست کردن کارهای معمول، سری به جوشکاری زدم و حضرت جوشکار رو آوردم خونه تا درب خونه رو یه نگاهی بکنه و اگر راهی برای درست کردنش وجود داره، اون کار رو انجام بده. اون بنده خدا هم به محض دیدن درب، گفت که عمر خودش رو کرده و من هم در پاسخ گفتم که حالا همین رو یه کاریش بکن، تا بعداً اگر عمری بود، اساسی درستش می کنیم. خلاصه اون بنده خدا هم که یه دستش آسیب دیده بود، با دست سالمش، چند ضربه ای به درب زد و به قول خودش فعلاً تا یه مدتی درست شد.

سری هم به پست زدم و یک جلد رساله برای یکی از متقاضیان در تهران فرستادم. اون بنده خدائی که مسوول این کارها در دفتره، مدتی است که بواسطه یک مشکلی گرفتار شده و من کارهای او رو به عهده گرفتم.

توی اداره پست یک روحانی و یک بنده خدائی در حال بحث بودن. اون طلبه به اون بنده خدا می گفت: شما نباید همه چیز رو به این سادگی بپذیری! و اون فرد می گفت: به این سادگی؟ تلوزیون گفته حاج آقا. اون روحانی که تلاش می کرد با متانت پاسخ بده، ادامه داد: پدر جان، مگه تلوزیون معصومه که هر چیزی بگه درست باشه؟ و اون فرد هم پاسخ داد: من هم نمی گم معصومه ولی دروغ که نمیگه. اون روحانی هم با لبخند گفت: یعنی هر چیزی که می گه راسته؟ در این بین بود که  از اونجا خارج شدم چراکه رسیدن به کارهای روزانه ام برایم در اون لحظه، سودمند تر از ادامه حضورم در اون مکان بود.

حدودای ساعت 11 هم بود که از صدا و سیما دو باری تماس گرفتن برای یه مصاحبه با پدر. گفتم: چطور شده آقای بیات رو انتخاب کردید؟ صحبتی کردیم و من بهشون گفتم که زحمت بیهوده می کشید و تا قم می آیید در حالیکه اجازه پخش بهتون نمی دن. الکی به زحمت نندازید خودتون رو.

امروز آخرین جلسه تمرین قبل از بازیهای لیگ هم بود. بنا بود بازیها خیلی زودتر شروع بشه ولی اولیش افتاد فردا. بعد از مدتی امروز کمی دویدم و عرقی کردم.

این عکس رو هم جلوی پست گرفتم. برام جالب بود. هم چفیه و هم روبان سبز.



▪ موعد آخر چک، گپ زدن بازنشستگان، کمی گوشت چرخ کرده و جریمه شدن به خاطر شعار یا حسین(ع) - میرحسین

فردا  موعد آخرین چک بیمه ماشینه و به همین دلیل باید می رفتم و توی حساب پدرم که چکهاش رو داده بودن، پول واریز می کردم. مادر هم یکی – دوتا کار دیگه به من سپردن که بیرون رفتنم، توجیه پذیر تر باشه.

کار بانکیم بیش از زمان در نظر گرفته شده، وقتم رو گرفت چراکه چک پدر مربوط به بانک رفاهه و امروز هم روز گرفتن حقوق بازنشستگان. طبیعتاً بانک شلوغ تر از روزهای معمولی بود و بحثهای داغ هم در جریان. بیست دقیقه ای رو پشت سر عده ای از بازنشستگان عزیز، منتظر موندم و حرفهای شیرینشون رو هم شنیدم. یکیشون از مشکلات اقتصادی می گفت و اینکه این پول تا دو – سه روز دیگه تمومه و اون یکی از این گلایه می کرد که تلوزیون هم، هیچ چیزی از مشکلات ما نمی گه. پیرمرد سومی وارد شد و گفت: شماها از همه جا بی خبریدها. همه جا دیروز شلوغ بوده و کلی مردم رو کتک زدن. تلوزیون کارهای مهم تری داره و به مشکلات ماها نمی رسه.(بخونید نَمی رسه چون اون بنده خدا با لهجه قمی حرف می زد) و در این لحظه یکی از اونها با خنده گفت: تو از جوونیهاتم سرت بو قرمه سبزی می داد.

از بانک زدم بیرون که آمنه زنگ زد. گفت سر راهت اگر تونستی کمی گوشت بخر. طبیعتاً باید می گفتم چشم. رفتم پیش اون بنده خدائی که معمولاً ازش گوشت می خریم و بهش گفتم به اندازه دو نفر، گوشت چرخ کرده بدید لطفاً. گفت: خوب چقدر؟ گفتم بدید یه ده – دوازده تومنی! فکر می کردم بشه یک کیلوئی و برای چند وعده غذائی دو تا آدم کافی بود ولی با این سئوال که یک کیلوش بکنم بشه دوازده تومن؟ مواجه شدم و گفتم یعنی با ده هزار تومن یک کیلو گوشت چرخ کرده هم نمی شه خرید؟ لبخند معنا داری زد و گفت: شما دیگه چرا؟..

اومدم بیرون و به سمت خونه حرکت کردم و سر کوچه وایسادم تا کمی شیر بخرم. همیشه ورود من همراهه با سئوال: آقا.. چه خبرها؟ و من هم معمولاً می گم: خبر خیر؛ شما چه خبر؟ و کمی با هم درد دل می کنیم. تخم مرغ و خامه رو هم به شیر اضافه کردم و 6100 تومن هم اونجا پرداخت کردم تا از خونه بیرون اومدن و برگشتنم، 18100 تومن خرج برداره.(راستی یک کیلو گوشت خریدم به دوازده هزار تومن)..

روضه تا فردا ادامه داره و امروز و دیروز، نذر سالیانه مادرم برای این دو – سه روز آخر رو هم عملی کردیم که ساندیس و کیکی است که توزیع می شه بین شرکت کنندگان. یک بنده خدائی یک گوسفندی برای موفقیت آمیز بودن عمل قلب پدر نذر کرده بود که امروز، گوشتش رو آورد دفتر و ما هم توزیعش کردیم. شیرین بود که می گفت: افسر راهنمائی و رانندگی در جریان درگیری های قم در روزهای اخیر، به خاطر شعار یا حسین(ع) – میر حسین، ده هزار تومان جریمه اش کرده.

فردا آخرین روز روضه است و باید برای رفع مشکلاتی که برای مردم پیش اومده، دعا کرد.


▪ شلوغی امروز مقابل بیت مرجع فقید، هجوم به مجمع مدرسین و اخباری که انشاء الله صحت نداره

کمی بی حوصلگی روزانه و اعصاب خوردی از اخبار ناخوش، من رو وادار کرد تا ظهر امروز به جهت کمی هواخوری از خونه بزنم بیرون و زنگ مجدد تلفن، مبنی بر خبری از درگیری هائی در مقابل بیت مرحوم آیت الله منتظری، من رو وادار کرد مسیر قدم زدنم رو به سمت اون مکان تغییر بدم  تا خودم ببینم چه خبره.

از دور پیدا بود که شلوغیست، ولی این شلوغی اونهم در ظهر عاشورا که می شه گفت قم، شلوغ ترین روز سالش رو سپری می کنه، امری طبیعی بود ولی کمی جلوتر که رفتم، ایستادن مردم در مقابل بیت مرجع فقید، نشان از این داشت که این بندگان خدا اگر هم به قصد حاضر شدن در مراسم عاشورای حسینی از خونه بیرون زدند، ولی این لحظات رو به واسطه اتفاقاتی در این مکان هستن.

مطلب قابل توجه، حضور عده ای از بسیجیان و ظاهراً طلاب جوان غیر معمم در مقابل حسینیه تعطیل شده بود که البته سه نفر حاضر بر روی سکوئی که به نوحه سرائی می پرداختند و این بندگان خدا هم سینه زنی می کردند.

یقیناً افراد تماشا کننده و حاضر در محیط اطراف این جمع، خیلی بیش از اون حلقه مرکزی بود اگرچه می شه خیلی از ناظرین رو هم، هم عقیده و شبیه همون برادران دونست.

از حضور عده ای از خواهران هم  نمی شه گذشت که البته تعدادشون زیاد نبود ولی مشخصشون، پوشیده بودن دهانشون با چفیه بود و جالب اینکه فردی با لبخد به بغلیش می گفت: ماها باید بترسیم عکسمون رو نگیرن و خودمون رو می پوشونیم، اینها از کی می ترسن. اون خواهران هم مشغول شعار دادن بودند و تصاویری از رهبری در دستشون.

باید برمی گشتم خونه چرا که هدفم صرفاً آمدن و مشاهده بود ولی برخورد با یکی – دو تا از دوستان، مانع شد تا اینکه در همین حال به مورد جالبی برخوردم. فردی در پشت سر ما با صدای بلند(البته در حدی که فقط افراد حاضر بشنوند) می گفت: می گن مامورها این دو و برند و این جمله رو دو – سه بار تکرار کرد. این موضوع کمی مشکوک بود و من ناچاراً برگشتم و به چهره اون طرف نگاهی کردم. گذشت تا زمان برگشتنم که دیدم همون بنده خدا، دست جوانی رو گرفته و در حال بردنش به داخل یک ماشینه. به نظر می رسید که خود او از مامورانه.

برگشتم خونه و بعد از ناهار، سری به اخبار زدم و بعدش آماده رفتن به دفتر. روضه برقرار بود و آقای حاجیان هم امروز راجع به صاحب امروز صحبت هائی کرد. انصافاً ایشون با مطالعه، منبر می ره و بقیه استفاده می کنن.

از روضه که برگشتیم، همونجوری که نوشتم در جریان اون قضیه تاسف برانگیز قرار گرفتم. بعد از تماس تلفنی هم که اومدم بالا، به واسطه یک تلفن متوجه هجوم تعدادی از نیروهای لباس شخصی به مجمع محققین و ورود اونها به اون مجموعه شدم که واقعاً برام عجیب بود.

امروز، هم در تهران و هم قم و اونجوری که شنیده می شه در خیلی جاهای ایران، اتفاقاتی افتاده و اخباری از مرگ عده ای از هموطنانمون می رسه که البته امیدوارم صحت نداشته باشه و اون عزیزان صحیح و سالم باشن و اگر اینطور نباشه، داغ های دیگری بر داغ های دلمون اضافه خواهد شد و امیدوارم خداوند خودش اون عزیزان رو با صاحب امروز محشور کنه. انشاء الله.

 


▪ شهادت خواهر زاده مهندس موسوی و تماس پدر

دقایقی قبل در جریان شهادت خواهر زاده مهندس موسوی قرار گرفتم. با کلی برنامه ریزی  به این جهت که این خبر شک آور برای پدر نباشه، موضوع رو به ایشون منتقل کردم و پدرهم فرمودن، خبر صحت داره ؟و من هم عرض کردم بله و ایشون  در حالیکه خیلی متاثر شدن، ادامه دادن که شماره مهندس رو بگیرید تا تسلیت بگم. از طریق یکی از همراهانشون تونستم پیداشون کنم. در بیمارستان بودن. بار اولی که تماس گرفتم، اون بنده خدا گفت که الآن خیلی ناراحتند و نمی تونن جواب تلفن رو بدن و بعد از چند دقیقه، تماس حاصل شد و پدر با ایشون صحبت کرده و اظهار همدردی کردن.

خداوند این شهید رو با شهدای کربلا محشور کنه؛ انشاء الله.

 


▪ روضه مجمع محققین، یادی از مرحوم طبسی و عاشورای حسینی(ع)

برنامه ریزی کرده بودم که پس از پایان روضه دفتر، سری به روضه مجمع محققین و مدرسین هم بزنم. به همین خاطر، بعد از برگشتن به خونه، با آمنه راه افتادیم تا ایشون برن خونه مرحوم آیت الله خاتم یزدی که شوهر خالشون بودن و من هم برم مجمع. وقتی وارد شدم، حاج آقای موسویان دم درب ورودی، خوش آمد گوی میهمانان بودن و به محض دیدن من، فرمودن که ای کاش ابوی رو هم می آوردید. این در حالی بود که پدر توی خونه و قبل از اومدن من، فرموده بودن که ببینم تا چه شبی مراسم دارن تا ایشون هم یکی از شبها در این جلسه شرکت کنن.

به واسطه فرمایش حضرت آقای موسویان، تلفنی با پدر موضوع رو مطرح کردم و ایشون هم فرمودن که خوبه؛ همین امشب شرکت می کنم. برای ساعت هشت و نیم، هماهنگ کردیم تا ایشون تشریف بیارن و برنامه هم راس ساعت، عملی شد.

زمانیکه وارد شدیم، سالن مجمع پر بود و پدر بعد از ورود، در کنار آیت الله موسوی تبریزی، نشستن. حضرت آقای خلج منبر بودن و من اولین باری بود که توفیق نشستن پای منبر ایشون رو داشتم. همونجائی که من نشستم، سعید الله بداشتی همراه با پدر محترمشون هم اونجا نشسته بودن. اواخر منبر، آسید سراج الدین موسوی هم آمدن و پیش ما نشستن.

بعد از آمدن بود که پدر متنی رو به من دادن و گفتن منتشرش کنید و من هم به دوستان وب سایت اطلاع دادم که اون رو روی سایت بگذارن.

فردا هم که عاشوراست و من همیشه در این روز یاد مرحوم آقای طبسی می افتم که بیش از ده سال در منزل و دفتر منبر می رفت و در این روز، پابرهنه و بدون عبا و در حالیکه به سرش کمی گل زده بود، می آمد و از ابتدای منبر تا آخرش گریه می کرد. خدایش بیامرزد و با مقتدایش محشور.

فردا روز بزرگیست.


▪ علی اکبر(ع)، مظلومیت نام علی(ع) و مطلبی راجع به مراسم دیشب در زنجان

روز هشتم برای اهل منبر، متعلق به علی اکبر(ع) است و از اون بزرگوار در کربلا، صحبت می شه. شاید یکی از مسائلی که خیلی مورد توجه قرار نمی گیره، علت نامگذاری شدن فرزندان امام حسین به علی(ع) است. علی اکبر(ع) که پسر ارشد امام بودن. علی اوسط(ع) که امام زین العابدین(ع) هستن و دومین فرزند پسر امام که این نام روی ایشون گذارده شده و علی اصغر(ع) که علی کوچکه و آخرین فرزند پسر امام به این نام. جالبه که با مراجعه به کتب تاریخی، متوجه این موضوع می شیم که امام بناشون بر این بوده که نام علی رو به کرات روی فرزندانشون بگذارن و این سه مورد، شاهدان این داستان اند و علت این موضوع هم حساسیت ویژه حاکمیت برای عدم گذاردن این نام بر روی فرزندان بوده. این نکته مهمی است که در جامعه اسلامی، وضعیت به جائی برسه که گذاردن نام علی(ع) بر روی فرزندان، از سوی حاکمیت با حساسیت و در مواقعی برخورد مواجه بشه.

یکی از نکات مهمی که در منابر نقل می شه و البته با کمی اغراق، پیرامون علی اکبر(ع) هست و جوری از اون شهید بزرگوار، مطلب نقل می کنن که انگار ایشون یک نوجوان چهارده_ پونزده ساله بوده در حالیکه منابع روائی موثق، سن اون بزرگوار در هنگام شهادت رو حدود بیست و هفت و یا بیست و هشت سال، می گن و البته توجه به نام اون امامزاده عزیز هم، شاهدی بر این موضوعه.

اشاره به این نکات، فقط به این جهته که باید اون حضرات رو به عنوان استوانه های مکتب، درست شناخت تا بشه اونها رو به خوبی شناسوند.

منبر امروز هم مثل منابر گذشته، خوب بود و ازش استفاده کردیم.

داریم وقت بیشتری رو جهت پاسخگوئی به سئوالات می گذاریم و امروز شکر خدا، به تعداد زیادی از سئوالات پاسخ داده شد.

قبلاً یادم هست که بعضی وقت ها از بعضی سئوالات اینجا استفاده می کردم ولی مدتی است ترک عادت شده. باید باز هم این کار رو انجام بدم چونکه برخی از اونها جداً قابل استفاده هستن.

با دوستان زنجان هم صحبتی داشتم. جلسه دیشب خیلی خوب بوده و منزل پدر بزرگ مرحومم که الآن عموی من اونجا ساکن اند، چند بار از جمعیت پر و خالی شده و استقبال به حدی بوده که برای اونها قابل باور نبوده. این موضوع بعد از دیدن تصاویر جلسه برای من هم به موضوعی تعجب آور تبدیل شد. سه سخنران در این جلسه صحبت کردن که ظاهراً از هر سه صحبت، حضار راضی بودند.

پدر به مناسبت فرا رسیدن عاشورا،  مشغول نگارش پیامی هستن که وقتی بعضی از قسمتهای نوشته شده اش رو خوندم، واقعاً متاثر شدم.

فردا، تاسوعاست.


▪ روز هفتم محرم، زنجان، بازداشت به خاطر قرائت قرآن و برگزاری مراسم در منزل پدری پدرم

روز هفتم محرم بود و صدای روضه ها و توسلات به ائمه اطهار(ع)، از بلندگوهای شهر بیشتر از روزهای گذشته به گوش می رسید.

شاید این یکی از ویژگیهای قم باشه و البته شاید خیلی از شهرهای دیگه هم این شکلی باشن که ایام عزا و خاصّه محرم، رنگ و بوی دیگه ای به خودش می گیره و این موضوع برای آدمهائی که عُلقه های مذهبی دارن، خیلی خوب و دلنشینه.

از صبح امروز، تماس های مختلفی پیرامون برنامه امروز در زنجان گرفته می شد و من هم طبعاً اعلام می کردم که برنامه از سوی علمای زنجان برگزار شده و دفتر هم به تبع اون عزیزان،  از مردم برای شرکت در اون مراسم دعوت کرده و با توجه به شناختی که از روحیات مردم زنجان داشتم که اصولاً آدم های خونسرد و آرومی هستن و یقیناً این موضوع، مورد توجه مسوولان استانی هم هست، بعید می دونستم راجع به اصل برگزاری مراسم مشکلی بوجود بیاد ولی بواسطه دریافت یک پیامک، متوجه شدم که درب های مسجد به طور کلی به روی مردم بسته شده و نیروهای انتظامی هم در مقابل مسجد مستقر شدن.

خلاصه اینکه ظاهراً مراسم لغو می شه و حتی اون بندگان خدائی که در مقابل مسجد جمع شده بودن، بنا رو می گذارن بر اینکه چند آیه از قرآن تلاوت بشه و بعد فاتحه ای و خلاصه مراسم رو به همین میزان، کوتاه کنن که این موضوع هم با استقبال ماموران مواجه نمی شه و حتی پسر عمه من، که هم از قاریان قرآن برجسته کشوره و هم برادر شهید، بعد از قرائت قرآن بازداشت می شه و البته بعد از یکی دو ساعت آزاد؛ این مسئله هم باعث شوخی تلفنی من با اون بنده خدا شد که فرق تهران و زنجان در اینه که اونجا بخاطر دعای کمیل بازداشت می کنن و اینجا بخاطر قرائت قرآن.

لحظاتی قبل هم فهمیدم که مراسم زنجان بعد از اینکه با بی مهری مواجه شده، با روونه شدن مردم به سمت منزل پدر بزرگ مرحومم، در اونجا برگزار و استقبال بسیار خوبی هم ازش شده. تعداد زیادی از روحانیون، نیروهای سیاسی و همینطور آقا جمشید انصاری، نماینده زنجان هم در این جلسه حضور داشتند.

فردا هشتم محرمه و دسته عزاداری زنجان بیرون می آد. واقعاً باشکوهه این عزاداری. اون رو نباید از دست داد.


▪ مراسم بزرگداشت آیت الله منتظری(ره) در زنجان، عکس یک همسایه و احترام میهمان روضه امام حسین(ع)

وقتی اوایل ماه، مجبور می شی تا پولی که به دستت اومده رو برای قسط وام بدی، احساس خوبی بهت دست نمی ده و این احساس ناپسند، تا چند روزی توی وجودت هست و نمی دونم چرا بیرون نمی ره. امروز هم آغاز بوجود آمدن این حس در درون من بود و امیدوارم که خیلی زود خارج بشه.

سئوالات زیادی که برای دفتر ارسال شده، مدتی است که بواسطه حال پدر، دیر به دیر پاسخ داده می شه و این موضوع، ترافیک سئوالات پاسخ داده نشده رو زیاد کرده و هرچه تلاش هم می کنیم تا اونها رو بروز کنیم، باز هم عقبیم.

از زنجان هم تماس هائی گرفته شد که برای فردا مراسمی از سوی علما و روحانیون استان زنجان برای بزرگداشت آیت الله منتظری(ره) برگزار خواهد شد و بنا شد دفتر هم برای شرکت در این مراسم از مردم دعوت کنه.

یک عکسی رو هم امروز از یکی از همسایگانمون در یکی از سایت ها دیدم که اون بنده خدا رو در حاشیه مراسم تشییع و توی یه درگیری به تصویر کشیده بود که علت رو ازش جویا شدم و اون بنده خدا هم علت رو بی ربط به اصل موضوع دونست و گفت: قضیه یک دعوای شخصی بوده.

در جریان کامنت هائی که می گذارن، یک بنده خدائی مطلبی رو راجع به استدلال روزنامه کیهان در مورد جمعیت حاضر در تشییع جنازه نوشته و با همون استدلال، میزان معترضین بعد از مراسم تشییع رو تخمین زده که جالبه و دعوت می کنم حتماً خونده بشه.

عصری هم طبق روال روضه برقرار بود و ما هم رفتیم. از دست پدرم ناراحت بودم که حالا بعد از کلی مصیبت که راضیتون کردیم روی صندلی بشینید، با این وضعیت همه درک می کنن و دلیلی نداره به احترام همه بلند شید و پدر هم به من گفتن: چطور انتظار دارید برای میهمان روضه امام حسین(ع) از جام بلند نشم؟

از روضه که برگشتیم، یکی از دوستان گفت که دکتر رمضانزاده آزاد شدن. تماسی گرفتم و هم خودم حالی پرسیدم از ایشون، هم پدر با اون بزرگوار صحبت کردن.


▪ بزرگداشتی در دفتر آیت الله فقید و تجمع امروز در قم

بعد از اینکه اون بساط رو آقایون بر سر مراسم دیشب آوردن، فکر کردم که شاید دفتر آیت الله منتظری برای برنامه های سوم و هفت، کاری انجام ندن و البته اینطور هم شد ولی امروز صبح، بعد از تماس یکی از دوستان متوجه شدم که در دفتر آیت الله فقید، برنامه ای بر پاست و می شه در اون حاضر شد. نتیجتاً موضوع رو به اطلاع پدر رسوندم و ایشون هم آماده رفتن به اونجا شدن. با یکی از دوستان مستقر در اونجا هماهنگ کردم و اون بنده خدا هم مقدمات لازمه رو انجام داد و ما به سمت دفتر حرکت کردیم. با وجود هماهنگی، مامور مستقر در سر کوچه تلاش کرد تا با برخورد ناپسندی مانع ورود اتومبیل حامل پدر به کوچه شه و نتیجتاً با عکس العمل شخص دیگری که ظاهراً مافوقش بود مواجه شد که" هماهنگ شده، مانع رو بردارید".

وارد دفتر شدیم در حالیکه افراد مختلفی در دفتر نشسته بودن و این جمعیت در حال افزایش بود. اون چیزی که مشخص بود و من از یکی از رفقا هم شنیدم، این بود که این مجلس بصورت برنامه ریزی نشده انجام شده ولی با این وجود جمعیت قابل توجه بود. بعد از حدود 15 دقیقه نشستن پدر، دفتر رو به سمت منزل ترک کردیم.

حدود ظهر بود که از طریق اخبار در جریان برگزاری تجمعی قرار گرفتم که بنا شده بود در میدان روح الله برگزار بشه. با این وجود ساعت 4 طبق برنامه چند روز قبل، رفتیم روضه دفتر و زمانی که حضرت آقای برقعی بالای منبر بودن به اونجا رسیدیم. در مسیر جمعیتی مشاهده می شد که پرجم هائی به دست داشتن ولی کم و کیف اونها قابل تشخیص نبود و ما هم که به دفتر رفتیم، دیگه این افراد رو ندیدیم. با این وجود حس می کردم که در زمان بازگشت به خونه، احتمالاً بواسطه حضور این افراد در برابر بیت آیت الله منتظری، ترافیک شدیدی رو طی خواهم کرد.

نماز مغرب رو به امامت آقای برقعی خوندیم و به سمت منزل حرکت کردیم. جای تعجب بود که نه خبری از ترافیک بود و نه جمعیت. با اینکه به نظر می رسید نباید اینطوری باشه. از مقابل محل احتمالی تجمع هم رد شدم و دیدم که درب دفتر هم بازه و تردد انجام میشه. با یکی از رفقای مستقر در اونجا تماس گرفتم و سئوالاتی راجع به تجمع امروز کردم و ایشون هم فرمودن که خبری نبود و تعداد کمی بودن و اومدن و کمی شعار دادن و رفتن و نیروی انتظامی به خوبی کنترلشون کرد.

امروز روز پنجم محرم بود و نیمی از یک دهه گذشت و داریم به تاسوعا و عاشورا نزدیک می شیم.

تا خدا برای روزهای آینده چی بخواد.

 


▪ یک روز ویژه در قم، جمعیت حاضر، تدفین آیت الله در کنار فرزند شهیدش و عکسهایی در وصف امروز

برنامه ریزی کرده بودم که بعد از نماز صبح نخوابم تا بتونم به موقع به مراسم تشییع جنازه برسم ولی چرت کوتاه بعد از نمازم که با صدای زنگ درب پاره شد، خبر داد که ساعت هشت و نیمه و داره آروم آروم دیر می شه.

بعد از یک آماده شدن سریع، با آمنه از خونه زدیم بیرون تا از کوچه های پشت خونه که از روی راه آهن می گذره طی مسیر کنیم. پارک شدن ماشین ها در کنار خط آهن رو برای اولین بار بود که می دیدم و حدس می زدم که شاید پارکینگ رودخونه، بسته است و نتیجتاً ماشین ها به اینجا اومدن ولی وقتی که به روی پل رسیدیم، دیدم که پارکینگ هم مملو از ماشینه و این موضوع، بیش از پیش من رو نسبت به میزان جمعیت حاضر حساس کرد. از روی پل می شد جمعیت رو دید ولی طبیعی هم بود که از اونجا بصورت کامل قابل تشخیص نبود. آروم آروم به جمعیت نزدیک شدیم در حالیکه افرادی که در مسیر ما بصورت پیاده در حال حرکت بودن، کم نبودن و با برگشتن به پشت سر، می شد دید که جمعیت قابل توجهی در حال اضافه شدن به افرادی هستن که در جلوی حسینیه آیت الله فقید ایستادن.

در همین لحظات بود که اتومبیل حامل پیکر، از کوچه آمد بیرون و برعکس چیزی که من شنیده بودم و البته در برنامه هم گنجونده شده بود، به جای رفتن به سمت خیابون صفائیه، به سمت عکس حرکت کرد و من بعداً شنیدم که این کار بر خلاف برنامه ریزی انجام شده. تفاوت بین خیابون صفائیه و مسیری که ماشین حرکت کرد، دقیقاً مثل فرق بین یک خیابون صاف و یک خیابون مار پیچیه و این کار اگر هیچ نتیجه ای نداشت، حداقل می تونست در تصاویر ثبت شده، میزان جمعیت رو کم نشون بده.

اون چیزی که قابل توجه بود، این موضوع بود که هر چقدر ما تلاش می کردیم به ماشین ویژه حمل پیکر نزدیک تر شیم، از اون دورتر می شدیم چراکه جمعیت به قدری متراکم و در حال افزایش بود که می شه گفت یقیناً فاصله اولیه ما با ماشین تا زمانیکه وارد حیاط حرم شد، چند برابر شده بود.

بالاخره به داخل حرم نرسیدیم و مجبور شدیم برای نماز بیرون از حرم بایستیم و این کار رو کردیم ولی بعد از نماز، به این خاطر که همسرم باهام بود، سریع برگشتم چراکه زمرمه های درگیری از سوی افرادی که در هنگام تشییع در کناری ایستاده بودن و با نیش و کنایه هاشون تشییع کنندگان رو تحریک می کردن، شنیده می شد.

برگشتیم خونه در حالیکه رفت و آمدمون بیش از دو ساعت طول کشید.

من در غالب تشییع جنازه های مراجع رحلت یافته متاخر، حضور داشتم ولی برنامه امروز و میزان جمعیت حاضر، واقعاً قابل باور نبود و من حس می کنم امروز قم، یک روز خاص و ویژه رو پشت سر گذاشت.

گذشت تا ظهر امروز که باید برای کاری بیرون می رفتم و وقتی از روی پل، شلوغی جلوی بیت رو دیدم، متوجه اتفاقی شدم. با علی هماهنگ کردم وبا هم رفتیم به سمت بیت و در حالیکه صدای شعار شنیده می شد به اونجا رسیدیم. تعدادی از بسیجیان مشغول شعار دادن بودن که جمعیتشون به اندازه فضای جلوی حسینیه بود و این هم قابل انتظار بود. ولی اعمالی رو شاهد بودم که یقیناً در شان بسیج و بسیجی نبوده و نیست. مثلاً تصاویر آیت الله منتظری که بر روی نوار سیاهرنگی نصب بود، توسط یکی از حاضران پاره می شد و متاسفانه عکس العمل بقیه، هلهله زدن و شعار دادن بود و یا حرکاتی که افراد شاهد، همه از اونها احساس شرم می کردن و شاهدش هم زمانی بود که دختر خانومی مشغول گرفتن فیلم از این اعمال بود و با تهدید "نگیر، نگیر" و نزدیک شدن به او و با تندی به او که"همین الآن پاکش می کنی و الّا..."با او برخورد شد.

بگذریم این اتفاق و بدترش که امشب برای حسینیه آیت الله صانعی هم رخ داد و افرادی به اونجا حمله کردن و شیشه اونجا رو هم شکستن.

خلاصه امروز روز عجیبی بود در قم و برای قمی ها. از تشییع جنازه بی سابقه تا مراسم بزرگداشت در مسجد اعظم که به واسطه حرکات عجیب و غریب و از پیش برنامه ریزی شده برخی، لغو و از اختیار خانواده شون خارج شد تا جائیکه هیچ یک از اعضی خانواده در این مراسم شرکت نکردند.

و در آخر اخبار خنده دار یک سایت محترم که جمعیت حاضر رو بیست هزار نفر  یاد کرده بود و جالبتر اینکه از حمله با سنگ تشییع کنندگان به مردم نوشته بود که اگر لااقل به تصاویر ثبت شده در سایت های مقبول خودشون هم سری می زد، همچین خبری رو کار نمی کرد و البته اگر کمی صادق و منصف بود، همچون تهمتی هم نمی زد.

یک مطلبی داشت از ذهنم خارج می شد و موضوعی بود که حضرت آقای برقعی نقل می کردن. ایشون می فرمودن وقتی با آیت الله شبیری زنجانی در حرم و بالای سر قبر خالی آیت الله فقید نشسته بودیم و ایشون مشغول قرائت قرآن بودن، به اون بزرگوار گفتم: دنیای عجیبی است. آیت الله مرحوم وقتی به اینجا می آمدن، همیشه می گفتن: کاش می شد من هم پیش محمد شهیدم دفن شدم و امروز ایشون رو در همون قبری بناست دفن بکنن که فرزندش در قسمت پائینش مدفونه. آیت الله شبیری به محض شنیدن این حرف، خیلی متاثر می شن و  اشک می ریزن.

این هم عکس هائی در وصف امروز.

 


▪ امروز عصر، بیت آیت الله فقید، خاطرات نقل شده و آرمیدن در کنار فرزند شهید و مظلوم

از صبح تا حالا، غیر از همراهی کردن پدر در زمان حضورشون در دفتر آیت الله منتظری، یک بار دیگه هم خودم با وجود کسالت و ضعف جسمانی ای که داشتم، به اونجا سر زدم و جمعیتی که بار دوم مشاهده کردم، به یقین چند برابر جمعیت امروز صبح بود.

زمان ورود دوم من به دفتر که همزمان با اذان مغرب به افق قم بود، آیت الله صادقی تهرانی رو دیدم که در حال خروج از دفتر بودن و این نشون دهنده این بود که دیدار و رفت و آمد علما از صبح امروز تا زمان نماز مغرب ادامه داشته.

درب منزل ایشون باز بود و رفت و آمد برقرار و زمان ورود، متوجه شدم که پیکر مطهر ایشون در درون یک محفظه قرار داده شده و افراد مختلف در کنار پیکر، ابراز احساسات می کنن. نماز مغرب به جماعت در حسینیه برقرار بود و جمعیت بیش از همیشه. در صفهای نماز هم چهره های آشنائی دیده می شد. از آقا هادی قابل که اخیراً آزاد شدن تا حضرات اعضای مجمع محققین و یا آقا محمد رضا جلائی پور.

سری به آقا سعید زدم و تسلیتی به ایشون گفتم چراکه صبح ایشون رو ندیده بودم و این وظیفه ای بود که باید انجام می شد.

همسرم و خانواده پدرشون غیر از اینکه مقلدین آیت الله منتظری بودن، رابطه دوستی خوبی هم با خانواده ایشون داشتن و صبح قبل از رفتن ما، به منزل آیت الله مراجعه کرده بودن. جائی که صبح پیکر اون مرجع فقید هم در حیاط اونجا قرار داده شده بود. آمنه(بگذریم از اینکه از صبح تا حالا چقدر گریه کرده) می گفت که دختر آیت الله فقید نقل می کرد که شب گذشته و یا پریشب(در ذهن من نمونده و خطا از منه)، همراه با مادرم به اطاق پدر رفتیم و زمان ورود، آیت الله به همسرشون می گن: حالتون چطوره حاج خانوم؟ و اون خانوم بزرگوار می گن: شما خوب باشید، ما هم خوبیم.... دختر ایشون نقل می کنن که در ذهن نداشتم که آیت الله برای نماز صبح بیدار نشن ولی وقتی که این موضوع اتفاق افتاد، ما موضوع رو به این مرتبط کردیم که لابد بواسطه دیر استراحت کردن دیشب بوده ولی وقتی دختر خانومشون برای بیدار کردنشون موقع خوردن دارو، بالای سرشون می رن و صداشون می کنن، متوجه می شن که دیگه پدر رفته.

دیشب حدود ساعت یک و نیم، ایشون می خوابن و با هرگز بیدار نشدنشون، اعلام می کنن که یک بزرگ مرد دیگه هم به تاریخ پیوست.

خاطرات جالبی از ایشون نقل می شه ولی یکیش که در مورد خودم بود رو بگم، بد نیست. در جریان دیدار عده ای از دوستان با ایشون که من هم اتفاقی حضور داشتم، احمد آقا من رو به اون بزرگوار معرفی کرد و ایشون خیلی شیرین به من گفتن: شما آقا محسنی؟ و عرض کردم: بله و ایشون ادامه دادن: مصاحبه ات رو در روزنامه شرق خوندم. راجع به رساله آقای بیات. خوب بود. موفق باشی. یادمه که اون مصاحبه ای که ایشون می فرمودن رو فقط در دو خط اونهم در گوشه صفحه سیاسی روزنامه کار کرده بودن و این مطلب برای من واقعاً جالب بود که ایشون روزنامه رو چقدر کامل و خوب می خونن.

یا مطلب دیگری که به مراتب از ایشون نقل شده اینه که در مباحث علمیشون، تعمد داشتن از حضرت امام(ره) یاد کنن و روی نظرات ایشون تاکید می کردن. حتی حضرت آقای برقعی نقل می کردن که در جلسه استفتاء، وقتی نظرات مراجع مختلف نقل می شد، ایشون می فرمودن: نظر امام راجع به این موضوع چیه؟ و این نشون دهنده اینه که رابطه ایشون بر خلاف اون همه حرفها و فضا سازیهائی که شده بود، با حضرت امام چگونه بوده؛ و یا توصیه ایشون به نوه های حضرت امام پیرامون اینکه باید در جایگاه علمی خوبی قرار بگیرن چراکه اونها یادگاران مرد بزرگی هستن.

پیکر اون مرجع بزرگ فردا صبح در کنار فرزند شهیدش در صحن مطهر حضرت معصومه(س) به خاک سپرده خواهد شد و آئینه خواهد بود برای آنانی که عمری در حق او ظلم کردند و حتی از حقوق یک انسان معمولی، محرومش.


▪ ارتحال بزرگ مرد تاریخ حضرت آیت الله العظمی منتظری(ره)

تلفن زنگ خورد و با زنگش،  از خواب بیدار شدم. یکی از دوستان از تهران بود و خبری رو از من سئوال می کرد. به این علت که بازار شایعه داغه، اول خبر رو تایید نکردم ولی بعد از اس ام اس یکی  ازدوستان از دفتر آیت الله العظمی منتظری(ره)، معلوم شد که متاسفانه ایشون دارفانی رو وداع گفتند.

خبر تاسف برانگیز بود و ما نمی تونستیم به سرعت اون رو به پدرم اطلاع بدیم و زمانیکه داشتم خودم رو آماده رفتن به پائین و انتقال خبر می کردم، متوجه شدم که پدرم بواسطه تلفن یکی از رفقا، داستان رو فهمیدن و آماده رفتن به دفتر اون مرجع بزرگوار هستن.

با آقا هادی قبل از اینکه پدر بیان، به دفتر رفتیم و وقتی که دیدم مراجع معظم تقلید، اونجا هستن و افراد زیادی هم در حال ترددند، تصمیم به هماهنگی با پدر گرفتیم که بعد متوجه شدیم که ایشون قبل از این هماهنگی به سمت دفتر اون مرجع سفر کرده، حرکت کردند.

آیت الله العظمی شبیری زنجانی، آیت الله العظمی موسوی اردبیلی، آیت الله العظمی صانعی،آیت الله العظمی گرامی، آیت الله امینی و آیت الله محقق داماد از بزرگانی بودند که قبل از آمدن پدر در اونجا حاضر و مشغول تسلی دادن به حاج احمد آقا بودند. پدر هم آمدن و بواسطه شرایط جسمانیشون، فقط چند دقیقه ای نشستن و بعد هم عازم منزل شدن.

ظاهراً فردا تشییع جنازه اون بزرگ مرد تاریخه که آزاد زیست و آزاده از دنیا رفت.

تاریخ خود گواهی خواهد داد که بر این بزرگ مرد در طول دوران حیات پر خیر و برکتش چه گذشت.

روحش شاد و با رسول الله(ص) و اهل بیتش(ع) محشور باد.


▪ روز دوم محرّم، موضوع صحبت ها و میهمانان محترم امروز

سخنرانان در روضه های دهه اول محرم، هر روز رو به یک نفر اختصاص دادن و در واقع از روز اول که به مسلم بن عقیل(ع) اختصاص داده شده، شروع به صحبت می کنن تا روز دهم که وضعیتش مشخصه. امروز هم که روز دوم بود، اختصاص به حرّ بن یزید ریاحی داشت. این اختصاصی که عرض می کنم، از این جهته که در هر یک از روزهای این دهه، به یک نفر از شهدای کربلا پرداخته می شه و شخصیت و نوع اتفاقاتی که برای او رخ داده، مورد تحلیل و بررسی قرار می گیره. خوب داستان حرّ هم در کربلا، داستان خاصی است و می شه گفت یک حرکت منحصر به فرد که شاید فقط از چون اوئی بر می اومد. به همین جهتی که عرض کردم، حضرات سخنرانان دفتر هم امروز راجع به حرّ گفتن و خوندن و بحث هایی رو مطرح کردن. اینکه یک انسان می تونه با یک تصمیم صحیح از حرّ بن یزید ریاحی در ارتش عبید الله زیاد خودش رو به حرّی تبدیل کنه که تاریخ به او بباله و اون جملات بلند رو امام حسین(ع) در مورد او به زبان بیاره. اینکه یک انسان اگر آزاده باشه، می تونه در اونچنان شرایط سختی، تصمیم صحیحی بگیره و اون اتفاقی رو رقم بزنه که همه می دونن...

دو-سه نفر از دوستان تهرانمون هم امروز اومده بودن و از اینکه می دیدن پدر در روضه ها شرکت می کنن، هم خوشحال شدن و هم ناراحت. خوشحال از اینکه پدر سرحال تر از روزهای قبل هستن و ناراحت اینکه چرا در مراسم روضه شرکت می کنن و شاید این برای قلبشون مضرّ باشه. این مطلبی بود که دیشب هم راجع بهش با مادرم حرف شد و ایشون هم به پدرم گفتن که شاید براشون بهتر باشه که در همه جلسات شرکت نکنن ولی پدر جوابشون شرکت در تمام مراسم بود.

امروز یک خوابی رو هم خانوم آقای نجفی دیده بود که اونهم جالب بود و راجع به همین مراسم بود که اگر شد روزی نقلش می کنم.

آیت الله بیات زنجانی+آیت الله گرامی قمی

آیت الله گرامی از مراجع معظم تقلید نیز، امروز مهمان جلسه ما بودن که از آمدنشون مثل همه روضه های ماههای محرم گذشته، خوشحال شدیم.

تا فردا که ببینیم زنده ایم یا نه.


▪ اولین روز روضه ها، موضوعی خوب برای منبر و سخنان یک "دانشمند برجسته"

اولین روز روضه انجام شد و پدر هم در این جلسه شرکت کردند. سخنران اول مجلس، حضرت آقای برقعی بودن که اتفاقاً بحث خیلی خوبی رو هم شروع کردن و به احتمال قوی در طول ده شب، خیلی مجموعه کاملی خواهد شد. صحبت ایشون پیرامون آسیب های تهدید کننده عزاداری های ایام محرم بود و در این باب به نکات خوبی هم اشاره داشتن و مثلاً فرمودن که اصلاً چرا باید در فرهنگ عزاداری از این عبارات استفاده کرد که مثلاً حضرت(ع) در ظهر عاشورا، فلان قدر از دشمنان رو به درک واصل کرد؟ و اینکه گاهی اوقات اغراق هائی در موضوعات اینچنینی پیش می آد که اصل موضوع رو تحت الشعاع قرار می ده.

هر موقع بحثی راجع به مسائلی از این دست پیش می آد، من رو یاد بعضی از جلسات می اندازه که شخصاً در اونها شرکت داشتم و شاید بد نباشه که به یکیش اشاره کنم. قضیه مربوط به بیش از پانزده سال قبله که همراه با برادر بزرگترم به یکی از جلسات دوستان حزب الله اونوقت رفتیم. بماند که دوستانمون، از همون موقع ها فکر می کردن ما منحرفیم و تلاش می کردن. در ذهن ما تحول ایجاد کنن. منبری بزرگوار که مجری جلسه تعمد داشت او رو "دانشمند برجسته" معرفی کنه بعد از قرار گرفتن در پشت تریبون و شروع سخن، به داستانی اشاره کرد که ما بعد از این همه سال با یادآوریش، تنها عکس العملمون خنده تلخی است که از هزار بار گریه هم بدتره. داستان مربوط به علل نامگذاری کربلا بود و از این قرار بود که: امام علی(ع) روزی که مشغول گذشتن از مکانی بودن، می بینن که فردی در یک زمینی مشغول کشاورزیست. امام از ایشون سئوال می کنن که این سرزمین چه اسمی داره؟ و اون بنده خدا می گه: اینجا نینواست. حضرت دوباره سئوال می کنن اسم دیگر اینجا چیه؟ و اون کشاورز اسم دیگری رو می گه. در این لحظه امام(ع) به زبان فارسی می فرمایند که: اینجا کاربالا(سخنران تاکید می کرد که منظور حضرت این بوده که اینجا یک کار خیلی بالا و مهمی انجام خواهد شد) و به مرور این کاربالا، در زبان مردم تبدیل به کربلا شد!!!....

حضرت آقای برقعی، بحثشون کاملاً یک نکته کلیدی رو در پی داشت که عزاداری ایام محرم، باید همراه با تامل باشه نسبت به این موضوع که امام حسین(ع)، چرا قیام کرد؟ نه اینکه مثلاً برای درآوردن گریه مخاطب، دست به هر کاری زد تا اینکه اصطلاحاً مجلس رو گرم کرد.

بعد از ایشون آقای حاجیان هم منبر رفتن که صحبت های ایشون هم خیلی خوب بود.

تا فردا که خدا چه بخواهد...


▪ دیدارهای امروز، جمله شیرین پدر و میهمانی حاجی تازه از سفر برگشته

طبق برنامه ریزی بنا بود دانشجویان پژوهشکده امام خمینی(ره) و انقلاب اسلامی به دیدن پدر بیان. انتظار من این بود تا تعدادی از دانشجویانی که هنوز هم باهاشون رفاقت دارم رو ببینم، ولی عمده بچه هائی که اومده بودن، از ورودی های جدید بودن.

بنا بود که امروز همین یک دیدار انجام بشه و چون تعداد دانشجویان هم زیاد بود، نمی شد از اونها در منزل استقبال کرد و به همین جهت پدر رو به دفتر بردیم. از ساعت 12 تا 1 هم، زمان برنامه ریزی شده ما بود که البته این جلسه کمی بیشتر طول کشید. منتهی اون چیزی که خارج از برنامه رخ داد، تماس تلفنی روح الله جهت هماهنگی دیدار تعدادی از دانشجویان دانشگاه تهران که بصورت اتفاقی به قم اومده بودند، بود و جالبتر اینکه اونها دم در دفتر منتظر بودن تا اخوی کوچکم این هماهنگی رو انجام بده و البته این موضوع رو ما بعداً فهمیدیم. خلاصه این دوستان هم اومدن و پدر که با اون شرایط جسمانی نشستن بیش از یک ساعت براشون مناسب نبود، تا حدود ساعت 3 موندن و به سئوالات این دوستان هم جواب دادن.

اومدیم خونه در حالیکه مادرم، حسابی از این موضوع ناراحت بودن و گفتن:" شماها دلتون برای باباتون نمی سوزه؟" حق هم با ایشون بود چراکه پدر واقعاً امروز خسته شدن و این خستگی هم اصلاً توی این شرایط براشون خوب نیست.

بچه هائی که به دیدن پدر میان، آخر صحبت هاشون از ایشون می خوان که یک عکس یادگاری با هم بگیرن و این جمله شیرین پدر، در همه دیدارها تکرار می شه که:" گرفتن عکس برای من مشکلی نداره، ولی ممکنه بعدها بخاطر همین عکس، رد صلاحیتتون کنند."

امشب، پسر عمه همسرم هم از مکه اومده بودن و با وجود تمام تلاش من مبنی بر نرفتن به این جلسه، ولی این فعالیت من ناکام موند و شام رو مهمون اون حاج آقا و همسرشون بودیم. جای همه خالی.


▪ یک قرار ساده، یک نتیجه دور از انتظار و قرارهای امروز و فردا

اصلاً تصور هم نمی کردم که بواسطه یک قرار ساده و دیدار با یک دوست خوب، دسترسی به اینترنت برام در پایتخت مقدور نشه و خلاصه، سرو ته مطلب دیروزم رو با اون چیزی که در پست قبل نوشتم، جمع و جور کردم و به این خاطر عذر خواهی می کنم.

علیرضا، دوست خیلی خوب من که تا مدتی قبل در دوبی اقامت داشت، چند وقتیه به ایران اومده و به این دلیل که حقی بر گردن من داره، با نریمان دوستی که من رو با او آشنا کرده بود، هماهنگ کردیم تا دیشب یک برنامه ای رو بچینیم و همدیگرو بعد از مدتها ببینیم. این قرار مستلزم این بود تا من وقتی رو بگذارم و به تهران برم و به همین خاطر با امیر دوست دیگرم که او هم بین من و نریمان، رفیق مشترک محسوب می شه هم هماهنگ کردم تا این قرار رو بصورت چهار نفری و در کنار هم سپری کنیم.

این برنامه شاید اولین برنامه من به این شکل با دوستان قدیمیم در دوران بعد از ازدواجم بود و به همین خاطر برای من واقعاً جالب بود. خلاصه قرار انجام شد و  در نهایت با اصرار دوستان مبنی بر اینکه شب رو هم اونجا بمونم؛ ولی به این خاطر که همسرم رو هم همراه آورده بودم و او در منزل برادرش منتظر من بود، از دوستانم خداحافظی کردم و به منزل برادر همسرم رفتم در حالیکه ساعت از یک  شب هم گذشته بود.

اطاقها تاریک بودن و همه خواب و تنها چیزی که در اون لحظه به ذهنم رسید این بود که از همسرم سئوال کنم: اینجا به اینترنت نمی شه وصل شد؟ و طبیعتاً در جواب اینکه: این وقت شب! خونه مردم؟ بمونه صبح و ... خلاصه جواب من هم، جواب هر مرد خوبی بود: شب بخیر..

صبح که بیدار شدم قبل از اینکه صبحانه بخورم، نوشتن اون مطلب عذر خواهی بود که در پست قبلی قابل دسترسی است.

صبح هم بلند شدم و امانتی رو که مادرم بهم داده بودن رو به خواهرم رسوندم و بعد برای چرخی به یکی از مجتمع های تجاری در غرب تهران و بعدش حرکت به سمت قم و خلاصه دم دمای اذان مغرب رسیدم خونه در حالیکه باید منتظر می بودم تا در همون لحظات اعضای شورای مرکزی انجمن اسلامی معلمان، برای دیدار با پدر بیان و این اتفاق تا حدود 15 دقیقه بعد از رسیدنمون، افتاد و اتفاقاً جلسه بسیار خوبی هم بود. برای فردا هم دانشجویان و ظاهراً تعدادی از اعضای هیئت علمی پژوهشکده امام خمینی(ره) برای دیدن پدر خواهند اومد که اونها هم یادآور خاطرات زیادی برای من و پدر هستند. پژوهشکده ای که پدر به مدت ده سال بعد از پایه گذاری رشته اندیشه سیاسی در اسلام در اونجا، مدیر این رشته بودن.


▪ عذر موجه برای بروز نشدن وبلاگ در شب گذشته

بخاطر یک کاری، موقتاً در جائی هستم که دسترسی به اینترنت تا دقایقی قبل مقدور نبود. البته هنوز زنده و آزادم و جای نگرانی نیست. امشب که برگشتم توضیح می دم. بابت بروز نشدن مطلبم در شب گذشته عذر می خوام ولی هر چه گشتم حقیقتاً جائی برای اتصال به اینترنت، پیدا نشد.

امشب و فردا شب، دو گروه مختلف برای دیدار با پدر به قم خواهند اومد. یقیناً پست بعدی هم گزارشی از این سفر یک روزه خواهد بود و نیز اینکه این دوستان، چه افرادی بودند.

تا خداوند عالم برای ما چه مقدر کرده باشد.


▪ حضرت آقای حقانی، خاطرات جالب و تماس ها و استرسهای روزانه

تلفنم زنگ می خورد و شماره ناشناسی روی صفحه موبایل، خودنمائی می کرد. برداشتم و با کمال تعجب، دیدم حضرت آقای حقانی پشت خط تلفنم هستن. کمی حال و احوال کردم و متوجه شدم که راجع به کاری با من تماس گرفتن که روز عیادت از پدر، پیرامون اون با هم صحبت کرده بودیم. ایشون یک بانک غنی سی دی دارن و ظاهراً می خوان اگر بشه اونها رو به یک نرم افزار تبدیل کنن. من هم بعد از تماس تلفنی، با یکی از رفقا صحبت کردم و قضیه رو گفتم چراکه از تخصص من خارج بود ولی می تونستم کمکشون کنم و این کار رو کردم. آقای حقانی که متولی مدرسه معروف حقانی هستن، چند روز قبل برای عیادت پدر به منزل اومده بودن. ایشون جزو روحانیونی هستن که هم در حوزه خوب موفق بودن و هم در دانشگاه و این تماس امروز هم نشون داد که بسیار منظم و روی برنامه کار می کنن چونکه دقیقاً برای امروز قرار تماس تلفنی گذاشته بودیم و این در حالیست که این موضوع رو من فراموش کرده بودم.

جالب بود اون روزی که این بزرگوار تشریف آورده بودن و داستانهای شیرینی هم که تعریف می کردن. خوب طبیعی هم بود تولیت مدرسه ای که داستانهای عجیب و غریب داره و با افرادی که در طول این مدت طولانی و با اون مدرسه و حواشیش سر و کار داشتن. از آقایون جنتی و قدوسی و مشکینی گرفته تا پدر و آقای صانعی و امثالهم. مثلاً یک داستانی از یک موضوعی رو گفتن که بین آقای جنتی و مرحوم آیت الله شریعتمداری اتفاق افتاده بوده و برای خود من خیلی جالب بود که آیت الله شریعتمداری در یک قضیه ای به گردن آقای جنتی حق داشتن و یا داستانهای دیگه ای که واقعاً ارزش شنیدن داره و اگر زنده باشم باید روزی اونها رو بنویسم. البته برای نوشتن و طرح کردنشون هم از ایشون اجازه گرفتم.

امروز و از صبح تماس های دیگری هم داشتم که عمدتاً همراه با نگرانی و ناراحتی بود. چراکه در طول چند روز اخیر و با توجه به اخباری که به گوش می رسه، دوستان همه نگرانند. سرمقاله امروز کیهان هم خیلی به این استرس ها افزوده و عمده آدم های دلسوز، به این موضوع اشاره دارن که ظاهراً حضرات بنا دارن هر کسی که مثل اونها فکر نمی کنه رو هدف بدترین حملات قرار بدن. ولی من خیلی به این موضوعات به شکل دوستان نگاه نمی کنم و باز هم تاکید می کنم که با وجود اخباری هم به گوش می رسه، همه اینها رو تستی برای سنجیدن جامعه می بینم.

عصری باز هم طبق روال این چند روز گذشته افراد دیگری برای دیدن پدر اومدن. از جمعی از دوستان روحانی همزبان تا تعدادی از اساتید دانشگاه پیام نور.

باید برای ایام محرم و روضه های دهه اول دفتر برنامه ریزی کنم. احتمالاً برای ساعت 4 هر روز، برنامه هامون رو بریزیم.

 


▪ العفو گفتن پیرمرد، یه تیکه نون برای پسرک و تربت اعلای کربلا برای پدر

صبح باید می رفتم بانک و پولی که جهت شهریه در حسابم بود رو به آقا مهدی می دادم تا امروز هم بتونن به کارشون ادامه بدن. نتیجتاً پیاده از خونه زدم بیرون و به سمت میدون توحید حرکت کردم. بعد از ورود به بانک و انجام کارم، به سمت مقابلم در اونطرف میدون رفتم و بعد از یک معطلی یکی-دو دقیقه ای در صف نونوائی، 5 تا نون بربری طلب کردم. کنار من پیرمردی مشغول گشتن جیبش بود و در حالیکه زیر لب چیزی رو زمزمه می کرد، به شاطر گفت: از کی تا حالا گرون شده؟ آقای نونوا هم گفت: دیگه آرد آزاد شده و بربری شده 300 پدر جون. من هم که 500 تومن آماده کرده بودم بهش بدم، دست کردم توی جیبم و ضمن زمزمه زیر لبی مثل اون پیرمرد، هزار تومن هم به پولم اضافه کردم و به نونوا دادم. شاطر ماجرا شیرین بود و به پیرمرد رو کرد و گفت: داری دعا می کنی نه؟ اینجا همه هر روز بعد از شنیدن قیمت نون، دعاهای ردیفی می کنن؛ و پیرمرد که شیرین تر از شاطر بود گفت: من یکی- دو ماهه فقط دارم "العفو" می گم. فقط امیدوارم خدا ازم قبول کنه.

داشتم به سمت خونه برمی گشتم که صدای بلند یک مرد از اونطرف خیابون نظر من رو به خودش جلب کرد که: آقا! آقا! اول فکر نمی کردم با من باشه و بعد از کمی صبر دیدم پسرکی که به ظاهر با همون مرد بود، داره به سمتم می آد و بعد از سلامی گفت: آقا می شه یه تیکه از نونت به ما بدی؟ داداش کوچیکم کمی نون می خواد! تنها کاری که به نظرم رسید این بود که نون رو بگیرم سمتش و او هر مقداری که می خواد رو ازش جدا کنه و برداره. مرد از اون طرف خیابون در حالیکه زن و کودکی همراهش بودن، بلند تشکر کرد و من هم به مسیر خودم ادامه دادم.

اومدم خونه. ناهار کمی شامی داشتیم با کمی سیب زمینی و گوجه. خوردیم و اتفاقاً خیلی هم چسبید.

غروب تعدادی از علمای عراق برای دیدن پدر اومده بودن که باز هم من نتونستم در اون دیدار باشم و فقط شنیدم مقداری تربت برای ایشون آوردن که فعلاً مشغول برنامه ریزی برای این هستم که به شکلی از پدر بگیرمشون البته اگر موفق به این کار بشم.


▪ خبر بدی برای پدر، کارهای معمول و کسلی امروز

امروز رو با رسوندن همسرم به دانشگاه شروع کردم و البته در کل روز، همون حس اول صبح رو با خودم داشتم. یک کسلی که گاهی اوقات سراغ هر کسی می تونه بیاد و خوشبختانه این احساس، در یک روز تعطیل گریبانگیر من شد و از این جهت که جمعه ها معمولاً تنها هستم، شکر خدا حس منفی ای رو به کسی منتقل نکردم.

بیشتر وقتم رو گذاشتم تا کارهای هفتگی ام که از نظم خارج شده بودن رو کمی سر و سامون بدم و الحمدلله کمی هم موفق بودم. از جمله این کارها، طبقه بندی سئوالات زیادی بود که در طول مدت بیماری پدر ارسال شده بود و دوستان در اختیار من قرار داده بودن و باید اینها آروم آروم پاسخ داده بشه و از فردا بنا داریم هر روز مقداریش رو در اختیار پدر قرار بدیم تا پاسخگوئی به اونها رو شروع کنن.

حدود ظهر یکی از رفقای طلبه ما از طریق آقا مهدی وقتی رو هماهنگ کردن تا خدمت پدر برسن. شکل این قرار طوری بود که به نظر می رسید که خبر بدی بناست به پدر منتقل بشه و به همین خاطر به محض ورود اون دوستمون، ازش خواستم که به هیچ وجه، خبر بدی رو به پدر منتقل نکنن و اون بنده خدا هم دقیقاً عکس عرض بنده رو عمل کرد. یعنی اینکه به پدر گفت که این هفته ظاهراً حضرات بنا دارن که آیت الله رحمت رو به زندان منتقل کنن. این خبر باعث ناراحتی پدر شد و البته ناراحتی من از دست اون دوستمون. نتیجتاً در لحظه بیرون رفتنشون کمی گلایه کردم که البته بی اثر بود از این جهت که خبر منتقل شده بود. امیدوارم این خبر صحیح نباشه اگرچه در فضای موجود، اصلاً بعید نیست.

بعد از ظهر برای رفع اون کسلی کمی استراحت کردم و با زنگ تلفن از خواب بیدار شدم و فهمیدم آقازاده آیت الله ملکوتی که از همکاران پدر در یکی از ادوار مجلس هم بودن، برای دیدن ایشون بنا دارن بیان منزل ولی من نمی تونستم بمونم و باید می رفتم بیرون. زمانیکه از در رفتم بیرون، دیدم اون بزرگوار دارن قدم زنان به سمت خونه میان در حالیکه همسرشون هم همراهشونه. نتیجتاً به مادر تلفنی و خیلی سریع گفتم که شما هم همراه با پدر مهمون دارید و آماده باشید.

الآن خونه هستم و بنا دارم فیلم درباره الی رو ببینم. آقا مصطفی خیلی ازش تعریف کرده.


▪ جزئیات دیدار امروز، شام امشب و جمله با حال شهاب الدین

حدودای ظهر بود که حاج رضا تماسی داشت و گفت: برای ساعت چهار و نیم آیت الله صانعی بنا دارن به دیدن پدر بیان. این قرار بنا بود زودتر انجام بشه ولی ظاهراً ایشون گرفتار سرماخوردگی بودن و این قرار به امروز افتاد. خلاصه اون بزرگوار تشریف آوردن و جالب اینکه تمام قواعد عیادت از یک شخصی که تازه از عمل قلب اومده رو رعایت کردن و غیر از اینکه اصلاً روبوسی نکردن، بیش از ده دقیقه هم ننشستن و خیلی زود تشریف بردن.

صحبت خاصی در این دیدار انجام نشد و فقط حرفهایی راجع به چگونگی عمل، وضعیت بیمارستان و مسائل این مدلی مورد سئوال و جواب قرار گرفت.

ایشون که تشریف بردن، من تازه فهمیدم که یادم رفته برم و خانومم رو از دانشگاه بیارم و تا اومدم بالا، دیدم در خونه پشت سر من، باز شد و ایشون وارد شد. منتظر بودم که از دست من ناراحت باشه ولی وقتی در جواب این سئوال من که راحت اومدی، گفت که آره؛ بهت که گفته بودم امروز با یکی از دوستانم میام، خیالم راحت شد و گفتم اصلاً چه خوب شد که نرفتم دنبالش.

شب رو برادرهای من مهمون مادر بودن و خانوم خسته ما هم یه چیزی درست کرد تا در سفره، اثری هم از جوون ترین زوج خونواده باشه.

یک جمله شیرینی رو شهاب الدین پسر آقا هادی بهش تذکر داد که با مزه بود. برادرم داشت وسط غذا خوردنش با شهاب الدین یک تیکه شعری رو همخونی می کرد که خطاب قرار گرفت: آدم نباید لای غذا، شعر بخونه!! منظورش وسط غذا بود.


▪ عیادت آیت الله العظمی صانعی از پدر

بعد از تماس تلفنی یکی از دوستان، در جریان قرار گرفتم که آیت الله صانعی بنا دارن برای عیادت از پدر به منزل تشریف بیارن. من هم بودم و نتیجتاً وظیفه میزبانی رو به عهده گرفتم. امشب مفصلاً توضیح خواهم داد که چه گذشت.


▪ بازی انجام نشده در لیگ، پدیده ای بنام فلافل و آغاز آخر هفته مجردی من

باید بر طبق روال، امروز اولین بازی لیگ رو انجام می دادیم ولی خبری نشد و احتمالاً با رسیدن ماه محرم و برنامه های خاص این ماه، بازی ها فعلاً برگزار نشه تا چند وقت دیگه. بازار کار و کاسبی هم کساده و بر عکس دو-سه هفته قبل که کمی تکونی به بازار خورده بود، دوباره وضعیت به حالت عادی و طبیعی خودش برگشته و این نشونه اینه که این وضعیت خوب نسبی حاکم شده در طول این مدت، غیر عادی بوده و این خوابیدن مجدد بازار، عادی و طبیعی.

امروز بواسطه یکی از دوستان، شماره دو نفر دیگه از زندانیان سیاسی رو گرفتم تا طبق برنامه با خانواده اونها هم تماسی گرفته بشه ولی متاسفانه فرصت نشد و این کار انشاء الله فردا صبح باید انجام بشه.

یک پدیده ای در قم وجود داره به نام پدیده فلافل. این خوراکی خاص که اخیراً تبش به بعضی از شهرهای بزرگ مثل تهران هم سرایت کرده، در قم و در بین نسل جوون این شهر جایگاه خاصی داره و اگر از فروشندگی اون به عنوان یک شغل نسبتاً موفق در این شهر یاد کنیم، حرف بیخودی نزدیم. قیمت این محصول در جاهای مختلف شهر متفاوته و مثلاً در بعضی نقاط شهر 350 و بعضی جاها 300 و البته اگر کمی بگردیم، ممکنه 250 هم یافت بشه. این محصول خوشمزه و خوش خوراک، در دو مدل ساده و کنجدی و با دو شکل دو قرص و سه قرص ارائه می شه. خلاصه اینکه ما امشب هوس کردیم سری به یکی از این مغازه ها بزنیم و یکی- دوتا دونه فلافل بخوریم و این کار رو هم کردیم. لازم به ذکره که بنده اجازه خوردن این محصول رو به صورت مجردی ندارم و همسرم می گه این غذا سر تا پا ضرره ولی خوب گاهی خوردن چیزهای مضر هم، بدک نیست.

برای فردا صبح اول وقت، باید همسر محترمه رو برسونم دانشگاه و آغاز کنم دو روز آخر هفته مجردی رو که از فردا صبح شروع می شه و جمعه شب هم پایانشه.

تا فردا که ببینیم زنده ایم یا نه.


▪ نرفتن به تمرین، یک مورد مشکوک و داستان جالب مقاله آسید احمد رضا احمد پور در سایت دپارتمان

بعد از ظهر امروز باید طبق روال به تمرین می رفتم ولی بواسطه آمدن مهمان برای پدرم، لغوش کردم و البته مربی رو شاکی؛ احتمال اینکه فردا اولین بازی لیگ هم برگزار شه وجود داره که اگر باشه باید در ساعت مقرر در ورزشگاه حیدریان حاضر بشم و احتمالاً بواسطه نرفتن امروزم به تمرین، فردا از روی نیمکت، باید بازی رو دنبال کنم.

امروز هم مثل قبل، دوستان دیگری برای دیدن پدر به خونه اومده بودن؛ از دوست طلبه شاعرمون که اخیراً از زندان آزاد شده تا کم سن و سال ترین شاگرد درس خارج پدر که از قضا تا مدتی قبل وبلاگ نویس هم بود و بخاطر ازدواج مدتی است که در صدد باز کردن یک وبلاگ متاهلی است و البته هنوز موفق به این کار نشده.

عصر امروز شخصی به در خونه برای دیدن پدر اومده بود که کمی ما رو به شک انداخت چراکه خودش رو معرفی نکرده و گفته بوده که از علاقمندان به پدره و البته مادر هم به ایشون گفته بودن یک ساعت دیگه مراجعه کنید که ماها(یعنی بچه ها) باشیم و ایشون هم مراجعه نکرده بوده. این مورد به اضافه موارد دیگری که در مدل های مختلف در این چند روز اخیر صورت گرفته، مراقبت بیشتر ماها رو طلب می کنه و باید این موضوع رو جدی گرفت.

صبح هم با آشیخ هادی قابل صحبت کردم و آزادی ایشون رو تبریک گفتم. اون بزرگوار هم گفتن که بنای سفر به قم رو دارن و اگر این نیت از حالت بالقوه به بالفعل تبدیل شد، حتماً به ما اطلاع خواهند داد.

یک موضوع جالبی رو آسید احمد رضا احمد پور که از روحانیون خوشفکر و فعال هستن اون شبی که همراه با دوستان مشارکت به دیدار پدر اومده بودن، برای من نقل می کردن که شنیدنش جالبه. ایشون می گفتن که مدتی قبل، بعد از یک کنجکاوی ساده و جستجو کردن اسمشون در اینترنت، رسیدن به یک مقاله از خودشون که در سایت دپارتمان به چاپ رسیده. وقتی وارد می شن می بینن که مقاله ایشون با ذکر نام آسید، در این سایت منتشر شده در حالیکه از ایشون به عنوان مفسر این مجموعه یاد شده!!! بلافاصله برای ایمیلی که بعداً می فهمن مربوط به مدیریت این موجموعه بوده،  ایمیلی می زنن و می گن: آقا جون! مقاله من با این شکل و شمایل در وب سایت شما چیکار می کنه. در ضمن من اصلاً از کی مفسر موسسه شما شدم؟ بعد از مدتی جواب ایمیل با این شکل برای ایشون می آد که: شما آقای احمد رضا احمد پور هستید؟ و ایشون هم جواب می دن که بله! این هم مطلب من که در وبلاگ خودم هم به چاپ رسیده. از اون به بعد نه جوابی می شنوه و نه خبری می شه از اون آقایون و جالب تر اینکه این مطلب در سایت اون حضرات هم باقی است و آسید ما هم هنوز مفسر اونجا!!

شیرین ترش اینه که اصلاً اسم آسید ما در لیست مفسرین قضائی دپارتمان و در همین وب سایت هم نوشته شده که در ستون سمت چپ صفحه قابل مشاهده است.

امان از دست این کیهان نشین ها.


▪ شانزدهم آذر، تهران و کلی کار عقب افتاده

جالب بود که تا وارد خیابان کارگر نشده بودم، احساس اینکه امروز روز دانشجوست به من دست نداده بود و صادقانه باید بگم به خیلی از شنیده های تلفنی صبح امروزم پیرامون استقرار نیروهای امنیتی در برخی خیابان ها هم شک کردم ولی آروم آروم وقتی به میدون انقلاب نزدیک تر شدم، حضور نیروهای انتظامی مشهود شد و زمانی که از میدون به سمت بالا حرکت کردم، تقریباً می شه گفت حضور نیروهای انتظامی از حضور مردم پر رنگ تر بود و در این لحظات بود که پیش خودم از دوستانی که توی ذهنم بهشون شک کرده بودم، عذرخواهی کردم.

در اون لحظاتی که من مشغول عبور بودم، خبری در خیابان ها نبود.

ساعت 10.30 بود که از قم حرکت کردم و این زمان حرکت من، دقیقاً بنا بود سه ساعت قبل ترش باشه. به هر صورت همزمان با اذان ظهر وارد تهران شدم و دربدر بدنبال یک جای پارک و رسوندن خودم به یک ایستگاه مترو به جهت رسیدن به قرارهای کاریم؛ و این گشت و گذار اجباری درون شهری، من رو به خیابون قائم مقام کشوند و نتیجتاً بعد از حدود نیم ساعت، یک جای پارک اونهم با کلی نذر و نیاز گیر آوردم و بعد از پارک ماشین، زنگی به میزبان امروزم زدم و با کلی عذر خواهی، قرارم رو کمی به تاخیر انداختم.

بین قرار اول و دومم، سه ساعتی فاصله بود و این زمان بهترین فرصت برای سر زدن به رفقای قدیمم بود ولی صرف دیدن یک رفیق، شاید توجیهی نداشت و به این خاطر اون دوستی رو انتخاب کردم که هم ببینمش و هم دفترش جائی باشه که به قرار بعدیم برسم. نتیجتاً مهدی رو انتخاب کردم و به دفترش در میرداماد رفتم و ناهار رو هم مهمون او بودم. خلاصه بعدش قرار دوم و بعد از اون دیدن نریمان که کاری هم باهاش داشتم و القصه اینکه ساعت 8، بعد از کلی کار و خستگی تهران رو در حالیکه بارون شدیدی هم مشغول باریدن بود به سمت قم ترک کردم.

الآن نزدیک دو ساعتی است که رسیدم و این پست رو می نویسم و احتمالاً با اولین چشم به هم زدن تا فردا صبح همانند یک موجود بی روح، خواهم افتاد.


▪ عید غدیر، اولین روز دفتر رفتن پدر بعد از عمل جراحی و اتفاقات روزمره

روز عید غدیر از وقتی که ازدواج کردم، یه مدل دیگه شده برای من. این هم کاملاً بر می گرده به سیادت همسرم. اون بندگان خدا همونطوریکه همه سادات در این روز در تکاپو هستند، حسابی در تلاشند که میزبان اونهائی باشند که برای دیدنشون می آن و طبیعتاً بعد از اومدن میهمان ها و پذیرائی ازشون، عیدی هم می دن و جالب تر اینکه در کوچه ای که منزل پدر خانوم ما اونجاست، سادات دیگری هم ساکن اند و این دلیل بر اینه که شلوغی این کوچه بیش از روزهای گذشته باشه.

امروز از طرف دیگه اولین روزی بود که پدر هم بعد از عمل جراحی قلبشون به دفتر می رفتن و من باید هم به پدر خانوم و مادر خانومم سر می زدم و بعد با پدر به دفتر می رفتم و بعد دوباره به منزل پدر خانوم برای ناهار می رفتم و خلاصه اضلاع مثلث خونه، دفتر و منزل پدر خانوم رو چند باری طی کردم تا بالاخره چند دقیقه پیش به منزل برگشتیم.

دفتر امروز هم دیدنی بود. افراد مختلفی آمده بودند از دوستان و علاقمندان به پدر گرفته تا برخی از شاگردان ایشون و حتی تعدادی از بچه های حراست بیمارستان قلب که در مدت بستری بودن ایشون، با اون بندگان خدا آشنا شده بودیم. حضرت آقای کوشا که غیر از رفاقت طولانی با پدر از طرف دیگه که پدر عباس آقا دوست خوب من هم هستن و به این جهت دوبله من بهشون ارادت دارم، با یکی از شعرا و ادیبان خوش ذوق به دفتر اومده بودن و اون بنده خوب خدا هم اشعار زیبائی رو در مدح امام علی(ع) خوند و جالب اینکه این شعر اینقدر مولا (ع)  و منش حکومت داری اون حضرت رو خوب به تصویر کشیده بود که اشک رو از چشمان همه در آورد و بارها با احسنت گفتن های جمع مواجه شد. مخصوصاً زمانیکه داستان خلخال کشیدن از پای زن یهودی رو در یکی از ابیات بهش اشاره کرده بود که عجیب، اثر گذاشت.

صبح فردا باید برای دو-سه تا کار به تهران می رم. اگر خدا بخواد.


▪ امروز، آمد و رفت ها و حرف های عجیب و غریب و تاسف برانگیز

بواسطه آمد و رفت هائی که در طول این دو-سه روزه به منزل شده و با برنامه ریزی ای که انجام شد، بنا رو بر این گذاشتیم که برای یک زمان کوتاه و در عید غدیر، پدر در دفتر حضور داشته باشن تا دوستانی که می خوان ایشون رو بعد از این مدت ببینن، در دفتر این کار رو انجام بدن. به همین جهت احتمالاً و اگر هوا برای روز عید خوب باشه، قبل از ظهر ایشون در دفتر خواهند بود.

امروز مثل روزهای قبل باز هم میزبان دوستانی بودیم. عده ای از دانشجویان که از تهران اومده بودن و همینطور آیت الله رحمت که ایشون هم بزرگواری کرده بودن و برای چندمین بار در این مدت آمدن و پدر رو دیدن و شنیدیم که اون بزرگوار هم مورد یک بی مهری جدید قرار گرفتن و البته جمع اطرافیان امام که دارن با محکومیت مواجه می شن، داره تکمیل می شه. بعد هم دوستان جبهه مشارکت قم آمدن و برای دقایقی میهمان ما بودن. در جلسه آخر پدر صحبت هائی رو هم کردن که دوستان بنا شد اونها رو پیاده کنن و در اختیار قرار بدن.

ظهر بعد از ناهار اخبار رو می خوندم که به صحبت های آقای احمدی نژاد در اصفهان رسیدم. اول حتی باورم نشد البته نه از اینکه این حرفها زده نشده چراکه بارها سخنان مشابهی از ایشون نقل شده،  ولی این مورد با ساده ترین مفاهیم دینی مطابقت نداره و اگر ایشون فقط به این موضوع توجه می فرمودن که خدائی که نزدیک هزار و دویست سال از حضرت ولی عصر(عج) محافظت کرده، یقیناً می تونه از اون حضرت در برابر آمریکائی ها هم مراقبت کنه، شاید چنین اظهاراتی نمی فرمودن مگر اینکه آقای احمدی نژاد چیزهائی از قدرت آمریکائی ها بدونن که ماها از اون غافلیم که مثلاً ممکنه اونها خدا رو هم دور بزنن(نعوذ بالله). بعد صحبت های آقای دیگری رو هم خوندم و متاثرتر شدم و اون هم پیرامون اینکه عبارات نقل شده از سوی ایشون رو به هیچ عنوان نتونستم با کلام یک خطیب جمعه حتی در جائی به غیر از تریبون نماز جمعه تطبیق بدم که مثلاً:" ....یک مشت لات، بزن بکوب و قمه‌کش می‌آیند و می‌گویند چون نام ما از صندوق درنیامده....".

خدا آخر و عاقبت ما رو به خیر کنه. انشاء الله


▪ شام، خرید شبانه و خاطره ای از دوران کودکی

شامی بکار نبود. من که تا ساعت 6 تمرین بودم و همسر هم تا دم دمای غروب، دانشگاه. به همین جهت دو تا آدم خسته توی خونه تنها چیزی که برای رفع گرسنگیشون به ذهنشون می رسه اینه که همدیگرو نگاه کنن تا اون یکی بمونه تو رودربایستی و پاشه یه چیزی درست کنه ولی این مطلب زمانی محقق می شه که چیزی برای آماده کردن باشه و اگر نباشه، ناچاراً باید تقسیم کار کرد و من به عنوان مرد خونه توی این هوای سرد پاشم برم بیرون و تخم مرغ و نون و ... بگیرم و مثل همیشه کار راحت رو که پختن یک غذای ساده است، همسرم انجام بده.(شوخی می کنم همچین راحتم نیست مخصوصاً برای یه آدم خسته).

توی سوپر تبریزی مثل همیشه شلوغ بود و من به این دلیل که نریمان دوست  خوبم با من تماس گرفت، خریدم کمی طولانی تر شد تا گفتگوی تلفنیم رو به اتمام رسوندم. آدم های مختلفی میان و می رن و گاهی اوقات من به خودم می گم که حقیقتاً داشتن سوپر مارکت و راضی بیرون فرستادن مشتریها واقعاً کار سختی است مخصوصاً وقتی که سر مغازه دار هم شلوغ باشه. کمی هم سوسیس خریدم که البته تبدیل شد به شام امشب. همیشه وقتی توی دوره کودکی می رفتم ساندویچی آرزو می کردم لحظه ای وارد شم که فروشنده داره گوجه خورد می کنه و بیشتر دوست داشتم این کار با یک چاقوی تیز انجام بشه و یادمه حس خوبی بهم دست می داد از دیدن حلقه شدن گوجه ها در کنار هم و منظم. خلاصه از مغازه داشتم بیرون می اومدم که یک روحانی میانسال با بچه اش وارد شد در حالیکه تلوزیون مغازه هم داشت خبر سفر یکی از مسوولین رو گزارش می کرد و لحظه ای از صحبت های او رو. اون روحانی، یک جوری که بقیه بشنون به کودک همراهش گفت: برو توی ماشین پیش مامان، الآن دوباره یک حرف بد دیگه یاد می گیری و این بار خرج یکی دیگه می کنی باید کلی ازش عذر خواهی کنیم..

قدم زنان به سمت خونه حرکت کردم در حالیکه با خودم می گفتم الآن که برسم چند تا گوجه می شورم و به یاد دوران کودکی منظم و ردیف حلقه حلقشون می کنم...


▪ رفتن به کوچه "ننه عباس"، سماور سازی و تماس با خانواده برخی زندانیان سیاسی

یک کوچه ی خیلی معروفی در قم هست به نام کوچه "ننه عباس" که در ادبیات عامه "نَنَبّاس" تلفظ می شه. این کوچه به این جهت که مجاور یکی از قدیمی ترین و بزرگترین مجتمع های تجاری قمه، محل عبور و مرور روزانه خیلی از قمی هاست و البته یک سری مغازه های خاص در این کوچه هم هست که مختص به اونجاست که معروفترینش یک مغازه های سماور سازیست. مطلبی که خیلی مهمه اینه که بواسطه محل استراتژیک این کوچه، اصلاً نمی شه با ماشین در اونجا توقف کرد و این موقعیت خاص فقط و فقط به این مربوطه که اینقدر باریکه که حتی یک ثانیه هم نمی شه توش وایساد و به همین دلیل غالب افرادی که توی این کوچه کار دارن، یا پیاده می آن و یا اگر هم با ماشین بیان، اون رو خیلی دورتر پارک می کنن و ریسک ورود به کوچه رو هیچ وقتی نمی پذیرن.

خلاصه امروز مجبور شدم سری به این کوچه بزنم در حالیکه یه سماور گازی توی دست راست و یک سماور برقی توی دست چپم بود تا این دو تا سماور خراب رو برای تعمیر، تحویل تعمیرکار معروفتر از مغازه اش بدم. بدترین خبر برای آدمی مثل من در همچین شرایطی این بود که مغازه بسته باشه و من هم که امکان نداشت دوباره اونها رو با خودم برگردونم و به این جهت از مغازه همسایه سماور سازی که او هم پیرمرد باصفائی بود خواستم تا اجازه بده سماورها به امانت پیشش باشه تا من دوباره عصری برگردم  و اونها رو خودم تحویل حضرت سماور ساز بدم و اون بنده خوب خدا هم پذیرفت. داستان رفتن به سماور سازی که تموم شد به سمت خونه حرکت کردم و قبل از اینکه برم بالا، سری به پدر زدم تا حالشون رو بپرسم و اگر کاری هم داشتن، براشون انجام بدم. پدر مشغول استراحت بودن که وارد شدم. سلامی کردم و جواب شنیدم و حالی پرسیدم. پدر از من سئوال کردن: از زندانیان هنوز کسی هم مونده که آزاد نشده باشه؟ و من گفتم: دکترتون ممنوع کرده این اطلاعات رو بهتون بدیم تا یه مدتی. اجازه بدید بهتر که شدید اخبار رو بصورت کامل بهتون می دیم. پدر به من نگاهی کردن و گفتن: من الحمدلله خوبم. حالا کسی هم مونده یا نه؟ و من هم دیدم که چاره ای نیست گفتم: چطور؟ پدرم در حالیکه گوشه تخت نشسته بودن گفتن: اگر کسی از این بندگان خدا مونده، روزی با یکی- دو تا از خانواده هاشون تماس بگیرید تا من یک حالی ازشون بپرسم. گفتم: توی همین حال؟ و ایشون ادامه دادن: نباید خانواده هاشون فکر کنن که عزیزانشون دارن فراموش می شن. گفتم: پس صبر کنید ببینم علی الحساب شماره کدوماشون رو دارم که تا حالا شما حالی ازشون نپرسیدید. چرخی توی موبایلم زدم و اول شماره خانوم محتشمی پور رو پیدا کردم و شماره ایشون رو گرفتم و پدر صحبت کوتاهی رو با ایشون کردن و به اون بزرگوار گفتن: آقای تاج زاده هر روز نسبت به روز قبل پیش من عزیزتر می شه. بعد از  تموم شدن این مکالمه، تماسی با یکی از دوستان گرفتم تا شماره ای از خانواده آقای امین زاده و رمضانزاده بگیرم. شماره آقای امین زاده رو یک آقائی جواب داد و گفت که اشتباه گرفتید و بعد شماره منزل آقای دکتر رمضانزاده رو گرفتم و بعد از اینکه همسر ایشون تلفن رو برداشت و خودم رو معرفی کردم، گوشی رو به پدر دادم و با ایشون هم صحبتی داشتن. مکالمه که تموم شد پدر به من گفتن: خدا خیرتون بده. خیلی ثواب کردید. واقعاً این خانواده ها ارزشمندن و باید هر از چند گاهی حالی ازشون پرسید.

از پدرم خداحافظی کردم و اومدم بالا و کمی به کارهای عقب افتاده رسیدم.


▪ رفتنم به تمرین و دیدار اعضای مجمع محققین با پدر

امروز روز شلوغی بود. بنا نداشتم این فصل رو در تیم فوتسالی که فصل قبل هم باهاشون بازی کردم، باشم ولی اصرارهای آقا موسی دوست من و مربی این تیم، آخر من رو توی رودربایستی قرار داد. البته این نرفتنم به علت کمبود وقت برای حضور در تمرینات و اشتغالات متفاوتم بود ولی به هر صورت با صحبت هائی که شد و از طرفی خودم که مدتی بود تمرینی نداشتم، بهانه ای به دست اومد تا امروز در اولین جلسه تمرین حاضر شم. این رفتنم خیلی جالب بود چراکه پارسال و در اواخر فصل گذشته در لیگ فوتسال، وقتی بحث انتخابات بود ما نمی تونستیم عده ای از بچه ها رو قانع کنیم که آقا اونجوری که شما فکر می کنید نیست و احتمال دروغ گفتن رو در لااقل برخی اخباری که به گوشتون و از تریبون های رسمی می رسه بدید ولی امروز وقتی وارد شدم و دیدم مربی اول تمرین یک "امّن یجیب "رو برای بهتر شدن حال پدر خوند و بقیه هم همینطور و بعد در زمان تمرین کردن بچه ها هی با گلگی از من می پرسیدن که این چه وضعیه توی کشور، متوجه شدم که نخیر فضای تمرین هم تابع فضای کشوره و این دوستان ما که عمدتاً از خانواده های طلبه و یا حتی عزیزان سپاهی هستند هم، همون جوری می اندیشند که بقیه مردم.

آیت الله بیات+مجمع محققین حوزه

گذشت تا از تمرین که داشتم به خونه بر می گشتم حضرت آقای برقعی با من تماس گرفتن که حضرات اعضای مجمع محققین بنا دارن برای دیدن پدر به منزل بیان و من هم ضمن یک هماهنگی با خونه، به ایشون گفتم که مانعی نیست و ده دقیقه بعد از رسیدنم به خونه و یک دوش بسیار سریع و به قولی دوش گرفتن سربازی، زنگ خونه به صدا دراومد و آقایون اومدن. حضرت آقای موسوی تبریزی که دبیر کل مجمع هستن در این دیدار نبودن چونکه مکه هستن ولی بقیه آقایون بودن و دیدار خوب و کوتاهی انجام شد. خبر و عکس های این دیدار رو می شه اینجا دید.

خیلی خسته ام و این خستگی هم ناشی از تمرین و دویدنی، بعد از یک فاصله زمانی طولانی است.


▪ اولین ویزیت بعد از عمل، دیدار پزشکان بیمارستان و اس ام اسی به آشیخ علی

پدر رو باید برای اولین ویزیت بعد از عمل، به بیمارستان قلب می بردیم و نتیجتاً ساعت 4 رو برای این قرار هماهنگ کردیم ولی دیگه شرایط سابق حکمفرما نیست که مثلاً اگر ساعت 4 جائی قرار داریم مستقیم به اونجا بریم و پدر هم در شرایط گذشته نیستن که خیلی به سرعت بتونیم اینور و اونور ببریمشون و این موضوع باعث شد که حدود ساعت 12 از قم حرکت کنیم و بعد از رسیدن به تهران سری به منزل همشیره بزنیم و پدر در اونجا قبل از رفتن به بیمارستان کمی استراحت کنن تا خستگی جاده از تنشون بیرون بره.

راس ساعتی که قرار داشتیم به بیمارستان رسیدیم ولی راس ساعتی که بنا بود از اونجا خارج شیم، خارج نشدیم و حدود دو ساعت و نیم در بیمارستان بودیم و این موندنمون هم علت پزشکی نداشت با اینکه یک طرف قضیه پزشکان بودن. طبیعی هم بود عده ای از پزشکان مجموعه که بستری بودن پدر در اونجا در هفته های قبل رو شنیده بودن ولی ایشون رو ندیده بودن، از این فرصت استفاده کردن و قاعدتاً این دیدن و صحبت کردن هم چیزی نبود که به این سادگی ها تموم بشه. خلاصه بعد از یک مدت زمان طولانی نسبت به اون چیزی که پیش بینی شده بود از بیمارستان خارج شدیم. قبل از شروع این دیدارها، آقای دکتر کریمی عکس رادیولوژی ای که امروز در بیمارستان گرفتیم رو دیدن و گفتن که شکر خدا مشکلی نیست.

حدود ساعت 9 شب بود که به قم رسیدیم در حالیکه دما سنج ماشین، دمایی دقیقاً نصف اونچیزی رو نشون می داد که در تهران بود و این نشون دهنده اینه که ما در قم شب سردتری رو نسبت به تهرانی ها سپری خواهیم کرد.

یک مطلبی رو دوست خوبم آقای فتحی(همون آشیخ علی) در تورجان گذاشته بودن و اسمی هم از پدر؛ نتیجتاً اس ام اسی به ایشون زدم و گفتم که مراقب باش با بردن اسم آقای بیات بهت تهمت ارتباط با خارج رو نزنن!! بماند که جواب شیرین ایشون چی بود...

 


▪ لباسی سبز برای همسرم

باید برای همسرم به مناسبت عید، یه کادوئی می گرفتم و این مطلب دلیلی برای بیرون رفتنم از خونه شد. مادرم هم از این بیرون رفتنم استفاده کردن و یه لیست آماده کرده و دادن دست من که اگر بیرون می ری اینها رو هم بگیر. این لیست شامل کمی میوه، شیر و یک سطل ماست بود. از طرفی به آمنه خانوم هم نمی تونستم بگم دارم کجا می رم و خلاصه از نوعی دروغ مصلحتی استفاده کردم و از خونه زدم بیرون.

پیدا کردن جای پارک در خیابون های اصلی قم در ساعت شش و هفت  شب، واقعاً کار سختی است و به همین دلیل باید ماشین رو خیلی دورتر از جایی که کار داشتم پارک می کردم و کردم، و توی هوای واقعاً سردی که یکی دو روزه قم رو فرا گرفته، شروع به قدم زدن کردم و رسیدم به مجتمع تجاری مورد نظرم و بعد از رفتن به طبقه پائین، وارد مغازه ای شدم و بعد از سلام و علیک، لباسی رو که از قبل نشون کرده بودم رو خریدم. فروشنده از من سئوال کرد که همین رنگش خوبه؟ و من هم گفتم که چی بهتر از این رنگ و آقای فروشنده و سه تا دوستش که توی مغازه بودن خندیدن. در لحظه خروج آدرس وبلاگ رو برای فروشنده نوشتم و در حالیکه نایلون حاوی لباس رو در دستم داشتم به سمت مغازه حامد، دوستم براه افتادم تا اون رو برام کادو کنه. خلاصه لباس سبز رنگی برای همسرمون گرفتیم و به سمت میوه فروشی راهی شدیم...

قیمت های میوه و خوراکی دقیقاً نماد وضعیت اقتصادی است که در کشور حاکمه. یعنی امکان نداره امروز مثلاً موز کیلوئی هفتصد تومن باشه و فردا هم همین قیمت. جالبه که قیمت ها هم مستقیماً با سرمای هوا و بالاخص بارون ارتباط داره و مثلاً گوجه فرنگی کیلوئی هفتصد تومن پریروز، امروز به کیلوئی هزار تومن فروخته می شد و البته هر چقدر قیمت ها بالاتر، ادب و احترام مردم نسبت به برخی، بیشتر و بیشتر تا حدی که فروشنده می گفت: خدا به خیر کنه روزی رو که برف بباره.

شاید فردا به تهران سری بزنم.

 


▪ مادر بزرگ مهربان و داستان های امروز

مادربزرگم پدر رو دید و چه دیدنی." باشان دُلانیم ". این عبارتی بود که مادر بزرگ پیر وقتی پدر رو دید و در حالیکه گریه می کرد تکرارش می کرد. " دور سرت بگردم."

مادر بزرگ هام هر دوشون مهربونن ولی مادر حاج آقا، یک آدم خاصی است در محبت کردن. من یاد ندارم یک وقتی ما رو دیده باشه و گریه نکرده باشه. بنده خدا خیلی هم شکسته شده و داغون و با این وجود محبتش رو دریغ نمی کنه.

جالب ترش اینجاست که او هنوز هم نمی دونه پدر قلبش رو عمل کرده و ما با چه فیلمی جلوش رو گرفتیم تا پدر رو بغل نکنه و با این حرف عَموم که گفته بود مریض شده و کسالت داشته و امثال اینها، این وضع حالیش بود و اگر داستان قلب رو می فهمید که دیگه هیچی..

امروز حضرت آقای برقعی هم ناهار رو مهمان ما بودن و بعد از مدتها تونستیم راضیشون کنیم سری به منزل ما بزنن.

از امشب آروم آروم کارها به روال طبیعی خودش برگشت و مقداری از کارهای گذشته رو انجام دادم. ویراستاری قسمتی از سئوالات ارسال شده و خوندن بخشی از سئوالات رسیده برای پدر. البته این کار باید با آرامش و بصورت محدود انجام بشه و روزی دو-سه تا سئوال بیشتر رو فعلاً نمی شه طرح کرد تا شرایط به شکل عادی در بیاد.

 


▪ پدر در منزل

آیت الله بیات زنجانی

پدر امروز به منزل آمدن با اینکه پزشکان هنوز دیدار با ایشون رو مجاز نمی دونن. این عصا ی توی عکس هم ، همون عصائی است که اینجا بهش اشاره کرده بودم...


▪ ماشاء الله به این حافظه

گاهی اوقات، از حافظه بعضی ها، آدم شوکه می شه و می گه ماشاء الله به این ذهن و حافظه؛ آقای کروبی از اون آدمهاست. واقعاً با این همه مشغله و گرفتاری، عجیبه این ذهن ایشون و گهگاهی یک چیزهائی رو، رو می کنه که آدم تعجب می کنه. خود من چون شاهد یکی از اونها بودم بهش اشاره می کنم تا بگم چرا امشب راجع به این مطلب نوشتم.

در جریان انتخابات سال 84 که همراه آقای کروبی به سفر زنجان رفتم، توی یکی از دیدارها که در سالن آمفی تئاتری و در دیدار با نخبگان شهر انجام شد، بعد از سخنرانی شیخ، یک جانباز ارتشی که یک پاش هم قطع بود به سمت ایشون اومد و گفت: آقای کروبی من رو یادتونه؟ البته می دونم که یادتون نیست من رو چون خیلی وقت از اون موقع می گذره... شیخ کمی به چهره او نگاه کرد و بعد از چند ثانیه گفت: یادته که سال 64 بواسطه پات که توی عملیات از دست داده بودیش، توی بیمارستان...(اسم بیمارستان رو هم برد ولی من یادم نیست) بستری بودی. توی اون تخت گوشه ای و اومدم و کمی از اوضاع بیمارستان هم گله کردی؟...این جانباز بنده خدا، فقط به شیخ نگاه کرد و هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد و گفت: شنیده بودم همه چیز توی یادت می مونه ولی واقعاً تا این حدش رو باورم نمی شد....

بر طبق روال چون بنا داشتم از داستانهای دوران بیمارستان بنویسم و چون مطلبی شبیه این داستان اونجا هم پیش اومده بود، گفتم هر دو اینها رو در یک پست بنویسم.

آقا مصطفی می گفت(آخه من اون روز توی بیمارستان نبودم): روزی که آقای خاتمی برای دیدن پدر اومده بودن، در لحظه خروج یکی از پرستاران رو می کنه به ایشون و می گه: آقای خاتمی من رو یادتونه، ما از آشنایانتون در یزد هستیم. سید نگاهی به او می کنه و می گه: الهام خانوم شمائی؟ پرستار که جا خورده بوده می گه: آقای خاتمی اونجوری که مادرم می گفت شما فقط من رو تو دو سالگی دیده بودی و سید با لبخند می گه: آره خوب، خیلی بزرگ شدی.


▪ گرسنگی امروز، مادر بزرگ ها و تماس مهندس بهزاد از بیمارستان

صبح های پنجشنبه، روال طبیعی کار من رسوندن آمنه خانوم به دانشگاهه و بعد از رسوندن ایشون بر می گردم و صبحانه می خورم ولی امروز بعد از رسوندن ایشون و همینطور بعد از بازگشت نتونستم صبحانه بخورم و این نخوردن طعام، به ظهر و همینطور غروب هم کشیده شد و این موضوع به تاسف بیشتری برای من تبدیل شد که چرا امروز رو روزه نگرفتم.

به هر صورت این نخوردن صبحانه  و ناهار باعث شد تا در شامی که مادر برای مهمان بودن هر دو مادربزرگم تدارک دیده بودن، حسابی از خجالت سفره در بیام و خورشت کرفسی که تدارک دیده شده بود رو با دعای حسابی در حق آشپزش بخورم. مادر ابویمون که حسابی هم پیر شده، از جریان کسالت و عمل جراحی پدر بی خبر بود و البته هنوز هم هست و اصلاً صداش رو پیش ایشون در نیاوردیم و این سیاستی بود که عموی من پیش بینی کرده بود تا به ایشون گفته نشه و برای شنبه و یا یکشنبه که پدر بناست به قم منتقل بشن، موندیم که این پنهانکاری رو چجوری جواب بدیم.

بعد از ظهر امروز سری به پدر هم زدم و حالی از ایشون پرسیدم. موبایلم در همون لحظات بود که زنگ خورد و دیدم شماره  ایست که همسر آقا بهزاد نبوی باهاش با من تماس گرفته بود. منتظر بودم که بعد از جواب دادن تلفن، به ایشون بگم که چشم شما روشن که بعد از شنیدن صدای فرد پشت خط، متوجه شدم که مهندس خودشون تماس گرفتن و نتیجتاً گفتم: چشم ما روشن. خلاصه به ایشون گفتم که استثنائاً پیش پدر هستم و وقتی هم که ابوی متوجه شدن ایشون پشت خط هستن با اینکه دکتر توصیه به عدم جوابگوئی به تماس های تلفنی کردن، با ایشون برای دقایقی هم صحبت شدن و بعد از تماس ایشون، به من گفتن که:" ما مگه چند تا مهندس بهزاد داریم."

برای فردا روضه داریم. تا ببینیم خدا چی می خواد.


▪ روضه دفتر آیت الله منتظری، حرف خودمانی حاج احمد آقا و لحظاتی آمادگی برای یک خداحافظی طولانی

ظهر که سری به  حاج آقای برقعی زدم متوجه روضه دفتر آیت الله منتظری شدم و برنامه ریزی کردم تا در اون شرکت کنم. دیشب هم حسین کاظمی از دوستان خوب دوره کارشناسی در دانشگاه آزاد رو دیدم که اون بنده خدا هم از فوت برادر کوچکترش که مشغول گذروندن دوران خدمت بود، خبر داد که برام خیلی ناراحت کننده بود و گفت که امشب بعد از نماز مغرب، مجلس ختمشه و برنامه ریزی کرده بودم تا در اون هم شرکت کنم که با کمال تاسف نرسیدم. برادرش هنوز بیست و دو – سه سالش بود و سنی نداشت و ظاهراً بدلیلی ناشناخته فوت شده.

خلاصه عصر امروز بعد از یه چرت نیم ساعته، عازم دفتر آیت الله منتظری شدم و در حالی وارد شدم که حضرت آقای برقعی روی منبر(البته صندلی بود نه منبر) مشغول خوندن روایتی در باب زندگی امام باقر(ع) بود. ده دقیقه ای از حضورم نگذشته بود که منبر تمام شد و مداح، شروع به خوندن کرد و بعدش دیگه زمانی تا نماز نمونده بود و نتیجتاً نماز رو همونجا موندم. چند نفر از دوستان رو هم اونجا دیدم. از جمله حضرت آقای کوشا پدر عباس آقا دوست خوبم و همینطور حضرت آقای فاضل میبدی. هر کدوم از بزرگواران که من رو می دید بلافاصله حال پدر رو جویا می شد و من هم ضمن تشکر از محبت اونها، می گفتم که حالشون خدا رو شکر هر روز بهتر از روز قَبله.

نماز رو در کنار حاج احمد آقای منتظری و به جماعت خوندیم. بین دو نماز متوجه شدم که حضرت آقای الله بداشتی پدر آقا سعید هم در ردیف اول نشسته. از حاج احمد آقا سئوال کردم که: ایشون ابو سعید هستن دیگه و اون بزرگوار هم با لبخند یک مطلبی رو به من گفت و به سعید هم اون رو گفتم که بماند......

موبایلم زنگ خورد و وقتی نگاه کردم دیدم از تلفن همگانی است. وقتی برداشتم دیدم فردی از پشت خط به من می گه که: آقای بیات، اگر منزل هستید برای چند دقیقه دیگه مزاحمتون می شم. توی این اوضاع و احوال فقط تنها چیزی که به ذهنم رسید بعد از این تلفن، این بود که باید لباس گرم بردارم و برم دم در و شاید برای چند روزی برنگردم. ولی یک دوست بود و کمی با هم صحبت کردیم و خیلی زودتر از اون چیزی که احتمالش می رفت، برگشتم خونه.

 


▪ اظهارنظرهای جالب و ذکر خاطره ای شنیدنی

در مدت بستری بودن پدر، قبل و بعد از اون، در ارتباط با مطالبی که من می نوشتم و گهگاهی بدون ارتباط به اونها، برخی دوستان می آمدن و هنوز هم میان و نظراتی رو می دن که عموماً بنای من بر پاسخگوئی به اونها نبوده و نیست و فکر می کنم این اتاقک مجازی، شاید محل خوبی برای دیالوگ های کوتاهی که عموماً منجر به سوء تفاهم می شه نیست و به این جهت با اینکه همه پیامها رو بجز اونهائی که هتک حرمت مشخص و روشنی داخلشون بوده، تایید کردم و بجزدر موارد معدودی به اونها جواب ندادم. ولی اخیراً و بواسطه اظهارنظر های خاصی که شده و با توجه به اینکه خاطرات جالبی در ارتباط با برخی از اونها به ذهنم می رسه، ناچارم با توجه به یکی از اون خاطرات  که در همین ایام بیمارستان اتفاق افتاد اشاره کنم که شنیدنش خالی از لطف نیست.

دو-سه روز قبل از ترخیص ابوی و در جریان دیدارهائی که با ایشون می شد، روزی میزبان دو جوان بودیم که اونجوری که می گفتن هر دو از دانشجویان یکی از دانشگاههای معتبر کشور بودن و از تیپ و قیافشون هم پیدا بود که جزو بچه های متدین هستن و ابتدا که وارد شدن من احساس کردم از طلابی هستن که هنوز لباس نمی پوشن. جالب هم اینکه لحظه ورودشون یکی از بچه های همراه پدر از ورود اونها جلوگیری کرد و بعد که پدر متوجه این موضوع شد، به ایشون گفت که مانع نشن و وقتی من بعداً موضوع رو جویا شدم، دوستمون گفت که حس کردم از دوستان لباس شخصی و ... هستن و بنای آسیب زدن دارن که البته اینطور نبود.

اون دو دوستمون با پدر برای دقایقی هم صحبت شدن و شروع به طرح سئوالات اعتقادی و فقهی کردن و حتی در مورد یک ذکری هم سئوال کردن و پدر هم توصیه ای رو به اونها کرد و اونها هم یادداشت کردن.بعد یکیشون یک سئوالی راجع به ولایت فقیه کرد و البته من ازشون خواستم به خاطر شرایط جسمانی پدر، سئوالاتی رو که جواب مفصل داره، نپرسن ولی پدر برای دقایقی توضیح کوتاهی دادن.

لحظه ای که داشتن از پدر خداحافظی می کردن، یکی از اونها از دوستش خواهش کرد تا دقایقی رو با پدر تنها باشه و اون یکی بیرون رفت و دیگری در حالیکه صندلیش رو نزدیک به تخت پدر گذاشت و اونجا نشست، شروع کرد به صحبت اما با لحنی متفاوت و به پدر گفت: چرا ذهن ماها رو نسبت به شماها خراب کردن؟ چرا به ما گفتن شما بی اعتقادید و از غرب خط می گیرید؟ پدر لبخندی زد و گفت: چرا دارید این حرفها رو به من می زنید؟ اون جوون ادامه داد: من اصلاً اینجا اومدم تا سئوالاتم در مورد شما پاسخ داده بشه و این دوست من هم در شرایط مشابهی مثل من به سر می بره. جوون بنده خدا در حالی که بغض کرده بود گفت: حلال کنید حاج آقا. به خدا ما بی تقصیریم. ذهنمون رو خراب کردن....

 


▪ تماس با آسید محمد علی ابطحی، تماس های گرفته شده در زمان بستری بودن پدر

صبح وقتی خبر آزادی آسید محمد علی ابطحی رو به پدر منتقل کردم، ایشون خواستن تا من با سید تماس بگیرم و از طرف پدر حال ایشون رو بپرسم. همین کار رو کردم و از اینکه با صدای همیشگی سید در پشت تلفن مواجه می شدم، خوشحال شدم. حالشون رو پرسیدم و سلام پدر رو هم منتقل کردم و سید هم گفت که در زندان در جریان بیماری پدر قرار گرفتن و گفتن که اگر امکان تماس تلفنی داشتن، حتماً حالی می پرسیدن و ادامه دادن که اگر سرشون کمی خلوت تر بشه، یه سری برای احوالپرسی به پدر خواهند زد.

ظهر سری به بانک صادرات زدم و یک قسط دیگه از اقساط ازدواجمون رو پرداخت کردم و حین بازگشت با خواهرم هم تماسی گرفتم که اگر ساعت کاریش تموم شده، ایشون رو هم بردارم و برسونم و همینطور هم شد و تا خونه رسوندمش. اقساط رو به اتمامه و انشاء الله بزودی از شرشون خلاص می شیم.

در جریان بستری بودن پدر در بیمارستان، دو نفر از خانومهای عزیز و بزرگوار بیش از دیگران لطف داشتن که یکی از اونها همسر شهید بزرگوار رجائی بودن که دائماً حال پدر رو جویا بودن و نفر دوم همسر بزرگوار آقای نبوی. جالب اینکه همسر آقا بهزاد از دم در محل بستری بودن آقا بهزاد در بیمارستان با من تماس گرفتن و از طرف ایشون حال پدر رو پرسیدن و جالبتر اینکه ایشون هم گفتن در بیمارستان امکان تماس تلفنی برای آقا بهزاد نبوده و به همین خاطر از همسرشون خواسته بودن تا تماسی گرفته و حال پدر رو بپرسن. امروز بعد از تماس با آسید محمد علی یاد فرمایش همسر آقا بهزاد راجع به عدم امکان تماس افتادم و حس کردم باید اینجا و امشب یادی از اون بزرگوار کنم و آرزوی اینکه بزودی در کنار خانواده و مردم قرار بگیره.


▪ سخنان آقای زاکانی و یک سئوال مهم

صبح امروز زودتر از همیشه باید از خونه بیرون می زدم و به دو-سه تا کار از قبل مونده می رسیدم و البته رسیدم. اولیش سر زدن به اداره پست و چک کردن صندوق پستیمون بود و بعدی قراری با یک دوست گرافیست و سومی سری به میکانیکی علی آقای عزیز، دوست خوبم و برای تعمیر یکی – دو قسمت از ماشین.

ظهر بود که با پدر هم صحبت کردم و حال ایشون رو جویا شدم که الحمدلله هر روز بهتر از روز قبل هستن و این موضوع در صدای ایشون هم مشخص بود ولی بنا بر اینه که در این روزها، هم اخبار کمتری به ایشون منتقل بشه و هم دیدارهاشون بصورت گسترده محدود بشه تا بتونن دوره بعد از عمل رو کمی استراحت کنن و با بهبودی کامل تری به قم برگردن.

بعد از ظهر بود که سخنان آقای زاکانی رو هم بصورت کامل خوندم و برام هم خیلی جالب بود. خارج از تمام موضوعات قابل تامل، یک نکته بسیار جالب در صحبت های ایشون راجع به آقای مرتضوی وجود داشت که من براش جوابی پیدا نکردم. آقای زاکانی در قسمتی از سخنانشون می گن که:" ... اكنون 3 سال و نيم است با دادستان تهران نيز دعوا داريم. ايشان دوست و همكار من در هيئت منصفه مطبوعات بودند اما در مجلس هفتم مشاهده كردم كه به راحتي دروغ مي‌گويد و تهمت مي‌زند و من از همان زمان مي‌دانستم كه وي به نظام ضربه خواهد زد ....." به اعتقاد من آقای زاکانی باید به این سئوال جواب بدن که با وجود اینکه می فرمایند از اول می دونستن ایشون به نظام ضربه خواهند زد، چرا این موضوع رو اعلام نکردن. چرا باهاش مقابله نکردن؟ چرا تذکر ندادن؟ عجیب نیست که امروز که آقای مرتضوی مورد اتهام قرار گرفتن در مورد داستان کهریزک، ایشون آمدن و دارن این حرفها رو مطرح می کنن در حالیکه طبق فرموده خودشون سه و سال و نیمه با آدمی دعوا دارن که به دستورش روزنامه هایی بسته شده، افرادی بی کار شدن، خانواده هایی به واسطه این تعطیلی ها و برخورد ها به هم خوردن، چه انسانهایی بازداشت و هتک حیثیت شدن. واقعاً خیلی جالب نیست که ایشون بدونن آقای مرتضوی روزی به نظام ضربه خواهند زد و از این موضوع بگذرن و امروز بگن ما سه سال و نیمه با ایشون دعوا داریم در حالیکه وقتی نقد ساده ای  در زمان دادستانیشون مطرح می شد و اون بزرگوار هم با منتقد برخورد می کردن، احدی نبود که بگه " من می دونم، ایشون دروغ گوست و راحت تهمت می زنه و روزی به نظام ضربه خواهد زد؟" و اتفاقاً در مقابل همه این بزرگواران از اقدامات ایشون دفاع می شد.

بگذریم... بعد از مدتی امشب به پدر خانومم هم سری زدم و حالی از ایشون پرسیدم. آقای ری شهری در تلوزیون مشغول صحبت بودن. فکر می کنم اخبار داشت از ایشون مطلبی رو نقل می کرد که اون بزرگوار می فرمودن: همه من رو می شناسن که هیچوقت در سیاست دخالت نکردم و وارد نشدم(مطلبی با این مضمون) !!

برای فردا صبح هم کلی کار داریم.


▪ خاطره ای شیرین از آقای خاتمی عزیز

دیشب به تهران سری زدیم و امروز بعد از ظهر هم برگشتیم تا هم پدر رو ببینیم و هم سری به بیمارستان بزنیم برای ویزیت های بعد از عمل ایشون که با تماس تلفنی و شرح حال ایشون برای آقای دکتر، رفتن به بیمارستان منتفی شد.

ظهر هم وقتی که می خواستیم به سمت قم حرکت کنیم، تعمداً ساعت 2 رو  برای خروج از شهر انتخاب کردیم و البته که زمان مناسبی بود و ترافیک بی ربط تهران رو خدا رو شکر ندیدیم و این واقعاً خوشحال کننده بود.

در جریان دیدارها و عیادت هایی که از پدر در بیمارستان های قم و تهران شد، داستان های شیرینی گاهی بوجود می آمد که بنا دارم از این بعد به بعضی از اونها اشاره کنم چراکه در اون روزها بواسطه استرس و شلوغی سرمون، یا خیلی هاش توی اون شلوغ پلوغی از ذهنم خارج می شد و یا فرصت نوشتنشون نبود ولی الآن که بحمدالله مشکل حل شده و فرصت بیشتری برای نوشتن هست، می شه به بعضی از اونها اشاره کرد.

در جریان عیادت آسید محمد خاتمی عزیز از پدر، آقا مهدی اخوی ارشد ما خاطره جالبی رو از آقای خاتمی یادآوری کرده بودن و البته من این رو قبلاً هم شنیده بودم ولی به این دلیل که یکی از طرفین این داستان خود آسید محمد بودن، شنیدن و یادآوریش برای ایشون می تونسته جالب باشه. در دوران مجلس(دهه شصت و اوایل هفتاد)، منزل ما در کوچه مقابل مجلس سابق در خیابان امام خمینی بود . در اون منطقه معمولاً یا نمایندگان مجلس زندگی می کردند و یا وزرا و مثلاً در یک ساختمان سه طبقه ای که ما طبقه اول اون بودیم، آقای بیانک نماینده مجلس و آقای مهندس آقائی سخنگوی کارگزاران در طبقات دوم و سوم بودن و یا در کوچه بغلی ما، آقایون دری و بشارتی زندگی می کردن. در انتهای کوچه یک منزل مونده به آخر آقای خاتمی زندگی می کرد که همسایه دیوار به دیوار ایشون، آقای سلیمی نماینده میانه بود. آقای سلیمی بچه زیاد داشت و حمید پسرش، هم سن و سال و دوست من و احمد و محمود، دوستای آقا هادی و آقا مهدی ما بودن که هر دو اونها شهید شدن که اون هم داستانی داره که دقیقاً بعد از اخراج شدنشون از بسیج مسجد منشور و اعزام از یک پایگاه دیگر به جبهه، محمود به شهادت رسید که حالا یک وقتی بهش اشاره می کنم. آقا مهدی می گه یک روز شهید محمود و ایشون، با یک ماشین لندرور و جلوی خونه آقای خاتمی، تصمیم می گیرن که ماشین رو پر گاز حرکت بدن و کمی رانندگیشون رو امتحان کنن و از این موضوع بی خبر که این ماشین دنده عقبش دقیقاً جای دنده یک ماشین های معمولی می خوره و بعد از اینکه به خیال خودشون گذاشتن توی دنده یک، با دنده عقب و با سرعت می زنن به در خونه آقای خاتمی و با یک سرو صدای فراوونی خلاصه با ماشین می رن توی حیاط منزل ایشون. آسید محمد هم که از قضا در حیاط بودن میان به سمت ماشین و در کمال خونسردی می گن: به به آقای سلیمی، دم در بده بفرمائید تو!!


▪ کتابی با چاپ جدید، زندگی معمول و یادی از خاطرات کودکی

تا چند دقیقه دیگر به سمت تهران حرکت می کنم.

امروز صبح بعد از حضور در روضه دفتر، کتاب مناسک حج با ویراست جدید رو که به همت تعدادی از شاگردان و دوستان پدر به چاپ رسیده رو هم دیدم و چند جلد از اون رو هم گرفتم تا اگر دوستانی خواستن، بتونم در اختیارشون قرارش بدم.

به آرایشگاه(همون سلمونی خودمون) هم سری زدم و موهام رو کوتاه کردم و بعدش هم سری به کارواش زدم تا ماشین رو بشورم و البته طبق روال، باید برای امروز یا نهایتاً فردا منتظر بارون مفصلی باشم.

حدود ظهر بود که از دفتر آ سید حسن آقای خمینی تماس گرفتن و حال پدر رو جویا شدن و گفتم که مرخص شدن ولی هنوز قم نیامدن و اون بندگان خدا هم خواستن تا زمان دقیق استقرارشون در قم رو بهشون اعلام کنیم و من هم چشم گفتم. بعد آقای اشرفی اصفهانی فرزند شهید محراب تماس گرفتن و گفتن که تازه از سفر برگشتن و می خواستن برای دیدن پدر بیان و جالب اینکه وقتی خواستم بگم ممکنه منزل خواهرم برای چند روزی مستقر بشن و خواستم آدرس بدم، گفتم: نزدیک شماست منزلشون، اشرفی اصفهانیه.

ظهر ناهار رو منزل ابوی بودم و با مادرم ناهار خوردم و بعدش با هم به فیلم های ده-پونزده سال قبل سری زدیم و خاطرات گذشته رو مرور کردیم و من، چقدر به خودم در پونزده سالگی و به سادگی های بچه گانه ام خندیدم.


▪ ترخیص، پرستاران بزرگوار و ...

امروز ظهر پدر از بیمارستان مرخص شد و در حالیکه پرستارهای بزرگوار بخش و بچه های با صفای حراست اونجا ایشون رو بدرقه می کردن، بیمارستان رو ترک کردیم.

شاید لازم باشه به این نکته اشاره کنم که اون افرادی که بیش از همه ما رو در این مدت شرمنده کردن، تیم پزشکی و پرستاران هر دو بیمارستان یعنی ولیعصر(عج) قم و قلب تهران بودن و حقیقتاً به قدری نسبت به ما و البته همه مریض ها لطف کردن، که فراموش شدنی نیست.

پدر برای یک مدت نسبتاً کوتاه و سپری کردن دوران نقاهت، باید در تهران باشن و احتمالاً تا یک هفته دیگه به قم بر می گردن. من هم که از جای پدر برای استراحت مطمئن شدم، امشب به قم اومدم و احتمالاً برای فردا شب، دوباره به تهران برگردم.

پدر بحمد الله از این مشکل رهائی پیدا کردن و یقیناً این موضوع ارتباط مستقیمی با دعاهائی داشت که خیلی از بزرگان و عزیزان برای ایشون کردن و این یک حقیقت ثابت شده برای منه که خداوند پدر رو حفظ کرد تا در راه مستقیمی که انتخاب کرده بود، ثابت قدم تر از گذشته طی مسیر کنه.

برای فردا باید سری به دفتر بزنم و در روضه شرکت کنم اگرچه ممکنه فردا روز برخی افراد حتی شرکت کردن ماها در اینجور مراسم رو هم با فروض خاص برداشت کنن و البته بگن که اصلاً روضه هم مال اونهاست و کسی حق برگزاری اون رو بجز اونها نداره.

تا خدای عالم چه بخواهد.


▪ روزهای آخر بیمارستان

تا فرصتی پیش می آد و به بیرون از بیمارستان سری می زنم، مطلب جدیدی رو بروز می کنم و اگر وبلاگ بر خلاف ایام گذشته، کمی بی نظم شده به این خاطره که بیشتر وقتمون رو بیمارستان می گیره و از تنبلی من نیست.

فیزیوتراپیست بخش، روزی یکی دو بار به اونجا سر می زنه و از بیماران می خواد که پاشن و قدم بزنن و حرکات ورزشی رو که براشون داده رو انجام بدن و هر وقتی که می آد و سرکشی می کنه و می بینه که قدم زدن های منظم پدر، بقیه بیماران رو هم به نظم آورده خوشحال می شه. وضعیت به شکلی شده که پیاده روی سه گانه روزانه ای رو که پدر انجام می دن، یقیناً یکی دیگه از بیماران و یا پرسنل رو به همراه داره که یا دارن سئوالی شرعی رو طرح می کنن و پدر به آرامی جوابشون رو می ده و یا سئوالات دیگری دارن که پدر از اونها هم استقبال می کنه. شاید جالب باشه که افرادی در بیمارستان بودن که روز اول و به محض دیدن پدر، لابد بواسطه نوع نگاه سیاسی که داشتن یا ما رو تحویل نمی گرفتن و یا با نگاههاشون خیلی حرفها به ما می زدن هم در طول این روزها اومدن و با پدر برای دقایقی هم کلوم شدن و کلی با ایشون صحبت کردن و از همه مهمتر اینکه راضی  و با لبخند از پیش پدر بیرون اومدن. 

خلاصه روزهای جدیدی رو داریم به خاطرات و تجربیاتمون اضافه می کنیم و نوع برخورد مردم با ماها در این روزها فقط و فقط این رو نشون می ده که اونها خیلی خوبن و اگر فاصله ای هم ایجاد شده، مقصرش اونها نیستن.

در طول این روزها، پیغامهائی که برای من نوشته می شه همه اش ناشی از بزرگواری نگارنده اونهاست. چه اونهائی که برای حال پدر دعا می کنن و چه اونهائی که توهین و من از همه نویسنده های اونها تشکر می کنم و توهین ها رو هم با این نگاه می بینم که همینکه اومدن و به وبلاگ سری زدن و نظری دادن، خوبه و لااقلش آرزوی تجربه چنین روزهای سختی رو به لحاظ بیمار بودن عزیزترین هاشون براشون نمی کنم.

به احتمال قوی فردا و یا پس فردا پدر مرخص می شن. زمان دقیقش امشب اعلام می شه.


▪ امروز، دیدارها و حواشی شنیدنی

همونطوریکه توی پست های قبلی نوشته بودم، با تماس مصطفی متوجه آمدن آقای مهندس موسوی به بیمارستان شدم و نتیجتاً بدون خوردن صبحانه به بیمارستان رفتم و بعد از اینکه متوجه شدم دکتر علیرضا بهشتی هم قبل از ایشون اومده و توفیق دیدار ایشون رو از دست دادم، کلی ناراحت شدم ولی همزمان با آقای موسوی به بیمارستان رسیدم.



آقای دکتر کریمی رئیس بیمارستان خاطره ای رو از مهندس موسوی نقل کرد که به نقش اون بزرگوار در احداث این بیمارستان اشاره می کرد و اون اینکه وقتی گودبرداری ساختمون این بیمارستان در حال انجام بوده، مهندس به عنوان نخست وزیر اولین کمک مالی رو به احداث اینجا می کنن.

مهندس موسوی+آیت الله بیات زنجانی

 بعد از کلی حرف و گزارش، آقای موسوی از پدر خداحافظی کردن و بعد از خروج از اتاق، سری هم به دیگر بیماران بخش زدن که خیلی این سر زدن ایشون جالب بود. اول اینکه همگی افرادی که اونجا بستری بودن و یا همراهانشون، به گرمی از اون بزرگوار استقبال کردن و در مواردی می شد اشک برخی میزبانان رو دید و یا علاقه غالب اونها به گرفتن عکس با مهندس که این هم جالب بود و زمانیکه ایشون در حال خروج از بخش بود، صدای صلوات و یا تکبیر رو می شد شنید و این رو باید در کنار حرف اون افرادی تفسیر کرد که می گن آقای موسوی و یا آقای کروبی جایگاهی در بین مردم ندارن. جالب تر اینکه بعد از رفتن آقای موسوی، یکی از افراد بستری شده در حالیکه اشک می ریخت اومد به دیدار پدر و از ایشون بواسطه آمدن آقای موسوی به بیمارستان تشکر کرد و گفت که ایشون بانی خیر برای گرفتن روحیه مریضها شده و نکته مهم اینکه پرستاران می گفتن این فرد تا قبل از این دیدار حتی راضی به راه رفتن نبوده و روحیه لازم بعد از عمل جراحی رو از دست داده بوده.

بعد از رفتن آقای موسوی، آقای دکتر حیدری و آقازاده ایشون یعنی آقا هادی که در کشیدن کاریکاتور شهره عام و خاص هستند هم اومدن و کلی با هم بعد از مدتها خوش و بش کردیم.

گذشت تا ظهر امروز که ساعت ملاقات رسید و حدود ساعت 3 بعد از آمدن و رفتن تعدادی از دوستان و آشنایان، آقایان دکتر رهامی و دکتر شکوری و دو نفر از دوستان همشهری ما آمدن و بعد از اونها حاج احمد آقای حکیمی پور هم اضافه شد. در این بین نگهبان دم در من رو صدا کرد و تا من به سمت او برگشتم دیدم که آقای کروبی و همراهانش وارد بخش شدن. جالب بود که شیخ بدون هماهنگی و دقیقاً در ساعت ملاقات وارد بیمارستان شد و این باعث شد تا صدای صلوات های بیشتری در راهرو منتهی به بخش شنیده بشه. ایشون هم وارد اتاق شد و خلاصه مجبور شدیم از تعدادی از دوستان بخواهیم دم در بایستن. چند دقیقه ای میزبان ایشون بودیم که اون بزرگوار هم بلند شدن و رفتن به بقیه مریض ها هم سری بزنن و تا ایشون از اتاق بیرون رفتن آقای موسوی لاری و مجید آقای انصاری وارد شدن. من همراه شیخ برای عیادت از بیماران رفتم و شاهد نوع برخورد مردم با او بودم.

آیت الله بیات زنجانی+مهدی کروبی

از مادر شهیدی که دو اتاق بعد از ما بستری است تا خانومی که دخترانش از فرانسه برای دیدنش به ایران اومده بودن و یا جوونی که برای دیدن ماردبزرگش در آی سی یو بود و به شیخ می گفت پس کی ماهواره ات رو راه می اندازی. این شنیدنی است که خیلی از مردم هنوز از شیخ می خواستن که مشکلاتشون رو حل کنه و شنیدنی تر اینکه شیخ حاجت اونها رو بی جواب نمی گذاشت که "هر کاری از دستم بربیاد براتون می کنم". در حال خروج شیخ بود که حاج آقای رحمانی هم آمدن و در اتاق محل استقرار پدر، با ایشون هم صحبت شدن. بعد از ایشون هم آقای دکتر اکرمی وزیر سابق آموزش و پرورش و مهندس نوروزی اومدن. دوستان سایت سلام نیوز و ایلنا هم اومدن که از اونها شرمنده شدم و میزبانی خوبی رو براشون انجام ندادم.

بیست دقیقه ای از رفتن شیخ گذشته بود که سر و صدائی به گوشم رسید و بلافاصله از پنجره بیرون رو نگاه کردم و در کمال تعجب، آقای کروبی رو در محاصره جمعیتی دیدم که او رو در کنار ماشین احاطه کردن و جالب اینکه صدای الله اکبرشون رو می شد شنید. در حالت معمولی اون فاصله رو می شه سه دقیقه ای طی کرد.


از ساعت ملاقات خیلی وقت بود که گذشته بود و باید پدر استراحت می کردن ولی هنوز مراجعینی بودن که طبعاً باید از تعدادیشون معذرت خواهی می کردیم ولی بعضی ها رو هم نمی شد نپذیرفت. مثل آقای دکتر نصیری نماینده زنجان و همینطور آقای زمانی و آقای رضوانی خودمون رو. تازه آقای زمانی یک عصای با حالی هم آورده بودن که پدر در حال قدم زدن در بیمارستان ازش استفاده کنن که البته پدر هم گفتن:"من فعلاً بنای عصا دست گرفتن رو ندارم."

فردا هم قاعدتاً دوستانی خواهند اومد. باید کمی استراحت کنم.


▪ آمدن مهندس موسوی، دکتر بهشتی و یک روز جالب

صبح، مصطفی زنگ زد که مهندس موسوی لطف کردن و بنا دارن بیان بیمارستان. وسایلم رو جمع کردم و اومدم تا هم مصطفی که دیشب رو بیمارستان بوده، بره و استراحتی بکنه و هم میزبان آقای مهندس باشم. وقتی که رسیدم، ایشون آمده بودن و قبل از ایشون هم آقای دکتر علیرضا بهشتی اینجا بودن که متاسفانه توفیق دیدار ایشون نصیب من نشد. یکی از بیماران بعد از رفتن مهندس، آمد کنار پدر و بغض کرد و کمی گریست و گفت: شما باعث شدید من امروز خوشحال باشم و حالم بهتر بشه و تازه فهمیدم شما کی هستید.

 روز جالبی بوده امروز تا این لحظه. راستی عکسها و خبر دیدار ایشون رو می شه اینجا دید.

 


▪ عیادت آسید محمد خاتمی

 بچه های دفتر تصاویر عیادت آسید محمد خاتمی از ابوی در بیمارستان رو در وب سایت گذاشتن. من هم یکی از عکس ها رو اینجا می گذارم و برای دیدن بقیه شون می تونید به وب سایت دفتر مراجعه کنید.


▪ دیروز و امروز در تهران

از دیروز ظهر تهران هستیم و به این خاطر که پدر شرایط بهتری رو پیدا کردن، ایشون رو به بخش منتقل کردن و طبعاً به دلیل این بهبودی حالشون، بصورت محدود امکان ملاقات ایشون وجود داره.

خیلی از رفقا از محل بستری شدن پدر مطلع شده بودن و دیروز در ساعت ملاقات در بیمارستان حاضر شدند. از جمله بعضی دوستان شورای مرکزی سازمان مجاهدین، تعدادی از استانداران و فرمانداران سابق و یا رفقای همکلاسی آقا هادی در دانشگاه علامه و همینطور آسید عباس از دوستان وبلاگی ما. خلاصه دیروز روز شلوغی بود و برای امروز هم باز تعداد دیگری از دوستان هماهنگ کردند که برای دیدن پدر بیان.

دیشب با یک دوستی در بیمارستان آشنا شدم که از مهندسین پتروشیمی در عسلویه بود. وضعیت اونجا رو کاملاً شرح داد و وقتی صحبت هاش رو در کنار بقیه گزارشات موجود از عسلویه قرار می دم، می بینم که اتفاقاتی که در این مرکز بزرگ اقتصادی ایران داره میافته، با اون جیزهائی که از بلندگوهای رسمی شنیده می شه، متفاوته.

آقای خاتمی، دیروز و پریروز بزرگواری کردن و بنا داشتن به بیمارستان سری بزنن که متاسفانه نشد و برای امروز ظاهراً به اونجا خواهند رفت. من هم که دیشب تا صبح در بیمارستان سر پا بودم، توفیق دیدار سید رو از دست دادم و الآن در منزل همشیره و مشغول استراحت هستم. برای ساعت 3 باز هم به بیمارستان می رم.

راستی دیشب کلی با پدر قدم زدیم و خوش و بش کردیم؛ خیلی بهترن خدا رو شکر .



محسن
فرزند چهارم خانواده
تصمیم دارم شرح زندگی بنویسم.
همین.



دسته‌ها
خاطرات و خطرات
عکسهای دیگران
تحلیل ها
درد دل
عکسهای خودم


بایگانی
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386


پیوندها
دفتر پدرم
هادي برادرم
اولین خواننده وبلاگم
آیت الله دستغیب
آیت الله سید صادق شیرازی(وبلاگ)
د.داود فيرحي
عباس رضوانی
د.محسن كديور
س.محمد خاتمی
فريد مدرسي
مسیح علی نژاد
روح الله و مصطفی(وبلاگی مفید برای آشنائی با سینما)
عمادالدین باقی
دکتر عطاءالله مهاجرانی
مهندس لطف الله میثمی
علی اصغر خدایاری
د.م.جعفر ایرانی
نواندیش
مرجعیت شیعه
روزبه(دوست دوران دانشگاه)
(یک دوست خونه بدوش)
علی اشرف فتحی + سید مرتضی ابطحی
واحه
هنگامه شهیدی
جناب خسروانی
سهام الدین بورقانی
م. منصوري بروجني
س.حسام الدين دولتخواه
س.محمد مرعشی
حبیب آقای حسین پور
علی دشتی
مرتضی اصلاحچی
سامان موحدی راد
سامان
م.مهدی مازنی
ايران –كاوش
روزبه میر ابراهیمی
س.عباس سید محمدی
مسعود درودی
ایمان ملکا
سعید نورمحمدی
حسین کربلائی
مجنون جا مانده
محمد معینی
آرام
فرید صلواتی
مهدی جلیل خانی
صادق صدق گو
علیرضا بازرگان
حامد نیک فر
ش.محمود کندلوئی لاریجانی
زهرا علی اکبری
نجات یونسی
هادی غیبی
علی(تا رهائی)
مهتاب
ندای خالی - ندای پر
مرتضی میری
طاهره
س.محسن قائمی
امیر تبریزی
مریم شفیع پور
فریاد فرید
شکوفا(عصر بخیر بچه ها)
روح الله ریاضی
محمد کیانمهر
حسن یونسی
محمد امامی
حمیدرضا منتظری
علی عارف
سهیل اسدی
میثم یوسفی
علیرضا شایق
علی(ضمیر من)
سهیلا بیگلرخانی
محمد طاهری
عرفان چشمه زاد
یاسر اسماعیلی
طلبه ضد، ضد طلبه
مسیح من(یک روحانی زاده مثل من)
مجید نصرآبادی
مهدی نظام الاسلامی
علیرضا میرحسین
بهنام صابر نعمتی
محسن صائمی
علیرضا رحیمی
امین قاسمی
نصیرالدین مزورعی
سید علی تراب
میلاد محرک پور
سید علی ناظم زاده
م.س.مصطفوی نیا
حمیدرضا شجاعی نیا
رضا اسدی
مونا داودی
حسن یونسی
سلیمان رضائی
علی رضوی
رایا مرادی
فائزه ابراهیمی
د-الف(قلم سیاه)
لیلا(یک همشهری)
مصطفی عباسی
محمد مهدی سامع
عقیل وجدانی
سید سپهر زمانی
محمد مصطفائی
محمد قدسی
حمید اسدی
محمد موسوی
هاشم فردوئی
محمد(چاه زنخدان و آدم برفی و ....)
خ. فرزانه رمضانی
امیر رضا قویدل
امیر مافی
امین قاسمی
کاوه رضائی
نوید اتابکی
محمد ایوب کاظمی
سید محمد حسین حسینی
سید مجتبی نریمانی
رسول پاپایی
یاسر عبدی


شمارنده