تبليغاتX
من هم، یک آقا زاده هستم!!!


▪ خاطره ای شیرین از آقای خاتمی عزیز

دیشب به تهران سری زدیم و امروز بعد از ظهر هم برگشتیم تا هم پدر رو ببینیم و هم سری به بیمارستان بزنیم برای ویزیت های بعد از عمل ایشون که با تماس تلفنی و شرح حال ایشون برای آقای دکتر، رفتن به بیمارستان منتفی شد.

ظهر هم وقتی که می خواستیم به سمت قم حرکت کنیم، تعمداً ساعت 2 رو  برای خروج از شهر انتخاب کردیم و البته که زمان مناسبی بود و ترافیک بی ربط تهران رو خدا رو شکر ندیدیم و این واقعاً خوشحال کننده بود.

در جریان دیدارها و عیادت هایی که از پدر در بیمارستان های قم و تهران شد، داستان های شیرینی گاهی بوجود می آمد که بنا دارم از این بعد به بعضی از اونها اشاره کنم چراکه در اون روزها بواسطه استرس و شلوغی سرمون، یا خیلی هاش توی اون شلوغ پلوغی از ذهنم خارج می شد و یا فرصت نوشتنشون نبود ولی الآن که بحمدالله مشکل حل شده و فرصت بیشتری برای نوشتن هست، می شه به بعضی از اونها اشاره کرد.

در جریان عیادت آسید محمد خاتمی عزیز از پدر، آقا مهدی اخوی ارشد ما خاطره جالبی رو از آقای خاتمی یادآوری کرده بودن و البته من این رو قبلاً هم شنیده بودم ولی به این دلیل که یکی از طرفین این داستان خود آسید محمد بودن، شنیدن و یادآوریش برای ایشون می تونسته جالب باشه. در دوران مجلس(دهه شصت و اوایل هفتاد)، منزل ما در کوچه مقابل مجلس سابق در خیابان امام خمینی بود . در اون منطقه معمولاً یا نمایندگان مجلس زندگی می کردند و یا وزرا و مثلاً در یک ساختمان سه طبقه ای که ما طبقه اول اون بودیم، آقای بیانک نماینده مجلس و آقای مهندس آقائی سخنگوی کارگزاران در طبقات دوم و سوم بودن و یا در کوچه بغلی ما، آقایون دری و بشارتی زندگی می کردن. در انتهای کوچه یک منزل مونده به آخر آقای خاتمی زندگی می کرد که همسایه دیوار به دیوار ایشون، آقای سلیمی نماینده میانه بود. آقای سلیمی بچه زیاد داشت و حمید پسرش، هم سن و سال و دوست من و احمد و محمود، دوستای آقا هادی و آقا مهدی ما بودن که هر دو اونها شهید شدن که اون هم داستانی داره که دقیقاً بعد از اخراج شدنشون از بسیج مسجد منشور و اعزام از یک پایگاه دیگر به جبهه، محمود به شهادت رسید که حالا یک وقتی بهش اشاره می کنم. آقا مهدی می گه یک روز شهید محمود و ایشون، با یک ماشین لندرور و جلوی خونه آقای خاتمی، تصمیم می گیرن که ماشین رو پر گاز حرکت بدن و کمی رانندگیشون رو امتحان کنن و از این موضوع بی خبر که این ماشین دنده عقبش دقیقاً جای دنده یک ماشین های معمولی می خوره و بعد از اینکه به خیال خودشون گذاشتن توی دنده یک، با دنده عقب و با سرعت می زنن به در خونه آقای خاتمی و با یک سرو صدای فراوونی خلاصه با ماشین می رن توی حیاط منزل ایشون. آسید محمد هم که از قضا در حیاط بودن میان به سمت ماشین و در کمال خونسردی می گن: به به آقای سلیمی، دم در بده بفرمائید تو!!


▪ کتابی با چاپ جدید، زندگی معمول و یادی از خاطرات کودکی

تا چند دقیقه دیگر به سمت تهران حرکت می کنم.

امروز صبح بعد از حضور در روضه دفتر، کتاب مناسک حج با ویراست جدید رو که به همت تعدادی از شاگردان و دوستان پدر به چاپ رسیده رو هم دیدم و چند جلد از اون رو هم گرفتم تا اگر دوستانی خواستن، بتونم در اختیارشون قرارش بدم.

به آرایشگاه(همون سلمونی خودمون) هم سری زدم و موهام رو کوتاه کردم و بعدش هم سری به کارواش زدم تا ماشین رو بشورم و البته طبق روال، باید برای امروز یا نهایتاً فردا منتظر بارون مفصلی باشم.

حدود ظهر بود که از دفتر آ سید حسن آقای خمینی تماس گرفتن و حال پدر رو جویا شدن و گفتم که مرخص شدن ولی هنوز قم نیامدن و اون بندگان خدا هم خواستن تا زمان دقیق استقرارشون در قم رو بهشون اعلام کنیم و من هم چشم گفتم. بعد آقای اشرفی اصفهانی فرزند شهید محراب تماس گرفتن و گفتن که تازه از سفر برگشتن و می خواستن برای دیدن پدر بیان و جالب اینکه وقتی خواستم بگم ممکنه منزل خواهرم برای چند روزی مستقر بشن و خواستم آدرس بدم، گفتم: نزدیک شماست منزلشون، اشرفی اصفهانیه.

ظهر ناهار رو منزل ابوی بودم و با مادرم ناهار خوردم و بعدش با هم به فیلم های ده-پونزده سال قبل سری زدیم و خاطرات گذشته رو مرور کردیم و من، چقدر به خودم در پونزده سالگی و به سادگی های بچه گانه ام خندیدم.


▪ ترخیص، پرستاران بزرگوار و ...

امروز ظهر پدر از بیمارستان مرخص شد و در حالیکه پرستارهای بزرگوار بخش و بچه های با صفای حراست اونجا ایشون رو بدرقه می کردن، بیمارستان رو ترک کردیم.

شاید لازم باشه به این نکته اشاره کنم که اون افرادی که بیش از همه ما رو در این مدت شرمنده کردن، تیم پزشکی و پرستاران هر دو بیمارستان یعنی ولیعصر(عج) قم و قلب تهران بودن و حقیقتاً به قدری نسبت به ما و البته همه مریض ها لطف کردن، که فراموش شدنی نیست.

پدر برای یک مدت نسبتاً کوتاه و سپری کردن دوران نقاهت، باید در تهران باشن و احتمالاً تا یک هفته دیگه به قم بر می گردن. من هم که از جای پدر برای استراحت مطمئن شدم، امشب به قم اومدم و احتمالاً برای فردا شب، دوباره به تهران برگردم.

پدر بحمد الله از این مشکل رهائی پیدا کردن و یقیناً این موضوع ارتباط مستقیمی با دعاهائی داشت که خیلی از بزرگان و عزیزان برای ایشون کردن و این یک حقیقت ثابت شده برای منه که خداوند پدر رو حفظ کرد تا در راه مستقیمی که انتخاب کرده بود، ثابت قدم تر از گذشته طی مسیر کنه.

برای فردا باید سری به دفتر بزنم و در روضه شرکت کنم اگرچه ممکنه فردا روز برخی افراد حتی شرکت کردن ماها در اینجور مراسم رو هم با فروض خاص برداشت کنن و البته بگن که اصلاً روضه هم مال اونهاست و کسی حق برگزاری اون رو بجز اونها نداره.

تا خدای عالم چه بخواهد.


▪ روزهای آخر بیمارستان

تا فرصتی پیش می آد و به بیرون از بیمارستان سری می زنم، مطلب جدیدی رو بروز می کنم و اگر وبلاگ بر خلاف ایام گذشته، کمی بی نظم شده به این خاطره که بیشتر وقتمون رو بیمارستان می گیره و از تنبلی من نیست.

فیزیوتراپیست بخش، روزی یکی دو بار به اونجا سر می زنه و از بیماران می خواد که پاشن و قدم بزنن و حرکات ورزشی رو که براشون داده رو انجام بدن و هر وقتی که می آد و سرکشی می کنه و می بینه که قدم زدن های منظم پدر، بقیه بیماران رو هم به نظم آورده خوشحال می شه. وضعیت به شکلی شده که پیاده روی سه گانه روزانه ای رو که پدر انجام می دن، یقیناً یکی دیگه از بیماران و یا پرسنل رو به همراه داره که یا دارن سئوالی شرعی رو طرح می کنن و پدر به آرامی جوابشون رو می ده و یا سئوالات دیگری دارن که پدر از اونها هم استقبال می کنه. شاید جالب باشه که افرادی در بیمارستان بودن که روز اول و به محض دیدن پدر، لابد بواسطه نوع نگاه سیاسی که داشتن یا ما رو تحویل نمی گرفتن و یا با نگاههاشون خیلی حرفها به ما می زدن هم در طول این روزها اومدن و با پدر برای دقایقی هم کلوم شدن و کلی با ایشون صحبت کردن و از همه مهمتر اینکه راضی  و با لبخند از پیش پدر بیرون اومدن. 

خلاصه روزهای جدیدی رو داریم به خاطرات و تجربیاتمون اضافه می کنیم و نوع برخورد مردم با ماها در این روزها فقط و فقط این رو نشون می ده که اونها خیلی خوبن و اگر فاصله ای هم ایجاد شده، مقصرش اونها نیستن.

در طول این روزها، پیغامهائی که برای من نوشته می شه همه اش ناشی از بزرگواری نگارنده اونهاست. چه اونهائی که برای حال پدر دعا می کنن و چه اونهائی که توهین و من از همه نویسنده های اونها تشکر می کنم و توهین ها رو هم با این نگاه می بینم که همینکه اومدن و به وبلاگ سری زدن و نظری دادن، خوبه و لااقلش آرزوی تجربه چنین روزهای سختی رو به لحاظ بیمار بودن عزیزترین هاشون براشون نمی کنم.

به احتمال قوی فردا و یا پس فردا پدر مرخص می شن. زمان دقیقش امشب اعلام می شه.


▪ امروز، دیدارها و حواشی شنیدنی

همونطوریکه توی پست های قبلی نوشته بودم، با تماس مصطفی متوجه آمدن آقای مهندس موسوی به بیمارستان شدم و نتیجتاً بدون خوردن صبحانه به بیمارستان رفتم و بعد از اینکه متوجه شدم دکتر علیرضا بهشتی هم قبل از ایشون اومده و توفیق دیدار ایشون رو از دست دادم، کلی ناراحت شدم ولی همزمان با آقای موسوی به بیمارستان رسیدم.



آقای دکتر کریمی رئیس بیمارستان خاطره ای رو از مهندس موسوی نقل کرد که به نقش اون بزرگوار در احداث این بیمارستان اشاره می کرد و اون اینکه وقتی گودبرداری ساختمون این بیمارستان در حال انجام بوده، مهندس به عنوان نخست وزیر اولین کمک مالی رو به احداث اینجا می کنن.

مهندس موسوی+آیت الله بیات زنجانی

 بعد از کلی حرف و گزارش، آقای موسوی از پدر خداحافظی کردن و بعد از خروج از اتاق، سری هم به دیگر بیماران بخش زدن که خیلی این سر زدن ایشون جالب بود. اول اینکه همگی افرادی که اونجا بستری بودن و یا همراهانشون، به گرمی از اون بزرگوار استقبال کردن و در مواردی می شد اشک برخی میزبانان رو دید و یا علاقه غالب اونها به گرفتن عکس با مهندس که این هم جالب بود و زمانیکه ایشون در حال خروج از بخش بود، صدای صلوات و یا تکبیر رو می شد شنید و این رو باید در کنار حرف اون افرادی تفسیر کرد که می گن آقای موسوی و یا آقای کروبی جایگاهی در بین مردم ندارن. جالب تر اینکه بعد از رفتن آقای موسوی، یکی از افراد بستری شده در حالیکه اشک می ریخت اومد به دیدار پدر و از ایشون بواسطه آمدن آقای موسوی به بیمارستان تشکر کرد و گفت که ایشون بانی خیر برای گرفتن روحیه مریضها شده و نکته مهم اینکه پرستاران می گفتن این فرد تا قبل از این دیدار حتی راضی به راه رفتن نبوده و روحیه لازم بعد از عمل جراحی رو از دست داده بوده.

بعد از رفتن آقای موسوی، آقای دکتر حیدری و آقازاده ایشون یعنی آقا هادی که در کشیدن کاریکاتور شهره عام و خاص هستند هم اومدن و کلی با هم بعد از مدتها خوش و بش کردیم.

گذشت تا ظهر امروز که ساعت ملاقات رسید و حدود ساعت 3 بعد از آمدن و رفتن تعدادی از دوستان و آشنایان، آقایان دکتر رهامی و دکتر شکوری و دو نفر از دوستان همشهری ما آمدن و بعد از اونها حاج احمد آقای حکیمی پور هم اضافه شد. در این بین نگهبان دم در من رو صدا کرد و تا من به سمت او برگشتم دیدم که آقای کروبی و همراهانش وارد بخش شدن. جالب بود که شیخ بدون هماهنگی و دقیقاً در ساعت ملاقات وارد بیمارستان شد و این باعث شد تا صدای صلوات های بیشتری در راهرو منتهی به بخش شنیده بشه. ایشون هم وارد اتاق شد و خلاصه مجبور شدیم از تعدادی از دوستان بخواهیم دم در بایستن. چند دقیقه ای میزبان ایشون بودیم که اون بزرگوار هم بلند شدن و رفتن به بقیه مریض ها هم سری بزنن و تا ایشون از اتاق بیرون رفتن آقای موسوی لاری و مجید آقای انصاری وارد شدن. من همراه شیخ برای عیادت از بیماران رفتم و شاهد نوع برخورد مردم با او بودم.

آیت الله بیات زنجانی+مهدی کروبی

از مادر شهیدی که دو اتاق بعد از ما بستری است تا خانومی که دخترانش از فرانسه برای دیدنش به ایران اومده بودن و یا جوونی که برای دیدن ماردبزرگش در آی سی یو بود و به شیخ می گفت پس کی ماهواره ات رو راه می اندازی. این شنیدنی است که خیلی از مردم هنوز از شیخ می خواستن که مشکلاتشون رو حل کنه و شنیدنی تر اینکه شیخ حاجت اونها رو بی جواب نمی گذاشت که "هر کاری از دستم بربیاد براتون می کنم". در حال خروج شیخ بود که حاج آقای رحمانی هم آمدن و در اتاق محل استقرار پدر، با ایشون هم صحبت شدن. بعد از ایشون هم آقای دکتر اکرمی وزیر سابق آموزش و پرورش و مهندس نوروزی اومدن. دوستان سایت سلام نیوز و ایلنا هم اومدن که از اونها شرمنده شدم و میزبانی خوبی رو براشون انجام ندادم.

بیست دقیقه ای از رفتن شیخ گذشته بود که سر و صدائی به گوشم رسید و بلافاصله از پنجره بیرون رو نگاه کردم و در کمال تعجب، آقای کروبی رو در محاصره جمعیتی دیدم که او رو در کنار ماشین احاطه کردن و جالب اینکه صدای الله اکبرشون رو می شد شنید. در حالت معمولی اون فاصله رو می شه سه دقیقه ای طی کرد.


از ساعت ملاقات خیلی وقت بود که گذشته بود و باید پدر استراحت می کردن ولی هنوز مراجعینی بودن که طبعاً باید از تعدادیشون معذرت خواهی می کردیم ولی بعضی ها رو هم نمی شد نپذیرفت. مثل آقای دکتر نصیری نماینده زنجان و همینطور آقای زمانی و آقای رضوانی خودمون رو. تازه آقای زمانی یک عصای با حالی هم آورده بودن که پدر در حال قدم زدن در بیمارستان ازش استفاده کنن که البته پدر هم گفتن:"من فعلاً بنای عصا دست گرفتن رو ندارم."

فردا هم قاعدتاً دوستانی خواهند اومد. باید کمی استراحت کنم.


▪ آمدن مهندس موسوی، دکتر بهشتی و یک روز جالب

صبح، مصطفی زنگ زد که مهندس موسوی لطف کردن و بنا دارن بیان بیمارستان. وسایلم رو جمع کردم و اومدم تا هم مصطفی که دیشب رو بیمارستان بوده، بره و استراحتی بکنه و هم میزبان آقای مهندس باشم. وقتی که رسیدم، ایشون آمده بودن و قبل از ایشون هم آقای دکتر علیرضا بهشتی اینجا بودن که متاسفانه توفیق دیدار ایشون نصیب من نشد. یکی از بیماران بعد از رفتن مهندس، آمد کنار پدر و بغض کرد و کمی گریست و گفت: شما باعث شدید من امروز خوشحال باشم و حالم بهتر بشه و تازه فهمیدم شما کی هستید.

 روز جالبی بوده امروز تا این لحظه. راستی عکسها و خبر دیدار ایشون رو می شه اینجا دید.

 


▪ عیادت آسید محمد خاتمی

 بچه های دفتر تصاویر عیادت آسید محمد خاتمی از ابوی در بیمارستان رو در وب سایت گذاشتن. من هم یکی از عکس ها رو اینجا می گذارم و برای دیدن بقیه شون می تونید به وب سایت دفتر مراجعه کنید.


▪ دیروز و امروز در تهران

از دیروز ظهر تهران هستیم و به این خاطر که پدر شرایط بهتری رو پیدا کردن، ایشون رو به بخش منتقل کردن و طبعاً به دلیل این بهبودی حالشون، بصورت محدود امکان ملاقات ایشون وجود داره.

خیلی از رفقا از محل بستری شدن پدر مطلع شده بودن و دیروز در ساعت ملاقات در بیمارستان حاضر شدند. از جمله بعضی دوستان شورای مرکزی سازمان مجاهدین، تعدادی از استانداران و فرمانداران سابق و یا رفقای همکلاسی آقا هادی در دانشگاه علامه و همینطور آسید عباس از دوستان وبلاگی ما. خلاصه دیروز روز شلوغی بود و برای امروز هم باز تعداد دیگری از دوستان هماهنگ کردند که برای دیدن پدر بیان.

دیشب با یک دوستی در بیمارستان آشنا شدم که از مهندسین پتروشیمی در عسلویه بود. وضعیت اونجا رو کاملاً شرح داد و وقتی صحبت هاش رو در کنار بقیه گزارشات موجود از عسلویه قرار می دم، می بینم که اتفاقاتی که در این مرکز بزرگ اقتصادی ایران داره میافته، با اون جیزهائی که از بلندگوهای رسمی شنیده می شه، متفاوته.

آقای خاتمی، دیروز و پریروز بزرگواری کردن و بنا داشتن به بیمارستان سری بزنن که متاسفانه نشد و برای امروز ظاهراً به اونجا خواهند رفت. من هم که دیشب تا صبح در بیمارستان سر پا بودم، توفیق دیدار سید رو از دست دادم و الآن در منزل همشیره و مشغول استراحت هستم. برای ساعت 3 باز هم به بیمارستان می رم.

راستی دیشب کلی با پدر قدم زدیم و خوش و بش کردیم؛ خیلی بهترن خدا رو شکر .


▪ سومین جمعه، قلب مهربان، نامه آیت الله دستغیب و تماس با مادری دل شکسته

امروز سومین جمعه ای بود که پدر برای روضه در دفتر نبودن و این مراسم، بدون حضور ایشون برگزار می شد. حاج آقای حاجیان که منبری دفتر هستند، جمله جالبی امروز به زبون آوردن که شنیدنی است و اونهم اینکه "قلب خیلی مهربونه، اگر مشکلی براش پیش بیاد به این زودی ها ناله نمی کنه و باید خیلی مشکل پیش اومده بزرگ باشه تا به نالیدن بیافته." مهربان بودن قلب، نکته زیبا و جالب بود.

مدتی بود که به دفتر سر نزده بودم و نتیجتاً از آقای نجفی پیرامون اتفاقات و تماس ها و رفت و آمدها سئوال کردم و اون بنده خدا هم گزارشی از روند کارهای دفتر داد. نامه هائی هم آمده بود که تحویل گرفتم. از جمله نامه آیت الله آسید علی محمد دستغیب و همینطور نامه پر سوز مادر حسین نورانی نژاد که از خوندنش خیلی متاثر و ناراحت شدم و یقین داشتم که اگر پدرم در بستر نبود، با این مادر همدردی می کرد و حالشون رو می پرسید. به همین دلیل تماسی با ایشون گرفتم و حالی پرسیدم.

نامه آیت الله دستغیب به آیت الله بیات زنجانی


با آقای دکتر حاج قاسمی هم که معاون بیمارستان محل بستری پدر هستن صحبتی داشتم و اون بزرگوار هم از بهبودی روز بروز پدر خبر دادن و البته توصیه کردن که هر چه بیشتر از ملاقات های پدر کاسته بشه تا ایشون بتونن بیشتر استراحت کنن. من هم گفتم که حتی المقدور این کار رو خواهیم کرد.

احتمالاً برای فردا صبح به تهران بیام و دو – سه روزی باشم. تا خدای عالم چه بخواهد.


▪ به هوش آمدن در صبح روز سیزدهم

دقایقی قبل با آقای دکتر سوداگر صحبت کردم. ایشون گفتن که پدر به هوش اومدن و کمی با ایشون صحبت هم کردن. دکتر به من تبریک گفتن و من هم این تبریک رو به همه منتقل می کنم که عمل، شکر خدا موفقیت آمیز بوده و به هوش آمدن ایشون در کمتر از زمان تعیین شده، نشان از این موفقیت داره. مدیون دعاهای همه شما هستم. اگر خبر جدیدی شد باز هم می گم.


▪ روز عمل جراحی

حدود ساعت 8 صبح بود که پرستاران به ما اطلاع دادند که عمل جراحی برای امروز قطعی است. همه چیز از قبل آماده شده بود و فقط آقای دکتر محمد رضا خاتمی باید نظرشون رو راجع به وضعیت کلیه ها می دادن که ایشون هم همون حدودها اعلام نظر کردن و خلاصه پدر برای عمل آماده شدن. آقای دکتر سوداگر قبل از عمل سری به پدر زدن تا مقدمات رو چک کنن و نتیجتاً 10 دقیقه ای رو پیش ما بودن و کمی هم با ایشون راجع به مسائل مختلف هم صحبت شدن. کمی بعد یکی از پرستاران در حالیکه لباس سفیدی به دست داشت، وارد شد و از پدر خواست تا این لباس رو برای عمل به تن کنن. من و اون پرستار بیرون رفتیم و وقتی پدر من رو صدا زد و به داخل رفتم، از من خواست تا بندهای لباس مخصوص عمل رو براشون ببندم. این کار رو کردم و بعد یک پرستار دیگه اومد و یک آمپول آرامبخش به پدر تزریق کرد و از ایشون خواست تا روی تخت دراز بکشن. پدر قبل از دراز کشیدن، به سمت راهرو رفتن و از پرستارهای بخش سی سی یو که دو روزی رو مهمون اونها بودیم، خداحافظی کردن و همینطور از تعدادی از مریض ها که بیدار بودن و قبل از اینکه روی تخت دراز بکشن، یکی از پرستارها که دیروز هم یک نسخه از رساله پدر رو از من گرفته بود، اومد و قرآنی رو بالای سر ایشون گرفت و پدر هم قرآن رو بوسیدن و بعد روی تخت دراز کشیدن.

به سمت اطاق عمل براه افتادیم و از طبقه سوم به طبقه اول اومدیم تا به خط قرمز رسیدیم و دیگه من نمی تونستم ایشون رو همراهی کنم. با پدر خداحافظی کردم و ایشون رو به خدا سپردم. یکی از پرستاران خانومی هم که ما رو همراهی می کرد، موقع برگشتن به بخش و خداحافظی به من گفت تا از پدر بخوام تا برای ایشون دعای ویژه کنن و من هم به اون بنده خدا قول دادم که اولین پیغام بعد از عمل به ایشون، این موضوع خواهد بود.

باید امروز به قم برمی گشتم چراکه خانومم سخت سرما خورده و طبیعتاً به ایشون هم باید می رسیدم و با خستگی تمام پشت فرمون نشستم و به سمت قم راه افتادم چراکه پدر بعد از عمل در بخشی بستری هستن که ورود به اونجا ممنوعه و از طرفی آقا مهدی هم در بیمارستان بود و اگر نیاز می شد، ایشون کارها رو انجام می داد. توی مسیر قم، از خبرگزاری ایلنا هم تماس گرفتن و با اون بندگان خدا هم صحبتی داشتم و گزارش حال پدر رو دادم.

با پزشک ایشون صحبتی داشتم و اون بزرگوار شرایط بعد از عمل رو کملا طبیعی توصیف کرد و گفت: منتظر به هوش اومدن ایشون هستیم و عمل موفق بوده خدا رو شکر.

یک دوستی هم برای پدر خواب جالب دیده که در یک پست اون رو خواهم نوشت چون هم شنیدنی است و هم زیبا.


▪ روزهای دهم، یازدهم و انتقال به تهران

دیروز صبح بواسطه مشورتی که با تیم پزشکی پدر داشتیم، ایشون رو به تهران منتقل کردیم و در بخش سی سی یو یکی از بیمارستان ها بستریشون کردیم به همین علت بود که وبلاگ رو نتونستم از دیروز تا حالا، به روز کنم و از این بابت عذرخواهی می کنم چراکه هم گرفتاریم زیاد بود و هم بیمارستان فعلی، از امکان اتصال به اینترنت برخوردار نبود.

به هر صورت از دیروز تا حالا تهرانیم و برای فردا صبح، بنا شده پدر برای عمل آماده بشن و با توجه به مشورت هائی که شده تیم پزشکی خیلی خوبی برای این کار تعیین شدن.

تعدادی از دوستان خواسته بودن تا محل استقرار ایشون در تهران رو اطلاع بدیم که این کار به خاطر مسائلی، قرار شد تا بعد از عمل جراحی اعلام نشه و بعد از عمل انشاء الله هم دوستان دفتر در وب سایت و هم من در وبلاگ، محل رو اطلاع خواهیم داد.

دیشب آقای نجفی که از دفتر با من تماس گرفت گفت که آیت الله العظمی روحانی تلفنی پیگیر حال پدر بودن و همینطور آیت الله العظمی دستغیب هم مرقومه ای رو از شیراز لطف فرمودن و فکس کردن که البته نشانه بزرگواری هر دو این بزرگانه.

از دیروز تا حالا پرسنل و پرستاران بیمارستان، بسیار نسبت به ما لطف داشتن و جالب اینکه پزشکان و متخصصان متعددی که باید قبل از عمل پدر رو می دیدن، به نوعی در ویزیت کردن هاشون درد دل می کردن و این موضوع در بیشتر پرستاران هم دیده می شه و جالب تر اینکه پزشکی که زحمت سونوگرافی پدر رو می کشید به من رو کرد و گفت: می دونید که پدرتون توی دل خیلی ها جا داره؟ و من گفتم: این نظر لطف اون عده ای است که در منظور شماست و دکتر اضافه کرد: اون عده ای که منظور منه خیلی بیش از اون چیزی است که در ذهن شماست.

امروز تازه فهمیدیم که یکی از متخصصینی که باید راجع به عمل پدر جواب و نظر بده، آقای دکتر محمدرضا خاتمی است که از این موضوع هم خوشحال شدیم حسابی.

دیشب تا صبح بیمارستان بودم و حسابی خسته ام و باید کمی استراحت کنم.

تا فردا که ببینیم خدا چی می خواد.


▪ روز نهم، قطعیت عمل جراحی و درد فراق

روز نهم هم گذشت و امروز تقریباً مشخص شد که عمل جراحی روی پدر انجام خواهد شد.

ظاهراً نتیجه آنژیو گرافی گرفتگی تعدادی از رگ ها رو نشون می ده و این موضوع فقط با عمل جراحی حل می شه. البته ما فقط به نظر متخصصین این بیمارستان اکتفا نکردیم و با پزشکان دیگری نیز  این موضوع رو در میون گذاشتیم و اونها هم این نظر رو تایید کردن که عمل باید انجام شه. منتهی اون چیزی که هست اینه که عمل قلب، دیگه اون عمل خطرناک گذشته نیست و هر روز بارها این کار انجام می گیره و مشکلی هم متوجه پدر نخواهد بود انشاء الله.

به قول یکی از پزشکان، عمل قلب شبیه عمل آپاندیس شده و اصلاً مشکلی نیست.

روزنامه اندیشه نو تیتر امروز خودش رو به صحبتهای کوتاه پدر در دیدار با فراکسیون اقلیت مجلس اختصاص داده بود و این موضوع چندین بار من رو در برابر این سئوال قرار داد که: ابوی مرخص شدن ظاهراً و من هم به همگی این جواب رو دادم که نخیر، این دیدار در بیمارستان و در سی سی یو انجام شده. جالبه یکی از دوستانمون به من می گفت: حاج آقا توی بیمارستان هم همون حاج آقاست ها و با لبخند من، جواب خودش رو گرفت.

عصر امروز که با مادرم به دیدار پدر رفتیم، سر پرستار از ایشون سئوال کرد: الآن دردی احساس نمی کنید؟ ایشون به مادرم نگاهی کردن. این نگاه پدر رو اینجوری تفسیر کردم که تنها دردی که بود، درد فراق بود که حل شد.


▪ امروز و دیروز، یادگاری زیبای یک دوست، تماس تلفنی یک عزیز و اخلاق زیبای طلاب افغانی

روز هفتم و امروز هم روز هشتم بستری بودن پدر رو پشت سر گذاشتیم.

حال عمومی پدر بهتر از روز اوله. امروز از طریق یکی از پزشکان متوجه شدیم که اگر روز اول، خیلی سریع پدر رو به بیمارستان نمی رسوندیم، امکان خیلی اتفاقات بوده و به همین خاطر شکرگزار پروردگار عالم هستیم.

صبح وقتی که به بیمارستان رفتم، آقا مهدی گفتن که دیشب تلفنم زنگ خورد. برداشتم و دیدم عزیزی پشت خطه در حالیکه کمی صداش گرفته. گفتم شما؟ و اون بزرگوار گفت: من حسن هستم. آقا مهدی ادامه داد که: عذر می خوام کدوم حسن آقا؟ و اون عزیز گفت: حسن خمینی! حال آقا رو پرسید و گفت: یکی دو روزه می خوام بیام بیمارستان، سرما خوردم می ترسم برای ایشون هم مشکل ساز بشه؛ منتظر موندم بهتر شم بعد بیام. آقا مهدی از ایشون خیلی تشکر کرده و گفته که بحث انتقال به تهران مطرحه و حسن آقا هم فرمودن که اگر خواستید بیارید بیمارستان جماران، من مقدماتش رو فراهم می کنم.

امروز یکی از پرستاران سی سی یو که انصافاً هم در این چند روز خیلی زحمت کشیده، داخل اتاقک شد و خواست تا همسرش برای دقایقی پدر رو ببینه و ما موافقت کردیم. اون جوون وقتی وارد شد، شوق رو می شد در صدا و چهره اش دید. کمی با پدر هم صحبت شد و در آخر دو خط شعری برای پدر به یادگار نوشت.

امروز یک مطلب جالب رو بهش پی بردم و اون اخلاق فوق العاده خیلی از طلبه های افغانی است. شاید در طول روز، ده – پونزده نفر از اونها برای دیدن پدر میان و جالبه که اگر ما بهشون تذکر می دیم که لطفاً با ایشون  روبوسی نکنید و یا بیش از یک دقیقه نمونید، امکان نداره گوش ندن و برای راحتی پدر، از دور حالی می پرسن و می رن و البته گاهی اوقات هم شاهد اشک ریختنشون، بعد از خروج از اتاق هستیم.


▪ روز ششم، نتیجه آنژیو، دیدارهای مختلف و سخنان پدر خطاب به نماینگان مردم

دیروز صبح با زنگ تلفنم از خواب بیدار شدم منتهی تا برسم، قطع شده بود. آقای دکتر نصیری نماینده محترم زنجان، دو باری تماس گرفته بود و نتیجتاً من با همون صدای خواب آلود به ایشون زنگ زدم. برنامه ای رو بر حسب ظاهر برای سفر به قم داشتن و این رو البته از قبل من می دونستم ولی زمان دقیق این سفر مشخص نبود به همین خاطر با تماس دیروز، معلوم شد که روز سیزدهم آبان رو آقایون برای سفر به قم انتخاب کردن. آقای دکتر نصیری یک ساعت مشخصی رو برای  ملاقات با پدر هماهنگ کردن و من هم ساعت هماهنگ شده رو به بچه هائی که پیش پدر بودن گفتم ولی در ساعت تنظیم شده، اون بندگان خدا نیومدن و بعد از تماس آقای انصاری دیگر نماینده محترم زنجان، متوجه شدم که آقای دکتر نصیری از سفر جا موندن و بقیه آقایون برای دیدن پدر زمان دیگری رو تنظیم کردن و اون حدود ساعت 10 شب بود.

دیروز آنژیو انجام شد و پزشکان از گرفتگی چند رگ، گزارش می دادن. بعد از آنژیو، سی دی اون در اختیار ما قرار گرفت تا با تیم پزشکی دیگری هم راجع به کارهای بعدی مشورت کنیم. آقای دکتر صابری که از متخصصین بنام قلب و عروق هستن، طی تماس تلفنی با یکی دیگه از متخصصین در مرکز قلب تهران، نظرشون رو گفته بودن و اون بزرگوار دیگه هم با نظر ایشون موافقت کردن. این موضوع به اطلاع پدر رسید و ایشون هم گفتن: شما متخصصید و باید به حرف شما گوش داد و یک مطلب شیرین هم اضافه کردن که: می دونید که تمام مشکلات از گوش ندادن به حرف متخصصین شروع می شه..

دیروز هم روز شلوغی بود. حضرت آقای شهرستانی داماد و نماینده آیت الله العظمی سیستانی همراه با چند بزرگوار دیگه، برای دیدن پدر آمدن و جالب بود که اون بزرگوار، به محض اطلاع از حال پدر در بیمارستان حاضر شده بودن و ناراحت از اینکه چرا کسی به ایشون نگفته. رابطه اون بزرگوار با پدرم، حقیقتاً مثل رابطه دو برادره و پدر همیشه می گن: آسید جواد شهرستانی جزو اون انسانهائی است که خداوند در وجودش بدی نیافریده و سرتاسر نیکی و خوبیه.

آیت الله بیات+سید جواد شهرستانی

باز هم تعداد دیگری از شاگردان پدر و همینطور نیروهای سیاسی دیروز در بیمارستان حاضر شدن . یکی از دوستان وبلاگی من هم دیروز بزرگواری کردن و به بیمارستان اومدن و از دیدارشون خیلی خوشحال شدم.

عصر هم حضرت آیت الله ابطحی که از بزرگان هستن، برای دیدار پدر اومدن و جالب اینکه می فرمودند: خوابیدن شما رو تخت، بیشتر به شوخی شبیهه.

شب حدود  ساعت 10 بود که تعدادی از اعضای فراکسیون اقلیت به بیمارستان اومدن و با پدر دیدار کردن. آقا جمشید انصاری که خارج از بحث نمایندگی، یکی از رفقای قدیمی پدر هم هستن همراه با آقای سازدار و همینطور دکتر کواکبیان. پدر هم به اونها گفتن: می دونم در چه شرایط سختی نماینده مردم شدید ولی راهتون مقدسه و به اون ادامه بدید و یقین بدونید که موفق خواهید شد.

پدر حتی به داستان زندانیان سیاسی هم اشاره کردن و گفتن: من در زندان بودن اونها رو خلاف شرع می دونم.

باید مقدمات رو برای مراحل بعدی درمانی ایشون فراهم کنیم.تصاویر هم مربوط به وب سایت دفتره.


▪ روز پنجم، یک شب بی خوابی و پیر مردی باصفا در همسایگی پدر

حدود ساعت 10:30 دیشب رفتم بیمارستان و جامو با آقا مهدی که از ظهر دیروز اونجا بود عوض کردم تا هم بره و استراحتی بکنه و هم به مهمونهاش که برای دیدن پدر از زنجان اومده بودن، سری بزنه.

دیشب، دومین شبی بود که پیش پدرم در بیمارستان موندم با اینکه از موندن همراه در سی سی یو ممانعت به عمل می آد، ولی اجازه موندن یک نفر بصورت 24 ساعته پیش ایشون داده شده و به همین خاطر یکی از ماها و گاهی دو تامون پیش پدر می مونیم.

حال عمومی ایشون، هر روز بهتر از روز قبل می شه و این امیدوار کننده است و البته باید دید که آنژیو گرافی چه چیزی رو نشون می ده و با توضیحاتی که پزشکان ایشون می دن، احتمال گرفتگی یکی از رگها وجود داره که ممکنه با آنژیو رفع بشه. رفع شدن مشکل گرفتگی از این طریق در مورد آقا مهدی هم اتفاق افتاد و آنژیو غیر از اینکه حالت عیب یابی داشت، رفع مشکل هم کرد و انشاء الله در مورد پدر هم همینطور بشه.

خلاصه دیشب رو موندیم تا امروز صبح ساعت 11و به این خاطر که دیشب نتونستم چشم روی هم بگذارم، در حالی جام رو با آقا مهدی عوض می کردم که امیدوار بودم تا خونه بتونم سالم برسم و کمی استراحت کنم چراکه ایستادن حتی روی پاهام هم برام سخت می نمود.

یک آدم فیلمی توی سی سی یو و در یک قسمت دیگه بستریه که خیلی باصفاست. پیرمرد که دستاش پر از خالکوبیه، دو روز قبل وقتی گزارش روزانه حال مریض رو روی میز جلوی تختش گذاشته بودن و ایشون مشغول مطالعه اون بود، یکی از پرستاران ازش پرسید که: پدر جون، مگه شما از این نوشته ها سر در می آری که می خونیشون؟ و اون بنده خدا در کمال اعتماد به نفس و با لهجه خیلی غلیظ قمی به او گفت: چی فکر کردی! من خودم 40 سال تهران بودم...

امشب آقا هادی اونجاس و برای فردا صبح بناست زمان دقیق آنژیو به ما اعلام بشه.


▪ چهارمین روز بیمارستان، تماس ها و دیدارهای مختلف و تعدادی عکس

چهارمین روز از بستری شدن پدر رو پشت سر گذاشتیم در حالیکه اولین روز ملاقات عمومی رو هم امروز داشتیم.

صبح امروز حدود ساعت 11 بود که به بیمارستان رفتم در حالیکه آقا هادی اونجا بود و جامون رو با هم عوض کردیم. بعد از رسیدنم بود که پدر سئوال کردن: آقا محمد قوچانی هم آزاد شده؟ گفتم: بله و ایشون گفتن: شماره شون رو بگیرید و حالی از طرف من بپرسید. شماره ایشون رو از آقا فرید مدرسی گرفتم و حال و احوالی با ایشون کردم و سلام پدر رو از روی تخت بیمارستان به ایشون رسوندم.

ملاقات عمومی امروز راس ساعت 3 انجام شد ولی میزان جمعیت حاضر شده در بیمارستان برای دیدار با پدر به حدی بود که پرستاران چندین بار این موضوع رو به من تذکر دادن که این جمعیت برای حال ایشون مضرّه و اگر وضعیت به همین شکل ادامه پیدا کنه، ایشون رو ممنوع الملاقات می کنیم.

دیشب، آیت الله رحمت با دو –سه نفر دیگه از رفقا برای دیدن پدر اومدن و امروز هم بعد از ساعت ملاقات آیت الله العظمی گرامی لطف کردن و به بیمارستان اومدن. دیروز هم که آیت الله سید حسین موسوی تبریزی و جمعی از رفقای مجمع محققین  و مدرسین حوزه. همینطور آشیخ عبد الله نوری هم ظهر امروز تماسی با من داشتن و حالی پرسیدن. در بین افرادی که امروز برای ملاقات عمومی اومده بودند، عده ای از جوونها دیده می شدن که از طریق سایت های خبری در جریان بستری بودن پدر قرار گرفته بودن و جالب اینکه یکی از اونها با پای گچ گرفته شده و عصا بدست اومده بود. یا دوستان جبهه مشارکت قم و تعداد زیادی از نیروهای سیاسی استان و همینطور خیلی از شاگردان پدر. شیرین اومدن تعدادی از طلبه های پاکستانی بود که هر کدوم به نحوی ابراز احساسات می کردن.

حال عمومی پدر رو به بهبوده با اینکه دکترها می گن باید ایشون آنژیو بشن. امروز صبح بحمدالله دستگاه کنترل فشار رو هم از دست ایشون جدا کردن و این موضوع، خبر خوشحال کننده ای بود. در بین تماس های تلفنی امروز، یک مورد داشتیم که یک بنده خدا از علاقمندان پدر که از روستاشون در اطراف زنجان زنگ می زد و ظاهراً تازه امروز در جریان بیماری پدر قرار گرفته بود و اینقدر پشت تلفن گریه کرد که حقیقتاً من هیچ چیزی از مکالمه تلفنی نفهمیدم و فقط اون تیکه هایئش مفهوم بود که می گفت: تورو به خدا ایشون الآن خوب هستن یا نه و من هم گفتم: بله، خیلی بهترن(البته این مکالمه به زبان آذری انجام می شد.)

از دیدارهای یکی - دو روز گذشته تعدادی عکس گرفته شده که روی وبسایت دفتر هست و من هم تعدادیشون رو اینجا می گذارم.

مدیون دعاهای همه بزرگواران هستم و امید دارم روزی جبران به خیر کنم.


آیت الله بیات+بیمارستان






▪ بیمارستان امروز، بی خبری خواهرم، لطف های دوستان و دو داستان از امروز ما

 از حدود ساعت یک و نیم بعد از ظهر امروز که با مادر، خواهر کوچکتر و همسرم عازم بیمارستان شدیم، تا لحظاتی قبل که برگشتم، پیش پدر بودم.

خواهر کوچکم که دانشجوی شهر دیگریست، از قضیه اتفاق افتاده مطلع نبود و وقتی که دیشب برگشت، کلی از دست همه شاکی شد که چرا موضوع رو بهش نگفتیم و مادر هم دلایل خودش رو گفت و طبیعتاً هر دوطرف حق داشتند. مادری که می خواست دخترش رو نگران نکنه و دختری که ناراحت بی اطلاع بودنش از حال پدر بود.

خلاصه امروز ظهر با هم رفتیم و ایشون دقایقی پدر رو دید و خیالش راحت شد. بعد مصطفی که صبح رو پیش پدر بود، جاش رو با من عوض کرد و همراه با دیگران به منزل برگشت.

یکی از پرستاران پیش من اومد و گفت: این همه مراجعه کننده برای ما اشکالی رو ایجاد نمی کنه بلکه این پدر شماست که نیاز به استراحت داره و این شلوغی مانع این کاره، به همین جهت شما اجازه بدید تا کمی مانع رفت و آمدها بشیم و من هم طبیعتاً اجازه اش رو دادم با اینکه خیلی موثر نبود و در نتیجه مجبور شدم برای قانع کردن یک سری از افراد، چندین بار از پله ها پائین بیام و بهشون بگم که پدر در حال استراحت هستند. طبیعی هم بود که افرادی قانع می شدند و برخی هم نه که در نتیجه خواهش بیشتری رو می طلبیدن.

امروز هم مثل دو روز قبل، تماس های تلفنی فراوونی داشتیم و همینطور ایمیل های زیاد که همشون اظهار لطف و بزرگواری بود. منتهی امروز دو تا داستان پیش اومد که گفتنش خالی از لطف نیست. یکی این بود که پدر چندین بار بین بیدار شدن هاشون، از من سئوال کردن که به بیماران دیگه هم سر زدید یا نه و من هی می گفتم: سر می زنم. در آخرین بار به من جدی تر گفتن که برید بهشون سر بزنید. اینها بواسطه حضور ما دارن اینجا اذیت می شن و این رفت و آمدها شاید آزارشون بده. برید و حلالیت بگیرید و نتیجتاً من و آقا مهدی هر کدوم به یک تعدادیشون سر زدیم. موضوع دوم این بود که پدرم از یکی از دوستان مراجعه کننده شنید که مهندس الویری آزاد شدن. بلافاصله به من گفتن: امکان صحبت کردن تلفنی من نیست. شما تماس بگیرید و حال ایشون رو بپرسید. عرض کردم: می خواهید بمونه برای بعد..؟ و ایشون تاکید کردن: نه! همین امروز تماس بگیرید. نتیجتاً تماس گرفتم و با ایشون سلام و احوالپرسی کردم و سلام پدر رو به ایشون رسوندم.

فردا صبح، باید اول وقت به بیمارستان برم.


▪ امروز، بزرگواری دوستان و تماس های فراموش نشدنی

ظهر، یکی دو ساعتی خوابیدم تا نخوابیدن دیشب برطرف بشه. این یکی دو روزه حسابی برنامه هامون به هم ریخته و نتیجتاً کارهای معمول رو کنار گذاشتیم و به نوبت، پیش پدرم می مونیم.

پدرم حالشون خیلی بهتر از دیروزه و با اینکه دکتر ممنوع کرده، خیلی ها برای دیدنشون به بیمارستان اومدن و میزان اونها بقدری در عصر امروز زیاد شد که حتی نگهبانی به مشکل خورد و تصمیم به جلوگیری از ورود بقیه گرفت. البته توصیه دکترها هم همین بود. خیلی از دوستان هم تلفنی و یا از طریق ایمیل تماس گرفتن و جویای احوال پدر بودن. حاج احمد آقای منتظری که هم خودشون بزرگواری کردن و اومدن و هم حامل سلام گرم آیت الله العظمی منتظری بودن ؛ آیت الله سید علی محقق داماد که روز اول، اومدن . مهندس موسوی و آقای خاتمی که با آقا مهدی ما مفصلاً حرف زدن و ظاهراً صحبت کوتاهی هم با خود ابوی داشتن و همینطور آقای کروبی که چندین بار تماس داشتن و خیلی از بزرگان دیگه که به نوعی اظهار لطف کردند.

اما ایمیل هایی که دریافت کردیم و تلفن هائی که از سوی افراد مختلف به بیمارستان شد، حامل نکاتی بودن که نمی دونم از اونها چطور تعبیر کنم. مثلاً یک هموطن مسیحی که برای شفای حال پدر، روزه ای رو نذر کرده بود و یا هموطن دیگری که سنی مذهب بود و به مراتب حال پدر رو جویا می شد و یا موارد دیگری که به تک تک اونها نمی تونم اشاره کنم و فقط می تونم بگم دستان همه این بزرگواران رو می بوسم و امیدوارم که روزی بتونم این الطاف رو جبران کنم.

برای فردا صبح باز هم به بیمارستان می ریم. امیدوارم پدر زودتر از بیمارستان مرخص شن و به راهی که انتخاب کردن، ادامه بدن.  


▪ تصویری از پدر در بیمارستان

حال عمومی پدر خدا رو شکر بهتر از دیروزه؛ صبح امروز کمی با هم حرف زدیم. لطف همه دوستان رو به ایشون منتقل کردم و اون بزرگوار هم گفتن: از طرف من از همه تشکر و قدردانی کنید.

باید برم کمی استراحت کنم. دیشب تا صبح نخوابیدم.



▪ امروز بر ما چه گذشت...

الآن عازم بیمارستان هستم تا شب رو پیش پدرم باشم. ولی ماوقع امروز:

مطلب دیشب وبلاگ رو به محض رسیدن به خونه نوشتم و بالا گذاشتم. در همین زمان صدای مادرم رو از پائین شنیدم که من رو صدا می کردن. برای اینوقت شب کمی غیر عادی بود. رفتم پائین و مادرم رو دیدم در حالیکه من رو به سمت اتاق خواب پدر راهنمائی می کردن و می گفتن: ببین حال پدرت خوب نیست؛ اگر لازمه یا دکتر بگید بیاد و یا ببریدشون اورژانسی جائی. مصطفی هم توی اتاق  بود که من وارد شدم و دیدم پدرم دو زانو نشستن و به شدت در ناحیه قفسه سینه، احساس درد می کنن. ازشون جای درد رو سئوال کردم و ایشون با اشاره به سینه و پشتشون گفتن: احتمال می دم برای معده ام باشه ولی درد قفسه سینه ام ربطی به معده نداره آخه. من هم تایید کردم و ازشون خواستم تا آماده شن و با هم به اورژانس مراجعه کنیم. با آقا مهدی تماسی گرفتم و موضوع رو بهش گفتم و اون بنده خدا هم که تازه از جمع و جور کردن خونه بخاطر مهمون کردن ماها، خلاص شده بود گفت که پریروز هم این اتفاق افتاده ولی خیلی پدرم بهش اهمیت ندادن و درد هم گذرا بوده. با ایشون توی میدون بسیج قرار گذاشتم چراکه پیشنهادش، رفتن به اورژانس بیمارستان ولیعصر(عج) بود و می گفت: احتمال اینکه درد از قلب باشه، بعید نیست چراکه علائمش، دقیقاً همونهائیه که خودم هم باهاش درگیر بودم.

خلاصه پدرم عباشون رو روی دوششون انداختن و عرق چین به سر، سوار ماشین شدن و با هم عازم بیمارستان شدیم. وارد اورژانس که شدیم، ما رو به سمت اتاق پزشک عمومی راهنمائی کردن و ما هم منتظر موندیم تا خانومی که مشغول ویزیت شدن بود، بیرون بیاد و بعدش عروسی که مشکلش جدا نشدن ناخن مصنوعیش بود، بره تو و این معضل رو به دکتر بگه و بعد از اون پدرم همراه با ما وارد اتاق شیم. خلاصه همه این مقدمات انجام شد و ما وارد شدیم و دکتر بعد از گرفتن فشار و اینکه اتفاقاً فشار خون ایشون، حالتی طبیعی رو نشون می داد، از ما خواستن تا پدرم رو روی تختی در قسمت بستری های موقت اورژانس بخوابونیم و نوار قلبی از ایشون گرفته بشه. پدر کماکان معتقد بودن که مشکل از معده است واین درد، درد معده است و البته فکرشون غلط نبود چراکه بعداً فهمیدیم معده هم کمی دچار اشکال هست منتهی مشکل اصلی نیست. نوار قلب اول دکتر رو کمی حساس کرد و بلافاصله از سرم های مخصوص استفاده و دستور گرفتن یک آزمایش خون رو صادر کرد. بعد از 15 دقیقه نوار قلب دوم و در همین فاصله نوار قلب سوم؛ لحن دکتر دومی هم که به ما پیوسته بود، نشان از نگرانی اونها داشت و این موضوع من رو وادار کرد که سئوالم رو از دکتر به این شکل مطرح کنم که: مشکلی وجود داره؟ و جوابی که آغاز نگرانی های جدی ما شد که: بله، ایشون دارن سکته می کنن. صراحت دکتر می تونست ناراحت کننده باشه ولی اصل موضوع اون رو تحت الشعاع قرار داد. از حق نگذریم از اون لحظه تا دم دمای صبح دو پرستار و دکتر در کنار بالین پدر بودن و اینها همگی در حالی بود که اون بندگان خوب خدا اصلاً نمی دونستن که مریضشون کیه و از لحن صحبت هاشون وشوخی هائی که می کردن، این موضوع مشخص بود و برای ما نوع برخورد زیبای اونها قابل تقدیر.

نماز صبح رو که خوندم به دکتر زهرابی که از دوستان سابق دفتر تحکیمند و الآن در قم مشغول طبابت، زنگ زدم و اون بنده خدا در کمتر از 15 دقیقه خودش رو به ما رسوند و گلایه از اینکه چرا زودتر به من زنگ نزدید. بنا بر این شد که پدرم به بخش سی سی یو منتقل شن، منتهی داروهای تزریقی اجازه این انتقال رو نمی داد تا اینکه با اجازه دکتر حوالی ساعت 7 صبح بنا براین شد تا ایشون منتقل شن. این انتقال در ابتدا ساده ولی تبدیل به تلخ ترین واقعه زندگی من شد. پدرم رو به روی برانکارد چرخ دار منتقل کردیم و به سرعت به سمت آسانسور برای رفتن به طبقه دوم. در اواسط راهرو، پدرم دست من رو گرفتن و شروع کردن به سخت نفس کشیدن. دکتر زهرابی با صدای بلند گفت: زودتر، زودتر. پدر به شدت رنگشون سفید و سفید تر می شد تا لحظه ای که به سی سی یو رسیدیم. هنوز توان داشتن تا از روی برانکارد به روی تخت برن ولی این کار با کمک ماها انجام شد. آروم آروم صدای خس و خس از نفس کشیدن ایشون شنیده می شد و وضعیت به شکلی دراومد که پدرم سرشون رو نمی تونستن نگهدارن. گردنشون رو با دست نگهداشتم و شروع کردم به پاک کردن عرق هاشون. هنوز دستم توی دستشون بود که دکتر زهرابی از من و مصطفی خواست تا اتاق رو ترک کنیم. اومدیم بیرون در حالیکه عرق چین پدرم دست من و لباس هاشون پیش مصطفی بود. دیگه نمی تونستم خودم رو کنترل کنم. اشک در چشمانم جمع شده بود و راهی برای جلوگیری از ریزششون وجود نداشت. چند دقیقه ای با آقا مهدی و مصطفی پشت در ایستادیم تا یکی از دکترها بیرون اومد. بهش گفتم: یکدفعه ای چی شد؟ و اون بنده خدا گفت: فشارشون به صفر رسید و نفسشون کاملا رفت و ما ناچار شدیم از نفس مصنوعی استفاده کنیم. خدا رو شکر فشار برگشت ولی نفس به کمک دستگاه امکانپذیره. این کاملاً طبیعیه برای همچین حمله قلبی ای و ما کار خودمون رو انجام می دیم ولی شما فقط دعا کنید....

گذشت و گذشت. دکتر زهرابی اومد و گفت: تا 48 ساعت طبیعیست که باید در اتاق ایزوله بمونن تا از حالت کما خارج شن. در این زمان اصلاً نمی شه با ایشون ملاقات کرد با این وجود من صحبت کردم تا یکیتون پیش ایشون بمونه. آقا مهدی موند و ما اومدیم.

مادرم و آمنه پائین بودن و بی تابی می کردن. همه نگران بودیم. دوستان دفتر خبر این اتفاق رو روی وب سایت دفتر گذاشتن و من روی وبلاگ و از همه التماس دعا کردیم و این دعاهای خالص اینقدری اثرگذار بود که پدر با یک اتفاق نادر در کمتر از 5 ساعت از کما خارج و حتی ساعت 2 تعداد زیادی رو تونستن ملاقات کنن و حتی با برخی از اونها صحبت هم کردن.

تا این لحظه وضعیت به همین شکله و امیدواریم خداوند عالم خودش این مشکل رو برطرف کنه. من دست همه عزیزانی رو که با اظهار لطفهاشون، من رو شرمنده کردن می بوسم و منت همه اونها رو به دوش خودم تا آخر عمر خواهم داشت.

چه اونهائی که دعا کردند و چه اونهائی که نفرین.


▪ برای شفای پدرم دعا کنید...

دیشب حال پدرم یکدفعه ای به هم ریخت و من، مصطفی و آقا مهدی حدودای ساعت یک بود که ایشون رو بردیم بیمارستان. بعد از آزمایشات اولیه معلوم شد که یک سکته نسبتاً شدید رو رد کردند و به این خاطر تحت مراقبت های ویژه قرار گرفتند تا دم دمای صبح که بنا شد به سی سی یو منتقل بشن که در مسیر، مجدداً حالشون به هم خورد و وضعیت به شکلی دراومد که پزشکها مجبور به استفاده از دستگاه تنفس مصنوعی شدند.

الآن رسیدم خونه و باید باز هم برم.

برای شفای حال پدرم دعا کنید؛ هر جائی که هستید و با هر زبانی که می تونید...


▪ شام شب ولادت، کاندیداتوری برادر زاده، بحث های مطرح شده و عکسی از نماز پدر

آقا مهدی، به مناسبت ولادت امام رضا(ع) اعضای خانواده رو برای شام به منزلش دعوت کرده بود و به این جهت، بعد از نماز مغرب و عشاء آروم آروم عازم منزل ایشون شدیم.  من، مادرم، همسرم و اقا مصطفی با هم رفتیم و آقا مهدی و پدر هم از دفتر آمدن. آقا هادی و خونوادش هم قبل از ما اومده بودن و اعضای خانواده با غیبت تعدادی از بچه ها، دور هم جمع شدیم. امین(نوه بزرگ خانواده) عضو شورای دبیرستانشون شده و در مورد کارهای آینده و اجرائی کردن برنامه هاش صحبت می کرد و از این موضوع می گفت که بعد از ارائه شدن برنامه هاش، از سوی طرفدارهای رقیبش به دروغگوئی متهم شده و حتی در حیاط مدرسه بر علیهش شعار دادن. شیرینه که او نماد اصلاح طلبان در دبیرستان و رقیبش نماد اصولگرایان بوده و البته او رای دم رو آورده و با این وجود خوشحال از اینکه سی – چهل نفر بچه اصلاح طلب در دبیرستان بودن که به او رای دادن.

توی این مجالس، مفصل بحث می کنیم و آقا هادی از پدر سئوالاتش رو می کنه و همینطور بقیه. اکبر آقا پسر عمه من هم که هم سن و سال من و دوست دوران بچگیم هم هست، امشب بود و در این بحث ما رو همراهی می کرد. مطلبی به ذهنم رسیده بود و طالب بودم اون رو از پدرم سئوال کنم و البته طرحش هم کردم ولی فرصت به پاسخگوئی نرسید و اونهم صحبت های اخیر یک طلبه سخنران، پیرامون حجاب ناشی از جوزدگی مردم در اول انقلاب بود. سئوال من راجع به صدق و کذب این مطلب نبود بلکه برداشت من از این صحبت، تستی است که حدس می زنم در پی برنامه ریزی های از پیش تعیین شده برخی برنامه ریزان باشه. به نظر می رسه بواسطه بد عمل کردن حضرات و اینکه بالاخره باید قسمتی از مردم رو راضی نگهداشت، این بحث ها داره از سوی برخی آدمها نقل می شه و باید نسبت به اونها حساس بود و دید برخی چه هدفی رو از طرح این مسائل در جامعه پی گیری می کنند.

یک نفر هم داستان مطرح شده امروز راجع به اینکه برخی دنبال اعدام رهبران اصلاح طلبان هستند رو طرح کرد و باز هم این تحلیل به ذهنم رسید که اصل طرح شدن این موضوع اونهم از این زاویه که برخی تندرو ها می خواهند این رو مطرح کنند، به نظر می رسه یا برای شکستن قبح این قضیه است و یا اینکه اقایون دارن به مرگ می گیرن تا به تب راضی شن یعنی اینکه جامعه رو به این سمت ببرن که آقایون رو بنا بوده به اعدام محکوم کنند و مثلاً ما نگذاشتیم و باید به زندانی شدن اونها تن داد.

ساعت ده بود که به خونه برگشتیم؛ فردا برنامه جمعه های دفتر سرجاشه منتهی از روضه خبری نیست و یک مولودی برگزار خواهد شد.

این عکس رو هم همینجوری می گذارم؛ در آرشیو شخصیم بود و بعیده کسی داشته باشدش.


آیت الله بیات زنجانی+مهدی کروبی+رسول منتجب نیا


▪ روزهای ولادت و نرسیدن من حتی به شام عروسی

این روزها، خیلی جشن و عروسی برقراره و خانواده ها از این روزها برای برگزاری اینگونه مراسم استفاده می کنند.

امشب هم عروسی دختر یکی از همسایه های ما بود و مادرم طالب بودن در این مراسم شرکت کنن و تبریکی به این بندگان خدا بگن. من هم بنا شد با مادرم و همسرم برم با اینکه اعضای خانواده می دونن که من از شرکت در این جلسات گریزونم و به کلی از عروسی و ... فراری، و تلاش می کنم خیلی به شرکت کردن در اونها تن ندم ولی امشب بنا شد برم با این تفاوت که اونها رو بگذارم و برم به کارهام برسم و در اواخر جلسه، اونجا حاضر شم. داستان از اونجائی جالب شد که من ساعت هفت این بندگان خدا رو گذاشتم جلوی سالن و رفتم به خیابون صفائیه و زمانیکه داشتم به سمت سالن برمی گشتم، اس ام اسی دریافت کردم که ساعت ده شده، نمیای؟

رفتم به انتشاراتی که بنا بود یک دفترچه ای رو که سفارش داده بودم رو برام آماده کنه؛ نیم ساعتی اونجا معطل شدم و این رو باید به یک معطلی نیم ساعته دیگه برای پیدا کردن جای پارک اضافه کرد. خلاصه اینکه برگشتم با دست پر و در حالیکه داشتم آماده می شدم که به سمت ماشین برم، گفتم سری هم به علی بزنم و یک وجهی رو که ازش می خواستم رو بگیرم. این کار رو هم انجام دادم و در حالیکه پاساژ مروارید رو به سمت محل پارک ماشین ترک می کردم، یکی از دوستان رو که تقریباً یکی – دو سالی بود ندیده بودم، دیدم و بعد از سلام و احوالپرسی من رو به مغازه اش دعوت کرد که: بعد از این همه وقت بیا چند دقیقه پیش ما و من هم پذیرفتم و این پذیرفتن همانا و گرسنه موندن امشب و دیر رسیدن و در واقع نرسیدن به عروسی همانا...

توی یخچال، کمی غذا از ظهر مونده بود و ناچار به گرم کردن و خوردنش بودم. برای فردا خیلی کار دارم و باید امشب زودتر بخوابم.


▪ سفر کاری امروز؛ بی انصافی های یک هموطن و دعای خیر یک طلبه بخاطر گران شدن نان

خیلی از دوستان مطبوعاتیمون توی صحبتهای دوستانه گلایه می کردن که چرا در ایام جشنواره سری بهشون نزدم و من هم ازشون عذرخواهی کردم و بهانه های نرفتن رو گفتم. واقعاً طالب بودم برم ولی نه وقت اجازه داد و نه روز آخر، جاده سازی آقایون.

امروز ولی به تهران اومدم و نه از اصل سفر کاری، بلکه از بردن همسرم ناراحت شدم و کلی از اون بنده خدا خجالت کشیدم و علتش، ناسزا گوئی یک هموطن کم لطف به من و ایشون، فقط و فقط بواسطه حجاب اون بنده خدا بود. اون در جریان سفر قبلی که یک هموطن دیگه از من و ایشون خواست تا مشکلات کشور رو به گوش رئیس این دولت برسونیم!! و این هم از این سفر که یک راننده بزرگوار در حالیکه همسر و دختر کوچیکش کنارش بودن لب به بی حرمتی هائی باز کرد که از گفتنشون معذورم.

کارهامون به سرعت در تهران انجام شد و تا تونستیم به سرعت از اونجا زدیم بیرون تا هم به قرار شهر ری برسیم و هم ترافیک تهران رو نبینیم. خدا رو شکر اینجور شد و ترافیکی به اون صورت ندیدیم با اینکه اون عالم بزرگواری که با ایشون قرار داشتیم نبود و ناچاراً دست نوشته پدر رو تحویل یکی از اهالی خونشون دادیم که به اون بزرگوار برسونن.

در مسیر برگشت، از روی پلی رد شدیم که مشرف به بهشت زهرا(س) بود و قبرها از روی اون پل به سادگی مشخص؛ فاتحه ای برای اموات و شهدا و امام خوندیم و همینطور در حال عبور از اونجا درد دلی با اونها.

به قم که رسیدیم تقریباً نیمه جون بودیم ولی باید فکری برای شام می کردیم و به همین خاطر رفتم سوپر تبریزی و ازش سئوال کردم: قارچ دارید؟ در این بین که او به من جواب می داد که نداریم، طلبه ساده ای که معلوم بود آمده تا برای شام طلبگی با هم حجره ای هاش کمی وسایل تهیه کنه، سه تا نون فانتزی برداشت و بعد از شنیدن اینکه نون شده دونه ای 350 تومن، نگاهی به پول توی دستش انداخت و یکی از سه تا نون رو سر جاش گذاشت و از سوپری محله سئوال کرد که چرا اینقدر گرون؟ و اون بنده خدا هم جواب داد که به خدا گرونش کردن. در حالیکه با ناراحتی داشت مغازه رو ترک می کرد به او گفتم: دعای شام امشبتون رو برای دولت محترم بکنید. اون بنده خدا نگاهی به من کرد و در حالیکه سرش رو تکون می داد، با ناراحتی گفت: ما که کارمون شده دعا برای اینها؛ منتهی از اون دعاهائی که خودتون می دونید....


▪ سفر لغو شده، سری به پدر خانوم و یک عکس با صفای دیگه

صبح، طبق برنامه ریزی منزل رو به مقصد تهران ترک کردیم تا هم به جلسه ای که داشتیم برسیم و هم به جشنواره مطبوعات سری بزنیم ولی متاسفانه به خاطر بسته بودن اتوبان و اجبار به تردد در مسیر جاده قدیم، از سفرمون پشیمون شدیم و راه رفته رو برگشتیم و بعد از اینکه ظهر امروز فهمیدیم که نمایشگاه یکدفعه تعطیل شده، خوشحال شدیم که بالاخره برای یک کار به تهران رفتن، خیلی شاید معقول نباشه و سفر رو به زمانی دیگه موکول کردیم که چند تا کار داشته باشیم و به همشون یک دفعه ای برسیم؛ منتهی بعد از ظهر امروز متوجه یکی – دو تا کار شدم که باید به خاطر اونها هم که شده فردا صبح عازم تهران بشم. یکی از اون کارها در شهر ریه و این موضوع باعث می شه که اگر خدا بخواد برای زیارت حرم حضرت عبدالعظیم، به اونجا هم سری بزنم و یاد قدیم رو که با آقا هادی خیلی شبها رو به اونجا سر می زدیم رو زنده کنم.

امشب سری به پدر خانومم زدیم و سر سفره به ایشون رسیدیم.(ما هم که ناراحت!) کمی سیب زمینی و سبزی و کاهو و ... توی سفره بود ولی نون نبود. ایشون خانوم من رو صدا زد که نون نداریم؟ و خانومم بعد از نگاه کردن توی یخچال گفت که نه. بلند شدم و رفتم سر کوچه و یک بسته نون خریدم. داشتم برمی گشتم سمت خونه که دیدم علی، برادر خانومم یک بسته نون دستشه و داره می ره منزل پدر خانومش. آخه پدر خانوم علی و پدرشون توی یک کوچه می شینن. کمی توی ذهنم مسخره اش کردم که: داماد بیچاره، می ری برای خونواده خانومت خرید؟ بعد یکدفعه متوجه بسته نون توی دستم شدم و گفتم: لابد اون بنده خدا هم تنها بوده و علی رفته تا کمکی کرده باشه و .. کلی خجالت از این فکرم کشیدم.

از اون عکس هایی که در پست های قبلی بهشون اشاره کردم، یکی دیگه اش رو هم می گذارم. توی این عکس پدرم در جبهه همراه آقا مهدی برادر بزرگترم دیده می شه. عکس با صفائیه. با اینکه ممکنه برخی با دیدن این عکس بگن: دروغه و جبهه رو هم فقط اونها رفتن.



▪ داستان حضرت یوسف و تفسیر جالب پدر

چهار سال و اندی قبل، زمانیکه هیچ کسی وضعیت امروز رو پیش بینی نمی کرد و من و برادرهام داشتیم تلاش می کردیم که آراء بیشتری رو برای آقای کروبی جذب کنیم و البته بیش از مخالفین، از سوی دوستانمون مورد تمسخر قرار می گرفتیم که: با وجود آقای دکتر معین و همینطور آقای هاشمی، آقای کروبی حداکثر سیصد هزار تا رای داره و هزار تا تیکه دیگه مثل این و زمانیکه این موضوعات رو برای پدرم نقل می کردیم و ایشون می فرمودند: شما به کارتون ادامه بدید، اینهائی که این حرفها رو می زنن به این دلیله که ایران رو نمی شناسن، آقا هادی اخوی بزرگترم تصمیم به تفألی گرفت که نمی دونم خودش در وبلاگش به اون اشاره کرده یا نه ولی این روزها رو که می بینم، هر روز به یاد اون تفأل و تفسیر زیبای پدرم راجع به اون می افتم.

آقا هادی اومد پیش پدرم و گفت: راجع به داستان انتخابات و اینکه بالاخره شیخ چه وضعیتی پیدا می کنه تفألی زدم و داستان حضرت یوسف(ع) اومده؛ شما اون رو چگونه تفسیر می کنید؟ و پدرم با لبخند رو به من و آقا هادی کردن و گفتن: این داستان یعنی اینکه آقای کروبی امیر نمی شه ولی عزیز می شه.

 

 


▪ امروزِ من و یک عکس نادیده از پدرم مربوط به سی و هشت سال و نیم قبل

روز خوبی رو پشت سر نگذاشتم و کمی خسته ام.

یکی از دوستانم، بوتیکی رو در نیروگاه قم باز کرده؛ اون بنده خدا سابقه کسب و کار در صفائیه رو داره. اگر کسی با محله های قم آشنا باشه که هیچ ولی اگر آشنائی نداشته باشه لازم به توضیحه که تفاوت صفائیه و نیروگاه به جهت مغازه ها و پاساژهای توی اون، مثل تفاوت تجریش و مثلاً میدون قزوینه. امروز، وقتی که برای چک کردن حساب بانکی ام رفته بودم، به بوتیک او هم سری زدم و ازش علت اینکه از اونجا به اینجا اومده رو سئوال کردم و او گفت: تا امروز هم اشتباه کردم که اونجا بودم. علت رو جویا شدم و او ادامه داد: اینجا یک چهارم اونجا اجاره می دم و چهار برابر اونجا درآمد دارم. فقط فرقش اینه که اینجا جنسی رو می آرم و می فروشم که مشتری دوست داره و اونجا جنسی رو می آوردم و البته نمی فروختم که خودم دوست داشتم.

دیروز همونطوریکه نوشته بودم، یه عکسهائی از پدرم پیدا کردم که واقعاً استثنائین و حتی زمانیکه با پدرم اونها رو می دیدیم، کلی با ایشون به این عکس ها خندیدیم و جالب تر اینکه مادرم حتی گفتن که اون عکسی که اینجا می گذارم رو کی گرفته(علی آقا خاتمی، امام جمعه فعلی شهریار). عکسی که در اون برادر چهل ساله امروزم، فقط یک سال و نیمشه.

برای روز دوشنبه، باید به تهران سر بزنم و اگر فرصتی بشه سری به جشنواره مطبوعات هم خواهم زد. انشاء الله


▪ کروبی، هنوز کروبی است.

تا لحظه ای که خبر بی حرمتی به آقای کروبی در نمایشگاه مطبوعات رو ندیده بودم، اوضاع کاملاً عادی و روبراه بود.

امروز حتی به یک سری از عکس های پدرم دسترسی پیدا کردم که تصمیم گرفته بودم به خاطر جالب بودنشون در این پست مورد استفاده قرارشون بدم ولی داستان حمله امروز پکرم کرد.

تلفن رو برداشتم و با دوستی تماس گرفتم که از نزدیکان آقای کروبی است و داستان رو از او جویا شدم. اون بنده خدا هم توضیحی به من داد و در مقابل با شوخی ازش سئوال کردم که: از باقیات الصالحات، چیزی هم نصیب شما شد؟ و اون بنده خدا هم با خنده به من گفت: متاسفانه من اونجا نبودم ولی از این مطالب کم نیست و اگر شما هم طالب بودی، می تونی یک بار بیای بیرون تا نصیب شما هم بشه. این حرف رو تلفنی به آقای کروبی هم گفتم و اون بزرگوار هم خندید و گفت: نه! اون نبود و بنا دارم این سری حتماً ببرمش. تلفن رو به پدرم دادم و ایشون هم با شیخ، صحبت کردند. آقای کروبی حرف شیرینی زد و این نشون از این موضوع داشت که کروبی، هنوز کروبی است. اون بزرگوار می گفت: اینها فکر می کنند از این کارها بکنند، من می نشینم خونه و بیرون نمی رم و اینها به آرزوشون می رسن ولی من تا زمانی که زنده ام، پا پس نمی کشم.


▪ روزهای پنجشنبه، کارهای معمول و اخبار خوب و بد

روزهای پنجشنبه، کمی سرم خلوت تره و به کارهای عقب افتاده در طول هفته می رسم. منتهی به این علت که کلاس های همسرم، روزهای پنجشنبه و جمعه برگزار می شه، صبح های این دو روز ایشون رو می رسونم و بعد به کارهام می رسم و عصر ها هم می رم و میارمشون. بعضی وقتها هم با زنگ تلفنم از خواب بیدار می شم و می فهمم که در چرت عصرگاهی موندم و یادم رفته برم و ایشون رو از دانشگاه برگردونم و اون بنده خدا، خودش رفته و به کارهاش رسیده و نتیجتاً اون بلائی سرم می آد که سر آدم هائی توی این شرایط می آد.(مثل امروز)

یک کار پستی داشتم و چند کار بانکی؛ حقوق بازنشستگی پدر رو باید برای مادرم می گرفتم تا اون بنده خدا بتونه قبض های آب و برق و گاز و ... که روی هم تلنبار شده رو پرداخت کنه. این اتفاقات زمانی می تونه رو به راه باشه که متصدی پست، سرحال و دستگاههای خودپرداز، صحیح و سالم باشن والا مثل امروز باید ساعتی رو صرف پیدا کردن بانکی کنم که یک دستگاه خودپرداز سالم داشته باشه.

حسام الدین دوست روح الله، امشب رو مهمان او بود؛ من هم ازشون دعوت کردم و تا چند دقیقه قبل هم پیش ما بودن و کمی با هم حرف زدیم. در دوران خدمت و اون منزلی که با روح الله اجاره کرده بودیم، حسام الدین خیلی به ما سر می زد و خاطرات مشترک زیادی با هم داریم.

زندگی حالت معمول خودش رو داره با اینکه مثل همیشه خبرهای بد، بیش از خبرهای خوب به گوش می رسه.

 



محسن
فرزند چهارم خانواده
تصمیم دارم شرح زندگی بنویسم.
همین.



دسته‌ها
خاطرات و خطرات
عکسهای دیگران
تحلیل ها
درد دل
عکسهای خودم


بایگانی
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386


پیوندها
دفتر پدرم
هادي برادرم
اولین خواننده وبلاگم
آیت الله دستغیب
آیت الله سید صادق شیرازی(وبلاگ)
د.داود فيرحي
عباس رضوانی
د.محسن كديور
س.محمد خاتمی
فريد مدرسي
مسیح علی نژاد
روح الله و مصطفی(وبلاگی مفید برای آشنائی با سینما)
عمادالدین باقی
دکتر عطاءالله مهاجرانی
مهندس لطف الله میثمی
علی اصغر خدایاری
د.م.جعفر ایرانی
نواندیش
مرجعیت شیعه
روزبه(دوست دوران دانشگاه)
(یک دوست خونه بدوش)
علی اشرف فتحی + سید مرتضی ابطحی
واحه
هنگامه شهیدی
جناب خسروانی
سهام الدین بورقانی
م. منصوري بروجني
س.حسام الدين دولتخواه
س.محمد مرعشی
حبیب آقای حسین پور
علی دشتی
مرتضی اصلاحچی
سامان موحدی راد
سامان
م.مهدی مازنی
ايران –كاوش
روزبه میر ابراهیمی
س.عباس سید محمدی
مسعود درودی
ایمان ملکا
سعید نورمحمدی
حسین کربلائی
مجنون جا مانده
محمد معینی
آرام
فرید صلواتی
مهدی جلیل خانی
صادق صدق گو
علیرضا بازرگان
حامد نیک فر
ش.محمود کندلوئی لاریجانی
زهرا علی اکبری
نجات یونسی
هادی غیبی
علی(تا رهائی)
مهتاب
ندای خالی - ندای پر
مرتضی میری
طاهره
س.محسن قائمی
امیر تبریزی
مریم شفیع پور
فریاد فرید
شکوفا(عصر بخیر بچه ها)
روح الله ریاضی
محمد کیانمهر
حسن یونسی
محمد امامی
حمیدرضا منتظری
علی عارف
سهیل اسدی
میثم یوسفی
علیرضا شایق
علی(ضمیر من)
سهیلا بیگلرخانی
محمد طاهری
عرفان چشمه زاد
یاسر اسماعیلی
طلبه ضد، ضد طلبه
مسیح من(یک روحانی زاده مثل من)
مجید نصرآبادی
مهدی نظام الاسلامی
علیرضا میرحسین
بهنام صابر نعمتی
محسن صائمی
علیرضا رحیمی
امین قاسمی
نصیرالدین مزورعی
سید علی تراب
میلاد محرک پور
سید علی ناظم زاده
م.س.مصطفوی نیا
حمیدرضا شجاعی نیا
رضا اسدی
مونا داودی
حسن یونسی
سلیمان رضائی
علی رضوی
رایا مرادی
فائزه ابراهیمی
د-الف(قلم سیاه)
لیلا(یک همشهری)
مصطفی عباسی
محمد مهدی سامع
عقیل وجدانی
سید سپهر زمانی
محمد مصطفائی
محمد قدسی
حمید اسدی
محمد موسوی
هاشم فردوئی
محمد(چاه زنخدان و آدم برفی و ....)
خ. فرزانه رمضانی
امیر رضا قویدل
امیر مافی
امین قاسمی
کاوه رضائی
نوید اتابکی
محمد ایوب کاظمی
سید محمد حسین حسینی
سید مجتبی نریمانی
رسول پاپایی
یاسر عبدی


شمارنده