تبليغاتX
من هم، یک آقا زاده هستم!!!


▪ صدا و سیما، بحث های عقیدتی و مثال های......

گاهی اوقات در برخی برنامه های صدا و سیما، شاهد مطالبی هستیم که اگر با کمی حساسیت دیده بشه، می شه گفت باعث شرمندگی است.

دیروز ظهر برای آوردن همسرم از منزل پدرشون، سری به اونجا زدم و تا اون بنده خدا آماده شه، مجبور شدم به برنامه ای که در اون لحظه در حال پخش بود نگاه و گوش کنم. برنامه این بود که یک جوونی در حال صحبت کردن با یک روحانی پیرامون مسائل اعتقادی بود. ظاهراً این برنامه هر روز ظهر و هنگام اذان پخش می شه و فی نفسه برنامه بدی نیست چراکه افراد تماس می گیرن و سئوالات شرعی که دارن، مطرح می کنن و اگر طرف کارشناس باشه، جواب این سئوالات رو می ده. خلاصه اینکه اون بنده خدا روحانی مدنظر من، مشغول جوابگوئی به سئوالی بود که بر حسب قرائن به نظر می رسید که در مورد جایگاه زن و بمناسبت ولادت حضرت معصومه(س) از او سئوال شده بود. بحث اون بنده خدا حالت غیر معقولی نداشت و در این مورد بحث می کرد که زنان اصولاً جایگاه خاصی دارن و اسلام جایگاه ویژه ای رو برای اونها قائله ... تا اینکه اومد و رسید به اینکه: حتی خدای عالم استمرار نسل پیامبر خاتم(ص) رو به عکس تمام پیامبران الهی، در دختر بزرگوار اون حضرت قرار داده و این نشانه اینه که اسلام برای زنان جایگاه خاص قائله. تا این لحظه از بحث واقعاً خوب ادامه پیدا می کرد ولی ناگهان حضرت آقا با زدن مثالی باعث شد تا من و همینطور پدر خانومم مبهوت شیم که خلاصه این بنده خدا، چرا این مثال نا مناسب، نامانوس (و البته به اعتقاد من بی ادبانه) رو در این مورد بکار برد. ایشون گفت که دامن حضرت زهرا(س) خیلی با برکته و چه نسل با برکتی از این دامن بوجود آمده و البته بعضی از دامن ها هستند که خیلی با برکتند.. اون مثال رو به این شکل طرح کرد که (با این مضمون): اصلاً یک دوستی داریم که مثال خوبی رو می زنه. سگ وقتی می زاد، هفت – هشت تا توله می شه که هیچکدوم به درد نمی خورن ولی گوسفند یه دونه می زاد و چقدر با برکت و خوبه....

حقیقتاً گاهی اوقات برخی حرفها و اظهارنظر ها طوریست که آدم بجز شرمندگی و تاسف خوردن، هیچ کار دیگه ای از دستش بر نمی آد.


▪ انتخابات افغانستان، درس های آموختنی و سیاست خارجی عجیب دولت

داستانی شد این انتخابات افغانستان برای ما. تا چند سال قبل حتی باور کردنی نبود که روزی برسه تا انتخابات در این کشور انجام بشه ولی در طول یک فرآیند نسبتاً کوتاه، مردم میان و در رای گیری شرکت می کنن و یک تجربه شیرین دموکراتیک رو برای خودشون رقم می زنن. خارج از نحوه شکل گیری انتخابات، کاندیداها و نحوه کاندیداتوریشون، شکل تبلیغات و همه مقدماتی که برای خیلی ها باید سرمشق باشه، یکی از اون چیزهایی که باید ازش درس گرفت، نحوه اعلام نتیجه رای گیری از سوی نهادهای برگزار کننده انتخابات بود که حقیقتاً نشان از عقل سیاسی اونها داشت که با این کار جلوی حساسیت های مردم، کاندیداها و احزاب سیاسی رو گرفت؛ با این وجود اصلی ترین نکته در وجود شخصی به نام آقای حامد کرزی نهفته است که پس از طی شدن این زمان از اعلام نتیجه پیروزیش و در حالیکه خودش هم در راس قدرته، میاد و نتیجه اعلام شده قبلی رو بواسطه تن دادن به قانون، رد می کنه و با رقیبش برای رقابت در مرحله دوم آماده می شه.

حقیقتاً این یک درس دموکراسی است که خیلی از ماها باید اون رو یاد بگیریم. از طرف دیگه این موضوع و پرورش دادن یک چهره سیاسی مثل آقای حامد کرزای رو باید به مردم افغانستان تبریک گفت چراکه تجربه نشون داده در موارد مشابه و در کشورهائی که دم از دموکراسی می زنن، امکان پذیرش این موضوع که شخص حاکم در قبال چنین تصمیمی، اینگونه که در افغانستان شاهد اون بودیم عمل کنه، وجود نداشته کمااینکه مدل اون رو چند وقت قبل همگی ماها تجربه کردیم.

اون مطلبی که قابل تامل و بی پاسخه، فرستادن پیام تبریکی عجولانه، برای آقای حامد کرزای از سوی رئیس دولت دهمه که واقعاً در ادبیات سیاسی نمی شه براش جوابی رو پیدا کرد و با یک سئوال ساده می شه اون رو  مشخص کرد که اگر در کمتر از سه هفته آینده و در انتخابات ریاست جمهوری افغانستان، آقای عبدالله برنده انتخابات شد، موضع جمهوری اسلامی ایران با این سیاست خارجی که خیلی ها از اون به عنوان نقطه قوت دولت نهم یاد می کردن!، برای تبریک گفتن به ایشون چه خواهد بود؟


▪ وام ازدواج، کارمزد، سود بانکی، صداقت، عدالت و ....

وام ازدواج به ظاهر قرض الحسنه زمانی که ما براش اقدام کردیم، نفری یک میلیون تومان بود.

هفته قبل بواسطه تماس بانک صادرات سری به اونجا زدم تا اقساط رو که کمی عقب افتاده بود پرداخت کنم. وقتی دفترچه رو به متصدی دادم، مبلغی رو که اون بنده خدا از من مطالبه کرد حدود 13500 تومان برای هر قسط بیشتر از مبلغی بود که من هر ماه می دادم و من حس کردم شاید جریمه دیرکرد هر قسط که مبلغش 27800 تومان هست ، بواسطه یکی دو ماه شده اینقدر؛ ولی متصدی بانک نظر من رو به برگه قسط مورد نظر جلب کرد که توی اون نوشته بود:این مبلغ بابت کارمزده. این قسط ما، بیست و چهارمین قسط از وام محسوب می شه و در واقع بیش از نیمی از اون رو پرداخت کردیم ولی سئوال اینجا بود که این چه وام قرض الحسنه ایه با این شکل و شمایل. این سئوال هم از اینجا بوجود اومد که وقتی من به دفترچه قسط توجه کردم، دیدم دقیقاً در قسط دوازدهم هم مبلغ 26680 تومان اضافه بر مبلغ قسط از ما دریافت کردن؛ یعنی تقریباً قسط دوازدهم رو دو برابر از ما گرفتن. شیرین ترین قسمت داستان اونجائیست که وام یک میلیون تومانی رو هم در لحظه پرداخت با یک کسر 40000 تومانی به عنوان کارمزد، به دفترچه های حساب ما واریز کردن. یعنی سر جمع با کسر اولیه، یک زوج جوان باید برای دو تا وام یک میلیون تومانی دوتا 81020 تومان رو به عنوان سود و کارمزد پرداخت کنن تا از اول زندگی، طعم شیرین سودهای بانکی رو بچشن و البته صداقت حضرات رو در جهت حذف کردن سودهای بانکی و اعطاء وام های قرض الحسنه به زوج های بیچاره، باور کنن.

دفترچه قسط

حالا باید این موضوع رو در مرحله ای دید که یک زوج، موفق به دریافت وام شدن ودر واقع رسیدن به این مرحله، مستلزم معرفی ضامن های خوب و مورد اعتماده تا نشون داده بشه حس اعتماد به هم نوع هم در بین ماها چقدر غلیان می کنه.

خلاصه اینکه یک زوج جوونی که برای هر ماهشون یک مبلغی رو کنار گذاشتن تا قسط وامشون رو بدن و از این بندگان خدا کم هم نیستن، ناگهان با مبلغی اضافه تر برای پرداخت مواجه می شن تا عقب افتادن اقساط و پرداخت دیرکرد هم نعمتی همگانی باشه و همه از اون بهره مند.


▪ دیدارها، حرف های شنیدنی و قدم زدن شبانه

باید دو مطلب رو هماهنگ می کردم. یکی چک کردن خبر دیدار دانشجویان هم شهریمون و دیگری هماهنگی دیدار دوستان جبهه مشارکت شاخه قم با پدر رو که امشب انجام شد.

قاعده بر اینه که بچه های دفتر، خبر این دیدارها رو پوشش می دن منتهی گاهی برخی خوش و بش ها و ذکر خاطرات هستند که طبیعتاً گوش دادن به اونها جالبه و در خبر دیدارها  هم نمی آن.

یکی از اونها که در یکی از دیدارها نقل شد، خاطره ای بود که پدر از مجلس اول نقل می کردن. بحث مجلس شد و پدر همونطوریکه واقعاً به این موضوع اعتقاد دارن گفتن: مجلس اگر قوی باشه، جلوی خیلی از مشکلات رو می گیره. پدر همیشه می گن: مشکل ما از فقدان مجلس قوی است چراکه اونقدری که قانون اساسی به مجلس اختیار داده، به هیچ نهاد دیگه ای نداده. خلاصه داستان این بود که پدر بواسطه یک سئوال که برای کمیسیون اصل نود در مجلس اول پیش می آد، با نوشتن یک نامه به شهید رجائی نخست وزیر وقت و مرحوم ربانی املشی به عنوان نماینده دستگاه قضا، هر دو رو به مجلس احضار می کنن. جالب اینکه این داستان مورد اعتراض آقای حائری شیرازی، رئیس کمیسیون قرار می گیره و پدر در جواب می گن: اینجا کمیسیون اصل نوده و من مسوول بخش قضائی این کمیسیون. هم نخست وزیر و هم نماینده دستگاه قضا بواسطه این سئوال(یا سئوال و یا کار که من موضوعش رو فراموش کردم) باید بیان و به ما جوابگو باشن. پدر ادامه دادن: روزی مجلس این قدرت رو داشت ولی متاسفانه امروز، خیلی از جایگاه خودش فاصله داره.

مطلب بعدی هم راجع به یک سئوال بود که اخیراً از زبان خیلی ها شنیده می شه که: اصلاً قانون اساسی دچار مشکله و دست نهادها رو خیلی باز گذاشته. جواب پدر به این مسئله شنیدنی بود که: شما می گید قانون اساسی. بنده عرض می کنم قرآن کریم. از قرآن بی نقص تر که نداریم. چند مدل تفسیر از اون وجود داره؟ شیعه یک جور و اهل سنت یک جور دیگه! پدر ادامه دادن: بحث من اینه که مشکل در قانون نیست. مشکل در تفسیر و در واقع در افرادی است که قانون رو تفسیر می کنند والا با همین قانون تا چند ده سال دیگه هم می شه کشور رو اداره کرد.کمااینکه من معتقدم قانون اساسی ابزار نظارتی خوبی رو پیش بینی کرده ولی با کمال تاسف به اون عمل نمی شه. و باز هم به مجلس اشاره کردن و گفتن: خیلی از مشکلات به ضعف مجلس بر می گرده.

 دارم آماده می شم تا برای یک قدم زدن شبانه، با همسرم سری به کوچه مون بزنیم.


▪ جناب آقای صفار، بیاناتی در خور توجه و توفیق اجباری

توی اداه پست و برای فرستادن کلی اقلام پستی از جمله یک پایان نامه به پژوهشکده، کلی معطل شدم. البته جای شکرش باقیست که اداره پست، درست سر کوچه است و مجبور نیستیم کلی راه رو هم برای رسیدن بهش طی کنم.

سر کوچه و جلوی سوپر تبریزی طبق معمول، جمعیتی ایستادن و دارن عناوین روزنامه ها رو نگاه می کنن. عکس آیت الله سید حسین موسوی تبریزی در صفحه اول روزنامه ابتکار نظر رو نسبت به خودش جلب می کنه. جلوتر که می رم متوجه می شم که احتمالاً روزنامه مورد نظر در یک خطای کاملاً غیر حرفه ای، عکس آ سید حسین رو به جای عکس آیت الله موسوی خوئینی ها کار کرده چونکه متن خبر مربوط به افاضات اخیر آقای صفار پیرامون آقای خوئینی هاست.

اخباری که هر روز روی تلکس خبرگزاری ها قرار می گیره جالبه و در نوع خود دارای تحلیل های متفاوت. مثلاً همین بیانات اقای صفار که البته قربة الی الله میاد و می گه: آیت الله خوئینی ها از اول ولایت فقیه رو قبول نداشت. این حرف با توجه به سوابق آقای خوئینی ها دو نتیجه رو به همراه داره. یا امام یک نفری رو که ولایت فقیه رو از اول قبول نداشته رو به عنوان دادستان کل کشور منصوب می کنه و بعد از او رهبری فعلی تا سالها از او به عنوان مشاور عالی و عضو مجمع تشخیص استفاده می کنه و یا امام و رهبری فعلی به این موضوع اشراف نداشتن که در هر دو صورت، اقای صفار یا در کمال زیرکی و یا ندانسته هم امام و هم رهبری رو زیر سئوال می بره. شیرینی این موضوع البته در اینجاست که اگر کسی به جز آقای صفار، شخصی به جز آیت الله خوئینی ها رو خطاب قرار داده و این مطالب رو می گفت، هدف هزاران حمله و جوابیه و ... قرار می گرفت که البته همشون هم از باب عمل به تکلیف و حفظ نظام و ... برداشت و تفسیر می شد؛ کمااینکه مشابه این قضیه نه با این ادبیات ولی در موارد مختلفی از سوی افراد شناخته شده مثل آقای محتشمی خطاب به آقای مصباح زده شده.

به سمت خونه حرکت می کنم. سر ظهره و بچه ها تعطیل شدن و کوچه شلوغ. یک مدرسه ابتدائی زینت بخش کوچه ماست و ما توفیق زیارت این بچه ها رو اجباراً هر ظهر پیدا می کنیم و اگر هم نشد، خود اونها با زدن زنگ و فرار کردن، این تکلیف فراموش شده روزانه رو یاد ما می اندازن.

  


▪ به یاد حسین که خیلی ساده رفت

ترم آخر در دوره کارشناسی سر کلاس آقای دکتر مصطفوی؛ موبایلم زنگ می خوره در حالیکه محمد مهدی پسر خالم پشت خطه. به واسطه دوری از اقوام تماس های تلفنی بین ماها خیلی کم بوده و هست؛ مگر در اتفاقات خوشایند، ناگوار، مسائل کاری که معمولاً کم پیش می آد و یا احوالپرسی که بین بعضی از ماها بیشتر وجود داره؛ مثل من و مجید پسر عمه ام و یا من و حسین پسر خاله....

 تلفن رو جواب می دم در حالیکه آروم می گم: محمد مهدی جان، سر کلاسم! می تونم خودم بهت زنگ بزنم؟ بدون هیچ صدائی از پشت خط، تلفن قطع می شه و بلافاصله اس ام اس به دستم می رسه که: محسن، پاشو بیا زنجان که بیچاره شدیم.

متن اس ام اس بیشتر من رو نگران می کرد که یکی از مادربزرگ ها رو شاید از دست دادم و بلافاصله از کلاس بیرون زدم و به اون تلفن کردم.... چی شده؟

..محسن، حسین....

جملات اون روز توی ذهنمه هنوز؛ مهدی بابا(مهدی بابائی که ما بهش می گفتیم مهدی بابا) از کلاس بیرون اومد و به سرعت سمت من که گوشه راهرو نشسته بودم و سرم رو گرفته بودم. نمی تونستم روی پام بایستم. مهدی زیر بغلم رو گرفت و من روبلند کرد و وسایلم رو که همراهش بود، تا بقل ماشین برام اورد و من بعد از کمی نشستن پشت فرمون، آروم آروم به سمت خونه حرکت کردم.

مادرم گریه می کرد. خیلی زیاد. بچه خواهرش رو از دست داده بود. اونهم حسین. پسری که فقط بیست و یک سال سنش بود و از همه تلخ تر اینکه تازه نامزد کرده بود و من، بواسطه کمی اختلاف سلیقه و با وجود رفاقت خیلی زیادم باهاش، حاضر به شرکت در نامزدیش نشده بودم. با این وجود تصمیم گرفته بودم برای جشنی که می خواست بگیره و یکی و دو ماه بعد از این اتفاق قرارش رو گذاشته بود، شرکت کنم.

تا زنجان فقط و فقط فکرم این بود که با خاله ام چطوری مواجه بشم. اون بنده خدا من رو بدون حسین توی خونه اش ندیده بود و دیدن من شاید بدتر از دیدن همه جوونهای فامیل بود براش.

مستقیم به در خونه رفتیم. عکس های حسین به در دیوار خونه آویزون بود. هیئت کوهنوردی و خیلی های دیگه براش اطلاعیه های تسلیت آویزون کرده بودن. وارد شدم در حالیکه اتفاقات بعد از ورود نشون داد نگرانی من بی مورد نبود. خاله تا من رو دید، از گریه ترکید. شروع کرد به زدن خودش. شروع کرد به نشون دادن پارکینگ و موتور حسین. به من گفت: ببین، با همین موتور سر خورد. پسر تازه دامادم فقط سر خورد. همینجا توی کوچه....

گذشت. حسین رفته بود و من می خواستم ببینمش. حتی برای یک بار. به آقا هادی که رفته بود غسالخونه گفتم: رفتی دیدیش؟ گفت : آره . گفتم: چطوری بود؟ گفت: حسین آروم بود. خیلی آروم. ....

رفتم غسالخونه. بنده خدا نگهبان خواب بود. آخه دیر وقت بود و وقت خواب ولی با من خیلی مهربون برخورد کرد. رفتیم توی سرد خونه. در یخچال رو باز کرد. حسین بود. حسینی که چند ماه قبل وقتی مهمون من بود، بدون اینکه به کسی بگیم دو تائی رفتیم شمال. توی راه خیلی با هم حرف زدیم. خیلی. اونجا همه چیز می اومد جلوی چشمم. دستم رو کشیدم روی سرش. سرد بود. خیلی سرد.

امروز، سالگردشه. خیلی راحت ازش پنج سال گذشت. از بی حسین شدن مادرش. از بی حسین شدن ما. از بی حسین شدن خانواده.


▪ برنامه های معمول، دو دیدار و تماس پدر با خانواده مهندس الویری

در پست قبلی، مطلبی رو با تاکید بر موثق بودن ناقلش طرح کردم و جالب اینکه حتی دوستان هم فکر هم به من تاختند که کذبه و دروغ؛ بدون توجه به این که ناقلش و منبع طرحش، شاید موثق بوده باشند.

در جواب دوستی نوشتم که به یقین اگر روزی این خبر برای من، همونطوریکه از ناحیه منابع موثق تایید شد، تکذیب هم بشه اون رو اینجا می گذارم.

بگذریم از این موضوع.

آقا مهدی برادر ارشد ما، بواسطه بیماری هائی که در چند پست قبل هم بهش اشاره کردم و ظاهراً از تبعات شیمیائی است، مشغول طی دوره های درمانی شده و به این واسطه من جای ایشون رو در دفتر پر کردم. امروز هم به این واسطه وقت بیشتری رو در دفتر بودم و این موضوع باعث شد تا از کار اصلی خودم بمونم. دفتر روال برنامه های طبیعی خودش رو طی می کرد منتهی علاوه بر کارهای معمول، یک برنامه دیدار تعدادی از دانشجویان دانشگاههای مختلف قم رو داشتیم و یکی هم دیدار دو تا نوجوون 14-15 ساله با پدر رو که در نوع خودش جالب بود.

دیدار اول طبق برنامه ریزی راس ساعت 5:30 عصر انجام شد و دوستانی که چهره تعداد از اونها برای من آشنا بود هم در بین این دوستان بودن. بعدش دو تا نوجوون اومدن که من بعداً فهمیدم با تشویق پدر، هر دوشون بنای طلبه شدن دارن که مقدمات این کار رو هم طی کرده بودن. یکیشون به پدر می گفت: من برنامه ریزی کردم که هر دو هفته یکبار بیام و شما رو ببینم. پدرم گفتن: حتماً بیاید و او ادامه داد: البته کاری ندارم ها! فقط می خوام بیام و چند دقیقه شما رو ببینم.

با دوستان قمی و این دو تا نوجوون و تعدادی از طلاب که در دفتر بودن، نماز رو خوندیم و عازم خونه شدیم. توی راه ابوی باز هم به یاد یکی دیگه از زندانیهای اخیر افتادن و فرمودن: توی خونه با منزل آقای الویری تماسی بگیرید تا حالی از خانواده اش بپرسم. تلفن ایشون رو نداشتیم و از یکی از دوستان شماره منزل ایشون رو گرفتم و پدر با همسر ایشون صحبت کردن.

برای فردا، برنامه روزهای جمعه مثل همیشه برقراره و باز هم دوستان این متن رو می تونن به منزله دعوتنامه برداشت کنن.


▪ شیخ مستاجر ما

این پست رو کمی زودتر می نویسم چونکه هم خیلی خسته ام و هم از یک مطلبی، حسابی ناراحت.

یکی از رفقا رو دیدم که دیروز ظهر ناهار رو مهمان آشیخ مهدی کروبی بوده. تاکید می کنم که اگر این رفیقمون آدم موثق و قابل اعتمادی نبود، این موضوع رو نقل نمی کردم. در جریان صحبت با ایشون، ناگهان حرفی از دهانش بیرون آمد که شیخ رو در آپارتمانش دیدم. گفتم: آپارتمان؟ و او ادامه داد: مگه شما نمی دونید؟ گفتم چی رو؟ و او گفت: حتماً آقا(منظورش پدرم بود) هم نمی دونن! دوباره گفتم چی رو نمی دونم و نمی دونن؟ و او گفت: آقای کروبی منزلش رو در جریان انتخابات فروخت و الآن یک آپارتمانی رو اجاره کرده...

به یکی از رفقای مشترک ما و آقای کروبی زنگ زدم و داستان رو جویا شدم. او هم این موضوع رو تایید کرد و گفت: شیخ بواسطه مخارج انتخابات، همونطوریکه در شب مناظره با آقای احمدی نژاد هم گفته بود، منزلش رو فروخته.

یاد شب مناظره افتادم که شیخ چنان مورد هجمه و حمله قرار گرفته بود که فلان میلیارد تومن خرج فقط اس ام اس کرده و یا چند وقت قبل، یک وبلاگ متدین و کاملاً اخلاقی نوشته بود که شیخ، فلان میلیون دلار پولش رو به بانک های خارجی انتقال داده و این موضوع رو در کنار این قرار دادم که چند وقت قبل وقتی او رو دیدم و شاهد این بودم که کسی برای خانواده ای از او کمک خواست، دیگه شیخ همیشگی نبود که به او بگه منتظر باش و یا برو و فردا بیا تا کمک کنم؛ بلکه به او گفت: دستم بسته است، اگر اجازه بدید با کسی صحبت کنم بلکه بتونن کمکی کنن.


▪ کارهای ارزشی و چشمهای بینا

برای کاری مجبور به خروج از قم شدم و دم دمای غروب بود که برگشتم. خسته و کوفته.

تلفن زنگ خورد و یکی از دوستان اواسط صحبتش به من گفت که: آقای نوری هم به قید ضمانت آزاد شده و به قم آمده برای زیارت. گفتم: کدوم نوری؟ و گفت: نوریِ شیخ؛ مشاور هنری آقای کروبی. گفتم: مگه ایشون رو هم گرفته بودن؟ و اون رفیقمون ادامه داد که: آره اون بنده خدا رو دادگاه ویژه روحانیت مازندران همراه با مسوول دفتر آیت الله صانعی در گرگان با هم گرفتن. ناراحت شدم که چرا نشنیده بودیم این موضوع رو تا لااقل از خانواده اش حال بپرسیم. شنیدم ایشون منزل یکی از دوستانه و نتیجتاً به اونجا رفتم و دیدمش و خلاصه حال و احوالی.

چند وقت قبل خبری رو دیدم که در جریان سفر آقای جلیلی به ژنو، ایشون کیفشون رو دستشون گرفته و اون رو به دست همراهان نداده بودن. جالب اینکه اون سایت محترم این کار رو کاملاً "ارزشی" خونده بود و انقدر هم به نظرش این کار مهم بود که از اون به عنوان خبر یک خودش استفاده کرده بود؛ بدون توجه به اینکه ایشون عازم سفری برای مذاکرات هسته ای یک کشور بوده و قاعدتاً اسناد هسته ای رو نه دست کسی می شه داد و نه اینکه می شه فرستاد در قسمت بار هواپیما. ولی یادمه روزی رو که آسید محمد خاتمی در زمان ریاست جمهوریش در سفر به عربستان به قبرستان بقیع وارد شده بود در حالیکه ملک عبدالله دوشادوش او در حرکت بود و بعد، بالای قبور ائمه بقیع ایستاده بود و زیارت جامعه کبیره رو خونده و گریه کرده بود در حالیکه ملک عبدالله در همه این لحظات از کنار سید تکون نخورده بود. دنیا، دنیای جالبیه که ممکنه این کار ارزشمند خاتمی رو کسی نبینه و بجاش دست گرفتن یک کیف، در حد یک کار ارزشی نامبرده بشه.

در این ایام ما رو هم دعا کنید.


▪ مصاحبه ای با یک سایت مصری و پاسخ جالب پدر به یک استفتاء

روزها می گذرند در حالیکه زندگی شکل عادی خودش رو داره. هر چی زمان می گذره، حس بزرگتر شدن بیشتر بهم دست می ده و البته این احساسی ناخوشاینده برای من. احساس می کنم که جوونی و سرزندگی باید همیشه توی آدم باشه.

تلفنی که همراه منه، توسط دوستان وب سایت به برخی کاربران معرفی شده و نتیجتاً خیلی تلفن جواب می دم. یکی از دوستانی هم که از طریق همین وبلاگ با ایشون آشنا شدم، امروز به همین واسطه به این شماره تلفن زنگ زد که از طریق وب سایت ایمیلی بهش زده شده و .. خلاصه متوجه شد که این موبایل همراهه منه. خبرنگار سایتی به نام "اسلام آنلاین" هم تماسی داشت و تقاضای وقتی رو داشت تا مصاحبه ای رو با ابوی انجام بده. ظاهراً این سایت، به زبان عربی و انگلیسی کار می شه و مرکزش هم در مصره.

چند وقت قبل استفتاء جالبی از پدر شده بود راجع به این موضوع که: برخی زنان هستند که قابلیت رشد دادن جنین در رحمشون رو ندارند. به همین جهت بعد از مدتی که از شکل گیری جنین در رحم گذشت، این جنین رو به رحم زن دیگری منتقل می کنند که قابلیت رشد و به دنیا آوردن بچه رو داشته باشه. حالا کدامیک از این دو زن، برای این بچه مادر محسوب شده و در واقع کدامیک محرمند؟ و پدر هم جواب دادند که هر دو این زنها برای بچه محرمند. ولی این بچه، از اولی ارث می بره و از دومی نه.

از امشب بنا بر این شد که سئوالاتی که در طول روز فرستاده می شه، هر شب در دفتر و بعد از درس پدر ارائه بشه تا تعدادی از شاگردان ایشون هم در جریان سئوالات قرار بگیرند.


▪ دکتر مصالح فروش، دکتر بستنی فروش، دکتر همبرگر فروش

اون روزهائی که درگیر داستان فارغ التحصیلی خانومم بودم، دیدن جوون خوش تیپی که ازش شن و ماسه برای ساختمون می خریدم، با سر و وضعی متفاوت از اونی که در مغازه مصالح فروشیش و در حال گذاشتن سیمان وگچ پشت وانت می دیدمش، دلیل خوبی برای این سئوال بود که: اینطرفا؟شما هم اینجا درس می خونید؟ و اون بنده خوب خدا خطاب به من که: اومدم بلکه بتونم چند واحد درسی برای تدریس بگیرم و من ادامه می دم: برای تدریس؟ و بشنوم که: من دکترای ... دارم و می خوام اگر بشه اینجا یک کاری جور کنم.

یادمه که در اون موقعی که مشغول کامل کردن خونه نصفه و نیممون بودیم، خواهرش تنها دختری بود که متصدی فروش مصالح در قم بود و جالب اینکه پدرش رانندگی وانت حمل مصالح رو بعهده داشت و خودش هم مصالح رو بار می زد. توی همون وقتها، خواهرش تصادف کرد. یه موتوری توی خیابون بهش زد و این اتفاق کلی دل همه افرادی رو که به اونجا مراجعه می کردن رو سوزوند. ازش راجع به خواهرش سئوال کردم و وقتی فهمیدم یک ماه بعد از توی کما بودن فوت شده، فقط سرم رو پائین انداختم.

عموماً برخورد با این مسائل اگر در طول روز پنجاه بار هم برای آدم اتفاق بیافته، تازگی داره ولی با مرورش می تونم به یاد نوه عموی پدر بیافتم که با دکترای روانشناسی در زنجان، آیس پک می فروشه و یا پزشکی که در قم، من و همسرم مشتری همبرگرهاش بودیم.


▪ حلالیت گرفتن و داستانی شیرین از مرحوم علامه طباطبائی

مدت زمانی رو که ابوی ما در پژوهشکده امام خمینی(ره) و انقلاب اسلامی، عهده دار مدیریت گروه اندیشه سیاسی بودن، بیش از ده سال بطول کشید و در این مدت، تا جائی که من یادمه، 5 تا رئیس در اونجا عهده دار مدیریت در پژوهشکده بودن. اون اوایل آقای دکتر نجفقلی حبیبی، بعد آقای دکتر حاضری، بعد از ایشون آقای دکتر عابدی جعفری، بعد حاج مجید آقای انصاری و بعد هم حاج آقای روحانی. چهار رئیس اول رو اومدن و رفتنشون رو ما دیدیم ولی در مورد رئیس آخر، فقط اومدن ایشون رو ما دیدیم و ایشون بودن که رفتن ما رو دیدن، چون در زمان ریاست ایشون ابوی از پژوهشکده خداحافظی کردن.

خلاصه، در اون دورهای ابتدائی یک مدیر مالی – اداری در اون مجموعه مشغول کار بود که البته اسمش رو نمیارم. ایشون بسیار آدم متدینی بود و من دقیقاً به خاطر دارم که زمانهای خداحافظی در پایان وقت اداری، وقتی کسی رو می دید تعمد داشت تا هم باهاش به گرمی خداحافظی کنه و هم حلالیت بطلبه. این کار ایشون به قدری در دلنشینیش موثر بود که هر شخص غریبه ای به محض دیدنش، می گفت: عجب انسان متدینی است و واقعیت هم همین بود که انصافاً متدین بود ولی این موضوع، دلیلی بر توانمندی ایشون در زمینه های کاریش نمی شد که من به این موضوع اشاره نمی کنم.

حالا شیرین اینکه شنیدیم ایشون اخیراً معاون استاندار قم هم بوده و البته در مدت مدیریت، ما نه دیدیمشون و نه خبری ازشون داشتیم.

الغرض دیروز ظهر، نامه ای از استانداری قم رسید که در اون استاندار سابق که جاش رو به معاون سابق پارلمانی وزیر کشور داده، در اون از پدر حلالیت طلبیده که در این مدت اگر بالاخره خوبی و بدی دیدن، ببخشن و حلال کنن. به نظر می رسه این نامه نه فقط برای پدرم ارسال شده باشه و با اینکه نامه خطاب به ایشونه و امضای استاندار زیرش، ولی این حس می شه که نامه برای خیلی از افراد فرستاده شده. البته من معتقدم که ایشون هم آدم متدینی است.

در آخر یک داستانی رو نقل می کنم که خیلی شیرینه و بی ارتباط به این نوشته ها نیست. پدرم از استاد بزرگوارشون مرحوم علامه طباطبائی نقل می کنن که: روزی اون بزرگوار، قبل از اینکه به حمام عمومی برن از صاحب اون حمام می خوان تا یک کیسه کش ماهر، برای امر کیسه زدن پشت ایشون خبر کنن. اون صاحب حمام با اشاره به فردی که مرحوم علامه هم او رو نمی شناختن می گن: فلانی هست، بسیار آدم متدینیه، اهل نماز شبه، دعای کمیل و توسلش ترک نمی شه. دقیقاً همون شخصیه که به کار شما می آد. مرحوم علامه کمی تامل می کنن و می گن: خیلی خوب. ولی من دنبال کیسه کش خوب می گردم نه کسی که بخوام نماز به او اقتدا کنم. این فرد خیلی خوبه ولی اگر کیسه کشی بلد نیست، یک نفر دیگه رو به من معرفی کن.


▪ عکس هائی جالب از حضرت امام

یک اتفاق جالب؛ سایت رجانیوز رو داشتم می دیدم که به یک سری عکس جالب برخوردم. عکس های حضرت امام که در چند تاشون حضرت آقای برقعی هم بودن. اونها رو می گذارم بالا به این خاطر که واقعاً عکس های جالبی هستن.

(عکس بالا) پدر خانوم محترم در کنار حضرت امام


(عکس بالا)حضرت آقای برقعی سمت راست و مرحوم فردوسی پور در سمت چپ تصویر


مرحوم آسید احمد آقا، مرحوم آیت الله خاتم یزدی(باجناق پدرخانوم محترم)، حضرت آقای برقعی، امام و دکتر ابراهیم یزدی؛ در سمت راست تصویر و پشت به دوربین هم آسید محمود دعایی دیده می شن.

جالبه که همراهان امام در این تصاویر، امروز همه یا مرحومند و یا ......


▪ عکسی از دو شیخ مظلوم

این هم یک عکس خوب، که توسط یکی از دوستان در اختیار من قرار گرفته که در اون آشیخ مهدی کروبی و حضرت آقای سلیمانی از اعضای مجمع محققین، در کنار هم دیده می شن. حاج آقای سلیمانی، که البته نیازی به معرفی ندارن، همون بزرگواری هستن که در جریان رفتن به بهشت زهرا، بازداشت شده بودن و البته پدر بزرگوار آقا محمد حسن رفیق عزیز و محترممون. ظاهراً عکس قدیمی نیست.


▪ روزهای تعطیل در ایام تحصیل و ناهار امروز

روزهای پنجشنبه و جمعه در ایام تحصیل، روزهای تنهائی من در خونه است و این به واسطه کلاس های همسرمه که عموماً در این دو روز قرار داره.

به همین جهت عموم کارهائی رو که نیاز به تنهائی داره و تفکر بیشتری می طلبه رو در این روزها انجام می دم. این کارها هم بیشتر جنبه های مطالعاتی و تحقیقی دارن. اما امروز کمی متفاوت بود به این خاطر که تقریباً کاری انجام ندادم و تا تصمیم گرفتم به دو-سه کار عقب افتاده برسم، پدر خانومم تماسی داشتن که رفقای دفتر آیت الله منتظری برای ناهار مهمون ایشون هستن و من هم به این جهت، به اونجا دعوت شدم.

کمی مطالعات رو در برنامه دارم و می خوام یک مطلب مفصلی، پیرامون موضوعی که فعلاً نمی خوام لو بره، بنویسم. تا خدا چه بخواهد.


▪ یا تو کیهان زیاد می خونی و یا منبع اطلاعاتی کیهان، توئی!!

مطلب امروز با تاخیر مواجه شد و من به خاطر این موضوع، عذر خواهی می کنم.

دیروز مجبور به سفری کاملاً بدون برنامه ریزی به تهران شدم و البته  یکی از دلایل عدم به روز شدن وبلاگ در ساعات آخری دیشب، همین موضوع بود به این واسطه که خستگی ناشی از این سفر، اجازه نوشتن رو به من نمی داد.

همسفر دیروز من، علی برادر همسرم بود که رابطه رفاقت من و او، بیش از زمان آشنائی من و همسرمه. این هم صحبتی با یک دوست قدیمی اونهم به مدت حداقل یه نصف روز، یک عادت نسبتاً فراموش شده برای منه و دیروز و این رفت و آمد، غیر از تمام خیرهاش، یاد و خاطره قدیم رو هم برای من و شاید علی زنده کرد. داستان هائی داریم من و این علی آقا.

خلاصه، قرارهائی رو برای یک سری جلسات با تعدادی از دوستان هماهنگ کردیم و اونها رو دیدیم و دو-سه تا مشکلی رو که توی یک سری از کارهای دفتر بوجود اومده بود رو توسط اون دوستان حل کردیم. علی، در تهران دانشجوست و دیروز، هم با من اومد تا همسفری کنه و هم به کلاسش برسه. نتیجتاً بعد از کلاسش مجدداً قراری رو هماهنگ کردیم و من ایشون رو برداشتم و برای سر زدن به دوست مشترکمون(نریمان) عازم محل سکونت او شدیم و بالاجبار! شام رو هم مهمون ایشون بودیم.

توی مسیر برگشت، علی داستانی رو از یکی از آشنایانش تعریف کرد که کلی برای من و او جالب بود. ایشون از دوستی این داستان رو نقل می کرد که مدعی بود در روز جمعه (روز انتخابات اخیر)، از لندن عازم تهران بوده در حالیکه وضعیت مسافرین داخل هواپیما، برای او کاملاً عجیب به نظر می رسیده. اون بنده خدا در ادامه نقل می کنه که مسافرین هواپیما بالاتفاق، با هم دوست بودن و همه وضعیت حجابی نا مناسبی هم داشتن به طوری که این بنده خدا کاملاً حس می کنه وارد یک فضای خانوادگی شده. در ردیف اول در حالیکه خودش رو یک استاد دانشگاه معرفی می کنه، از فرد کناریش سئوال که: شما برای چی دارین به ایران میاین؟ و اون آقا به ایشون می گه: برای رای دادن. ناقل داستان می گه: مگه توی لندن نمی شه رای داد؟ و اون آقا می گه: نه! ما اعضای اپوزیسیون خارج از کشوریم و می دونیم که اصلاح طلبان رای نمیارن و داریم میایم تا بعدش اغتشاش کنیم!!

این موضوع برای علی آقای ما اینقدر جالب به نظر می رسه که اون ناقل داستان رو خطاب می کنه که یا تو کیهان زیاد می خونی و یا منبع اطلاعاتی کیهان، توئی!! همه داستانت به جای خودش، ولی اون فرد به همین سادگی و با خنده اومد به شما گفت که ما اعضای اپوزیسیون هستیم و داریم می ریم اغتشاش؟ اونهم به شما با این چهره؟؟؟

دیر وقت بود که رسیدم و خانومم رو که منزل مادرشون بود رو برداشتم و به خونه اومدیم؛ اینقدری خسته بودم که صدای زنگ ساعت هم زورش به بیدار کردنم برای نماز صبح نرسید و نماز، قضا شد. صبح باید باز هم به دانشگاه آزاد سری می زدم تا این مصیبت رو دیگه تمومش کنم که الحمد لله هم تموم شد.

مادرم، توی حیاط مشغول رنگ زدن صندلی های آشپزخونه بودن که به خونه برگشتم و به کارهای روزانه مشغول..


▪ پاسخ به سئوالات، سخنان آیت الله اردبیلی، ناهار امروز و خاطراتی از مادرم

بیشتر وقت امروز رو پاسخ دهی به سئوالات ارسالی گرفت و تعداد زیادی از اونها رو که پدر جواب داده بودن رو پس از ویراستاری، برای فرستنده هاشون ارسال کردیم.

البته تعداد دیگه ای از اونها هم مونده که باید فردا فرستاده بشن. الآن تقریباً روزی نیست که بدون سئوال بمونیم و مخصوصاً در هفته های گذشته، شاید بطور متوسط روزانه بیش از ده مورد سئوال رو دریافت کردیم و به این جهت که ابوی تعمد دارن به سئوالات، شخصاً جواب بدن و اون رو به تیم خاصی محول نمی کنن، جوابدهی با کندی انجام میشه ولی لااقل به این خاطر که توسط خود ایشون پاسخ داده می شه، از خطای کمتری برخورداره.

ظهر از یک زمان کوتاه استفاده کردم و رفتم تا صندلی ماشین رو پس بگیرم و این کار رو کردم و متوجه شدم کل اشکال از سه هزار تومنی نشات می گرفت که در گلوی ماشین گیر کرده بود و باید خرج می شد والحمدلله این کار انجام شد و خیال ماشین هم راحت.

برای دیدن اخبار روزانه به چند سایت هم سر زدم و از جمله به خبر دیدار اعضای موتلفه با آیت الله اردبیلی در یکی از سایت ها رسیدم و شیرین اینکه آیت الله اردبیلی تمام لحن و بیانشون اونطوری که ایشون رو می شناسیم و اونطوری که در اخبار هم اومده بود، متوجه افرادی بود که همین سایت مورد نظر هم جزوشونه و اون نکته شیرین اینکه اون سایت مورد نظر با تمام توان، تلاش کرده بود صحبت های اون مرجع بزرگوار رو مصادره به نفع جریانی که بهش وابسته است، بکنه که البته هر کسی اون خبر رو می خوند متوجه منظور آیت الله اردبیلی می شد.

ظهر امروز برای ناهار، خانومم گفت که چی طالبی بپزم که مادرم صدامون کرد که بیاید از این کوکو سیب زمینی ها براتون پخنم ببرید و ما زوج حوان هم خوشحال و شاد، برای ناهار امروز کوکو زدیم.

آقا هادی هم عازم مشهد بود و اومد برای خداحافظی. وقتی که پایین بود، ما هم سری زدیم و هم دیدیمشون و هم خداحافظی کردیم. آقا مصطفی برادر کوچکم گفت: دیدی مرتضی نبوی هم به دیدار سعید حجاریان رفته؟ گفتم: خوندم خبرش رو. مادر که در جریان این دیالوگ بودن، گفتن: ما یک شب شام هم منزل آقای نبوی(مرتضی) خوردیم. خیلی اون موقع ها با ما رفیق بود ولی بعدها ایشون تغییر کرد. مادر از خیلی چیزها گفتن که شاید روزی بهشون اشاره کنم.


▪ یه عکس جالب

این عکس رو ما از دوره مجلس داشتیم و دوستان، اون رو در وب سایت دفتر هم گذاشتن. منتهی ظاهراً توسط مرکز اسناد هم منتشر شده و من بواسطه ایمیل یکی از دوستان، این موضوع رو متوجه شدم. من هم عکس رو با آرم مرکز اسناد اینجا استفاده می کنم.

احتمالاً مربوط به مجلس دوره دومه.

البته من این عکس رو قبلاً هم اینجا گذاشته بودم ولی متاسفانه در تغییر و تحولات، پاک شد.


▪ راحت شدن از شر تسویه حساب، صندلی ماشین و یک قرار ده دقیقه ای

برای تحویل مدارک و راحت شدن از شر این تسویه حساب دانشگاهی همسرم، به دانشگاه ایشون رفتم. قدم زدن در اون راهروها یادآورد خاطرات دوره دانشجوئی من در اون مجتمع بود. اگرچه از اون سال ها خیلی وقته که می گذره، ولی هنوز هم یاد اون دوره ها و گذروندن بیش از چهار سال از زندگی در اون مجتمع، شیرین بود. همیشه طبقه دوم ساختمون اون مجتمع، نمای خوبی داشت و خیلی از قسمت های شهر از اون زاویه به زیبائی دیده می شد ولی امروز اون چیزی که بیش از اندازه و کاملاً متفاوت از دوره های ما از این نما به چشم می خورد، دیش های ماهواره هائی بود که روی پشت بوم منازل به سادگی دیده می شد.

صندلی ماشین به علت اینکه دو- سه شب پیش روی اون سوپ ریخته بود، حسابی خراب و کثیف شده بود. به همین علت اون رو در آوردم تا بشورم و چونکه از عهده من خارج بود، اون رو به کارواش آقایون پوربافرانی بردم و ازشون خواستم تا زحمت این کار رو بکشن.

برای آخر شب، با یکی از دوستان قرار گذاشتم تا 10 دقیقه ای دم در همدیگرو ببینیم. ساعت ده و نیم از خونه بیرون رفتم و دوازده و نیم بود که برگشتم.  


▪ چاپ عکس های سه در چهار روی کاغذ a4 ، معنای قوام از دیدگاه پدر و یک عکس

ظهر، سری به بیرون زدم و باید یک سری عکس سه در چهار رو چاپ می کردم تا کارهای مربوط به فارغ التحصیلی خانومم رو انجام بدم. وارد عکاسی که شدم، دو نفر متصدی اونجا بودن و بعد از گفتن شماره عکس، ازشون خواستم تا اون رو چاپ کنن. متصدی از من خواست تا برم و نیم ساعت دیگه برگردم و من هم ازش خواهش کردم تا منتظر بمونم و او هم سریع، این کار رو انجام بده و اون بنده خدا هم پذیرفت. کار چاپ عکس، جمعاً 10 ثانیه هم طول نمی کشه ولی ظاهراً اینکه آدم باید نیم ساعتی معطل بشه، جزو رویه کاری بعضی از شغل ها محسوب می شه و اون کار زمانی شیرین تر می شه که مشتری، از چاشنی خواهش هم استفاده کنه.

خلاصه نه 10 ثانیه من شد و نه نیم ساعت اون بنده خدا چراکه تا حضرت متصدی، کار اشتباهش در چاپ عکس ها روی کاغذ a4 رو توجیه کنه و هزار تا بهانه و کشیدن این موضوع به اعترافات زندانیان سیاسی در تلوزیون و اینکه"آقا این روزها دیگه هیچ کسی اعصاب درست و حسابی نداره"و اینها، پونزده دقیقه ای طول کشید و البته نباید از حق گذشت که من هم در این درد دل، او رو یاری کردم.

تعدادی جزوه رو به یکی از دوستان که تو کارهای چاپ و نشره داده بودم تا کپی کنه که اون بنده خدا هم امروز غروب، یه سه ساعتی ما رو برای آماده شدنش معطل کرد.

یک مساله ای رو دیروز نوشته بودم راجع به آیه ای که در دفتر پیرامونش بحث شد و یکی از دوستان راجع به تفسیر پدر در مورد این آیه از من سئوال کرده بود که لازمه توضیح بدم که ایشون قوام رو در آیه منظور، به پشتوانه و تکیه گاه معنا کردن.


آیت الله بیات+مهدی کروبی


این عکس هم همینجوری باشه ولی توضیحش بمونه برای بعد. فقط اینکه عکس قدیمی نیست.


▪ بحث طلبگی، تمثیل جالب پدر، تماس تلفنی با آقا سعید حجاریان و مچ پایی که در رفت.

آقا مهدی(برادرم) معده اش دچار مشکل شده؛ به نظر می آد باز هم از اثرات شیمیائی است که هر از چند گاهی یک قسمت بدنش رو به مشکل می اندازه. به همین خاطر امروز به من گفت تا ابوی رو به دفتر برسونم. به همین خاطر عصری همراه با ایشون به دفتر رفتیم.

پدر، بعد از ظهرها هم درس می گن که از 45 دقیقه به غروب شروع می شه. بعدش هم نماز و بعد از اون بحث های طلبگی و اگر ملاقاتی باشه که معمولاً آخر هفته هاست و در اوایل و اواسط هفته، عموماً قراری هماهنگ نمی شه.

یک دوست طلبه ای داریم که اسمش رو لازم نیست بیارم. ایشون غیر از اینکه به آقای احمدی نژاد رای داده، هنوز هم خیلی دو آتشه از او دفاع می کنه. آدم متدینی است ولی به لحاظ فکری هیچ قرابتی با هم نداریم. با این وجود طلبه بسیار دقیقی است و جزو شاگردان ابوی. خیلی سئوال می کنه و تا قانع نشه، ول نمی کنه. البته پدر از اینجور طلبه ها خیلی خوششون می آد و می گن: اینجور طلبه ها هستن که در آینده موفق می شن(البته به لحاظ درسی و به جهت کوشا بودن). خلاصه ایشون هم امشب بود و نتیجه بودن ایشون، طولانی تر شدن بحث و البته استفاده بیشتر بقیه شد. بحث هم در این بود که "الرّجال قوّامون علی النّساء" یعنی چی و اینکه ابوی این آیه رو چطور معنا می کنن. در ادامه بحث، پدر عبارت زیبائی رو درباره رابطه بین زن و مرد گفتن که تمثیل جالبی بود. ایشون فرمودن که رابطه مرد و زن مثل رابطه ستون و سقف در یک خونه است. سقف نیاز به ستون داره و ستون هم اگر سقفی نباشه، معنای خودش رو از دست می ده. و این دو تا هستن که اصل و اساس یه بنا رو که همون خانواده است، تشکیل می دن.

اومدیم خونه. گفتیم از فرصت استفاده کنیم و خودمون رو برای شام بندازیم پائین خلاصه. ابوی در حالیکه از اتاقشون بیرون می اومدن، فرمودن که" تماسی با منزل آقای حجاریان بگیرید تا با ایشون صحبت کنم." از یکی از دوستان شماره تلفن منزلشون رو گرفتم و بعد از کلی تماس گرفتن و اشغال بودن تلفن، بالاخره خط وصل شد و جالب اینکه خود دکتر سعید، تلفن رو برداشت - با همون صدای مقطع و مظلوم-، سلام و علیکی کردیم و بعد از صحبت های مقدماتی، تلفن رو به ابوی دادم و پدر هم با ایشون صحبت کردن.

اومدم بالا و دارم کارهای فردا رو نگاه می کنم. خانومم در حال باند پیچی کردن مچ پای در رفتشه. البته اتفاق افتادنش ربطی به من نداشته و بخاطر بزرگواری حضرات مسوول دانشگاهشون حین ثبت نام ترم و به جهت بالا پائین رفتن پله های اونجاست.


▪ یادآوری دوران کودکی با خرید چند تا دونه سیب

از دوره کودکیم یادمه که توی یکی از سریالهای ژاپنی که از تلوزیون پخش می شد، توی یکی از قسمت ها، زنی که نقش اصلی سریال رو به عهده داشت وقتی به میوه فروشی مراجعه کرد و از اونجا سه تا دونه پرتقال خرید. من مادرم رو خطاب قرار دادم که: چرا اینها مثل ما نمی رن و یک کیلو و دو کیلو پرتقال نمی خرن؟ ... و توی دلم می خندیدم که چه با مزه است وقتی آدم بره توی میوه فروشی و بگه: آقا ببخشید میشه سه تا پرتقال بدید؟

شاید بچگی بوده و شاید فکرهای اون دوران ولی جالبه که امروز، چیزی شبیه همین موضوع برای خودم اتفاق افتاد و وقتی مجبور شدم برای فقط پنج تا دونه سیب، دوهزار تومن به آقای میوه فروش بدم، یاد دوره طفولیت افتادم و به خنده های بچگیم، خندیدم و با خودم گفتم که چه جالبه که اون وقتها حتی این اتفاقات، توی فیلم هم برای ماها خنده دار بود؛ جالب اینکه اون موقع ها کشور درگیر جنگ هم بود.

این موضوع و این خرید رو زمانیکه وارد سوپر مارکت سرکوچه شدم تا یک شیشه نوشابه بخرم، برای آقای تبریزی هم تعریف کردم و داستان خیلی جالبتر شد زمانیکه شاگرد ایشون دست کرد توی نایلونی که توش نون های ساندویچی بود و یک نون گرد(همبرگری) در آورد و به من گفت: این نون از امروز صبح شده هشتصد تومن، یعنی تقریباً دو برابر قیمت دیروز.

 


▪ اتفاقات روز گذشته

دیشب بلاگفا مشکل داشت و من مطلب دیشب رو امروز می گذارم بالا.

تعدادی از دوستان وبلاگ نویسمون برای امروز(یعنی دیروز)، دیداری رو هماهنگ کرده بودن و جالب اینکه ازشون خبری نشد. یعنی نه تماسی و نه حضوری. امیدوارم مشکلی براشون پیش نیومده باشه.

همونطوریکه در وب سایت دفتر هم اومده، پدرم با آیت الله سید علی محمد دستغیب امروز(یعنی دیروز) تلفنی صحبت کردن. تماس دوستانه ای بود اگرچه صحبت های مختلفی هم رد و بدل شد که مهمترین اونها، توسط دوستان روی وب سایت دفتر قرار گرفته.

فردا صبح(یعنی امروز)، طبق روال همیشه روضه هفتگی برقراره و دوستانی که این متن رو می خونن می تونن اون رو به عنوان دعوتنامه برداشت کنن.

برای فردا (یعنی امروز)مهمون هم دارم؛ یکی از دوستان خیلی خوبم بعد از یک سال وعده و وعید، تصمیم گرفته بالاخره سری به قم بزنه . ما آماده میزبانی هستیم.

(از این به بعد مربوط به امروزه)

جارو زدنم نزدیک سه ربع طول کشید و به این خاطر که اصولاً از این کارها بلد نیستم، مجبور بودم کاری رو که در یک ربع می شه انجامش داد رو در زمانی که گفتم انجام بدم. میز تلوزیون و میز کارم نیاز به تمیز کردن داره ولی واقعاً حالش رو ندارم؛ البته این بهانه ها فایده ای نداره و باید پاشم و بقیه کارهای مربوط به خودم رو انجام بدم.

(عکس مربوط به امروز نیست؛ ولی....)


▪ جور نشدن تدریس، آزادی آقا سعید و مشتی تو چونه سرماخوردگی در صورت امکان

درسهای حوزه شروع شده و ساعات کاری دفتر متفاوت از روزهای گذشته؛ به همین خاطر صبحها باید کمی زودتر کارهای اولیه رو انجام داد تا برای دیدارهای عمومی و کارهای معمول، مشکل خاصی پیش رو نباشه.

با یکی از دوستان آموزش و پرورش صحبت کرده بودم تا با یکی از مدارس به جهت تدریس صحبت کنه و بعد از مدتی که از او خبری نشد، خودم تماسی باهاش گرفتم. اون بنده خدا در حالیکه تلاش می کرد ناراحتی خودش رو به من نشون بده به من گفت که: بعد از صحبت با دو-سه دبیرستان که اولش هم خیلی استقبال شد، بعد از فهمیدن اینکه شما فرزند چه بزرگواری هستید، با شرمندگی از من خواستن تا سلامشون رو به شما برسونم و بگم که:"خودتون می دونید که چقدر مشکل داریم، و الا ارادت ما که مشخصه".

داستان آزادی آقا سعید رو هم شنیدم و با اینکه خوشحالی هم دیگه آروم آروم داره از وجودم رخت بر می بنده، ولی نتونستم خوشحالیم رو پنهان کنم و این خبر رو به ابوی هم دادم. نمی دونم این رو نوشته بودم یا نه. سعید حجاریان جزو اون تیم و هسته ایه که قبل از انقلاب در کلاس های پدر شرکت می کردن و این دوره درسی مدت زمان طولانی ای رو هم به خودش اختصاص داده. جالبه که عموم بچه های اون جلسات یا زندان هستن و یا خیلی به ظاهر اصولگرا شدن.

خیلی احساس خستگی می کنم. احساس می کنم سرماخوردگیه هنوزم توی بدنم هست. نقل شده که خیلی از چیزها در قیامت بصورت مجسم، محشور می شن. امیدوارم که اگر احیاناً با این سرماخوردگی در صحرای محشر به تور همدیگه خوردیم، همچین با مشت بزنم توی چونش.


▪ گزارش امروز ما در تهران

سفر یک روز و نیمه ما به تهران، غروب امروز و با رسیدنمون به قم به اتمام رسید در حالیکه به هیچ کدوم از دوستان تهران هم سر نزدم و البته این بی وفایی توجیهاتی داره که به وقتش راجع بهشون خواهم نوشت.

اون چیزی که امروز بیشتر وقت ما رو گرفت، پیاده روی های طولانی ای بود که بواسطه نداشتن وسیله در محدوده زوج و فرد، مجبور به انجامش بودیم و اگر محل قرارهای کاری ما کمی به ایستگاههای مترو و یا اتوبوس  نزدیک بود، این همه استفاده از خط 11 بی دلیل بود. از این نمی شه گذشت که بارون نمه ای که می زد، خیلی این قدم زدن رو شیرین می کرد.

به این واسطه که قرارها صرفاً کاری بود، ناچار بودم آمنه خانوم رو تنها بگذارم و اون بنده خدا هم برای دقایقی مجبور به دیدن ویترین بعضی مغازه ها می شد و البته مغازه های خیابون طالقانی، اگرچه مملو از صنایع دستی بسیار زیبا و دوست داشتنی هستند، ولی بیشتر به این درد می خورن که آدم اونها رو ببینه تا اینکه از اونها بتونه بخره.

از طرف دیگه من هم که برای یک دیدار کاری وارد یک محیطی می شم، به این واسطه که بعد از معرفی، مجبورم به برخی سئوالات اون مجموعه هم جواب بدم، شخص منتظر در پایین رو وادار می کنم تا بیشتر از دیدن اون ویترین ها لذت ببره.

سرم بسیار شلوغه و اگرچه سفرهای من به تهران هم کاری هستند، ولی همین نیمچه سفر هم باعث می شه تا کلی کارها عقب بمونه و به محض رسیدن، مشغول برنامه ریزی برای انجام اونها بشم.

تا فردا که کلی کار داریم.


▪ تهران، فروش کلیه و کلی موضوع دیگه

امروز ظهر برای مراجعه به پزشکی متخصص به تهران اومدیم و ساعت چهار، خودمون رو به خیابون ظفر رسوندیم. با کلی زحمت جای پارک پیدا کردیم و به سمت مطب دکتر روان.

توی مسیر، یه بنده خدائی ضمن صدا کردن من، خواست تا کاغذی رو که روی یکی از پست های برق چسبیده شده بود رو بخونم. با خانومم ایستادیم و در کمال تعجب دیدم روی کاغذ نوشته شده:"به علت مشکلات مالی، فروش کلیه در سریع ترین زمان". اون بنده خدا رو به من و همسرم کرد و گفت: "ببینید تورو خدا وضعیت ما ایرانی ها به کجا کشیده؛ خانوم تورو خدا این مطالب رو به آقای احمدی نژاد بگید". من و همسرم با تعجب به اون بنده خدا نگاه کردیم و خانوم من به او گفت: شما فکر می کنید من چون چادر سرمه،  احمدی نژادیم. نه آقا! این خبرها نیست......

دم غروب برای زنده کردن خاطرات قدیم رفتیم بام تهران؛ اواسط قدم زدن بودیم که یه خانومی با مچ بند سبز اومد طرف من و گفت: شما پسر آقای بیات هستید؟ گفتم: بله! شما؟ اون بنده خدا خودش رو معرفی کرد(خواهر زاده یکی از دوستان پزشکمون بود که من رو هم ظاهراً قبلاً دیده بود)و از من خواست سلام گرم او رو به ابوی برسونم.

بعدش سری به برادر خانوممون هم زدیم. الآن هم منزل همشیره و مشغول خواهر زاده بینی هستیم.

 


▪ آش برای ناهار و قسم دروغ اونهم رو به قبله

دیروز ظهر زمانی که به منزل رسیدم، متوجه شدم که ابوی مهمون دارن و بعد از ورود یکی از رفقای قدیمی ابوی که از وعاظ مشهور تهران هستن رو اونجا دیدم. بعد از سلام و احوالپرسی و گلایه راجع به اینکه چرا عروسی من نیومدید، به آدم شرمنده ای تبدیل شدم چراکه فهمیدم اصلاً دعوتشون نکرده بودم.

ظاهراً از قبل بنای آمدن برای ناهار رو نداشتن و بعد از اومدن و اصرار ابوی، برای ناهار هم موندن و آشی که مادر برای اعضای خانه پخته بود رو شراکتاً و با هم خوردن.

یه داستان جالبی نقل می کرد ایشون از یکی از افرادی که همه با چهره او در تلوزیون آشنا هستن که در یکی از جلسات حدود یک سال قبل و در جواب یک روحانی که راجع به آقای خاتمی سئوال کرده بود، رو به قبله می ایسته و می گه: به این قبله خاتمی اصلاً نماز نمی خونه و جالب تر اینکه اون روحانی بزرگوار هم می گه: آخه شیخ، چرا دروغ می گی، اینکه دیگه خیلی دروغ بزریگه! و در جواب می شنوه: یعنی من قسم دروغ می خورم؟....

در ادامه شنیدم که اخیراً خیلی دنبال اینه که آسید محمد رو پیدا کنه و حلالیت بگیره.

الله اعلم.

 


▪ نویسنده قانونمند، شیخ شیرین و مریضی ادامه دار

موقع رانندگی توی بیست متری گلستان، یکدفعه دیدم که یه ماشین مستقیم در لاین من و به سمتم می آد (جالب اینکه داره به من نور بالا هم می ده) در حالیکه از دور مشخص بود که یک روحانی پشت فرمونش نشسته. پنجره رو پائین کشیدم تا تذکری بدم و ناگهان راننده ماشین خطاکار که از قضا داره به من لبخند هم می زنه، نویسنده قانونمند هفته نامه ای در قم در میاد که حضرات اصلاح طلب از زبان و قلم او همانند خانم رجبی نهایت استفاده رو بردند. با همون لبخند بهش گفتم: حضرت آقای... شما که الحمدلله قانون مجسمی؟ و با همون لبخند از من فاصله می گیره و میره.

از یکی از دوستان طلبه شنیدم که آقای کروبی دو شب قبل در حرم حضرت معصومه(س) بوده و جالب اینکه افراد بسیاری دورش بودن و عده ای هم به نفعش شعار دادن. جالبتر اینکه آقای کروبی در حال خروج از حرم به شخصی بر می خوره که او رو با تمام عناوین زشتی که به زبانش می آمده خطاب می کنه و شیخ شیرین ما هم رو به او که: برادر من، تعجب نمی کنی که تنهائی ایستادی و داری به من فحش می دی و هیچ کسی تو رو همراهی نمی کنه؟ ... و جالب اینکه اونطرف سعی می کنه باز هم به فحاشی ادامه بده در حالیکه باز هم هیچ کسی به او کمک نمی کنه.

این دو تا ماجرا باشه تا ببینم امشب رو صبح می کنم یا نه؛ حس می کنم سرماخوردگیه داره آروم آروم یه کارهائی می کنه.


▪ داستان های استخاره

 روزهای جمعه هم، روز تعطیلی برای من نیست. امروز هم کارهای معمول در حال انجام شدن بود و من هم طبیعتاً اونهائی رو که باید، انجام می دادم.

ناهار رو مهمون پدر خانوم بزرگوار بودیم و طبق معمول دیر رسیدیم. تلفن ایشون دائماً زنگ می خوره و افراد مختلف برای استخاره به ایشون زنگ می زنن. منتهی یه تفاوتی شیوه اون بزرگوار با دیگران داره اونهم این که ابتدائاً از طرف سئوال می کنه و اگر ببینه میشه طرف رو با مشورت قانع کرد، این کار رو می کنه چراکه با کمال تاسف، بعضی ها احساس می کنن که برای ساده ترین کارهای زندگی هم باید استخاره کرد.

مثلاً موردی امروز پیش آمد که طرف زنگ زده بود و حضرت آقای برقعی از اون بنده خدا سئوال کرد که برای چی استخاره می خوای؟ و اون طرف گفت که دختر خاله من، برای ازدواج جواب منفی به من داده و من حدس می زنم که شخص دیگه ای رقیب منه؛ می خوام ببینم درسته یا نه؟ پدر خانوم ما هم به طرف گفت: آحه برای این کار استخاره می کنن؟ برادر، برو ازش سئوال کن چرا بهت جواب رد داده و قطعاً ایشون به شما می گن چرا و این از موارد استخاره نیست.....

جالبتر اینکه وقتی اومدم خونه، تلفن زنگ خورد و فرد پشت تلفن به من گفت: عذر می خوام یه استخاره می خواستم. من گفتم: برادر شماره دفتر این نیست و اینه و البته جمعه بعد از ظهرها هم تعطیله. اون شخص گفت: پس شما من رو یه راهنمائی بکن. من می خوام یه کار جدید شروع کنم و براش می خوام استخاره کنم. گفتم باشه، فردا زنگ بزنید دفتر، براتون انجام می دن و جالب اینکه اون فرد ادامه داد: آخه پیش دو-سه تا از مراجع استخاره کردم و می خوام آقا هم برام استخاره کنن، مطمئن شم. گفتم: یعنی چی؟ .....

خلاصه این هم داستانیست.


▪ گزارشی کوتاه از افطاری مجمع محققین و مدرسین

بعد از دیدن خبری که ظاهراً یکی از روزنامه های صبح از سفر مهندس موسوی به قم کار کرده بود، به این واسطه که خبر خیلی مبهم کار شده بود و البته بعد از مشورتی که امروز با یکی از دوستان مجمع محققین داشتم، تصمیم گرفتم راجع به اون جلسه بنویسم.

آیت الله بیات

این موضوع رو البته باید تاکید کنم که بنا بر این نبود که جلسه اون شب پوشش خبری پیدا کنه ولی به هر صورت اون روزنامه محترم اصل خبرش رو با کمی اینور و اونور کردن کار کرد و بهتر دیدم که از قول کسی که در اون شب در اون برنامه بوده، مطالبی راجع بهش نوشته بشه.

در یکی از روزهای هفته گذشته، در مجمع محققین و مدرسین حوزه مراسم افطاری برگزار بود که مهندس موسوی همراه با آقای دکتر محمدرضا بهشتی هم میهمان این مراسم بودند. ابوی هم برای این مراسم از سوی آیت الله سید حسین موسوی تبریزی دعوت شده بودند که البته به خاطر کسالت، بنای شرکت نداشتند. به همین خاطر من شرکت در اون برنامه رو منتفی می دونستم( با اینکه بیشتر دوست داشتم در اون حضور داشته باشم).

 ابوی در اطاق استراحت می کردند که من پایین اومدم و ایشون از اطاق بیرون اومده و به من گفتند: شاید خلاف اخلاق باشه که آقای موسوی تا قم آمدند و دوستان هم دعوت کردند ما نریم. من به ابوی گفتم که تابع هستم و هر برنامه ریزی ای که بکنند رو من انجام می دم. ایشون فرمودن که برای افطار نمی ریم ولی بعد از افطار برای 15 یا 20 دقیقه سری به مجمع می زنیم. هماهنگی های لازم رو برای ساعت مورد نظر با همراهان پدر انجام دادم و بعد از تماس تلفنی با مجمع، رفتن ایشون رو اطلاع دادم.

حدود یک ساعت از افطار می گذشت که ما از منزل به سمت مجمع حرکت کردیم و بعد از ورود، متوجه شدم که آیت الله فیض گیلانی، آیت الله صانعی و اعضای مجمع محققین همراه با احمد آقای منتظری، آسید محسن موسوی تبریزی و حضرت آقای شهرستانی هم اونجا حضور دارند. آقای فیض در حال صحبت بودن که ما وارد شدیم. خیلی وقت بود که پدر و آقای موسوی از نزدیک همدیگرو ندیده بودن و البته این باعث شد تا یک دیده بوسی گرم با هم داشته باشن همینطور با آقای دکتر محمدرضا بهشتی که اون هم سلام و احوالپرسی گرمی بود.

شاید چند دقیقه ای از حضور ما نگذشته بود که آقای شهرستانی جلسه رو به علت شرکت در روضه های شبانه ای که در طول ماه مبارک داشتن، ترک کردند و البته بعد از اون ما هم جمعاً بیست دقیقه ای بودیم و بعد اونجا رو به مقصد دفتر ترک کردیم.

 در یکی از پست های نه چندان قدیمی هم راجع به بعضی دیدارها در قم نوشته بودم و به این علت که بنای بر توضیح بیشتر نبود، به همون اندازه بسنده کرده بودم که قرار امروز، من رو بر این داشت تا کمی بیشتر از اون جلسه بنویسم.

یک خاطره خیلی شنیدنی هم مهندس از حضرت امام پیرامون انجمن حجتیه گفتن که به موقعش و در یک پست بهش اشاره خواهم کرد.

در کل، جلسه دوستانه بود و صحبت خاصی نشد (البته اون مقداری رو که ما بودیم)اگرچه ابوی و مهندس ده دقیقه ای بصورت خصوصی با هم صحبت کردند.

در ضمن، عکس هایی که در دو-سه پست قبلی هم از ابوی و مهندس موسوی دیدید،  مربوط به همین جلسه بود.


▪ روز اول مهر و خاطرات دوران مدرسه



همونطوریکه قبلاً هم نوشته بودم، پاییز فصل دوست داشتنی ای برای منه و ماه مهر، دوست داشتنی ترین ماه پاییزی.

شاید امروز بهترین چیزی رو که می شه راجع بهش نوشت، همین داستان اول مهر و ورود به مدرسه است که برای هر آدمی که این تجربه رو داشته، همراه به خاطراتیه منتهی تو ذهن بعضی آدمها اون خاطرات مونده و تو ذهن بعضی دیگه هم بواسطه گذشت زمان، از یاد رفته.

ولی برای بعضی دیگه هم مثل من، روز اول مهر یه روز معمولی بود و ورود به مدرسه هم خیلی غیر عادی به نظر نمی رسید. چون من همراه با چند نفر از دوستان دوره کودکیم وارد مدرسه شدیم و اونجا هم، جائی برای شیطنت های معمول بچگی محسوب می شد ولی آروم آروم وقتی که با فضای مدرسه اخت شدیم، اوضاع عوض شد.

یادم هست معلم سال اول ابتدائی من، خانوم مرتضوی بود که البته هنوز هم کتک های سیری که ازش خوردم رو یادمه و اتفاقاً معلم سال پنجم هم باز ایشون بود که البته در اون سال دیگه خبری از کتک نبود. حتی یادمه در همون سال بواسطه اینکه موقع بمب بارون تنها دانش آموزی بودم که توی پناهگاه نرفتم و بجاش کوچه منشور و مسجد منشور رو بهش ترجیح دادم، مادرم به مدرسه فرا خونده شد و کلی هم با معلمم جر و بحث که شما چرا در مدرستون قفل و بست نداره که یه بچه هفت ساله می تونه از اونجا اونهم موقع بمب بارون خارج شه.

مدرسه دوران ابتدائی من، دبستان امید امام در منطقه یازده تهران بود. مدرسه ای که در کوچه منشور و مقابل مسجد منشور توی خیابون امام خمینی واقعه و هنوز هم وقتی که از اونجا رد می شم، خاطرات دروان کودکیم برام زنده می شه. اون کوچه البته برای آقا هادی و آقا مهدی برادرهای بزرگتر من هم یاد آور خاطره است چراکه اونها هم در اون مسجد و عضو پایگاه بسیجش بودن و آقا مهدی بعد از آمدن از جبهه اونهم با یه ترکش توی کمرش، از اون پایگاه بسیج اخراج شد که داستانشم طولانیه.

باید از خانم رشدیه معلم مهربان سال دوم ابتدائیم هم نام ببرم کسی که هوز هم آرام صحبت کردنش توی ذهنمه و البته بعدها شنیدم که بواسطه بیماری، دار فانی رو وداع گفته که امیدوارم این صرفاً یک شنیده باشه و اگر هم واقعیت، خداوند بیامرزدش؛ یا از خانم شیخ و خانم حیدری که معلم های سوم و چهارمم بودن و اونها هم حسابی به گردنم حق دارن.

این عکس هم مربوط به سال اول ابتدائی و دقیقاً روبروی چاپخونه صادقه که هادی اخویم اونجا پیش آقای مجتهدی کار می کرد.

الآن که دارم فکر می کنم می بینم چه روزگاری رو پشت سر گذاشتیم و به قول یکی از بزرگان: چی می خواستیم و چی شد.


▪ یک روز پر از وکیل و سردار

صبح امروز طبق قرار قبلی اعضای شورای مرکزی ائتلاف وکلا و حقوقدانان برای دیدن پدر به دفتر اومدن منتهی با حدود یک ساعت و نیم تاخیر چراکه اصلاً رژه امروز رو در نظر نگرفته بودن  و نتیجتاً دو ساعتی رو پشت ترافیک رژه نیروهای مسلح در تهران معطل شده بودن.

خلاصه اومدن و قرار هم انجام شد و بعد از رفتنشون ما هم آماده برگشت به خونه شدیم که یکی از دوستان دفتر اطلاع داد  که سه نفر دیگه هم در اطاق اونطرفی منتظر دیدن ابوی هستن. طبیعتاً اونها هم داخل شدن و از قضا از دوستان قدیمی ای بودن که یادمه در دوران مجلس، جزو نیروهای سپاه بودن و البته بعد از اینکه بیشتر از خودشون گفتن متوجه شدیم که از سردارهای بازنشسته هستن. البته یک نفرشون رو که من می شناختم اون موقع ها سردار نبود که البته طبیعی هم بود چراکه از اون زمان 16-17 سال می گذره(به نظرم اون موقع سرهنگ دو بود). 

این دوستان هم داشتن راهی می شدن که دوباره یک دوست وکیل دیگه ما وارد دفتر شد و خلاصه ابوی گفتن: امروز میهمانهای ما یا وکیل بودن و یا سردار.

حدود ساعت 3 بود که از دفتر به خونه اومدیم و این تاخیر نیازمند توجیه خانواده ها بود. یعنی توجیه من برای همسرم و توجیه پدر برای مادرم.

از حدود دو ساعت قبل کمی سوزش در گلوم احساس می کنم که ظاهراً از نشانه های سرماخوردگیه که امیدوارم اینطوری نباشه. خودم رو بستم به قرص بلکه فرجی بشه.

تا فردا که کلی کار داریم.



محسن
فرزند چهارم خانواده
تصمیم دارم شرح زندگی بنویسم.
همین.



دسته‌ها
خاطرات و خطرات
عکسهای دیگران
تحلیل ها
درد دل
عکسهای خودم


بایگانی
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386


پیوندها
دفتر پدرم
هادي برادرم
اولین خواننده وبلاگم
آیت الله دستغیب
آیت الله سید صادق شیرازی(وبلاگ)
د.داود فيرحي
عباس رضوانی
د.محسن كديور
س.محمد خاتمی
فريد مدرسي
مسیح علی نژاد
روح الله و مصطفی(وبلاگی مفید برای آشنائی با سینما)
عمادالدین باقی
دکتر عطاءالله مهاجرانی
مهندس لطف الله میثمی
علی اصغر خدایاری
د.م.جعفر ایرانی
نواندیش
مرجعیت شیعه
روزبه(دوست دوران دانشگاه)
(یک دوست خونه بدوش)
علی اشرف فتحی + سید مرتضی ابطحی
واحه
هنگامه شهیدی
جناب خسروانی
سهام الدین بورقانی
م. منصوري بروجني
س.حسام الدين دولتخواه
س.محمد مرعشی
حبیب آقای حسین پور
علی دشتی
مرتضی اصلاحچی
سامان موحدی راد
سامان
م.مهدی مازنی
ايران –كاوش
روزبه میر ابراهیمی
س.عباس سید محمدی
مسعود درودی
ایمان ملکا
سعید نورمحمدی
حسین کربلائی
مجنون جا مانده
محمد معینی
آرام
فرید صلواتی
مهدی جلیل خانی
صادق صدق گو
علیرضا بازرگان
حامد نیک فر
ش.محمود کندلوئی لاریجانی
زهرا علی اکبری
نجات یونسی
هادی غیبی
علی(تا رهائی)
مهتاب
ندای خالی - ندای پر
مرتضی میری
طاهره
س.محسن قائمی
امیر تبریزی
مریم شفیع پور
فریاد فرید
شکوفا(عصر بخیر بچه ها)
روح الله ریاضی
محمد کیانمهر
حسن یونسی
محمد امامی
حمیدرضا منتظری
علی عارف
سهیل اسدی
میثم یوسفی
علیرضا شایق
علی(ضمیر من)
سهیلا بیگلرخانی
محمد طاهری
عرفان چشمه زاد
یاسر اسماعیلی
طلبه ضد، ضد طلبه
مسیح من(یک روحانی زاده مثل من)
مجید نصرآبادی
مهدی نظام الاسلامی
علیرضا میرحسین
بهنام صابر نعمتی
محسن صائمی
علیرضا رحیمی
امین قاسمی
نصیرالدین مزورعی
سید علی تراب
میلاد محرک پور
سید علی ناظم زاده
م.س.مصطفوی نیا
حمیدرضا شجاعی نیا
رضا اسدی
مونا داودی
حسن یونسی
سلیمان رضائی
علی رضوی
رایا مرادی
فائزه ابراهیمی
د-الف(قلم سیاه)
لیلا(یک همشهری)
مصطفی عباسی
محمد مهدی سامع
عقیل وجدانی
سید سپهر زمانی
محمد مصطفائی
محمد قدسی
حمید اسدی
محمد موسوی
هاشم فردوئی
محمد(چاه زنخدان و آدم برفی و ....)
خ. فرزانه رمضانی
امیر رضا قویدل
امیر مافی
امین قاسمی
کاوه رضائی
نوید اتابکی
محمد ایوب کاظمی
سید محمد حسین حسینی
سید مجتبی نریمانی
رسول پاپایی
یاسر عبدی


شمارنده