▪ قطعی موبایلم، نگرانی همسرم و دوری از آدم های بی ادب
موبایلم بالاخره دو طرفه قطع شد.
تلاش من برای ثبت نام اینترنتی همسرم در دانشگاه بی نتیجه موند و این موضوع باعث شد تا یک مسیر 12 کیلومتری رو تا دانشگاه ایشون برم تا مشکل رو جویا شم. به این علت که موبایلم قطع شده، یک خط تالیای مربوط به دفتر رو دست گرفتم تا لااقل نزدیکانم بتونن من رو پیدا کنن بدون توجه به اینکه دانشگاه همسرم در جائی واقعه که خط های تالیا اونجا آنتن نمی ده. عدم دسترسی ایشون به من باعث کلی نگرانی در طول یکی- دو ساعتی شده بود که من دانشگاه بودم و نتیجتاً همون فکری که این روزها همه دوستان ما و خانواده هاشون رو درگیر کرده که لابد گرفتنش.
خلاصه اینکه بعد از پیگیری های من، متوجه شدیم که همسرمون به علت اینکه از کاردانی به کارشناسی قبول شدن و خلاصه ترم قبل از کاردانی تسویه حساب نکردن، فایل ایشون بسته شده و ما ناچار بودیم به اونجا مراجعه کنیم تا فایل رو باز کنیم و بعد از مراجعه متوجه بدهی 84300 تومنی ایشون به دانشگاه و همراه نداشتن پول و ...چندین مشکل پیش آمده دیگه شدیم که همه اینها وقت یکی دو ساعته ای رو از من گرفت و باعث نگرانی همسرم شد.
مشکل با مصیبت حل شد چراکه متصدی ثبت نام هم حاضر نبود این کار رو انجام بده و می گفت باید سه ماه قبل تسویه حساب می کردید و با کلی چک و چونه راضی شد و چون امروز هم آخرین روز برای ثبت نام بود، به محض رسیدن به خونه این کار رو انجام دادم.
بعد از باخت دیشب و رفتن به بازی رده بندی، امشب باز هم به سالن رفتیم ولی به علت بی ادبی دروازه بان تیم که دو سه شبی بود از آشنائی من با ایشون می گذشت، ناچار شدم اواسط بازی از دوستان خداحافظی کنم و به خونه برگردم و این خصلت رو در درون خودم بیش از پیش تقویت که آدم بی تربیت قابل هدایت نیست و فقط باید ازش فاصله گرفت.
کلی از استفتائات ارسال شده برای ابوی، باید توسط من بازخونی می شد که متاسفانه با اینکه هر روز زمانی رو بهشون اختصاص می دم، باز هم کلی از اونها مونده.
▪ یه عکس دیگه از همون روز

این رو همینجوری می گذارم(مربوط به همون روزیه که گفته بودم.)
▪ باخت امشب ما در فوتسال و موضوع عید فطر
امشب بالاخره باختیم.
توی یک سری مسابقات فوتسالی که ظاهراً قبلاً هم توضیح داده بودم، شرکت کردیم و خوب هم بالا اومده بودیم و امشب اگر بازی رو می بردیم، می رفتیم فینال و اگر اول می شدیم نفری یک ربع سکه نصیبمون می شد که نشد ولی عیبی نداره چونکه به بازی کردنش می ارزید.
تماس های خیلی زیادی امروز با من یا دفتر گرفته می شد که نظر ابوی رو پیرامون بحث رویت هلال ماه سئوال می کردن و ما هم نظر ایشون رو ابلاغ می کردیم. ولی اونچیزی که امسال در قم اتفاق افتاد و عموم مراجع بر روی اون اجماع داشتن، بحث عید بودن روز دوشنبه بود که من توی ذهنم اینچنین اتفاق نظری رو سراغ نداشتم.
شاید سه و یا چهار سال قبل هم اتفاقی اینچنینی در قم افتاد منتهی با این تفاوت که مثلاً امروز رو مرحوم آیت الله بهجت و مرحوم آیت الله فاضل اعلام عید کردن ولی رهبری فردا رو اعلام کردن که من در یکی از پست های خیلی قبل هم به اون اشاره داشتم. قابل توجه این بود که رهبری هم در خطبه های عید سعید فطر همون سال، به این موضوع اشاره داشتند.
ولی امسال بر عکس اون موضوع صدق پیدا کرد و رهبری امروز رو به عنوان عید اعلام کردن و عموم مراجع فردا رو. البته این موضوع همونطوریکه عرض کردم، خیلی نادر نیست و سابقه داشته چراکه نظرات فقهی آقایون مراجع با همدیگه متفاوته و برای مثال مرحوم امام، معتقد بودن که معیار برای اعلام عید و یا ابتدای ماه، رویت در همون منطقه محل سکونته و مثلاً مرجع دیگری این نظر رو قبول نداره و به افق واحد معتقده که نتیجه این نظر دوم اینه که اگر مثلاً در عربستان ماه رویت شد، برای ما در ایران هم بواسطه داشتن افق مشترک و شب واحد حجته ولی چونکه معیار اثبات اول و یا آخر ماه در عربستان بواسطه نگاه فقهی اهل سنت، رویت هلال نیست و نظر حاکمیت ملاکه، طبیعتاً تا اثبات نشده که در اونجا ماه رویت شده یا نه، آقایون مراجع ساکن در ایران و یا عراق این مطلب رو نمی پذیرن که با اعلام روز عید در عربستان، اینجا هم افطار کنن(البته این مربوط به افرادی است که به افق واحد معتقدند).
به هر صورت داستان عید فطر در چندین سال گذشته، همیشه خاص بوده و این هم بخاطر نظرات مختلف فقهی است.
تا فردا که ببینیم خدا چه می خواهد.
▪ نظر ابوی راجع به عید فطر، کند شدن بلاگفا و توضیح پیرامون عکس پست قبلی
ایمیل های فراوون و اس ام اس های زیادی داشتم راجع به عید فطر و نظر ابوی؛ به همین خاطر اگر دوستان می خوان بدونن نظر ایشون رو اینجا کلیک کنن.
این بلاگفا هم تقریباً دیزلی شده و من برای تایید یه پیغام، دقیقاً هشت دقیقه منتظر موندم.
یه مطلبی هم یه دوستی نوشته بود(غیر از محمد آقای عزیز) راجع به عکس هایی که در پست قبل گذاشتم که شائبه ساختگی بودنش هست و البته با احترام عرض می کنم اون عکس رو خودم انداختم و هنوز هم روی دوربینم موجوده.
▪ دیدارهای این روزها در قم
این روزها در قم دیدارهای مختلفی در جریانه و اگر کسی از رویه ارتباطات موجود بین بزرگان اطلاعی نداشته باشه، این موضوع رو خیلی خاص و قابل توجه برداشت می کنه. اون چیزی که مورد تاکیده، این مطلبه که این روابط بصورت معمول هم، در جریانه و مربوط به این زمان و اتفاقات پیرامونی نیست ولی این رو هم نباید از ذهن خارج کرد که در شرایط موجود موضوع مورد بحث در این جلسات، همین اتفاقات افتاده شده است. بنابراین اصل این دیدارها کاملاً طبیعی است و همیشه در جریانه ولی موضوعات مورد بحث در غالب این دیدارها، اتفاقات و حوادثی است که در حال جریان در اون زمان خاصه.
این دیدارها به دو دسته تقسیم می شن. اول دیدارهای داخلی که بزرگان قم با یکدیگر دارن و این شبیه سر زدن دو تا همسایه به همدیگه است و اشکال مختلفی هم داره. مثلاً در مراسم روضه ای که در دفتر مرجعی انجام می شه، مرجع دیگری هم شرکت می کنه و در حاشیه این مراسم، صحبت های خصوص ای هم می شه و یا در مجلس ختمی که توسط دفتر یک مرجع انجام می شه، مرجع دیگری هم شرکت می کنه و البته زمانی که اتفاقات خاصی در کشور رخ می ده، باز هم دیدارهائی هست که همونطوریکه عرض کردم، محتواش به اون موضوع خاص اختصاص پیدا می کنه و یا مدل های دیگه...

دیدارهای دوم مربوط می شه به افراد و یا تشکلهائی که از جای دیگری به جز قم، به اینجا میان و با مراجع و بزرگان حوزه دیدار می کنن. باز هم این دیدارها، اشکال مختلفی داره. مثلاً یک شخصیت سیاسی به قم میاد و با آقایون مراجع در دفاتر اونها دیدار می کنه. این حالت، مربوط به یک سری دیدارهای کاملاً طبیعی و در شرایط عادی است که البته در دوره 4 ساله گذشته، به کمترین میزان خودش رسیده چراکه در گذشته، این دیدارها خیلی زیاد بود و حتی اهالی قم هم متوجه اکثر این دیدارها می شدن.
حالت دیگری که باز هم ممکنه اتفاق بیافته اینه که یک شخصیت سیاسی و یا دولتی مثلاً از تهران به قم بیاد و بخاطر شرایط خاصی که به لحاظ زمانی و یا حتی امنیتی داره، در یک مکانی مهمان میشه و بقیه هم به همین شکل دعوت می شن تا مثلاً در یک مراسم افطاری که در فلان جا هست شرکت کنن تا اون آقائی که از تهران اومده در اونجا هم بزرگان مورد نظرش رو ببینه و هم در زمانش صرفه جوئی بشه و هم برای مثال، مشکلات امنیتی ای که ممکنه براش بوجود بیاد، با این کار دفع بشه.

منتهی برخی دیدارها هستند که موارد مشابه کمتری دارن. این یک رویه است که وقتی بنا باشه دیداری انجام بشه، یک هماهنگی قبلی می شه که مثلاً فلان ساعت و فلان جا این دیدار انجام بشه و دقیقاً این مطلبی که می خوام بگم که خیلی نادره، اینه که دیدارهای مهم، امکانش هست بدون هماهنگی و کاملاً ناگهانی انجام بشه. این دیدارها اتفاقاً محتواهای قابل توجهی بخصوص برای نهادهای خبری دارن ولی معمولاً چیزی از محتویات اونها بیرون نمی آد و اتفاقاً اون دیدارهائی که اصولاً تعیین کننده هستن، مشمول همین مورد آخر می شن و این مورد آخر در جریانات اخیر زیاد شده که موارد مشابه کمی در زمانهای دیگه داشته. برای اینکه این مورد روشن بشه می شه اینجور موضوع رو مثال زد که تلفن شما به عنوان هماهنگ کننده برنامه ها زنگ می خوره و پشت تلفن بزرگی از شما می خواد تا مثلاً چند دقیقه دیگه و در جائی بجز دفتر، اون فرد مورد نظر رو ببینه و این قرار ظرف مدت کمتر از پنج دقیقه هماهنگ می شه(اگر مشکلی وجود نداشته باشه) و این دیدار انجام می شه.
خلاصه این روزها قم مرکز رفت و آمدهای زیادی است که البته دیدارهای بزرگان، همیشه راهگشا بوده(راستی عکس ها تزئینی اند).
▪ شهریور، ماه خوب
همیشه ماه شهریور رو دوست داشتم. البته این دوست داشتن به این دلیل بود که شهریور ماه آخر تابستونه و نوید دهنده آغاز پائیز و شروع شدن فصل سرد چراکه اصولاً بیشتر از فصل های سرد خوشم میاد تا فصول گرم.
از یه جهت دیگه هم از شهریور خوشم میاد چراکه پیش زمینه ماه مهره و همیشه توی ذهنم، بواسطه شروع شدن مدارس احساس می کردم که شهر و خیابون ها زنده می شن و از دیدن بچه ها توی خیابون با کیف مدرسه لذت می برم.
البته این روحیات در درون من، بعد از اتمام دوره مدرسه بوجود نیومده و یادم هست که مخصوصاً در دوره دبیرستان، همیشه از تابستونها بدم می اومد و دوست داشتم مدارس زودتر باز شن. دیگه بزرگتر شدیم و اون دوره ها رفتن و دیگه بر نمی گردن ولی حسشون هنوز هم قشنگه.
یکی از دوستان اشاره ای به جلسه ای در قم داشت و از من خواسته بود راجع بهش بنویسم ولی بنای بر این نبوده و نیست که محتوای اون جلسه و اصلش، از حالت محرمانه خارج بشه و من هم در این جهت تابع بزرگانی هستم که بانی اون جلسه بودن به این خاطر هر موقع هماهنگی لازم انجام شد، مطمئناً یک پست رو به مطالب و عکس هائی از اون جلسه اختصاص خواهم داد.
فقط سه روز و یا شاید چهار روز به پایان ماه رمضان مونده در حالیکه معلوم نیست چیزی از این ماه دستمون رو گرفته یا نه.
▪ توضیحی پیرامون دیدار دیروز و خرید از فروشگاه رفاه قم
در جریان نوشتن پست دیشبم، این فکر به ذهنم خطور کرد که ممکنه برخی، برداشت های غلطی از اون بکنن و به واسطه البته بد نوشتن من، به آیت الله موسوی اردبیلی خرده بگیرن و اینجوری هم شد. به همین دلیل باید توضیح بدم که منظور اون بزرگوار از جمله ای که در پست قبل نقل کردم این بود که حرف خوشایند و امیدوار کننده دیگه به گوش نمی رسه و همه حرفها، تاسف برانگیزه و این موضوع حتی در دیدارهای دوستانه هم صدق می کنه. برداشت من از عبارت ایشون با توجه به توضیحات قبلی و بعدیشون، این بود.
لازم بود به این نکته اشاره کنم چراکه ایمیل های مختلفی با این مضمون دریافت کردم که آیا کار مراجع، صرفاً نشستن و تاسف خوردنه که به اعتقاد من، دوستان در این مورد برداشت درستی از نوشته من نکردن که باز هم اشاره می کنم بواسطه بد نوشتن من بوده.
خلاصه ....امروز صبح برای خرید به فروشگاه رفاه قم رفتیم. مدتی است یکی از دوستان سابقم که البته سابقه رفاقت من با ایشون مربوط به دوران دانشگاهه، مسوول این فروشگاه شده و چند وقت قبل که به دفتر آمده بود، از من خواست تا سری به ایشون بزنم. امروز هم که می خواستیم برای خرید مقداری وسایل بریم بیرون، تصمیم گرفتیم که دو نشون رو با یک تیر بزنیم و اتفاقاً به محض ورود به سوپر مارکت فروشگاه، دوستمون رو هم اونجا دیدیم.
از قضا بجز من و همسرم و دو خانواده کم جمعیت دیگه، هیچ کسی در فروشگاه نبود و این دلیلی بر این شوخی از سوی من با اون رفیقمون شد که" الحمدلله بعد از شما، فروش اینجا هم خیلی خوب شده و استقبال بی سابقه ای داره ظاهراً می شه."
غروب امروز، با ابوی در جلسه ای شرکت کردیم که بعداً راجع بهش مفصل خواهم نوشت.
▪ دیداری با آیت الله موسوی اردبیلی

از دیروز عصر تا حالا موبایلم یک طرفه شده و نتیجتاً دوستانی که اس ام اس می زنن و انتظار دارن جوابشون رو بدم، از دستم ناراحت می شن و البته این ناراحتی رو می تونن با یه زنگ کوچیک برطرف کنن که معمولاً نمی کنن.
قرارمون با ابوی این بود که دیشب به دیدار آیت الله اردبیلی بریم تا ایشون رو زیارت کنیم ولی دیشب مشکلی پیش اومد و به همین خاطر، امشب به دفتر اون بزرگوار سری زدیم. از قضا آقای موسوی لاری هم اونجا بود و ایشون رو هم بعد از مدتها دیدیم. دیدار ابوی با آیت الله اردبیلی تا زمانیکه آقای موسوی لاری و عده ای از دوستان بودن، فارسی در جریان بود و بعد از رفتن آقایون و خصوصی شدن جلسه، به زبان ترکی تبدیل شد و از جهت زبانی هم، کاملاً خودمونی شد.
بحث های مختلفی شد و البته جای طرح کردن خیلی از اونها در این وبلاگ نیست ولی فقط می شه این رو گفت که دل اون بزرگوار هم نسبت به جریانات اخیر، پر از درده و حقیقتاً ناراحتی رو می شد از چهره و گفتار ایشون هم فهمید. قابل تامل بود زمانیکه ایشون فرمودن:"توی این اوضاع، حتی نتیجه نشست های دوستانه ما هم چیزی جز تاسف خوردن نیست." فرمایش اون بزرگوار طبیعی بود چراکه انقدر اخبار بد و ناامید کننده در دیدارها رد و بدل می شه که تاسف خوردن، یکی از تبعات اونه.
ساعت 12.30 شب بود که بعد از یک دیدار دو ساعته، عازم خونه شدیم.
▪ تا ماه رمضون دیگه کی مرده است و کی زنده
از آخرین مسابقه فوتسالی که خیلی وقته ازش می گذره تا امروز، تقریباً از فضای مسابقه و بازی کردن در سالن اونهم در یک بازی نیمچه رسمی دور بودم و امشب بواسطه دعوت برادر خانومم، با مصطفی رفتیم و در یک مسابقه بازی کردیم.
با اینکه باختیم ولی بعد از این همه مدت، از اونچیزی که خودم فکرش رو می کردم بهتر بودم با اینکه هدفم از شرکت کردن در این دوره از مسابقات، غیر از اصل ورزش و بالاخره کمی دویدن، بیرون اومدن از فضائی بود که طبعاً غالب افراد جامعه امروز گرفتارش هستن و از هر فرصتی برای تنوع استفاده کردن، تقریباً کاری است که عموم بهش مبتلا شدن و من هم یکی مثل بقیه.
از سالن که برگشتم، ساعت حدودای ده و نیم شب بود و در حالیکه می خواستم برم و دوشی بگیرم، تلفنم زنگ خورد و با دیدن شماره متوجه شدم شخص پشت خط، همسر مظلومه شهید مظلوم رجائی است. خیلی وقت بود که از ایشون بی خبر بودم و گاهی از طرف ابوی برای احوالپرسی ایشون می رفتم ولی از وقتی که کمتر به تهران می رم، این فرصت اصلاً پیش نیامده. خلاصه تلفن و رو برداشتم و با صدای ناراحت ایشون مواجه شدم و البته این موضوع در این روزها اصلاً چیز خاصی نیست چراکه اگر شخصی به اندازه نوک سوزن برای این نظام و انقلاب زحمت کشیده باشه، از شرایط بوجود آمده ناراحت و نگرانه و این در بعضی افراد کاملاً مشهوده و در برخی کمتر؛ ولی صدای این خانم بزرگوار، خبر از ناراحتی های بزرگی در وجودش می داد. کمی صحبت کردیم و اون بزرگوار از من خواست تا سلامش رو به ابوی برسونم و من هم این پیغام رو بدون کم و کسر رسوندم.
ماه رمضان افتاده توی سرپائینی و همگی داریم آماده می شیم برای خداحافظی و کسی نمی دونه که تا سال آینده و در ماه رمضان بعد، در این دنیا باقی می مونه و یا باید جواب عملکرد دنیائیش(اعم از خوب و بد) رو در برابر پروردگار عالم پس بده.
▪ افطاری امشب؛ همین.
از خیلی وقت قبل، ابوی فرموده بودن که یک شب، تعدادی از دوستان دعوت کنید تا برای افطار به دفتر بیان. بر حسب فرمایش ایشون و طبق برنامه ریزی انجام شده، بنا شد که شب بیست و سوم ماه مبارک، شاگردان ابوی که به تبلیغ نرفتن به اضافه عده ای از دوستان رو بگیم تا امشب و برای صرف افطار در خدمتشون باشیم.
نقش من در این مراسم بیشتر به مهمونها شبیه بود تا میزبان چراکه از ابتدا تا انتها کمکی که نکردم هیچ، تعدادی از دوستانم رو هم دعوت کردم. از دوستان من، آقا فرید مدرسی، علی اشرف خان فتحی و اخوی کوچک آسید مرتضی ابطحی به نیابت از برادر بزرگتر در برنامه شرکت کردن که البته باعث خوشحالی هم شد چراکه مدت زیادی بود که ندیده بودمشون.
این عکس هم توسط خودم و در حاشیه مراسم افطار امشب گرفته شده.

در مورد حاشیه ها و صحبت هایی که امشب رد و بدل شد در یک فرصت دیگه می نویسم؛ فعلاً باید رفت برای دعا.
▪ شایعه بازداشت شیخ، گزارش هیئت سه نفره و افطاری امشب
روی تلفنم، تماس های جواب داده نشده زیادی وجود داشت و جای تعجب برای من که چطور صدای تلفن رو نشنیدم که البته با خستگی دیشب و خوابیدن دیر هنگام من، پاسخش مشخص بود.
شکل تماس های گرفته شده، من رو نگران می کرد که چطور این همه تماس و اونهم مربوط به دوستانی که عموماً تماس تلفنی با من ندارن و پی بردن به محتواشون بعد از تماس با یکی از اونها که خلاصه یک منبع موثق به ما اطلاع داده که شیخ، بازداشت شده.
بلافاصله با نگرانی با یکی از نزدیکان آقای کروبی تماس گرفتم و اون بیچاره رو هم نگران کردم که افراد زیادی با من تماس گرفتن و این موضوع رو گفتن و اون بنده خدا هم از من خواست تا 5 دقیقه بعد تماس بگیرم و نتیجه رو بپرسم. نتیجتاً بعد از کمتر از زمان قرار گذاشته شده، وقتی با شایعه بودن خبر مواجه شدم، کمی خیالم راحت شد.
دقایقی قبل، گزارش هیئت ویژه بررسی موارد مطروحه از سوی شیخ رو بصورت کامل خوندم و پرینتی از اون رو در اختیار ابوی قرار دادم.
برای افطار امشب، تعدادی از دوستان مهمان ابوی هستند.
▪ حملات به پدر،توضیح چند نکته کوچک و ذکر یک خاطره شیرین
صبح امروز متوجه شدم بعد از دیدار اعضای دفتر تحکیم و صحبت های ابوی، حملات گسترده ای از سوی برخی روزنامه ها و سایت ها (بخوانید زنجیره ای)، به پدر بزرگوارم شروع شده و عجیب اینه که اگر به مطالب اونها هم دقت کنیم، متوجه می شیم که ظاهراً یک تیم و یه شخص خاصی وظیفه خط دهی و انجام تحلیل برای روزنامه و سایت های مورد نظر رو داره، چراکه فقط تیترهای اخبار تغییر داده شده ولی متن نوشته شده در یک روزنامه محترم، بصورت مشترک در همگی اونها مورد استفاده قرار گرفته.
نکته قابل توجه اینه که اتفاقاً مطالب طرح شده از سوی ابوی بزرگوار در جلسه فوق، مطالبی کاملاً تحلیلی-تاریخی با تاکید بر آراء و اندیشه های حضرت امام(ره) و در آخر توصیه به مطالعه تفکرات و راه اون بزرگوار بوده ولی ظاهراً برای آقایون حتی مطالعه موارد قید شده هم قابل قبول نبوده و به همین دلیل فرمودن که".......در ديدار با طيف افراطيون نفوذي در دفتر تحكيم وحدت، از آنها خواست خط و آرمان هاي امام(ره) را مطالعه كنند". یا بحث زیستن در دوران فتنه و استفاده از بیان امیرالمومنین(ع) در تشریح فتنه که "نه حق، حق است و نه باطل، باطل" که بخش دیگری از موضع گیری اون برادران رو در بر داشته. ظاهراً فردای همون روز، آقای دکتر لاریجانی ریاست مجلس هم در سخنانی، مشابه فرمایش پدر رو گفتن منتهی یا ظاهراً از دید حضرات پنهون مونده و یا اینکه گفتن این سخنان از نگاه این دوستان توسط برخی معروف و حسن و توسط برخی دیگر، منکره.
نکته ای که البته ناراحتم کرد و احساس کردم که باید بهش اشاره کنم، مطلبی در نوشته مورد
نظر با این عنوان بود که "....تحكيم نه تنها خط امام را
كنار گذاشته اند بلكه سال هاست اصرار دارند كه اساساً پسوند «اسلامي» را از عنوان «انجمن
اسلامي دانشجويان» حذف كنند و پسوندهاي ماركسيستي و دموكراتيك و سكولار به آن
اضافه كنند".
و حتی روزنامه مورد نظر، در تیترش از تحکیم به عنوان انجمن بریده از اسلام
یاد می کنه . بگذریم و اون نکته مورد اشاره و ناراحتی من اینجاست که:
بعد از تماس با من به جهت هماهنگی دیدار، بنده عرض کردم که ابوی هم صبح ها
و هم
بعد از نماز مغرب و عشاء در دفتر هستن و نیازی به هماهنگی نیست. دوستی که
با من
تلفنی صحبت می کرد، گفت: پس بهتره که ما بعد از نماز مغرب و عشاء بیایم.
عرض کردم:
چطور؟ و ایشون ادامه داد: نمی خواهیم روزه مون باطل شه، به همین جهت بعد
از ظهر میایم
و شب هم بر می گردیم. سئوال اول اینجاست که اعضای این انجمن به قول شما بریده از اسلام، که طالبند پسوند اسلامی رو با پسوندهای مارکسیستی و امثالهم، عوض کنند اصلاً چه دلیلی برای روزه
گرفتن و ادای تکالیف شرعی دارند؟
یا اصل دیدار با مراجع اونهم در قم. سئوال بعدی اینجاست که افراد و یا تشکل هائی که باز هم به قول بعضی اعتقادی به مبانی اسلامی ندارن و اصولاً به دنبال تبدیل تشکلشون به اون چیزی هستن که آقایون می فرمایند، اصلاً چه دلیلی برای به قم آمدن و دیدن مراجع دارن! آیا برای تبدیل تشکل انجمن اسلامی به مثلاً انجمن مارکسیستی و غیره، دنبال اجازه شرعی هستن؟
خوب یا بد اون اتفاقی رو که آقایون در حال دامن زدن بهش هستند اینه که تعدادی از روحانیون و بزرگان مورد اقبال عامه مردم مثل آیت الله منتظری و آیت الله صانعی و یا ابوی رو مورد هجمه قرار می دن غافل از اینکه این کارشون غیر از اینکه چهره و عملکرد اون بزرگواران رو تخریب نمی کنه، بلکه دوستان یا می دونن و یا نمی دونن به جایگاهی رسیدن که هرکسی رو که تخریب کنن، اون فرد در نگاه عموم تبدیل به انسان مدافع حق می شه و این موضوع هم خواسته و یا ناخواسته بواسطه عملکرد ناصحیح همین دوستان به ظاهر خبری ما اتفاق افتاده.
خاطرم هست در دوره ای در پژوهشکده مامور بودم که در کتابخونه اونجا، همه سکوت رو رعایت کنن(شغل واقعاً مهمی داشتم) دوستانی برای خوندن روزنامه می اومدن. مدتی بود روزنامه اعتمادملی نمی اومد و یکی از مراجعین که فقط روزنامه اعتماد ملی می خوند، از فردای اون روز فقط کیهان رو بر می داشت و تورق می کرد. روزی ازش سئوال کردم که چطور شد از اعتماد ملی به کیهان رسیدی؟ با لبخند به من گفت: من اخبار درست رو از اعتماد ملی می گرفتم حالا که نیست، کیهان می خونم و می فهمم برعکسش دقیقاً اخبار درسته.
▪ این افطاری لغو نشد.
آیت الله صانعی هم در این برنامه حضور داشتن و ابوی به محض ورود کنار ایشون نشستن و خلاصه افطار کردیم و بعدش آسید حسین بزرگوار، جملاتی رو گفتن و خلاصه ابوی و آیت الله صانعی هم به نکاتی اشاره کردن و دوستان دیگری هم، همینطور.
دکتر فیرحی که غیر از ارادت در مباحث علمی، برای شخصیتشون هم من خیلی احترام قائلم، در اواسط افطار بود که تشریف آوردن و من هم بعد از اینکه غذام تموم شد رفتم و کنار ایشون نشستم و جالب اینکه از من سئوال کردن که چرا دیگه وقتی وبلاگت رو آپدیت می کنی، ایمیل نمی زنی؟ و من هم گفتم که بعضی از دوستان گلایه کرده بودن که چرا ایمیل می زنی و من هم این کار رو تعطیل کردم ..
بعد از افطار به دفتر رفتیم و طبق معمول افرادی هم اومدن و بعد ا ز دیدار با پدر و صحبت های مختلف رفتن.
امشب بعد از سه هفته برنامه ریخته بودم که با مصطفی بریم چمن مصنوعی و یک کمی فوتبال بزنیم که اونهم به خاطر این افطاری، تعطیل شد.
▪ امشب برای همه دعا کنیم.
با اوضاعی که پیش اومده و اتفاقاتی که رخ داده، این شبهای قدر و این ماه رمضان، بواسطه دعاهایی که درش انجام می گیره، می تونه منشا خیرات زیادی باشه و خلاصه اینکه به واسطه وصل شدن دلهایی و سوختن قلبهائی و ریزش اشکهائی، نیازِ خیلی از نیاز مندان مرتفع بشه.
عصر امروز که ابوی بزرگوارم، تماس تلفنی با خانواده آقا جواد امام داشتن تا هم حالی از همسر ایشون بپرسن و هم اینکه بواسطه اتفاقی که اخیراً برای دختر خانومشون افتاده بود همدردی ای بکنن، متوجه شدم که واقعاً این خانواده هائی که امروز عزیزانشون در زندان ها هستن و دسترسی هم بهشون ممکن نیست، خیلی گرفتار و در واقع ملتمس دعای همه آدم های دلپاک و دلسوخته هستن تا مشکلات پیش اومده براشون هر چه سریعتر رفع بشه.
واقعیت اینه که توی این شبها، غیر از آزادی زندانی ها و آمرزش روح شهدائی که از ابتدای انقلاب تا همین جریانات اخیر، جونشون رو برای دفاع از دین و مملکت و عقیده شون از دست دادن، باید برای دین و کشور هم دعا کرد که خداوند این دو رو در کنار هم و برای ما از شر همه اشرار حفظ کنه.
وقتی بحث دعا کردن پیش می آد یاد پیرمرد باصفائی می افتم که در جریان سفر مکه، همیشه قبل از ورود به مسجد الحرام به من می گفت: می دونی دعا چجوری برآورده می شه؟ زمانی که تو از ته دلت برای من دعا کنی و من هم از ته دل برای تو...
خلاصه دعا کنید
▪ سلمونی، حرف های بی ربط و نامه یک کلکسیونر آلمانی
خدا نصیب نکنه که آدم مجبور باشه یه سری حرف بی ربط رو از بعضی آدمها بشنوه و البته زمانهایی که توفیق دست بده و آدم به آرایشگاه بره، تا دلش بخواد از این حرفها می شنوه و جالب هم اینه که قشنگ از شیر مرغ تا جون آدمیزاد در بین اون حرفها پیدا می شه.
اغراقی توی این عرض من نیست چراکه دیروز توی نیم ساعتی که من اونجا بودم، از رساله آیت الله سبحانی تا بحث انتخابات و بعد نحوه لباس پوشیدن آدمها و حتی کانالهای ماهواره ای و شیرین تر از همه نحوه راه رفتن مانکن ها که البته بصورت عملی و توسط یکی از مشتریان انجام شد، بحث شد تا عکس روی پنج هزارتومانی ها و خلاصه.... سر دردی که باید تا آخر شب تحملش کنی که مثلاً بعد از دو ماه و کلی وقت خالی کردن، یک زمان آرایشگاه رفتن رو برای خودت تنظیم کردی.
دیروز صبح، باز هم نامه ای به دستم رسید که مشابهش رو چند وقت قبل هم دیده بودم که درخواست عکس و امضای ابوی اون هم توسط یک کلکسیونر آلمانی بود که در مورد اول فکر می کردم موضوع مهمی نباشه که دیروز متوجه شدم که ظاهراً برای اون بنده خدا اهمیت داره چرا که بصورت دستی و توسط یکی از دوستان مجدداً درخواستش رو برای ما ارسال کرده بود.
یک موردی رو هم که می خواستم از مدتی قبل بهش اشاره کنم، بحث فیلم مستندی بود که قبلاً هم گفته بودم(همون فیلم معروف!!!). اون فیلم به دست من رسیده و می تونم در اختیار افرادی که دوست دارن اون رو ببینن هم قرار بدم.
▪ عکسی از من و ابوی در جریان دیدار دوستان تحکیم وحدت با ایشون

▪ آقای دکتر زاهدی و تفسیر زیبای "..و مکرو و مکر الله والله خیرالماکرین".
در جریان یکی از دیدارهای گذشته اعضای دفتر تحکیم وحدت با پدرم ، بیانیه اون بندگان خدا در مورد اتفاقات غزه رو دیدم. اون بیانیه به شدت از سوی وزارت علوم و تحقیقات مورد نقد قرار گرفت و باز خاطرم هست که یک مقامی در وزارتخونه مورد نظر، در یک مصاحبه تلوزیونی رسماً اعلام کرد که دفتر تحکیم وحدت از امروز از سوی وزارتخانه علوم فاقد اعتباره و خلاصه همین موضوع بیانیه دوستان، محملی برای برخورد با اونها شد.
گذشت تا امروز که روی سایت جهان نیوز خبری به اضافه عکسی رو دیدم که آقای دکتر زاهدی رو در کنار یک مقام اسرائیلی نشون می داد و جالب اینکه نحوه نشستن، شکل مبل ها و صندلی ها و حتی پذیرائی روی میز مقابل، نشان از این داشت که ظاهراً این دیدار اصلاً دیدار رسمی ای نبوده و احتمالاً در یک محفلی و یا حاشیه اجلاسی این نشست برگزار شده.
ساعتی قبل با یکی از دوستان صحبت می کردم و او خیلی زیبا گفت: در این ماه مبارک رمضان خیلی قشنگ آیات الهی تعبیر می شن و برای من هم آیه "...و مکروا و مکرالله و الله خیر الماکرین" تفسیر شد و هم اینکه خیلی به اون معتقد شدم.
فقط یک نکته ای اینجا باید مورد توجه قرار بگیره که واقعاً سایت بزرگوار جهان نیوز، ناگهان امروز به این سند دست پیدا کرده و یا این سند رو در اختیار داشته و امروز رو کرده و یا اصلاً اینگونه نشست ها برای وزرا ایرادی نداره و بحث سفیر شدن آقای زاهدی که مطرح شده، این موضوع لازم اومده و چند تا سئوال دیگه که باید اون رو از دوستان پرسید.
▪ یک روز پرماجرا متشکل از بانک، دفتر، میدون توحید و خیلی چیزهای دیگه
امروز خیلی برای من روز پر ماجرائی بود و هر کدوم از این اتفاقاتی که برای من رخ داد، در حالت معمولی خودشون می تونستن یک پست رو به خودشون اختصاص بدن. مثلاً داستان رفتنم به بانک و یا آمدن یک تعدادی از دوستان فعال سیاسی و خلاصه کلی برنامه که به خودی خود، هر کدومشون یه ماجرا بودن.
ظهر امروز برای یه کار بانکی، به یکی از بانک ها مراجعه کردم. کمی زودتر از زمان تعطیلی بانک بود که وارد شدم و از لحظه ورود کارمند بانک، مدام به معاون شعبه اشاره می کرد که در رو ببندید و وقت تمومه. در این بین یک بنده خدائی که کت و شلواری هم به تن داشت، رو کرد به کارمند شعبه و گفت: شما که هنوز چند دقیقه ای باید صبر کنید! چرا می خواهید در رو ببندید؟ و کارمند بانک با کمی برخورد حق به جانب، رو به اون فرد کرد و گفت: تا شماها رو راه بندازم، از زمانی که باید قانوناً باشم هم می گذره... و بلافاصله فرد مراجعه کننده ادامه داد: هیچ ربطی نداره، شما باید تا راس ساعت مورد نظر صبر کنید و بعد در رو ببندید. کارمند که کمی شاکی شده بود گفت: بنده کارمند بانکم و تشخیص می دم کی ببندم در رو و در حالیکه تعدادی در صف منتظر حل شدن کارشون بودن، از جاش بلند شد و خودش رفت و در رو بست. اون بنده خدا بلافاصله گفت: می شه بگی چرا داری کار غیر قانونی می کنی؟ و کارمند بلافاصله گفت: اصلاً شما کی باشی که داری من رو سین جیم می کنی .... و اون طرف هم با کمی عصبانیت گفت: بنده بازرس بانکم و به شما هم گفتم که در بانک باید تا راس ساعت قانونی باز باشه، فهمیدی یا نه؟ کارمند بانک که با سرعت خارق العاده ای لحنش عوض شده بود گفت: والله به ما اینجوری گفته بودند ولی ظاهراً حرف شما صحیحه ....و در حالی که هنوز 2 دقیقه به پایان زمان تعطیلی بانک مونده بود از همکارش خواست تا بلند شه و در رو باز کنه. فردی که خودش رو بازرس معرفی کرده بود رو کرد به کارمند و گفت: حالا قانوناً باید تا چه ساعتی در باز باشه؟ کارمند جواب داد: تا راس ساعت قانونی و فرد مراجعه کننده ادامه داد: من که بازرس نیستم و شوخی کردم، ولی داشتی از زیر کار در می رفتیا .... و در حالیکه لبخند می زد و داشت بانک رو ترک می کرد گفت: دیگه از این کارها نکن با مردم جووون. ما که خندمون گرفته بود و کارمند بانک رو کارد بهش می زدی خون ازش در نمی اومد.
نشستم توی ماشین و داستان رو برای خانومم تعریف کردم و رفتیم سمت خونه.
گذشت و حدود ساعت 9 بود که با ابوی راهی دفتر شدیم و در حالی به دفتر رسیدیم که دیدیم دوستان سیاسیمون(تعمد دارم نگم کیا بودن تا دفتر خبرش رو کار کنه)، منتظر پدر هستن با اینکه تصور من بر این بود که این قرار لغو شده. خلاصه صحبت هائی شد و هم اون بندگان خدا و هم پدر بزرگوارم، اظهار نظرهائی داشتن که شاید دفتر بزودی خبر این دیدار رو کار کنه.
آخر شب بود که برگشتیم منزل و همسرم همراه با مادر و خواهرم، از من خواستن تا سری به میدون توحید بزنیم. با اینکه خیلی خسته بودم، ولی خودبخود به این واسطه که از دست خانوم ها نمی شه فرار کرد، همراه با اونها عازم میدون توحید نیروگاه شدیم. جالبه که شبها، تعداد زیادی دست فروش برای فروختن اجناسشون میان و گوشه ای از میدون رو اشغال می کنن و انصافاً هم سرشون شلوغه و اجناسشون هم ارزون. به همین دلیل یکی-دو تا از وسایل مورد نیاز خونه رو از اونجا خریدیم و برگشتیم.
من و خانومم عزا گرفته بودیم که سحری رو چیکار کنیم که مادرم از پایین صدامون کردن که:"بیاید، سحری امشبتون با من."
▪ حتی برگزاری مراسم شب احیاء هم برای بعضی ها مشکل شده.
زودتر از همسرم خداحافظی کردم تا خودم رو به روضه هفتگی دفتر برسونم و خدا رو شکر این هفته دیگه رسیدم.
بواسطه ولادت امام حسن مجتبی(ع)، مراسم این هفته حالت روضه نداشت ولی این دلیلی برای عدم توسل به اهل بیت(ع) نبود.
به خاطر ماه رمضان همونطوریکه قبلاً هم توضیح داده بودم روضه به بعد از افطار موکول شده و این موضوع باعث شده تا حالت خودمونی تری به خودش بگیره و دلیلش هم اینه که بعد از افطار کمتر کسی بیرون از خونه میاد و البته این موضوع بیشتر مربوط به ساعات اولیه بعد از افطاره و آروم آروم به ساعات آخر شب که نزدیک می شیم، افراد بیشتری به دفتر مراجعه می کنند.
امشب هم همین اتفاق افتاد و نیم ساعت قبل از اون زمان همیشگی که ما دفتر رو ترک می کنیم، تعدادی از طلاب و بعضی از رفقا یکی بعد از دیگری وارد شدن و نتیجتاً ما یک ساعت و نیم دیرتر از همیشه دفتر رو ترک کردیم.
گعده های آخر شب، شکل های مختلفی داره؛ ممکنه بحث طلبگی باشه و یا خاطره ای و شاید هم تحلیلی که در پاسخ به سئوالی انجام می شه و امشب هم تقریباً هر سه موردی که عرض کردم وجود داشت. دو تا سئوال جدید همون لحظه ای که در دفتر بودیم، از طریق نمابر اومد و ابوی هم سریع بهشون جواب دادن که یکی راجع به درآوردن لباس هنگام سینه زدن در مراسم عزاداری برای امام حسین(ع) بود و دیگری هم یک سئوال کاملاً اجتماعی .
یکی از مراجعین هم که تازه وارد بود و کسی نمی شناختش، از پدر راجع به مرحوم حاج احمد آقا سئوالاتی کرد و ابوی هم به یک خاطره شیرین از ایشون اشاره کردن و گفتن:"تازه به قم برگشته بودم بعد از دوران مجلس، یک روز در چهارراه فاطمی(قم) در حالی که داشتم از چهارراه رد می شدم، دیدم یک خودرو پیکان جلوی پای من ایستاد. راننده اون ماشین که یک کلاه پشمی مشکی هم سرش بود به من گفت: حاج آقا بیات کجا تشریف می برید؟ کمی دقت کردم دیدم مرحوم حاج احمد آقا بود. سوار ماشینش شدم و من رو تا خونه رسوند."
و یا پدر خانوم من که از رفقای صمیمی مرحوم حاج احمد آقا بودن هم دو-سه تا مطلب شیرین گفتن که در جای دیگه ای به اونها اشاره خواهم کرد و در پایان هم دوستی برگزار نشدن مراسم احیاء در حرم حضرت امام رو گفت که پدر هم در پاسخ به اون بنده خدا گفتن:" حتی برگزاری مراسم شب احیاء هم برای بعضی ها مشکل شده."
▪ منزل خواهر، گزارش های یک دوست و قرار فردا که ممکنه لغو بشه.
از یک هفته قبل، خواهر بزرگترم ما رو برای افطاری در منزلش دعوت کرده بود. چونکه ایشون تهران زندگی می کنه در نتیجه باید بعد از ظهر دیروز به سمت تهران حرکت می کردیم و این کار رو هم کردیم.
شاید خیلی کم پیش بیاد که همگی ما خواهر برادرها به همراه پدر و مادرمون سر یک سفره جمع بشیم چون خواهر بزرگترم که کلاً تهرانه و خواهر کوچکترم بعضی اوقات و بخاطر درسش و یا روح الله و هادی هم همینطور و بخاطر درس و بحثشون، بعضی اوقات ممکنه پیش ماها باشن و شاید هم بعضی اوقات که همه هستن، یکدفعه من نباشم و خلاصه شاید در طول سال یکبار و یا دو بار این اتفاق بیافته که همگی یه جا باشیم. بار آخر که مثلاً ما با هم بودیم غیر دیروز، عروسی من بود که از اون موقع شش ماه می گذره.
رفتن به تهران هم خیلی طول نکشید و باید آخر شب بر می گشتیم چون هم منزل خواهرم آمادگی شب موندن این تعداد آدم رو نداره و از طرف دیگه ماه رمضان هم علت دیگه ای محسوب می شه که آدم هر جائی که می ره، سریع به محل زندگی خودش برگرده البته نه در صورتیکه تصمیم بگیره در قالب مسافر تعدادی از روزه هاش رو بخوره.
همزمان، یکی از دوستان قدیمی پدر هم صبح دیروز تماسی داشت که بیاد و پدر رو ببینه و بعد از اطلاع از اینکه ما می ریم تهران، قرار گذاشت تا بیاد و همونجا پدرم رو ببینه و این قرار هم انجام شد و گزارش هایی به ایشون و به تبع به ماها منتقل شد که برامون جالب و البته در بعضی اوقات دردناک بود مثل تقریباً اکثر اخباری که این روزها آدم می شنوه و در جریانش قرار می گیره.
صبح امروز، آقای میرنوراللهی از دوستان قدیمی خانوادگی ما هم به قم اومدن تا پدرم عقد پسرشون رو بخونن و جالب اینکه من زمانی از خواب بیدار شدم که اون بنده خدا، از پدرم خداحافظی کرده بود و در حال برگشت به تهران و در تماسی با من، می خواست بگه که اومدیم و کارمون رو انجام دادیم و داریم می ریم.
دیروز یک قراری رو تعدادی از وکلا گذاشته بودن و فردی به ما مراجعه کرد و گفت که اونها نتونستن بیان و مشکلی براشون پیش آمده در حالیکه دیشب و بعد از تماس یکی از دوستان با من، فهمیدیم اصلاً قرار رو شخص دیگری هماهنگ کرده بوده و اون آقایون از بیخ در جریان این دیدار نبودن.
برای فردا، قرار دیگری داریم که با این شرایطی که در حال اتفاق افتادنه، احتمالاً اون هم لغو شه.
▪ هتک حرمت مجدد یک روزنامه، کامنت جالب و خنده های من و همسرم
دیشب حاج احمدآقا منتظری(آقازاده حضرت آیت الله منتظری) همراه با یکی از دوستان قدیمی پدر، به دفتر اومدن و کمی با هم گعده کردیم و در بین، شوخی ای هم در مورد یکی از دوستان مشترک که البته امروز به ایشون موضوع شوخی رو منتقل کردم و با خود او هم کلی خندیدیم.
روزنامه ای مطلبی نوشته که بسیار بی اخلاقی درونش هست و به تبع او، سایتی که تمایل داره به روزنامه های باقی مونده جریان اصلاحات، لقب روزنامه های زنجیره ای بده، اون رو زده و نتیجتاً خیلی از سایت های همفکرشون که البته اصلاً زنجیره ای نیستن هم این کار رو کردن.
دوستان وب سایت دفتر، ایمیل هائی رو به من منتقل کردن که عده ای از علاقمندان به پدر در اون ها، از دفتر خواسته بودن در برابر این هتک حرمت موضع گیری کنه و دوستان هم برخی روی این موضوع تاکید داشتن که این عمل باید انجام بگیره ولی بعد از مشورت هایی که شد، تصمیم بر این گرفتیم که باز هم چیزی نگیم چراکه طبیعتاً این سایت ها و روزنامه ها و جریانات همفکرشون، دنبال همین جواب ها و عکس العمل ها هستند تا به این ترتیب خودشون رو در این فضا زنده نگهدارن و از طرفی هم میزان اثر گذاری در این حضرات واقعاً در حد صفره و اگر از باب امر به معروف هم به این موضوع نگاه کنیم، در مورد اونها واجب نیست.
موضوع جالبی هم امشب پیش اومد و اون کامنت عزیزی بود که برای من مطلبی رو نوشته بود که ظاهراً بنده، برای فردی موبایل با سیم کارتش خریدم و خلاصه همسر من بعد از دیدن این مطلب با لحنی که ابتدا به عصبانیت شبیه بود ولی بعداً معلوم شد که شوخی بوده، به من گفت:" تو اون موقع موبایل با سیم کارتش به عنوان هدیه می خریدی، الآن برای من موبایل اعتباری خریدی؟" و کلی با هم به این موضوع خندیدیم.
فردا شاید بعد از اذان ظهر، سفری در پیش داشته باشم. البته هنوز قطعی نشده و صبح معلوم خواهد شد.
▪ یادآوری خاطرات و عکسی از دوران سربازی

یادآوری بعضی خاطرات برای من شیرینه و بعضی تلخ ولی معتقدم حتی خاطرات تلخ رو هم باید با نیکی ازشون یاد کرد چراکه دیگه گذشتن و راهی برای بازگشت به اون زمان هم وجود نداره. شاید همین حس در درون من باعث شده تا همه اسناد و عکس های مربوط به گذشته خودم رو جمع می کنم و برای یادآوری اونها هم که شده، گاهی بهشون سر می زنم و در موقع دیدن اونها هم معمولاً لبخندی بر لبانم می شینه چراکه هر کدوم از اونها یاد آور یک داستان خاصه برام.
یقیناً توی زندگی هر مردی، یکی از مهمترین دوران لااقل در زمینه وجود خاطرات، دوره سربازیه و من هم خیلی داستان های باصفائی از اون موقع در ذهنم دارم مخصوصاً از دوره آموزشیم که واقعاً جزو اون لحظاتی در زندگیمه که با اینکه آرزو می کنم هیچ وقت تکرار نشه، ولی دلم هم براش تنگ می شه.
آلبوم عکس های اون دوره و نگاه به اونها، زمینه ای رو بوجود آورد تا این چند خط رو به یاد اون دوره بنویسم. این عکس هم مربوط به همون موقع است منتهی باید کمی برای پیدا کردن من توی عکس، تلاش کرد.
▪ افطاری و معامله پایاپای با مادرم
پدرم صبح امروز تماسی با من داشتن تا حسابشون رو چک کنم و مبلغی رو که به عنوان افطاری بنا بود توزیع بشه رو بردارم و به ایشون برسونم.
خاطرم هست چند سال قبل که باز هم در یکی از ماههای مبارک ابوی بزرگوار این وظیفه رو به من سپردن، از من خواستن تا برای هر نفر به اندازه 5000 تومان اقلام خوراکی اعم از برنج، روغن، چای و اگر پول رسید پنیر و کره بگیریم و توی یک پلاستیک گذاشته و به مراجعین بدیم و ما هم اطاعت کردیم و جالب اینکه برای هر نفر 5 کیلو برنج، یک عدد روغن 1 کیلوئی به اضافه یک بسته چای و یک بسته پنیر تهیه کردیم و پولمون البته به خریدن کره نرسید که بجاش یکی از دوستان بانی شد و برامون چند کارتن خرما فرستاد و ما هم داخل هر بسته یک جعبه خرما هم گذاشتیم و توزیع کردیم.
از یکی – دو سال قبل دیگه رویه عوض شد چونکه این مقدار کالائی که عرض کردم نه با 5000 تومان برای هر فرد که با 15000 تومان هم جفت و جور نمی شه و نتیجتاً پولی که برای هر فرد تدارک دیده شده بود، بصورت نقد به اونها پرداخت شد با اینکه انصافاً با این پولها این بندگان خدا بعید می دونم نصف اون کالاهائی رو که عرض کردم رو هم بتونن تهیه کنن.
ظهر امروز در حالی که داشتم برمی گشتم خونه دیدم جلوی مسجد علی المرتضی(مسجد محلمون) یه وانت پارکه و داره هندوانه می فروشه و من هم که قبلاً مادر بهم سپرده بود که اگه هندوانه دیدی بخر، دو تا از اون خانواده هاشو جدا کردم و اومدم خونه. مادر توی حیاط بودن و به محض دیدن من و هندونه ها توی دستم، گفتن:"چقدر کار خوبی کردی، حالا بیا و در ازای این هندونه هائی که خریدی من هم 4 تا دونه موز که صبحی خریدم، بهت می دم."
الحمدلله این هم از معامله پایاپای من و مادرم.
▪ داستان مصاحبه ای که بالاخره چاپ شد.
مصاحبه ای که در دو-سه پست قبل بهش اشاره کرده بودم، بالاخره امروز در روزنامه اعتماد به چاپ رسید. شاید این گفتگو، یکی از پر کش و قوس ترین مصاحباتی بود که تا حالا با پدرم انجام شده بود که اون هم داستانی داره و داستانش هم اینه که ابتدا قرار بود این مصاحبه در روزنامه صدای عدالت به چاپ برسه که متاسفانه توقیف شد. بعدش صحبتی شد تا در روزنامه اعتماد ملی چاپ بشه که اون هم مورد بی مهری قرار گرفت و بالاخره رفت و در روزنامه اعتماد منتشر شد. اون روزی که ناهار رو مهمون آقای کروبی بودیم به ایشون با شوخی گفتم: یک گفتگوئی بوده که تا حالا دو تا روزنامه با ورود اون بسته شدن، بنا داریم که انشالله بفرستیمش روزنامه کیهان بلکه یه مددی بشه ....
امروز بعد از خوندن گفتگو، متوجه شدم که قسمتی از اون کم شده و بعد از تماس با آقای محمدی(اون بزرگواری که مصاحبه رو انجام داده بود)، علت رو جویا شدم و بعد متوجه شدم که مصاحبه، دو قسمت شده و بناست فردا هم قسمت دوم اون به چاپ برسه.
افطار امشب رو مهمون آسید علی آقا برادر خانومم بودیم و در آخر به ایشون گفتم که از این کارهای ثواب، بیشتر انجام بده.
▪ عکس جالب روزنامه اعتماد - امروز

▪ ما با همین الله اکبر هاست که زنده ایم.
ساعت حدودای 2 بعد از ظهر بود که از قم به سمت تهران حرکت کردیم؛ سه تا کار از قبل از ماه مبارک داشتم که باید هر چه سریعتر انجام می شد؛ یکی دادن اجازه نامه ای بود که ابوی برای یکی از روحانیون تهران نوشته بودن و پیش من به امانت مونده بود و باید به صاحبش می رسید، دومی دیدار با یک دوست قدیمی که مدتی هم در بیمارستان بستری بوده و ما نمی دونستیم و سومی هم دیدن یکی از نمایندگان مجلس و رسوندن یک امانتی به ایشون برای پی گیری.
قرار دوم و سومم خیلی زودتر از اولی انجام شد و من زمانی به قرار اولم رسیدم که صدای الله اکبر از پشت بام های محل قرارمون به گوش می رسید. اون روحانی بزرگواری که میزبان من بود می گفت:"ما با همین الله اکبر هاست که زنده ایم."
ساعت 3 بود که رسیدم قم؛ خانومم از راه نرسیده رفته ایستاده تا سحری درست کنه. خسته ایم.
▪ سید پیرمردی که نماز و روزه استیجاری می خواست.
جمعه ها روضه مثل همیشه برپاست ولی در ماه مبارک، این تفاوت وجود داره که زمان اون رو تغییر دادیم و انداختیم بعد از افطار. امروز هم آقای حاجیان که منبری دفتره نیامده بود و بجای خودش یکی از رفقاش رو فرستاده بود که من هر چی سعی می کنم فامیلیش یادم بمونه، نمی شه چونکه خیلی سخته.
چند وقت قبل از ماه رمضون یه ماجرائی پیش آمد که خیلی ناراحتم کرد و دمق؛ یک سید پیرمردی که ابوی می گفتن سابقه نجف و درس خوندن در حوزه اونجا رو هم داره، پیش پدر اومد و از ایشون درخواست نماز و روزه استیجاری کرد. پدر هم به ایشون گفتن:"فعلاً کسی چیزی نیاورده ولی به آقای نجفی می گم اگر آوردن، به شما زنگ بزنن" سید که ظاهراً خیلی گیر بود، از ابوی خواست تا با دفتر یکی از آقایون صحبت کنه و او بره و از اونجا روزه و نماز بگیره و پدر هم این کار رو برای اون بنده خدا انجام داد. اون چیزی که ناراحتم کرد این بود که پدر بعد از این که اون بنده خدا رفت با کسی تماس گرفتن و در حالیکه آروم با اون طرف صحبت می کردن، گفتن: یک سید پیرمردی که اتفاقاً طلبه فاضلی هم هست بهتون معرفی کردم که بیاد روزه ونماز بهش بدید، اگر تونستید کمی بیشتر کمکش کنید چونکه برای جهیزیه دخترش نیاز به کمک داره، من هم تلاش می کنم کمی از جای دیگه جور کنم، ثواب داره.
هر از چند گاهی از این مسائل پیش می آد و آدم رو متاثر که بعضی طلبه ها چجوری زندگی می کنن و بعضی راجع به اونها چطور فکر می کنن.
▪ خاطره ای دیگه از زمان بچگی و ادامه مطلب دیروز

یادم هست که سال پنجم ابتدائی و زمانیکه ابوی در مجلس بودن، یکی از دوستان من به نام حامد که پدرش از نمایندگانی بود که الآن تازه می فهمم به لحاظ خط و ربط سیاسی، سنخیتی با ماها نداشته و البته این موضوع علتی برای عدم رفاقت بین من و حامد نبود، پیش من اومد در حالیکه بولتنی دستش بود و رو کرد به من و گفت: می دونی این تو چی نوشته! و من گفتم:نه و او گفت: نوشته بابای فلانی(یکی از دوستان مشترکمون) 15 تا صیغه ای داره و من که اولین بار بود این عبارت رو می شنیدم به حامد گفتم: حالا اینی که گفتی یعنی چی؟ و حامد در حالیکه به سمت خونشون می رفت به من گفت: تو خیلی گیجی برو و از مامان و بابات بپرس.
حالا فرض کنید همچین موردی رو یه بچه 11-10 ساله از مادرش سئوال کنه و خود بخود خانوم ها هم نسبت به این عبارت حساس. مادرم دست من رو گرفت و رو به من کرد و گفت: بزرگتر که شدی می فهمی که دنیا، چقدر دنیای بدیه و تهمت زدن چقدر آسون.
نقل این خاطره، بواسطه مورد مشابهی بود که دیروز هم بهش اشاره کردم و با مقدماتی که توی پست قبلی بهش گفته بودم، کتابچه ی مورد نظر رو امروز از دوستم گرفتم. متن اون رو به دقت و نه مثل دیشب خوندم. شاید خوندن سریع متن به اضافه حرفی که آقا مجتبی به من زده بود، این برداشت رو برای من در برداشت که توی او بولتن، مطلبی راجع به سفر خواهر من به آلمان نوشته و در واقع نوع نگارش این متن طوری بود که من رو به این نتیجه رسوند. خلاصه مطلب همینی است که اسکن کردم و اینجا گذاشتم.
جالبی داستان اینه که این کتابچه توسط سازمانی به چاپ رسیده که لااقل خود من، انتظاری از او در جهت این مدل کارها نداشتم چراکه جزو نهادهای سیاسی و یا نظامی نیست.
باید صبر کرد و باز هم دندون روی جگر گذاشت و به خدا واگذار کرد آن چیزی را که باید.
▪ احوالپرسی با آیت الله صانعی و بی تقوائی یک بولتن محرمانه

برای احوالپرسی با آیت الله صانعی، همراه با ابوی سری به دفتر ایشون زدیم تا هم دیداری رو تازه کنیم و هم بخاطر وقایع اخیر، ابوی با ایشون صحبت هائی رو داشته باشند.
آقا مجتبی یکی از دوستای خوب من، اونجا بود و به محض دیدن من، از من خواست تا به گوشه ای بریم تا مطلبی رو به من البته به صورت خصوصی بگه.
وقتی که کمی از جمع دور شدیم، اون بنده خدا دست کرد توی جیبش و کتابچه ای رو درآورد و به من گفت: این رو دیدی شما؟ و من گفتم: نه، چی هست؟ و ایشون ادامه داد: ببینید جالبه، به خدا این رو که دیدم فهمیدم اینها چقدر بی تقوان، واقعاً بی تقوان .... و کتابچه رو بدست من داد. این که عرض می کنم کتابچه، چونکه ظاهرش به کتابچه می موند ولی وقتی که روش عبارت محرمانه رو دیدم، فهمیدم که بولتن یک ارگانی یا سازمانی، جائیه. بازش کردم و دیدم که کمی راجع به مساجد و اینور و اونور نوشته و خلاصه با یک تورق عادی، چیزی دستگیرم نشد. آقا مجتبی که متوجه این موضوع شد، اون کتابچه رو گرفت و ورق زد و به صفحه ای رسید و گفت: اینجا رو بخون. عین مطلب رو واو به واو یادم نیست ولی مفهوم این بود که خواهر من(معلوم هم نبود کدومشون مورد نظر نویسنده بوده) در آلمان!!! بی حجاب رویت شده و با یک تیم مستند ساز آلمانی هم، همکاری داشته و خلاصه در قم هم همینطور و(آلمان، خواهر من و اصلاً کی و چه تاریخی و به چه مناسبت؟) ....
گفتم: می تونم این رو داشته باشم؟ و مجتبی در حالیکه کتابچه رو می بست و توی جیبش می گذاشت به من گفت: این نه، ولی صبح، یک نسخه اش رو برات می آرم.....
توی ماشین نشستیم و داستان رو برای ابوی نقل کردم. ایشون هم فرمودن: صبح من ببینم چیه.. و من در ادامه با لبخندی به ایشون گفتم: جالب بود که توی کتاب نوشته بود لطفاً مطالعه کنید و برای کسی هم نقل نکنید.
▪ آیات و روایاتی متناسب با این ایام
آیه 28 از سوره مبارکه آل عمران که به آیه تقیه مشهور شده، شان نزولش این بوده که وقتی سمیه و یاسر، پدر و مادر عمار رو در صحرای گرم عربستان زیر شکنجه به شهادت می رسونن، عمار به هر دلیل و برای اینکه آزاد بشه چیزهائی بر زبان می آره که در تفاسیر مفصلاً بهش اشاره شده و نتیجتاً هم آزاد می شه و بعد از آزادی در حالی نزد رسول الله می ره که از این اقدامش ناراحت و پشیمان بوده و در اون لحظه این آیه مبارکه بر قلب پیامبر بزرگ اسلام نازل می شه که در چنین حالاتی، از باب تقیه می شه همچون حرفهائی رو زد.
یکی از مهمترین برکات ماه مبارک رمضان، اینه که آدم کمی بیش از گذشته احساس وظیفه می کنه تا قرآن بخونه. حالا اگر در این ایام و با این اتفاقاتی که در حال رخدادنه همزمان بشه، تازه آدم متوجه می شه که قرآن عجب کتاب عمیقی است و آدم دقیقاً می فهمه که چرا قرآن، کتابی برای همه قرون و زمانهاست.
عصر امروز بود که مطلبی رو خوندم که یکی از مداحان که دوشنبه شب در مسجد ارک بعد از پایان مراسم، آقایان کروبی و موسوی رو لعن کرده و از همه هم خواسته که این کار رو در شبهای ماه مبارک رمضان انجام بدن. کتابی است بنام اخلاق شبّر؛ در صفحه 143 این کتاب روایتی از پیامبر نقل شده که اون حضرت فرمودن:" اُحثوا التُّراب فی وجوهِ المدّاحین" یعنی کسانی که از این و آن مداحی کرده و ستایش گرند، صورتشان را به خاک بمالید(یا به صورتشان خاک بپاشید).
ناخود آگاه به یاد این روایت افتادم و احساس کردم که مصداقش رو گاهی می شه در این ایام هم پیدا کرد.
▪ من، بی بی سی فارسی و مطلب جالب آقا هادی
روز خسته کننده ای رو پشت سر گذاشتیم اگرچه با افطار در منزل پدر خانوم رنگ و بوی دیگه ای گرفت.
از دیروز تا حالا، ایمیل های زیادی داشتم و تماس های مختلفی باهام گرفته شده که خلاصه "آقا محسن، رفتی رو آنتن" . حالا داستان از چه قراره؟
ظاهراً بی بی سی فارسی، در بخشی از برنامه های خودش، مطلبی رو از این وبلاگ نقل کرده و جالبی داستان اینه که دوستی برای من می گفت که بار اول هم نبوده که این نقل قول، انجام شده.
مثل اینکه این موضوع هم اینقدر برای یکی از رفقا مهم بوده که حتی اون قسمت از برنامه رو برای من ضبط کرده بود و آورد تا ببینم و زمانیکه دیدم، تازه شنیده ها به یقین تبدیل شد.
امروز، از طریق یکی دیگه از رفقا هم در جریان هتاکی یکی از وب سایت های حامی دولت، به اخوی بزرگم و اون هم بخاطر نوشته ایشون با نام اذان نیمه شب کروبی، قرار گرفتم. مطلبشون رو هم خوندم و بیشتر خنده ام گرفت و یاد ضرب المثلی افتادم که جای مطرح کردنش اینجا نیست فقط اون چیزی که به ذهنم رسید این بود که مطلب آقا هادی، ظاهراً خیلی ها رو برآشفته.
برای فردا برنامه های کاری زیادی داریم و باید اونها رو پی گیری کنیم .
▪ تهمت های جدید به آشیخ مهدی کروبی و آیات ابتدائی سوره مبارکه مدثر
با چرخی توی بعضی خبرگزاری ها، به خبری برخوردم که با اشاره به صحبت آقایی به نام دکتر م. به بحث اختلال حواس آقای کروبی اشاره داشت و خلاصه مطالب عجیب و غریبی که به اعتقاد من، تخریب شخصیتی رو که از مدتی قبل آغاز کرده رو وارد فاز جدیدی کنه.
خارج از تمام این بحث ها و شخصیت این وب سایت و همفکرانش که اصلاً بجز این نوع اخبار و طرح مسائلی از این دست، کار دیگری بلد نیستند، موردی رو عصر امروز در یکی از آیات قرآن مشاهده کردم که مورد مشابه این قضیه در صدر اسلام بوده. البته اونجا طرف رسول خدا(ص) و ناقل قضیه، قرآن کریمه ولی واقعیت اینه که 1400 سال قبل وقتی این موضوع در مورد پیامبر(ص) می تونه اتفاق بیافته، چرا در سطح پائین تر و امروز در مورد شیخ ما اتفاق نیافته.
منظور من آیات ابتدائی سوره مبارکه "مدثر" هست که قرآن در این آیات با اشاره به شخصی با نام ولید ابن مغیره، مطالبی رو بیان کرده که جالب و قابل تامله. یعنی اینکه او هم مانند همینهائی که امروز تلاش می کنند حرف حقی که زده می شه رو نپذیرند، در مقابل حرف حق می ایسته و ابتدا تلاش در تکذیب می کنه و بعد، زمانیکه می بینه تکذیب فایده نداره، رو به تخریب شخصیت پیامبر(ص) میاره و خلاصه اون مطالبی که آیات مورد نظر، بصورت کامل به اونها اشاره می کنن و زیبا اینکه قرآن کریم، در پایان نقل این داستان، عاقبت ولید و امثال او رو هم به خوبی به تصویر می کشه."ساُصلیهِ سَقَر، و ما ادریک ما سَقَر، لا تُبقی و لا تَذَر" الی آخر...
قرآن خوندن در این روزها، چقدر ما رو می تونه کمک و راهنمائی کنه.
▪ روز اول ماه رمضون، درس تفسیر و تجلیل ابوی از استاد شجریان
روز اول ماه رمضون گذشت در حالیکه عمر به قدری سریع در حال گذره که انگار، تازه همین دیروز بود که داشتیم می گفتیم 1 ماه مونده تا ماه رمضون.
برنامه کاری ما از امروز در دفتر متفاوت شده و البته نه صبحها، بلکه عصرها دیگه دفتر بسته است و بجاش بعد از نماز مغرب هستیم تا ساعت 11. یعنی در واقع ساعات کاری بعد از ظهر ما، به بعد از نماز مغرب منتقل شده.
برنامه درسی اختصاصی رو هم ابوی برای ماه مبارک برنامه ریزی کردن و اون هم بحث تفسیر موضوعی قرآنه که بناست از روز دوشنبه یعنی پس فردا آغاز بشه.
صحبتهای روز پنجشنبه ایشون رو هم دوستان دفتر پیاده کردن و من در پیوندهای وبلاگ گذاشتم و علاقمندان می تونن برن و بخونن؛ ضمناً مطلبی که پدر درباره دعا نوشته بودن قراره در این شماره ماهنامه ای بنام "نسیم هراز" به چاپ برسه که فردا ظاهراً منتشر می شه. جالبه؛ امروز که داشتم متن رو می خوندم دیدم ابوی از استاد شجریان و ربنای ایشون هم در این مطلب یاد و تجلیل کردن. اگه چاپ بشه لینکش می کنم.
تا برای فردا پروردگار چه بخواهد.

