تبليغاتX
من هم، یک آقا زاده هستم!!!


▪ سفر پرکار تهران، ناهار آشیخ مهدی کروبی و دعای کمیل آسید علی اکبر محتشمی

دیروز صبح همراه با پدر در حالی عازم تهران بودیم که ناهار رو بنا بود میهمان شیخ باشیم. حدود ساعت 10:30 از قم راه افتادیم و ظهر در حالی به محل قرارمون  رسیدیم که ایشون منتظر ما بود.

این اولین دیدار دوستانه ای بود که از انتخابات به این طرف، بین پدر و آقای کروبی اتفاق می افتاد و به این دلیل که ابوی اصولاً سفرهای تهران رو کنسل کرده اند و در طول این ایام هم آقای کروبی به قم نیومده بودند، روز پنجشنبه بهترین فرصتی بود که چون حالا پدر به تهران رفتند، هم ابوی ایشون رو و هم آقای کروبی، ابوی رو ببینند.

ناهار رو میهمان ایشون بودیم در حالیکه من در طول این سالهائی که آقای کروبی رو می شناسم، یاد ندارم که او رو به این شکل دیده باشم. صحبت های ایشون و حرفهائی که در دل داشت، یقیناً کوه رو در هم می شکنه کمااینکه در بین صحبت ها زمانی که به موضوعات خاص اشاره می کرد، مدام می گفت:لااله الّا الله و یا پیشانیش رو می گرفت. پدر همیشه می گن:"آقای کروبی نماد دو چیزه؛ یکی صداقت و دوم غیرت".

آقای الویری و دکتر نجفقلی حبیبی رو هم دیدیم در حالیکه دقایقی هم با پدر صحبت کردند.

از اونجا بیرون اومدیم و رفتیم منزل همشیره تا پدر به نوه هاشون و دختر ودامادشون هم سری بزنن و علی و هم حسام الدینی که در حال گذران دلبرانه ترین ایام عمرشه، پدر رو خوشحال کنن با شیطنت هاشون.

حسام الدین

با سعید الله بداشتی هم صحبتی داشتم و متوجه شدم که آقای محتشمی، دعای کمیل دارن و ابوی به محض اطلاع از این موضوع، فرمودند که "سری به ایشون بزنیم و زود پاشیم تا به برنامه امشبمون هم برسیم" چراکه شب، جمعی از مقلدان و علاقمندان به ابوی، ایشون رو برای شام و حضور در بینشون دعوت کرده بودند تا حسن ختامی برای روز شلوغی باشن که از صبح شروع شده بود.

به همین جهت، بعد از نماز به سمت دارالزهراء آسید علی اکبر محتشمی راهی شدیم ودر حالی وارد حسینیه شدیم که خود سید مشغول خوندن یا ربّ یا ربّ یا ربّ دعای کمیل بودن. ابوی به محض ورود، طبق عادت همیشگی همونجا دم در نشستن و طبیعی بود که سید متوجه حضور ایشون نشد، ولی ظاهراً به اطلاعش رسوندن و نتیجتاً ایشون، ادامه قرائت رو به دوست دیگری سپرد و نزد ابوی اومد و بلافاصله بعد از صحبت با پدر، به من فرمود که"جلسه امشبتون رو کمی به تعویق بنداز تا این جمع از صحبت های حاج آقا استفاده کنن." ابوی هم پذیرفتن صحبتی کوتاه داشته باشن و این زمینه ای شد تا صحبت های بسیار جالب و پرمحتوای تاریخی-روائی که احتمالاً فردا خبرش منعکس خواهد شد رو داشته باشن.

تلفن من مدام زنگ می زد و دوستانی که شب میزبان ما بودن، درخواست می کردن که کمی سریعتر بیاید و ما هم تا تونستیم، سریع خودمون رو به اونها رسوندیم ولی طبیعی بود که ما 1 ساعت تاخیرمون رو باید توجیه می کردیم و این مسئله باعث شد تا پدر در جلسه آخر شب، از همه حضار عذرخواهی کنن.

ساعت 3 بعد از نیمه شب بود که به قم رسیدیم؛ همسرم مشغول دعا بود و کمی هم سحری آماده کرده بود که بخوریم تا امروز روزه بگیریم ولی الآن که دارم اینها رو می نویسم، ایشون داره آماده می شه تا همون رو برای افطار امشب آماده کنه چراکه اینقدر خسته بودم که دیگه برای سحری خوردن جونی نمونده بود.


▪ این چه سرّیه؟

داستان اول: در دوران انتخابات برای سفری کوتاه، به یکی از شهرهای حاشیه قم رفتم. دوست میزبان ما که حقیقتاً جزو انقلابیون دو آتشه و ارادتمند به حضرت امام بوده و هست، در حالی از ما استقبال و بعدش پذیرائی کرد که در کمال تعجب ما، ماهواره اش (به قول خودش علمک شیطان) روشن بود و در حال پخش برنامه.

در نتیجه ما هم نگاهی به برنامه های ماهواره ای که داشت از تلوزیون پخش می شد، انداختیم و البته کمی ایمانمون هم سست شد(این هم جمله ای از یکی از همراهان من بود). توجیه اون بنده خدا برای ما بخاطر اینکه در منزل ماهواره داشت این بود که در منطقه شون، کانال های چندگانه ایرانی بجز از طریق ماهواره، قابل دسترسی نیست و به همین دلیل مجبور! به استفاده از این راه برای دیدن برنامه های ایران شده. من هم کنجکاو، رو به ایشون کردم و با توجه به شنیده هام گفتم: بی بی سی فارسی هم دارید؟ و ایشون گفتند: نه، الحمدلله اون کانال تعطیله و ادامه دادم چرا؟ و ایشون گفت: ظاهراً دارن روش پارازیت می فرستند ولی بجاش کانال مجاهدین خلق، بازه و مدام فحش و بد و بیراه به بالا تا پائین هممون می ده. گفتم: چرا روی اون پارازیت نمی فرستند؟ و ایشون گفت: نمی دونم چه سریه ولی احساس من  قبل از اینکه بی بی سی تعطیل بشه این بود که خطر این کانال(یعنی مجاهدین) از همه کانال های فارسی زبان بیشتره ولی مثل اینکه کسی این رو جدی نمی گیره.......

داستان دوم: مدت ها قبل و در جریان قرارداد صلحی که بنا بود بین نیروهای اسرائیلی و فلسطینی پیرامون دیوار حائل، انجام بگیره و نتیجتاً این دیوار خراب شه و یا از ادامه توسعه اش جلوگیری بشه و اسرائیل با این بهانه که اگر دیواری بین ما و فلسطینی ها نباشه، عملیات های انتحاری رو بر علیه ما از طریق نقاط مرزیمون انجام می دن، نمی خواست تن به این صلح نامه بده و خلاصه کلی فشارهای بین المللی و اینور و اونور، باعث شد تا لااقل سر میز مذاکره بنشینه، ناگهان یک عملیات انتحاری در یکی از تنها نقاط مرزی که دیوار کشیده نشده بود، انجام شد و بهانه ای بدست نیروهای اسرائیلی تا این مذاکره رو نیمه کاره رها کنند و دست آویز جدیدی تا فلسطینی ها رو بیش از پیش، سرکوب کنند. حالا نمی دونم چه سری بود که دقیقاً در اون مقطع زمانی و مکانی، باید این اتفاق می افتاد.

داستان سوم: درست زمانی که نیروهای اصلاح طلب، در ایران هدف حملات مختلفی قرار داشتند که "شماها از طرف غرب حمایت می شید" و اصلاح طلب ها در حالت تدافعی در مقابل این همه هجمه، نمی دونم باز چه سری بود که جرج بوش، در یک سخنرانی به شدت از اصلاح طلب ها دفاع کرد و با اینکه می دونست و یا لااقل حدس می زد که این دفاع در جهت تخریب نیروها با توجه به فضای سیاسی درون ایران موثر تره، این کار رو کرد تا هم این فشار بیشتر بشه و هم بسیاری از مردم و متدینین به همین واسطه در انتخابات مجلس قبل، به خیلی از اصلاح طلبان باقی مونده در جریان این رقابت، رای ندهند و باز هم ما سر این همزمانی رو کشف نکردیم.

و داستان آخر و از همه شیرین تر اینکه باز هم نمی دونم چه سرّیه که دقیقاً زمانی که شیخ مظلوم و مجاهد ما آشیخ مهدی کروبی، میاد و اون نامه تاریخی رو می نویسه و بعدش هدف هزاران حمله و هجمه قرار می گیره، این مسعود رجوی که مصداق خسر الدنیا و الآخره هست میاد و از نامه او دفاع می کنه تا یک خط جدید حمله به شیخ طراحی بشه و او رو به این جهت هم، مورد بدترین هتاکی ها قرار بدن.

واقعاً نمی دونم چه سریه هماهنگی بین این همه اتفاق....


▪ یک عکس با صفا از پدر همراه با برادران بزرگترم

 آقا مهدی فرزند ارشد خانواده در سمت چپ تصویر همراه با  آقا هادی، برادر وبلاگ نویسم در کنار پدر در سفر به مشهد در سال 54 یعنی 4 سال قبل از تولد من....


▪ بیانیه پدر راجع به نامه شیخ و اتفاقات و مواضع پس از اون

بدون مقدمه نامه زیبای پدر رو مشاهده کنید:

بسم الله الرحمن الرحیم

چندی پیش برادر ارزشمند و مجاهد جناب حجت الإسلام و المسلمین کروبی با نگارش نامه‌ای اخبار بسیار دردناک و اسفباری را پیرامون وضعیت بازداشتگاه‌ها و بازداشت شدگان سیاسی منتشر کردند. اینجانب آرزو دارم که چنین وقایعی رخ نداده باشد و سخنان برادرمان جناب آقای کروبی هیچگاه مصداق واقعی پیدا نکند؛ اما ایشان عالمی است مورد وثوق امام امّت، که شرایط و حدود طرح اینگونه مطالب و تأکید بر آن را می‌داند و پافشاری او بر وقوع وقایع مذکور و اصرار وی بر وجود ادلّۀ کافی را نمی‌توان و نباید نادیده گرفت و با جنجال و هیاهو و در گاهی اوقات با حذف صورت مساله، به آن جواب داد. اتفاقاً اگر چنین زخمهایی بر پیکرۀ جمهوری اسلامی وجود داشته باشد، باید آنقدر خارانده و جراحی شود تا تمام عفونت آن خارج شده و اثری از آن در این پیکره باقی نماند. این امر هم میسّر نیست، جز با پی‌گیری شجاعانه، محرم دانستن مردم و برخود قضایی قاطع.

 

در اینجا روی سخنم با نمایندگان مجلس، قضات و در رأس آنها رؤسای محترم قوای مقننه و قضائیه است. هر یک از اولیای امور جمهوری اسلامی که معنای «الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم» را می‌فهمند و نگران سرنوشت مکتب تشیع، جمهوری اسلامی،خود و مردم هستند باید نسبت به این هشدار حسّاس باشند، در صدد تحقیق بی‌طرفانه دربارۀ آن برآیند و از کنار آن هم به سادگی نگذرند. انتظار از نمایندگان مجلس و عقلای امور این است که پاسدار عدالت و حرمت مردمی باشند که با رأی مستقیم و غیرمستقیم آنان بر این مسند تکیه زده‌اند. لذا پی‌گیری دقیق مواردی که در این نامه مطرح شده است و پرهیز از موضع‌گیری‌های سریع و برخاسته از برخی مصالح حکومتی ضروری است چراکه به طور حتم در اسلام، هیچ مصلحتی بالاتر از مصلحت عامۀ مردم و تلاش برای حفظ جان و آبروی آنان وجود ندارد.

 

 جای سئوال است که چگونه می‌توان این همه تناقض میان مواضع رسمی کمیتۀ تحقیق مجلس، قوۀ قضائیه و نیروی انتظامی که اتفاقاً همۀ آنها هم از رسانه‌های دولتی جمهوری اسلامی منتشر شده‌اند را نادیده گرفت. چگونه می شود که روزی وقوع هرگونه اعمال خلاف قانون در یک بازداشتگاه را یکسره نفی کرد و روزی دیگر خبر از تنبیه، تعلیق و مجازات عاملان، بازجویان و قضات مرتبط با اینگونه اعمال را داد؟ مسلّم است که یا مدیریت کلان دستگاه قضایی از آنچه در نهادهای زیرمجموعه‌اش می‌گذرد خبر ندارد، یا آنکه به موازات این دستگاه نهادهای غیر رسمی دیگری وجود دارند که آنها هم اختیارات قضایی و تنبیهی دارند.

 

همه باید از آن روزی بترسیم که مردم در اذهان خود، مدیران و صاحب منصبان حکومتی را متهم به تلاش برای حفظ قدرت و صدارت کرده و موضع‌گیری‌های آنان را در این راستا تفسیر کنند. چون در آن روز دیگر میان حکومت شیعی و غیرشیعی فرق چندانی باقی نخواهد ماند و ممکن است خدای ناکرده خواست عمومی به گونه‌ای دیگر رقم بخورد. اینجانب به عنوان طلبه‌ای که بیش از بسیاری از مدیران کلان کشور با عموم مردم ارتباط دارد، از تغییر ذائقۀ عمومی مردم و به خصوص مؤمنین و متشرّعین و حوزه‌ها بیم دارم و بدین‌وسیله برخی نشانه‌های آن را به اطلاع شما می‌رسانم و لازم است تاکید کنم غیبت رسانه‌های مؤثر داخلی و با کمال تاسف جهت‌گیری خاص رسانه‌های باقی‌مانده هم روز به روز بر ابعاد این موضوع و تغییر توجهات برخی اقشار از خودی به سوی بیگانه افزوده است.

 

برادران، امروز آفاتی در این کشور به راه افتاده است که باید جلوی آنها گرفته شود و قوای مقننه و قضائیه باید پیشتازان این عرصه باشند. هیچ دیندار آزاده و هیچ سیاستمدار عاقلی نیست که اهانت و بی‌حرمتی به شخصیتهای اصیل و انقلابی و بی‌قدر و قیمت کردن آنان را بربتابد. چون همه می‌دانند که اگر این روند ادامه پیدا کند و جلوی تندروی‌های کنونی گرفته نشود، آتش آن لاجرم خرمن خودی و غیرخودی را خواهد سوزاند و روزی ما و شما بر تلّ آن خواهیم نشست. آن روز، روز شکست جمهوری اسلامی است. معرفی کردن برخی از عناصر انقلابی و خدمتگزاران سیاسی به عنوان آشوبگر، حرکتی است که امروز به راه افتاده است، اما اگر به این حرکت مجال داده شود، روزی خواهد رسید که بسیاری از عناصر مؤمن و انقلابی اعم از اصولگرا و اصلاح طلب را بر گردونۀ آن خواهند نشاند تا به اهداف خاص خود برسند؛ همانطور که به مرور هم نشانه‌های این موضوع را مشاهده کرده‌اید. لذا از تمام آگاهان و مسئولان دلسوز نظام می‌خواهم که حساسیت بیشتری در این باره نشان دهند و به نحوی موضع گیری کنند که در فردای قیامت در پیشگاه خداوند و مردم شرمسار برخی قصورها یا احتمالاً تقصیرهای خود نباشند.

 

والسلام علی من اتّبع الهدی

اسداله بیات زنجانی

قم- بیست و ششم مرداد 1388، برابر با بیست وپنجم شعبان 1430


▪ آبگرم، کنایه جالب یکی از علما و نامه ای از پدر

دیروز با ابوی تصمیم گرفتیم که سری به آبگرم محلات بزنیم و با توجه به برنامه ریزی دو نفره ای که داشتیم، امروز عصر و بی خبر از همه، دو تائی رفتیم محلات، تا تنی به آبگرم بزنیم.

از درب منزل ما تا دم درب آبگرم، دقیقاً 1 ساعت راهه و با توجه به اینکه توی مجتمع آب درمانی هم جمعاً بیش از 20 دقیقه نمی گذارن کسی بمونه، می شه در عرض سه ساعت، رفت و آب گرمی به تن زد و برگشت خونه.

توی مسیر با ابوی صحبت های زیادی داشتیم از جمله پیرامون گفتگوی تلفنی با اون بزرگواری که دیروز عرض کردم و یا سئوالات مختلف که بعضی هاشون سیاسی بودن و بعضی دیگه عقیدتی.

خلاصه اینکه رفتیم و برگشتیم و در لحظه رسیدن به قم، همسرم تماسی گرفتن و گفتن که دخترخالشون، تازه پسر دار شدن و امشب بنا دارن شام بدن. نتیجتاً ما هم رفتیم و در ضیافت شامشون شرکت کردیم. دختر خاله همسر من، فرزند یکی از مراجع مرحوم هستن و البته همسرشون هم فرزند یکی از مراجع صاحب رساله زنده و در مراسم امشب، هم اون بزرگوار حضور داشتن و هم اخویشون که ایشون هم جزو علما هستن.

خلاصه اینکه این مرجع بزرگوار، رو به پدر خانوم من کردن و گفتن: یادتونه وقتی توی مدرسه فیضیه، سخنرانی کردید و بعد که بنا بود فرار کنید، ما ایستادیم جلوی مامورهای ساواک و با این بهانه که"پا روی موکت های مدرسه نگذارید، اینجا نماز می خونن"، شما رو فراری دادیم؟ پدر خانومم گفتن: من که فرار کردم و 6 ماه بعدش دستگیر شدم ولی یادم نمی اومد با چه بهانه ای من رو فراری دادید. اون بزرگوار ادامه داد:" وقتی ما گفتیم پا روی موکت نگذارید، اینجا نماز می خونن اونها گوش دادن و نگذاشتن و نتیجتاً شما فرار کردید. .....

الآن تازه رسیدم خونه و دارم متن نامه ای رو که پدر نوشتن، نگاه می کنم. نامه خوبی است....


▪ باز هم توسل به خواب برای رای به یک کاندیدا این بار در افغانستان

طلابی از پاکستان و افغانستان برای دیدن پدر به دفتر آمده بودن. یکی از طلاب افغان که خیلی هم شیرین سخن بود، به ابوی رو کرد و با همون لهجه مخصوص به خودش گفت: "حضرت آقا، شاید باورتان نشه که اخیراً در مجلس افغانستان، یکی از علما که نماینده هم هست آمده، مدعی شده که پیامبر(ص) به خوابش آمده و گفته است که باید به آقای کرزی رای بدید"؛ این حرف این بنده خدا تموم که شد من و حاج رضا به هم نگاهی کردیم و بعدش لبخندی و قطعاً یک فکر مشترک، که ظاهراً این داستان ها در جائی غیر از ایران هم شایعه.

دم غروب زمانی که داشتیم به منزل می اومدیم، ابوی با یکی از بزرگان تلفنی صحبت کردن. این مکالمه شاید نزدیک نیم ساعت طول کشید.

ساعت حدودای ده بود که با همسرم تصمیم گرفتیم سری هم به منزل والدین ایشون بزنیم و نتیجتاً رفتیم و تازه الآن برگشتیم.

فردا شاید به یک سفر یک روزه برم. البته شاید.


▪ بریدن انگشت، مصیبت ها و نگاه پر معنای همسر

ظهری، خانومم بهم گفت که اگه می خوای ناهار زودتر آماده شه، بیا و دو تا سیب زمینی پوست بکن و خلال کن. من هم پذیرفتم و بعد از شستن، شروع به پوست کندن کردم و به سیب زمینی دوم که رسیدم، زحمت بریدن انگشتم رو جوری کشیدم که خونش تا الآن هم که چسبش رو دو سه بار عوض کردم، هنوز هم بند نیومده.

داستان کمک کردن های من چه در دوره تجرد و به مادرم و چه در دوره تاهل و به همسرم، عموماً همراه با بریدن انگشت و احیاناً و در بعضی اوقات آسیب رسوندن به بقیه بوده و به همین جهت، غالباً کسی از من برای کمک کردن در کار منزل، دعوت نمی کنه و به همین جهت، همسرم هم بلافاصله بعد از آخرین دسته گل که امروز رخ داد، با عبارتی تکراری به من گفت: بازم کمک کردی شما!!!

بالاخره انشگت(همون انگشت) بسته شده، مشکلاتی رو هم به همراه داره که مثلاً می شه به وضو گرفتن جبیره، عدم توانائی در تایپ کردن (البته با سرعت تایپ کردن) و مسائل مشابه اونها که من هم امروز گرفتارش بودم، اشاره کرد؛ با این وجود آسیب وارده، مشکلی در تقسیم شهریه امروز و در دفتر ایجاد نکرد و به خاطر اینکه آقا مهدی به مسافرت رفته بود، من باید این وظیفه رو به عهده می گرفتم. معمولاً شهریه طلاب در ماه شعبان و برای ماه رمضان، کمی زودتر پرداخت می شه چراکه روحانیون خودشون رو آماده رفتن به تبلیغ می کنن.

برای شام خودم به خانومم تعارف زدم که "کمک نمی خوای؟" و با یک نگاه همسرم این جواب به من القا شد که همون کمک ظهرت، برای هممون کافیه. دستتم درد نکنه.


▪ اللهم صل علی محمود و آل محمود!!

در جلسات عقیدتی که در دوره خدمت سربازی و در پادگان انجام می شد، یکی از موضوعاتی رو که مربی مطرح می کرد این بود که سینمای غرب و بالاخص هالیوود، برای تست اتفاقی که بناست مدتی بعد در جامعه اتفاق بیافته، ابتدا فیلمی تهیه می کنه و ذهن مخاطب را آماده و پس از مدتی و با هماهنگی های مختلف با نهادهای امنیتی-سیاسی، این فرضیه که ابتدائاً در اذهان عمومی القاء شده، به عنوان یک پروژه در جامعه اجرا می شه.

شاید بشه این فرضیه رو، درست بدونیم و این پروژه رو هم دور از ذهن تصور نکنیم کمااینکه خود من برداشتم از برخی فیلم های سینمائی که در ابتدا تخیلی به ذهن می رسند و بعد از مدتی به عنوان یک اتفاق عینی رویت می شن، همینگونه است.

 این مطلب من بیشتر به طنز می مونه ولی بعد از خوندن اظهارات اخیر آقای مصباح پیرامون بحث اطاعت از رئیس جمهور و ....، یهو در ذهن خودم با یادآوری یک سریال تلوزیونی، موضوع مورد بحث در دوره خدمت رو با این داستان تطبیق دادم.

مدتی قبل، مجوعه تلوزیونی مسافر ری به کارگردانی داوود میرباقری که شرح حال حضرت عبدالعظیم حسنی(ع) بود از سیمای جمهوری اسلامی پخش می شد. در یکی از قسمت ها، فردی که ادعای پیامبری می کرد رو خدمت حاکم وقت آوردند و یاران او را هم. اسم آن فرد بر حسب قضا محمود بود و اصحابش در این فیلم برای او صلواتی با این شکل می فرستادند که "اللهم صل علی محمود و آل محمود".

جالب نیست!!


▪ دست نوشته ای راجع به دعا، طلبه هدفون به گوش و مانتو فروشی های میدان هفت تیر

صبح دیروز بعد از رسیدن به تهران، مجبور شدم از همسرم توی میدون هفتم تیر جدا بشم تا هم ایشون یه نگاهی به مغازه های اونجا بندازن و هم من، برای دیدار با یکی از دوستان قدیمی سری به خیابون قائم مقام بزنم. با آقا میثم یوسفی هم برای بعد از انجام قرار خیابون قائم مقام، توی همون میدون قرار گذاشتم تا دست نوشته ابوی پیرامون دعا که بناست به توسط ایشون در یک نشریه به چاپ برسه رو تحویل اون بنده خدا بدم.

قبل از رسیدن به این مرحله از سفر، ناچار شدیم به این واسطه که ماشینمون پلاکش فرد نبود، اون رو بیرون محدوده پارک کنیم و از میدون حر تا هفت تیر رو با مترو بریم و این مسئله باعث شد تا در مسیر برگشت، شاهد نگاههای عجیب و غریب مردم به دو تا طلبه معممی باشیم که توی مترو نشسته بودن و یکی از روی نوت بوکش مشغول خوندن تفسیر قرآن بود و دیگری هم هدفون گوشی موبایلش به گوشش و مشغول زمزمه کردن. در اون چند دقیقه ای که ما در مترو همسفر این دو تا بنده خدا بودیم،من ندیدم که کسی سوار مترو بشه و اونها رو ببینه و با بغلیش راجع به اونها حرف نزنه؛ یکی مسخره می کرد که: حاج آقا هدفن تو گوششه و داره موزیک گوش می ده؛ دیگری می گفت: از کجا آوره نوت بوک خریده ..... و حتی یک هنرپیشه درجه چندم تلوزیونی که اصولاً برنامه هاش در ساعاتی که همه خواب هستن از سیمای به ظاهر ملی پخش می شه که در مسیر به ما پیوست هم از این قضیه مستثنی نشد و او هم شروع به حرف زدن کرد بی توجه به اینکه خودش، در جائی مشغول به کاره که یقیناً بیش از هر جای دیگه داره به مردم ضربه می زنه.

بگذریم از این موضوع و بریم میدون هفت تیر که الحمدلله قیمت های مانتوهاش بر عکس قم، خیلی پائین تر بود؛ البته چون بیشتر فروشگاهها، حراجی داشتن منتهی با این فرق که این حراجی ها، بیشتر به اجباری می موند که فروشنده ها چاره ای بجز اون نداشتن.

دلیل تهران اومدن ما، بواسطه دعوت برای شرکت در مهمانی ای بود که روح الله دوست من از ما انجام داده بود. شکل خاصی داشت این جلسه و تعدادی بچه مذهبی برای گرامیداشت ایام ماه شعبان، اون رو برگزار کرده بودن که در آینده به اون اشاره خواهم کرد.

 


▪ کارهای صدا و سیما، آن زن متهتکه و اعتقادات جدید یک بنده خدا

نماز که خوندم، پای کامپیوتر نشستم تا هم ایمیلی چک کنم و هم، ببینم چه خبره.

همسرم صدام می کنه و می گه: بیا یه لحظه ببین تلوزیون داره با کی مصاحبه می کنه؟ می رم و می بینم که خانومی که حجاب مناسبی نداره، داره راجع به یک شهید صحبت می کنه. همسرم ادامه داد: توی وب سایت ها و خبرنامه های آقایون، عکس های خانومهای بد حجاب رو چاپ می کردن و می گفتن طرفدارهای میرحسین اینها هستن، جالبه امروز میارن و راجع به شهدا از همونها خبر تهیه می کنن.

بر می گردم و به خوندن اخبار ادامه می دم. صحبت هائی از خانومی روی وب سایت های خبری در حال چرخیدنه که برادرم آقا هادی اسم او رو "زن متهتکه"  گذاشته و البته اسم متناسبی هم هست؛ مطابق عادات همیشگی اش، دوباره به بزرگی پریده و این بار حرمت شکنی اش رو نصیب حاج حسن آقا کرده؛ گاهی فکر می کنم که اگر امام هم در قید حیات بودند به یقین از زبان شیرین این بنده خدا، بی نصیب نمی موندن.

هر وقتی مطلبی از ایشون خوندم یاد کلام دوستی افتادم که می گفت: این بانو، مصداق آدمی است که به لحاظ اخلاقی در حال سقوطه و تلاش می کنه در هنگام افتادن، به هر چیزی دست بندازه.

صحبت های دیگری از مقتدای این بانو هم در وب سایت های خبری بود که زودتر و عصر امروز، در دفتر در جریانش قرار گرفته بودم که "اطاعت از رئیس جمهور، اطاعت از خداست" و این سئوال برام پیش آمد که چند سال قبل که آسید محمد خاتمی رئیس جمهور بود، آیا این اعتقاد رو این بنده خدا اون موقع هم داشته یا اخیراً به این اعتقاد رسیده؟

باید کارهام رو انجام بدم چراکه فردا عازم تهران هستم و دو - سه تا کار دارم  که باید انجامشون بدم. تا خداوند چه بخواهد.


▪ مانتو که نخریدیم هیچ، گرسنه هم موندیم.

دم غروب بود که یه سری بیرون رفتیم. همسرم می خواست مانتو بخره و نتیجتاً سری به فروشگاههای مانتو فروشی زدیم. جالبه که مانتوها هر روز هم از قدشون کوتاهتر می شه و هم آستین هاشون بالاتر میره یعنی اینکه پارچه بکار رفته توشون، کمتر می شه ولی بجای اینکه بواسطه این کم شدن مصالح، ارزونتر بشن گرونتر می شن.

همسرم دست به پارچه اونها می زد و می گفت: این ها که اصلاً جنسشون خوب نیست، چرا اینقدر گرونن؟...

 گذشت و از خریدن مانتو پشیمون شدیم و گفتیم یه چیزی بیرون بخوریم و نتیجتاً رفتیم توی یه جیگرکی و با دیدن قیمتهای اونجا، به این نتیجه رسیدیم که نه بابا اینهائی که می گن گرونیه، اینجا نیومدن چراکه واقعاً قیمت هر سیخ دل، جگر و یا قلوه وقتی 300 تومن بود، کمی ما رو امیدوار کرد که ظاهراً این فقره جنس، هنوز گرون نشده ولی وقتی که آقای جیگرکی، سیخ هائی رو جلومون گذاشت که توی اونها، دوتا تیکه کوچولوی دل و یا قلوه بود، از تمام فکرهای خوبی که کرده بودیم پشیمون شدیم.

خلاصه، مانتو که نخریدیم هیچ، هم پول دادیم و هم گرسنه موندیم.

 


▪ مقبولیت و مشروعیت، نامه شیخ و لبخند رئیس قوه قضائیه در تلوزیون

گفتگوئی که در پست قبلی هم بهش اشاره کردم رو امروز با پدر برای بار آخر چک کردم در حالیکه معتقدم همچین گفتگوئی پیرامون مشروعیت و مقبولیت، تا این لحظه انجام نشده. این رو به این خاطر می گم چونکه در این باب کار کردم.

نامه شیخ به آقای هاشمی رو هم زمانی دیدم که پدر مشغول مطالعه اش بودن و حساس شدم که چی می خونن به این خاطر که پدر واقعاً نارحت و متاثر بودن و این موضوع در چهره ایشون مشخص بود.

به دفتر هم سری زدم و حرف های روحانیونی که می آمدن و با پدر صحبت می کردن رو می شنیدم و عجیب برای من این بود که حرفها و درد دلها کاملاً یکی شده.

شب، رفتم منزل یکی از اقوام که از بزرگانند. آقای هاشمی شاهرودی رو در تلوزیون نشون می داد در حالیکه لبخند بر لبش و در حال خداحافظی با سیستم قضائی کشور بود.


▪ جشن عروسی مهدی دوست خیلی خوب من

دیروز جشن عروسی مهدی، دوست خیلی خوب من بود. دوستی که شاید از ابتدای آشنائی من و او بیش از 10 سال می گذره.

خاطرات مشترک که عموماً از یادآوری اونها خوشحال می شم نه ناراحت، بیشتر این زمان رفاقت من و او رو به خودش اختصاص داده و نتیجتاً شرکت در جشنش رو برای خودم وظیفه تلقی می کردم؛ این رو به این خاطر گفتم که اگر شخص دیگری بجز او و یا یکی دیگه از رفقام که آوردن اسمش رو لازم نمی دونم، صاحب این مجلس بودن شاید برای رفتن به مراسمی اینچنینی، در این ایام رغبتی از خودم نشون نمی دادم.

نتیجتاً دیروز، از قم عازم تهران شدم تا هم ببینمش و هم تبریک بگم و نیز، در مراسم عروسیش شرکت کنم.

من که رسیدم البته با حدود 1 ساعت تاخیر، مهدی در لابی هتل انتظار من رو می کشید در حالیکه هادی، برادرش هم در کنارش ایستاده بود و من از همه جا بی خبر، نمی دونستم که اونها انتظار من رو می کشن تا به عنوان ساقدوش، داماد رو همراهی کنم و از قضا، حرف های خنده داری رو که در اون لحظه ها و بواسطه هول شدن برخی زده می شه رو بشنوم و با هادی، که واقعاً در لحظات این مدلی، خیلی سخت می تونه خودش رو کنترل کنه از ته دل بخندیم.

مثلاً اینکه در موقع بوسیدن روی داماد با کلی اعتماد به نفس به او بگن:" آقای داماد، صد سال به این سالها".

خلاصه این مراسم هم گذشت و من به قم برگشتم و در راه، تا اینجا برای خوشبخت شدن او و همسرش در کنار هم، دعا کردم.

امروز هم بیشتر وقتم رو اصلاح گفتگوئی با ابوی پیرامون مبانی مقبولیت و مشروعیت در نظام اسلامی گرفت که البته واقعاً گفتگوی جامع، کامل و بجائی بود و بناست در همین هفته و در یکی از روزنامه های سراسری به چاپ برسه.

 

▪ عروسی و خستگی

امشب عروسی مهدی، دوست خیلی خوبم بود.

الآن تازه از اونجا برگشتم و خیلی خسته ام. فردا مفصلاً می نویسم که مراسم چطور بود.


▪ "و ما ادریک ما البهزاد"

روز شلوغی بود هم به جهت گرفتاری در ترافیک مسافرانی که به قم اومده بودن و هم در زمینه کارهائی که بیش از حد معمول برای یک روز تعطیل بود.

مادر همسرم هم سفره ای داشت و نتیجتاً همسر من یک سری از کارهای این سفره رو عهده دار شده بود و طبیعی بود که کمی من هم درگیر این موضوع باشم؛ البته این موضوع مانعی برای سر نزدن به دفتر در امروز نشد.  

روزهای عید در قم این مرسومه که طلاب، برای دیدن مراجع و علما به دفاتر اونها میرن و معمولاً این روزها، دفاتر آقایون شلوغ تر از بقیه روزها می شه. به همین خاطر، دفتر شلوغ تر از روزهای معمول بود و طلاب زیادی برای دیدن ابوی به دفتر اومده بودن که بین اونها، افرادی هم دیده می شدن که بار اول بود به دفتر اومده بودن و حتی بار اول بود که پدر رو می دیدن و این درسئوالاتشون، کاملاً نمود پیدا می کرد.

مثلاً یک بنده خدائی سئوالی رو از پدر با این شکل طرح کرد که:"ظاهراً شما از قول امام فرمودید که به آقای خوئینی ها فرمودن پرونده آقای نبوی رو تا من زنده هستم، جمع کنید والا بعد از من او رو از بین می برن!" و ابوی در پاسخ گفتن: بله، من گفتم. حالا یه مطلبی هم به شما در ادامه می گم تا راجع به بهزاد، بیشتر بدونید. حضرت امام از مرحوم رجائی پیرامون ایشون سئوال کرده بود و مرحوم رجائی در جواب امام گفته بود:"و ما ادریک ماالبهزاد".

پدر ادامه دادن:من بهزاد رو از زمان زندان شاه و سالها در زندان انفرادی بودنش می شناسم. من بهزاد رو از اون وقتی می شناسم که حتی در سلول انفرادی نماز شبش ترک نمی شد....

و یا سئوال دیگه ای که از ایشون با این مضمون که "بهتر نبود در برابر این قضایا سکوت می کردید و جایگاهتون رو حفظ می کردید"، مطرح شد و پدر در جواب با ناراحتی گفتن:" همه ماها در برابر پروردگار مسوولیم اگر در قبال اتفاقات چشمامون رو ببندیم؛ هممون مسوولیم و باید جواب پس بدیم."

 سئوالات دیگه ای هم بود و طبیعتاً جوابهائی؛ یک چیز دیگه ای مرسومه در این روزها و اون هم اینکه بعضی از طلاب اشعاری رو در مدح صاحب اون روز آماده می کنن و می خونن و امروز، یک طلبه پاکستانی هم بین اونها بود و شعری رو در مدح صاحب الزمان(عج) آماده کرده بود و با همون لهجه پاکستانیش خوند.

ظهر اومدیم خونه و ناهاری زدیم و عصر همسرم رو رسوندم منزل مادرشون تا برن و سفره رو پهن کنن و ....


▪ شهر شلوغ، نامه ای محرمانه و درد دل با صاحب این روز

در واقع الآن وارد پانزدهم شعبان و سالروز ولادت حضرت مهدی(عج) شدیم.

قم حسابی شلوغه؛ طبیعتاً در این روز مردم خیلی زیادی به شهر ما میان و ما، هم باید مهمان نوازی کنیم و هم بواسطه این حضور، مسیرهای کوتاه رو در زمان های طولانی طی کنیم.

 بعداز ظهر امروز(در واقع دیروز)، دفتر میزبان عده ای از طلاب و روحانیون بود که برای دیدن ابوی آمده بودن و صحبت های خیلی شنیدنی داشتن و پدر هم کمافی السابق گوش بسیار شنوائی برای این سخنان.

دوستان هم گزارشات ایمیل ها و نامه ها رو دادن و مطلبی به پدر گفته شد پیرامون اینکه درخواست های مختلفی درباره ترجمه آذری رساله ایشون، به دفتر منتقل شده. این موضوع از خیلی وقت قبل مورد توجه بود ولی مشکلات مالی تا این لحظه اجازه این کار رو نداده.

نامه ای محرمانه هم از یکی از وزرای سابق خطاب به یکی از بزرگان کشور با رونوشت به ابوی، توسط اعضای دفتر اون بزرگوار تقدیم به پدر شد که نامه ای سراسر درد بود. این جمله سراسر درد رو از پدر نقل می کنم چونکه طبیعتاً نامه رو نخوندم و فقط از پدر راجع به محتواش سئوال کردم و ایشون در حالیکه سرشون رو گرفته بودن، این جمله رو به من گفتن.

امشب، باید با صاحب این شب و روز و صاحب همه ایام درد دل کرد. باید از او خواست هر آنچه را که باید خواست.


▪ وجوهات دادن به این آقا قبول نیست

شب گذشته یکی از روحانیون موجه کرج که از منبری های معروف در دفاتر علمای قم و مشهد هم هست، تماسی با من داشت و داستانی رو تعریف کرد و به این علت که این موضوع در مورد یکی از مراجع بزرگوار اتفاق افتاده و منبعش هم موثقه، نقلش می کنم. ایشون می فرمودن که در دفتر اون مرجع بزرگوار تقلید در تهران، شاهد این بودم که فردی آمده بود تا وجوهاتی رو که به دفتر اون بزرگوار پرداخت کرده رو پس بگیره. وقتی علت رو از اون بنده خدا جویا شدن، گفته که بنا داشته به حج بره و وقتی اون متصدی شنیده که این بنده خدا وجوهاتش رو به دفتر این مرجع داده، با او برخورد کرده که اصلاً این وجوهات دادنت قبول نیست و باید بری پس بگیری چونکه ما مرجعی با این اسم رو نمی شناسیم! .... اون بنده خدا هم رفته بوده تا این پول رو پس بگیره.

وقتی این داستان برام نقل شد، باور کردم که این موضوع داره اتفاق می افته چراکه مشابه این موضوع، چند ماه قبل برای یکی از افرادی که وجوهاتی رو به دفتر ابوی داده بود هم افتاده بود ولی اون بنده خدا نیومد پس بگیره و فقط داستان رو با تاسف تعریف کرد.


▪ یه تشکر ویژه بخاطر قالب جدید، تعویض لاستیک های ماشین و خرید بنزین آزاد

در یکی از پست های قدیمی هم به این موضوع اشاره کردم که یکی از برکات این وبلاگ برای من، آشنائیم با یک سری دوستانی است که تا قبل از این داستان، نه من اونها رو می شناختم و نه اونها من رو؛ پیوندهای وبلاگ این موضوع رو نشون می ده که غالب دوستانی که امروز در این پیوندها لینک داده شدن، بزرگترین ثمره وبلاگ نویسی برای من بودن و این غنیمت ارزشمند رو باید حفظ کرد.

این مقدمه به این خاطر بود که توضیحی رو راجع به قالب جدید وبلاگ بدم که لطف یک دوست نادیده و از برکات همین وبلاگ برای منه.

علی عزیز که با کلیک روی اسمش، می تونید وارد اتاقک اینترنتیش بشید، این لطف رو به من کرد در حالی که اگر یک روز من و او از کنار هم در یک خیابون رد شیم، یقیناً همدیگه رو نخواهیم شناخت مگر اینکه تا اون روز همدیگه رو ببینیم.

خلاصه لازم بود ازش تشکر کنم و همینطور از این وبلاگ که زمینه رفاقت با دوستانی رو برام فراهم کرده که به داشتنشون باید مغرور بود.

و اما امروز:

بواسطه اینکه ماشین لاستیک نداشت، امروز مجبور شدم برم و دو حلقه لاستیک براش بخرم.

یه بنده خدائی هست که آپاراتی داره و از قدیم، مشتریش بودیم و امروز هم پیش ایشون رفتم. طبیعتاً هم صحبت شدیم و اون بنده خدا از موضوعی گلایه داشت که خود من از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم. وقتی این سئوال رو طرح کردم که اوضاع کاسبی چطوره؟ اون بنده خدا گفت: کاسبی چند وقتی هست خوابیده و این هم ربطی به امروز و دیروز یا این آقا و اون آقا نداره. گاهی کاسبی رو براهه و گاهی هم نیست ولی این دو-سه سال اخیر برامون یه مشکل جدید بوجود اومده که اون داره کمرمون رو می شکنه. گفتم چی؟ و او اینطور ادامه داد که: این وامهائی که گرفتیم، بخاطر سود و دیرکردش، همه درآمدمون رو گرفته و واقعاً به زحمتمون انداخته. گفتم: خوب نمی گرفتید! و ایشون گفت: این وام، از اون لطفهائی بود که مجبور بودیم قبولش کنیم؛ ماشینی داشتیم که قدیمی بود ولی سالم و فقط برای داخل شهر ازش استفاده می کردیم ولی مجبور شدیم از رده خارجش کنیم و این وام و یکی- دو تا وام دیگه، اقساطی رو به ما تحمیل کرده که واقعاً گرفتارش شدیم.

خداحافظی کردم و رفتم پمپ بنزین و 25 لیتر بنزین زدم و 10000 تومان پول دادم چونکه سهمیه بنزینم، چند روز قبل تموم شد و به همین خاطر گرفتار خرید بنزین آزاد شدم.

راستی این عکس هم، جلد کتابچه ایه که دیروز راجع بهش نوشتم.


▪ سوراخ شدن 160هزار تومانی . کتابچه زندگی پدر

مادر همسرم، مدتی قبل به علت عارضه قلبی در بیمارستان بستری شد و بعد از یک سری کار مقدماتی، یک عمل آنژیو هم انجام داد و حالش کمی بهتر شد. به همین واسطه برای اینکه دوباره دکتر ایشون رو ببینه، دیروز دوباره به تهران رفت و پدر خانوم ما رو تنها گذاشت. خانومم هم به عنوان یک دختر خوب، از پدرشون دعوت کردن که حالا چون تنها هستن و همسرشون در منزل نیستن، ناهار تشریف بیارن منزل ما و یک ناهاری رو دور هم باشیم.

ایشون کمی دیر اومدن و وقتی علت رو جویا شدم، فهمیدم که بنده خدا به این واسطه که آبگرمکن منزلشون سوراخ شده بوده، منتظر تعمیرکار بودن که اون رو از تعمیرگاه بیاره و دوباره نصب کنه و زمانیکه فاکتور 160000 تومانی فقط سوراخ شدن آبگرمکن رو می بینه، علت رو جویا می شه و کمی معطل نصب و خلاصه دیر رسیدن به ناهار امروز.

ابوی هم قم نیستن و یک سفر کوتاه رفتن و البته بزودی بر می گردن و این دلیلی بر این شده بود که افرادی که به دفترشون زنگ می زدن و کمی هم به دوستان دفتری ما حسن ظن نداشتن، به من زنگ می زدن تا ببینن ایشون واقعاً سفر رفتن یا نه و این دلیلی بر زنگ خوردن بیش از حد تلفن همراه من در امروز بود.

چند وقت قبل هم یک تعدادی از دوستان، بعد از مراجعه به ما پیشنهاد کردن که زندگینامه و مجموعه آثار پدر رو چاپ کنن که البته با استقبال من و عدم استقبال پدر مواجه شدن و نتیجتاً تلاش کردن این موضوع رو بیشتر با من هماهنگ کنن. امروز هم تماسی داشتن و گفتن این کتابچه آماده شده و یک نسخه از اون رو هم برای من فرستادن و بنا شده یک تعدادی رو هم در اختیار دفتر قرار بدن تا دوستان دفتر، اونها رو در اختیار مراجعینی بگذارن که علاقمند هستن یک نسخه از اون رو داشته باشن.کتابچه خوبی از آب دراومده.

تا خدای عالم برای فردا چی بخواد.


▪ یک کار نیمچه اداری، یه چرخ درون شهری و حرفهای مردم راجع به دادگاه دیروز

برای یک سری کارهای اداری مربوط به همسرم، باید سری به یکی از اماکن نیمه دولتی می زدیم. به محض ورود به محلی که کار ما گیر یک امضا از اونجا بود، یکی از دوستان قدیمی رو دیدم که بنده خدا خیلی هم کمکمون کرد تا کارمون زودتر حل بشه، البته تنها ارباب رجوع اونجا ما بودیم.

مطلبی که خیلی نظر من رو جلب کرد این بود که همه کارکنان اونجا(افرادی که در اون اتاق بودن)، راجع به دادگاه دیروز حرف می زدن و با اینکه به محض ورود من حرف هاشون رو خوردن ولی بعد از اینکه دوست من، بدون معرفی کردنم گفت که راحت باشید، اونها حرفهاشون رو با این محتوا ادامه دادند که چطور می شه یک آدم، اونهم بعد از چهل- پنجاه روز اینجوری اعتقادات قبلیش رو منکر شه و نسبت به حرفهائی که دیروز و در دادگاه شنیده بودن، خیلی خوشبین نبودن.

از اونجا اومدیم بیرون و رفتیم برای اینکه کمی به یکی-دوتا مغازه نگاهی بکنیم و ببینیم که چه خبره و چی دارن و بعد از ورود به یکیشون، حرفهائی مشابه اونهائی که در اون اداره شنیده بودیم رو اونجا هم شنیدیم و جالبتر اینکه باز هم همین حرفها رو در مقابل روزنامه فروشی روبروی پاساژ مروراید در صفائیه هم شنیدم.

اومدم سمت خونه و خنده دار اینکه در مقابل سوپر تبریزی سر کوچه که خواستم یه دونه ماست بخرم، طلبه ای که روبروی درب مغازه داشت روزنامه ها رو نگاه می کرد به یک نفر دیگه با طعنه می گفت: ظاهراً آقای ابطحی مسوولیت زلزله بم رو هم به عهده گرفته و اون طرف که از این حرف اون روحانی ناراحت شد، با اخم ازش دور شد.

خارج از برداشت های سیاسی مثبت و یا منفی که مردم می کنن، برام جالبه که  مردم خیلی نسبت به اتفاقات حساس شدن و این حساسیت باعث می شه به این راحتی ها چیزی رو قبول نکنن.


▪ خدایا شرمند ایم

گاهی اوقات فکر می کنم که اگر یک چشم به هم بزنیم و بریم پنجاه سال دیگه در حالیکه نسلی از ماقبل ما، دیگه دار فانی رو وداع گفتن و به دیار باقی شتافتند و ماها اگه زنده باشیم، مشغول نوشتن وصیت نامه و خریدن قبر و اینها هستیم، اگر در برابر سئوال جوان و نوجوانی قرار گرفتیم که آقاجون، پنجاه سال قبل شنیدیم که در دادگاهی که برگزار شده بود، چند نفر آدم رو آوردن و از اونها در برابر رسانه عمومی اقرار گرفتن و جالب اینکه اونها از ارکان همین نظام تا چند سال قبل ترش بودن و تاریخ هم نشون می ده که ایران در دوره زمامداری اونها در بهترین شرایط بین المللی و داخلی نسبت به دوره های مشابهش بوده، چه جوابی دارم بدم.

و گاهی فکر می کنم که اگه یه چشم به هم بزنیم و بریم صد سال دیگه و وقتی داریم از اون بالا، به بچه هامون نگاه می کنیم که دارن کارهای پنجاه سال قبل خود ماها رو انجام می دن، در برابر خدای عالم چجوری سرمون رو می اندازیم پائین و میگیم: پروردگارا، شرمنده ایم از اینکه در دوره زندگی ماها با آبروی مومنی که در نگاه تو از کعبه هم بالاتر بود، اینجوری کردن.

خدایا شرمنده ایم.

 


▪ روستا، خاطره ای از مادر و شعار "رای من کجاست"

محسن بیات+آیت الله بیات زنجانی

به دعوت یکی از همکاران همسر آقا هادی(برادرم) سری به روستائی زدیم به اسم جنداب که حدوداً از قم 40 کیلومتر فاصله داره.

قم، یکی از گرمترین شهرهای ایرانه ولی جالب اینه که از هر سمتی که از این شهر بیرون می زنید، ییلاقاتی وجود داره که هواشون در کمترین حالت 8-9 درجه با شهر تفاوت داره و به لحاظ آب و خاک هم از وضعیت خیلی بهتری برخورداره.

خلاصه اینکه همه اعضای خانواده رو برداشتیم و گفتیم عصر جمعه رو بیرون از قم باشیم و مادر رو هم که خیلی دوست داره حتی یک ساعتی رو در طبیعت باشه، خوشحال کنیم.

 هوا خیلی خوب بود و اون بنده خدا میزبان ما، از انگورهائی که چیده بود برامون آورد و خوردیم با اینکه به نظر می اومد هنوز دو-سه روزی تا رسیدن کامل کار داشت.

عین همیشه، حرفهائی زده می شد و پدر هم گوش می دادند. در این بین مادر که اصولاً وارد در مباحث ما نمی شن و به اصطلاح اصولگرای جمع ما هستن، وارد در بحث شدن و خاطره ای از دوره مجلس گفتن که" همسر آقای.... که امروز خیلی انقلابی شده، همسایه ما بود و وقتی بچه اش در درگیری به عنوان منافق کشته شد، تا روزهای آخری که ما در مجلس بودیم، به امام بدو بیراه می گفت. خیلی برای من جالبه که چطور شد حالا اینها شدن صاحب انقلاب". وقتی مادر خاطره می گن، همه با حساسیت گوش می دن چون نکته های نابی توشون پیدا می شه.

مادر خانومم در حالی به همسرم تلفن کرد و گفت که دختر خواهرش، بچه دار شده که تازه رسیده بودیم دم خونه و مجبور شدیم سری هم به اونجا بزنیم با اینکه واقعاً برام سخت بود و احساس خستگی می کردم. توی مسیر، یک چیزی نظر من رو به خودش جلب کرد و اون هم نوشتن شعار "رای من کجاست"  بر روی دیوار پشتی مدرسه علمیه معصومیه در خیابان گلستان بود.

یک تعدادی روزه قضا از پارسال دارم که باید در این چند روز مونده به ماه رمضون، اونها رو بگیرم با اینکه وقتی فکرشم می کنم می بینم واقعاً توی این گرما سخته.

تا ببینیم خدا چی می خواد.


▪ افطاری، نامه های تهدید آمیز و بازهم لبخندهای پدر

سفره افطاری پدر و مادر باز بود و به این دلیل که خانوم من هم روزه بود، رفتیم پائین و با اونها یه چیزی خوردیم.

همچین سفره رنگارنگی به کار نبود و خواهر و همسر با هم شله زردی پختن و کنار بقیه چیزها روی میز گذاشتن. کمی نون سنگک هم دیروز خریده بودم، هم برای خودمون و هم برای اونها که اون رو هم گرم کردیم و نون و پنیر ردیفی زدیم. البته من تنها کسی بودم که توی اون جمع، روزه نبود ولی تلاش کردم در خوردن، مثل یک روزه دار گرسنه عمل کنم.

قبل از رفتن سر سفره، یک سری از نامه هائی که روی میز بود و مشخص بود که بچه های سایت به پدر دادند رو دیدم و متوجه نامه های تهدید آمیز جدیدی شدم و از پدر راجع به اونها سئوالاتی کردم و ایشون مطابق معمول لبخند زدن.

 فردا جمعه است و روضه هم مثل هر هفته در دفتر برقرار.


▪ نامه آیت الله رحمت، سوختن کولر و سیم های برق کوچه

صبح باید به دفتر سر می زدم و کارهام رو چک می کردم. نامه خیلی قشنگی رو آیت الله رحمت خطاب به آقای لاریجانی نوشته که یکی از طلبه هائی که به دفتر اومد بود به من داد و خوندمش. نامه جالبی بود.

توی دفتر، با ابوی صحبت می کردم که یکدفعه بوی سوختگی به مشامم رسید و به آقا مهدی اخوی بزرگترم گفتم که شما بوئی احساس نمی کنید؟ و ایشون گفت که بوی اگزوز بعضی از ماشین هاست که گاهی از توی خیابون رد می شن و کولر، بوی دود اونها رو به داخل دفتر منتقل می کنه. از ایشون پرسیدم که آخه همچین ربطی هم نداره ها!! بعداً فهمیدم که موتور کولر سوخته بوده.

اومدم خونه و فهمیدم برق رفته. سر کوچه ماشین اداره برق ایستاده بود و اومدنی دیدمش و بعد از اینکه دوباره رفتم سر کوچه تا رساله ای رو برای یکی از دوستان پست کنم، فهمیدم که از گرمای هوا، سیم های برق سوختن و اداره برقی ها اومده بودن تا عوضشون کنن.

یکی از دوستان هم چند دقیقه قبل تماسی داشت و از من پرسید که ابوی بنا ندارن فردا در مراسم چهلم شهدای وقایع اخیر شرکت کنن و به ایشون گفتم که کمی کسالت دارن و بعید می دونم اونجا برن.

شام رو با آمنه خانوم بیرون خوردیم و الآن هم خونه ایم.  


▪ سعید، فالوده و فلکه بستنی

صبح متوجه نامه پدر در جواب به آقایون سیاسیون شدم که بلافاصله اون رو در پیوندهای روزانه وبلاگ هم گذاشتم تا دوستان در صورت تمایل، مطالعه کنند . بعدش هم یادم اومد که سعید الله بداشتی، امروز بنا بود با خانومش بیاد قم و به همین جهت سری هم به ما بزنه. باهاش تماس گرفتم و فهمیدم قم اومده و برای ساعت 5، قرارمون رو هماهنگ کردیم و ایشون سر وقت همراه با خانومشون که اولین بار بود می دیدیمشون، اومدن پیشمون.

کمی از دوره بازداشتش گفت و کمی هم من سر به سرش گذاشتم. پدر هم به احترام این آزاده، اومدن منزل ما و سعید آقا و خانومشون رو دیدن. البته به واسطه سعید، با دو تا دوستی که همراهشون به قم اومده بودن هم آشنا شدیم و از این موضوع شادمان.

بعدش رفتیم به میدانی در قم که محل بستنی فروشی هاست و بهش می گن:"فلکه بستنی" و فالوده ای خوردیم و همگی فهمیدیم که سعید فالوده خیلی دوست داره و سر این موضوع بازم سر به سرش گذاشتیم.

تا فردا.


▪ آش نذری، دوستان دوره مجردی و انتشار نامه های خطاب به پدر

خانومم، امروز آش نذر کرده بود(برای همین بیماری اخیرم) و نتیجتاً برای اینکه به نذرش عمل کنه من باید هم مقدماتش رو تهیه میکردم و هم عصری، از خونه می رفتم بیرون تا مهمونهای ایشون بیان و آشی به رگ بزنن.

نتیجتاً بعد از مدتها، سری به دوستان دوره مجردی زدیم و حال و احوالی و اونها هم طبیعتاً "چه خبر؟" و "اوضاع چجوریه؟" و حتی "هنوز زنده ای!" و ...

در مسیر برگشت سری به داروخونه زدم و کرم "جی" خریدم تا به کف پاهام بزنم که اخیراً دچار یک سری حساسیت های خاص شده که به نظر می آد هم فصلیه و هم نتیجه این بیماری اخیر.

 توی داروخونه هم، کمی هم صحبت آقای دارو فروش شدم و دیدم که ایشون هم مانند دوستان قدیمی من و حتی مشتریانی که به مغازه اون بندگان خدا رفت و آمد می کردن، دلش پر از درده و با این که از دل پرش ناراحت شدم، ولی از نوع فکر و شعور بالاش لذت بردم.

از پدر هم اجازه گرفتم تا برخی از نامه های خطاب به ایشون در این مدت رو منتشر کنم و ایشون هم این اجازه رو مشروط به این کردن که من از بین اونها چیزی رو انتخاب نکنم و اگر بناست اونها رو بگذارم توی وبلاگ، همه مدلهاش رو بگذارم و من هم چشم گفتم.

تا فردا.


▪ روزهای حساس و عجیب

با اینکه دیشب رو هم نسبتاً بد گذروندم، ولی حالم امروز خیلی بهتر از دیروز بود.

صبح امروز دوستان دفتر، سئوالات ارسال شده برای وب سایت رو برام ایمیل کرده بودن تا من هم ببینم. در لابلای اونها، برخی اظهارنظرها که شکل سئوال نداشت هم موجود بود. برخی اظهار لطف و برخی بد و بیراه و بی انصافی. شاید بزودی برخی از اونها رو بگذارم روی وبلاگ البته با اجازه پدر چراکه به نظر می آد خوندن برخی از مطالب که خطاب به ایشون نوشته شده، جالب باشه.

بعد از ظهر امروز هم مهمان آیت الله گرامی از مراجع تقلید بودیم و صحبت های زیادی اونجا شد که اگر لازم شد به برخی از اونها در آینده، اشاره خواهم کرد.

روزهای حساس و عجیبی رو داریم پشت سر می گذاریم.


▪ حال بد، اورژانس، سرم و ....

حالم به قدری بد بود که صبح ساعت 7، مجبور شدم به درمونگاه مصلی برم.

دکتر به من گفت که فشار خونت بطور معمول روی چنده؟ و من از متغیر بودنش گفتم و او با گفتن اینکه الآن روی هفته، تختی رو به من نشون داد که باید روش می خوابیدم تا سرمی که در اون سه تا آمپول هم تزریق شده بود رو به دستم بزنم تا بلکه حالم بهتر شه ولی این کارها، درمانی زودگذر بود چراکه از ظهر امروز باز هم حالم بد شد. این نصفه روز رو با خودم کلنجار رفتم تا دوباره به دکتر نرم ولی ظاهراً فایده نداره.

حسابی سر گیجه و سر درد اذیتم می کنه.

تا خدا چه بخواهد.


▪ مریضی

کمی کسالت دارم و این موضوع باعث شده وبلاگ دیروز و امروز، به روز نشه.

به محض برطرف شدن این کسالت، مطالبم رو به روز می کنم.  شرمنده.



محسن
فرزند چهارم خانواده
تصمیم دارم شرح زندگی بنویسم.
همین.



دسته‌ها
خاطرات و خطرات
عکسهای دیگران
تحلیل ها
درد دل
عکسهای خودم


بایگانی
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386


پیوندها
دفتر پدرم
هادي برادرم
اولین خواننده وبلاگم
آیت الله دستغیب
آیت الله سید صادق شیرازی(وبلاگ)
د.داود فيرحي
عباس رضوانی
د.محسن كديور
س.محمد خاتمی
فريد مدرسي
مسیح علی نژاد
روح الله و مصطفی(وبلاگی مفید برای آشنائی با سینما)
عمادالدین باقی
دکتر عطاءالله مهاجرانی
مهندس لطف الله میثمی
علی اصغر خدایاری
د.م.جعفر ایرانی
نواندیش
مرجعیت شیعه
روزبه(دوست دوران دانشگاه)
(یک دوست خونه بدوش)
علی اشرف فتحی + سید مرتضی ابطحی
واحه
هنگامه شهیدی
جناب خسروانی
سهام الدین بورقانی
م. منصوري بروجني
س.حسام الدين دولتخواه
س.محمد مرعشی
حبیب آقای حسین پور
علی دشتی
مرتضی اصلاحچی
سامان موحدی راد
سامان
م.مهدی مازنی
ايران –كاوش
روزبه میر ابراهیمی
س.عباس سید محمدی
مسعود درودی
ایمان ملکا
سعید نورمحمدی
حسین کربلائی
مجنون جا مانده
محمد معینی
آرام
فرید صلواتی
مهدی جلیل خانی
صادق صدق گو
علیرضا بازرگان
حامد نیک فر
ش.محمود کندلوئی لاریجانی
زهرا علی اکبری
نجات یونسی
هادی غیبی
علی(تا رهائی)
مهتاب
ندای خالی - ندای پر
مرتضی میری
طاهره
س.محسن قائمی
امیر تبریزی
مریم شفیع پور
فریاد فرید
شکوفا(عصر بخیر بچه ها)
روح الله ریاضی
محمد کیانمهر
حسن یونسی
محمد امامی
حمیدرضا منتظری
علی عارف
سهیل اسدی
میثم یوسفی
علیرضا شایق
علی(ضمیر من)
سهیلا بیگلرخانی
محمد طاهری
عرفان چشمه زاد
یاسر اسماعیلی
طلبه ضد، ضد طلبه
مسیح من(یک روحانی زاده مثل من)
مجید نصرآبادی
مهدی نظام الاسلامی
علیرضا میرحسین
بهنام صابر نعمتی
محسن صائمی
علیرضا رحیمی
امین قاسمی
نصیرالدین مزورعی
سید علی تراب
میلاد محرک پور
سید علی ناظم زاده
م.س.مصطفوی نیا
حمیدرضا شجاعی نیا
رضا اسدی
مونا داودی
حسن یونسی
سلیمان رضائی
علی رضوی
رایا مرادی
فائزه ابراهیمی
د-الف(قلم سیاه)
لیلا(یک همشهری)
مصطفی عباسی
محمد مهدی سامع
عقیل وجدانی
سید سپهر زمانی
محمد مصطفائی
محمد قدسی
حمید اسدی
محمد موسوی
هاشم فردوئی
محمد(چاه زنخدان و آدم برفی و ....)
خ. فرزانه رمضانی
امیر رضا قویدل
امیر مافی
امین قاسمی
کاوه رضائی
نوید اتابکی
محمد ایوب کاظمی
سید محمد حسین حسینی
سید مجتبی نریمانی
رسول پاپایی
یاسر عبدی


شمارنده