▪ ای کاش باور می کردیم که همه رفتنی هستیم.
برای کاری واجب، به تهران رفتم و ناهار رو مهمان خواهرم بودم و دل تنگی ناشی از دیر دیدن بچه های خواهر رو، تا حدودی از بین بردم.
در مسیر برگشت به قم، با همسرم تصمیم گرفتیم سری به بهشت زهرا بزنیم و فاتحه ای برای اموات بخونیم تا هم ایشون که تا حالا بهشت زهرای تهران رو ندیده بودن، ببینن و هم هر دومون به خودمون یادآوری کنیم که مرگ حقه و روزی_دیر یا زود_ باید بریم و جواب عملکردهامون روبدیم.
رفتیم به قطعه های جدید و سر مزار تازه گذشتگان و عزیزانی که در طول جریانات اخیر، دنیا رو با همه چیزهای دوست داشتنیش به اونهائی که هنوز باور نکردند که فانی است، سپردند و رفتند.
قبر سهراب، قبر ندا و قبور همه اونهائی که رفتن و به حق پیوستن.
دنیای عجیبیه. ای کاش باور می کردیم که همه رفتنی هستیم.
▪ انگشتانی بر شانه رئیس دولت
در جریان انتخابات گذشته، کتابی با عنوان"نیم نگاهی به کارنامه عملکرد دولت نهم" به دستم رسید که توسط اداره کل روابط عمومی – معاونت ارتباطات و اطلاع رسانی دفتر رئیس جمهور به چاپ رسیده بود.

این کتاب 240 صفحه داره و شابک 5-3588-04-964-978 متعلق به اونه که البته این مشخصاتی که ذکر کردم، در صفحه ابتدائی کتاب یادداشت شده و شابک اون رو بخاطر این نوشتم که نشون می ده این مجموعه، نه به عنوان یک جزوه کوچک و داخلی، بلکه به عنوان یک کتاب رسمی به چاپ رسیده.
آدمهائی که اهل کتاب و کتابخونی هستن می دونن که در صفحه ای که عرض کردم، عموماً شمارگان(تیراژ) کتاب هم به چاپ می رسه ولی به هر دلیل این اتفاق در این کتاب نیافتاده که ظاهراً به خاطر اینه که کتاب با چاپ و کاغذ نفیسی منتشر شده و طبیعتاً با اعلام شمارگان اون، هزینه چاپ برای انسانهای اهل فن مشخص می شه.
البته این مقدمات، هدف من برای این نوشتار نیست بلکه یک عکس جالب در این کتاب هست که نظر من رو به خودش جلب کرد و اگر این کتاب، توسط تیم آقای احمدی نژاد منتشر نشده بود شاید می شد به اون شک کرد.
در صفحه 206 این مجموعه، تصویری وجود داره که رئیس دولت رو در میان عده ای خانوم نشون می ده که اتفاقاً در نگاه اول، تصویر جالبیست و رئیس دولت رو در میان عده ای از زنان موفق کشور به تصویر کشیده ولی اگر کمی با تامل به عکس توجه بشه، انگشتانی در روی شانه ایشون دیده می شه که باز هم تاکید می کنم اگر این کتاب، توسط مجموعه تحت اختیار دولت به چاپ نرسیده بود، آدم می تونست خیلی ساده به اون شک کنه و البته در عکس منظور، چون صرفاً خانومهائی دور و بر ایشون هستن، نشون می ده که این دست و انگشتها، متعلق به یکی از همین خانوم های بزرگواره.
حالاجای این سئوال هست که بیننا و بین الله، اگر در این عکس جای آقای احمدی نژاد، مثلاً آقای خاتمی و یا آقای موسوی و یا شیخ مظلوم آقای کروبی بود، چه بلبشو و به اصطلاح خودشون "افشاگری اسلامی" رو همین حضرات به پا می کردند؟

▪ سفر اصفهان، زاینده رود خشک و یه عکس بی ربط
دیروز ظهر برای شرکت در جشن عروسی یکی از دوستان دوران خدمت، به اصفهان رفتم تا هم در برنامه اونها شرکت کنم و هم دوستان دوران خدمتم رو که غالباً از بچه های اصفهان بودند، ببینم.
زاینده رود خشک بود و این موضوع، ناراحتمون کرد حسابی....
هوا هم حسابی گرم بود چه در جاده به سمت اصفهان، چه خود اصفهان و چه در مسیر برگشت که دماسنج ماشین در کمترین حالت، هوای 45 درجه بالای صفر رو نشون می داد.
اصولاً از شرکت کردن در مجالس عروسی پرتم و سعی می کنم در برابر دوستانی که برای مراسمشون دعوتمون می کنند، به بهانه های مختلف متوسل بشم و نرم، ولی رفتنم به اصفهان هم مقدمه مفصلی داشت و هم می خواستم برای خودم و خانومم، یه تغییر آب و هوائی ایجاد بشه.
حمید، دوست تازه دامادم دوست خیلی خوبیه و از طرفی یک بار زحمت مفصلی بهش دادیم در سفر به همین اصفهان و ضمناً زحمات دیگه ای که یکیشون رو در همین وبلاگ و راجع به داستان کارت کنکور گرفتن برای خواهرم، بهش اشاره کردم.
امروز صبح هم دوباره، وسایلمون رو جمع کردیم و برگشتیم تا کارهامون رو پیگیری کنیم.
این عکس هم بدون ربط به موضوع یادداشت شده است از ماشینی که جلوی درب منزلی پارک شده بود و صاحب اون خونه، با لاک غلط گیر این متنی که مشاهده می کنید رو روی شیشه اون نوشته بود.

▪ هوای گرم و نمک و کولر و اینا

هوا خیلی گرم بود؛ به حدی که دم غروب دیگه نتونستم طاقت بیارم رفتم رو پشت بوم تا ببینم شاید کولر اشکالی داره.
خیلی تلاش کردم ولی در کولر باز نشد و وقتی یکی دوتا ضربه بهش زدم، با زور و زحمت تونستم یکی از درها رو باز کنم. بیچاره کولر حق هم داشت، همش شوره بسته بود و پوشالهاشم دیگه قابل استفاده نبود. مصطفی برای کولر پایین یه بسته پوشال خریده بود که دو تا تیکه اش سالم مونده و مورد استفاده اش قرار نگرفته بود و خلاصه، دو تا پوشال سالم و یه دونه نا سالم بهتر از سه تا پوشال شوره زده خراب بود.
داشتم درهای کولر رو جا می زدم که نمکهای جمع شده کف پشت بوم، نظرم رو به خودش جلب کرد.(عکس مربوط به نمک های مورد نظرمه)
واقعا جای تعجب داره که ماها چطوری از این آب استفاده می کنیم.
هوا کمی بهتر شده؛ البته چون دیگه شب شده...
▪ تاریخ تلخ
غیبة الطوسی: بعث هارون یحیی ابن خالد الیه(علیه السلام) فی السجن ان یقول له: انّی لا اخلیک حتّی تقرّ بالاساءه و تسالنی العفو عمّا سلف منک.
در صفحه 466 از جلد ۸ کتاب سفینة البحار این مطلب نقل شده که بسیار تلخ و ناراحت کننده است. معنی این عبارت اینه که: هارون الرشید خلیفه عباسی، یحیی ابن خالد را نزد امام موسی ابن جعفر(ع)(در زندان) فرستاد تا به او بگوید: تو را آزاد نخواهم کرد مگر اینکه اقرار کنی و از من بواسطه کرده های گذشته ات درخواست عفو کنی.
▪ سالروز شهادت امام موسی ابن جعفر(ع)
شهادت امام موسی ابن جعفر(ع) برای ما شیعیان ایران دو تا وجه داره، یکی اینکه شهادت یکی از ائمه مظلوم ماست و دیگری اینکه شهادت پدر بزرگوار حضرت فاطمه معصومه(س) است که ما ایرانی ها و بالاخص قمی ها، مدت زمان زیادی است در جوار حرم مطهرش هستیم.
در مراسمی که به این واسطه حاضر می شیم باید برای همه دعا کنیم؛ برای زندانیان در بند به یاد اون امام(ع) مظلومی که مدت زمان زیادی از عمر با برکتشون رو در زندان بودند، برای آمرزش تازه گذشتگان و شهیدانمون و برای اینکه مشکلات هر چه سریعتر برطرف بشه.
▪ تماس یک دوست، بی حرمتی یک روزنامه و خواندن سوره اعراف
تلفنم زنگ خورد در حالیکه یکی از دوستان خیلی خوبم که از اصحاب مطبوعات هم هست، پشت خط بود. بعد از گپ و گفتی، خبر از بی حرمتی یکی از روزنامه ها نسبت به یکی از مراجع و ابوی رو به من داد و البته با این عبارت که" خیلی زشت نوشته بود، خیلی" یکی دو باری کلامش رو تکمیل کرد.
برای خرید به سر کوچه رفتم و از قضا، روزنامه مورد نظر رو روی پیشخون اونجا دیدم و خریدمش و در صفحه دوم، مطلب مورد نظر رو دیدم؛ اول کمی خنده ام گرفت و بعد خیلی ناراحت شدم؛ خنده از اینکه عنوانش به قدری مضحک بود که فروشنده بنده خدا هم که به دعوت من، داشت اون متن رو می خوند هم خندید و از طرفی گریه دار که 2 نفری که امروز بالاخره چه آقایون بخواهند و چه نخواهند لباس مرجعیت به تن دارند و یکی از اونها، آیت الله العظمی منتظری است که جایگاه او برای کسی قابل انکار نیست، در این متن طوری ازشون یاد شده بود که حقیقتاً چیزی بجز هتک حرمت و بی احترامی ازش در نمی اومد.
اومدم خونه در حالیکه ابوی هم، از دفتر برگشته بودن. خدمتشون رسیدم. داشتند قرآن می خوندن که من وارد شدم. کمی نشستم و بعد پدر همونطوریکه قرآن دستشون بود، بستنش و فرمودن: چه خبر آقا محسن؟ گفتم: این روزنامه رو دیدید؟ فرمودن: نه! گفتم: یک مطلب خیلی بدی نوشته راجع به شما و آیت الله منتظری. فرمودن: خیلی مهم نیست. عرض کردم: بچه های دفتر می خوان جواب بدن. فرمودن: لازم نیست. گفتم: آخه مطلبش دیگه از بی احترامی و اینها گذشته، حرف از پول سازمان سیا و ... می زنه. پدر دوباره تکرار کردن: از این حرفها همیشه می زنن اینا و شروع کردن به ادامه قرائت قرآنشون.
از اتاق اومدم بیرون که بیام بالا که ابوی دوباره صدام کردن و فرمودن: قرآن بخون؛ سوره اعراف رو هم زیاد بخون وقتی این اتفاقات اینچنینی رو می بینی.
اومدم بالا و وسایلی رو که خریده بودم، گذاشتم توی آشپزخونه و رفتم تا ببینم سوره اعراف چه مطلبی داره که به درد این روزهای ما بخوره.قرآن رو باز کردم و سوره اعراف رو شروع کردم به خوندن تا به آیه 176 رسیدم و بعد از خوندن به ترجمه اش نگاه کردم. برای دومین بار در امروز از اون خنده های معنا دار کردم و قرآن رو بستم و بوسیدم و توی قفسه گذاشتم.
▪ یه عکس خوب

از راست به چپ:آیت الله محقق داماد، ابوی،آیت الله علوی بروجردی،آیت الله منتظری و آیت الله صانعی
▪ چرا ماها فقط بلدیم خوب تشییع جنازه کنیم.
چقدر زمان می بره تا یه ورزشکار، بتونه توی باشگاه گل کنه و بعدش توی مسابقات منطقه ای مطرح بشه و بعد از اون از کلی کار و برنامه و زندگی و خانواده و هزار تا مصیبت دیگه بگذره تا بتونه مثلاً در یک مسابقه نیمچه مهم توشهرش مطرح بشه و بعد هم اگر شانسش بگه و خلاصه همه چی دست به دست هم بده تا بره تو کشور و اونجا اسمی در کنه و بره انتخابی تیم ملی و بشه ملی پوش. اینها همه در کنار این موضوع قرار می گیره که هزاران هزار تومن پول و هزاران هزار نفس و همت ارزشمند این آدم رو به اینجا رسونده تا او بتونه در آینده، پرچم این کشور رو بالا ببره و نتیجتاً من وشما، کلاهمون رو تو همه جای دنیا بالا بندازیم که ما هموطنهای فلانی هستیم ولی خدا نکنه موقعی که ماها می خوایم به این دست پروردمون افتخار کنیم، هواپیمائی سقوط کنه و همه این مقدمات، در عرض چند ثانیه به باد فنا بره و کلی خانواده سببی و نسبی و این همه آدمی که دلشون برای هموطناشون می تپه عزادار این جور آدمهائی بشه که همه برای آینده شون توی ذهنشون، برنامه ریزی کردن.
این مدل ورزشیشه و اگر بخواهیم نظامیش کنیم می بینیم که چقدر باید هزینه و وقت و تلاشمون رو بگذاریم تا یه احمد کاظمی پرورش بدیم و یا اگه بخواهیم ورزشی و نظامی نگاه نکنیم و کمی اجرائیش کنیم، می بینیم که چندصد ساعت کار و تلاش و کلاس و سیستم آموزشی و استعداد یابی و ... باید در کنار هم قرار بگیره تا یه دادمان به ما تحویل بده و از قضای روزگار همه این مدل های ورزشی و نظامی و اجرائی رو بعد از این همه مقدمات، تحویل تکنولوژی عجیبی به اسم توپولوف اون هم از جنس روسیش بدیم و بعد هم با کلی غرور از داشتن چنین رفیق شفیقی، فریاد بزنیم که با کمکش از همه تحریم ها رد شدیم.
چرا ماها فقط بلدیم خوب تشییع جنازه کنیم.
▪ به یاد دوست در بندم عباس کوشا. عباس آقا اینطرفا....
گاهی اوقات خاطره هائی به ذهنم می رسه که اگر بحث یاد کردن از دوستان در بند نبود، شاید هیچ وقت اونها رو بازگو نمی کردم. مثلاً یکی از اونها در باره عباس آقای کوشا ست که واقعاً برای خود من شیرینه.
غروب بود و من تازه از تهران رسیده بودم و داشتم به سمت خونه می رفتم.
از دور متوجه شلوغی دم در شدم و با خودم گفتم لابد همسایه ها روضه ای و یا جشنی و نمی دونم خلاصه برنامه ای دارن لابد. وقتی دم در رسیدم متوجه شدم که شلوغی مربوط به منزل آ شیخ محمود صلواتی، همسایه بغلی ماست ولی متوجه اینکه چرا شلوغه نشدم و رفتم توی خونه. با مادر سلام و علیکی کردم و ایشون خسته نباشیدی و گفتن: خونه آقای صلواتی شلوغه؟ گفتم: آره، خبریه؟ و ایشون گفتن که آره، عقد دخترشونه....
باید آشغالها رو می گذاشتم دم در و وقتی در رو باز کردم دیدم عباس کوشا، دم در وایساده...
سلام و علیکی کردم و گفتم: عباس آقا اینطرفا و ایشون هم گفت: منزل آقای صلواتی دعوتیم و من هم با شوخی گفتم: باید شما از اقوام نزدیک عروس و دوماد باشید که به این مراسم دعوت شدید. بعیده مراسمشون عمومی باشه و عباس بنده خدا هم گفت: آره، یه سری اومدیم و می ریم... در همین لحظات که بنده با زیر شلواری مشغول گذاشتن آشغال دم در هستم، ابوی ایشون از منزل آقا صلواتی اومدن بیرون و سلام و علیکی هم با ایشون کردیم و بعد رو به عباس آقا که چرا هی میای دم در، بیا تو دیگه و عباس آقا هم از من خداحافظی کرد و رفت تو!!
چند لحظه بعد، حاج آقای کوشا دوباره اومد بیرون و من گفتم: حاج آقا ظاهراً با آقای صلواتی فامیل شدید و ایشون فرمودن: بله دیگه، امشب عقد عباس آقاست.
اومدم تو خونه و انقدر با خودم خندیدم و شرمندگی کشیدم که با اون سر و وضع رفتم دم و در و از همه بدتر اینکه به داماد گفتم: عباس آقا این طرفا.
▪ وقایع چین، صدا و سیما و افتادن گوسفندها در دره
بعد از اتفاقاتی که در چین افتاد و حضرات، حاضر به موضع گیری در برابر این واقعه تلخ نشدند و البته بعد از کلی فشار آوردن از اینور و اونور و شرمندگی از اینکه رئیس جمهور ترکیه و خیلی از روسای کشورها در برابر این داستان موضع گیری کردن و ما نه، صدا و سیما خبر از مذاکره تلفنی آقای وزیر خارجه با همتای چینی اش داد که البته جای شکرش باقی بود.
ولی اون چیزی که باعث شد این مطلب رو بنویسم، پوشش سرد خبر محکوم کردن وقایع چین توسط مراجع تقلید اونهم توسط رسانه ملی! و در گاهی زمانهای خبری، ترجیح دادن برخی از اخبار بی ربط به این موضوع بود و به همین واسطه یاد خاطره ای افتادم که هم به این داستان بی ربط نیست و هم شنیدنش جالبه.
یادم هست سالی که در قم، غالب مراجع بر این نظر بودند که عید فطره ولی فرداش عید اعلام شد، چند روز بعد از این اعلام با ابوی میهمان مرحوم آیت الله فاضل لنکرانی بودیم. اون بزرگوار که از مراجعی محسوب می شدن که عید رو یک روز قبل تر اعلام کرده بودن در همون حالی که روی تخت نشسته بودن فرمودن: امسال خبر افتادن چند تا گوسفند در دره اونهم در یک کشور دیگه، خیلی مهمتر از عید اعلام کردن ما بود.
یادم هست که در روز مد نظر اون مرجع بزرگوار، اخبار سیما چندین مرتبه این خبر را با آب و تاب می گفت که در یک کشوری(دقیق یادم نیست) یک گوسفندی رفته افتاده تو دره، بقیه گوسفندها هم پشت سرش رفتن افتادن توی دره و این در حالی بود که هیچ اشاره ای به نظر اکثریت مراجع قم نسبت به موضوع مهمی مثل عید فطر نشد.
▪ چه کسی درک می کند این درد را....
شاید اگر آدم فقط از بیرون به یک ماجرا نگاه کنه، میزان اثر پذیریش از اون ماجرا خیلی کمتر از اون شخصی باشه که داره اون ماجرا رو از درون درک می کنه.
البته این شایدی که در اول جمله بکار بردم، بیشتر به "حتماً" نزدیکه تا "شاید".
برای این موضوع می شه به مثلاً یک اختلاف خانوادگی اشاره کرد که تا آدم، جزئی از اون خانواده نباشه، یقیناً هر چقدر هم براش توضیح داده بشه لااقلش اینه که دردی رو که فرد داخل اون خانواده بواسطه این اختلاف داره می کشه رو درک نمی کنه.
در جریانات اخیر، این موضوع در مورد مادران و پدران و در اصل خانواده هائی که نوعی دوری عزیزانشون رو درک می کنن، صدق می کنه. این موضوع شبیه اینه که در مجلس ختمی، فرد تسلیت گو در حالی که مخاطب عزادار قرار گرفته، بگه:" من شما رو درک می کنم." این درک کردن زمانی قابل قبوله که اون فرد، خودش در چنین شرایط مشابهی قرار گرفته باشه و در غیر اینصورت، به حرفی بی محتوا شبیهه.
تو این اوضاع، دو دسته وجود دارن که می شه این مثال رو در موردشون زد. یکی اون بزرگوارانی که در این جریانات، داغ عزیزانشون رو دیدن و امروز بواسطه اونها، سیاهپوشن و دسته دوم، اونهائی که شاید هر روز مجبورند به زندان ها سر بزنن تا بلکه عزیزانشون رو در حال بیرون اومدن از اونجا ببینن.
حالا شما این مثال رو در مورد خانوم و یا آقائی در ذهنتون بوجود بیارین که دستشون هم به جائی بند نیست و عزیزشون که هنوز سنش هم زیاد نیست و در واقع نور چشمی مامان و باباست، تو زندانه و اونها، تنها جائی رو که احساس می کنن می تونن برن و کمی قوت قلب بگیرن و مطمئن باشن که بچشون اونجاست، دیوار بلندیه که اونطرفش بچه شون داره انتظار دیدار مادر و پدر رو می کشه و من و شما و هیچ کس دیگه ای نمی تونیم احساس درونی اون مادر و یا پدر رو درک کنیم.
این حس، زمانی تلخ تر و طاقت فرساتر می شه که اون مادر و پدر بعد از این همه انتظار، خبری از بچشون به دست نیارن و یا خدای نکرده......
خدا همه زندانیان رو به آغوش خانواده هاشون برگردونه؛ صحیح و سالم.
▪ خدا این عبادت بی ریا رو قبول کنه
روز خسته کننده و خیلی گرمی رو در قم پشت سر گذاشتیم.
شاید باور کردن این موضوع سخت به نظر بیاد ولی دماسنج ماشین، هوای 51 درجه بالای صفر رو نشون می داد و در این هوا، ما هم مجبور بودیم برای رفع کارهای روزانه مون سری به بیرون بزنیم و نتیجتاً احساس تبخیر کنیم و وقتی به خونه رسیدیم، تا چند دقیقه ای طول بکشه که چشمامون به نور خونه عادت کنه و خلاصه....
ظهر امروز که به منزل یکی از دوستان هم سر زدم، فتاوای اخیر آیت الله العظمی منتظری رو دیدم و وقتی از اونجا برگشتم، اونها رو به ابوی هم دادم.
به سعید الله بداشتی که تازه از زندان آزاد شده هم، زنگ زدم و باهاش صحبت کردم و خیلی از شنیدن صداش خوشحال شدم و البته بهش گفتم که خدا، این عبادت بی ریا رو ازش قبول کنه و با هم آمین گفتیم.
تا خدا برای فردا چه بخواهد.
▪ یاد همه اونهائی که رفتن بخیر....
امروز اولین سالگرد فوت آقای تیموری از دوستان بسیار صمیمی پدر بود و واقعاً چه زود گذشت.
این مراسمات و سالگردها و روزهای تلخی که میان و می رن، شاید بزرگترین هدفشون یادآوری برای همه آدمهاست که همه رفتنی اند و این دنیا موندنی و البته به قول پدر بی وفا.
آقای تیموری که رضا پسرش هم از دوستای صمیمی من محسوب می شه، سه سال قبل از رحلتش، همسرش رو از دست داد و در واقع رضا، حسین و دو خواهرشون در سومین سالگرد مادر، پدر رو هم از دست دادن تا زندگیشون رو به شکل دیگری و بدون در سایه پدر و مادر بودن ادامه بدن ولی این داستان، برای حسین که امسال تازه 21 سالشه سخت تر از بقیه اعضای خانوادشونه و این رو از روز فوت اکرم خانوم به بعد می شد احساس کرد.
مادرم همیشه می گفتن: خانومِ آقای تیموری، برای شماها از خاله و عمه نزدیک تر بود و البته حق با مادر بود چراکه از وقتی که خانواده به قم اومدن، دیگه اقوام دور موندن و اون کسی که برای مادرم، جای خواهر بود اکرم خانوم و اون کسی که برای پدرم برادر بود، آقای تیموری بود.
یادم هست که پدر می گفتن: آقای تیموری برای اینکه جای من رو در دوران قبل از انقلاب لو بده، نه ماه در زندان کمیته مشترک و در انفرادی بود و جای من رو نگفت و اونجا چه شکنجه های سختی رو تحمل کرد .... و در ادامه می گفتن: یکی از اقوام نزدیکمون رو گرفتن و به واسطه استقامتش، من رو هم نیم ساعت بعدش گرفتن و با مرحوم تیموری کلی به این حرف پدر می خندیدیم.
یادم هست زمانی که پدر به زندان افتادن و خیلی ها از رفت و آمد کردن با خانواده ما، اکراه داشتن همین زن و مرد بودن که میومدن و می رفتن و حال می پرسیدن و من هنوز هم گریه های اون بنده خدا پشت تلفن رو زمانیکه خبر بازداشت پدر رو از زندان شنیده بود رو یادمه.
یادش بخیر. یاد همه اونهائی که رفتن بخیر.
▪ آ شیخ مهدی شما هم!
گاهی اوقات، در دیدارها و صحبت ها و مجالسی که در اونها حضور دارم، صحنه ها و اتفاقات با مزه و شیرینی می افته.
در جریان سفر هفته گذشته به زنجان و پیرامون یکی از دیدارهای ابوی با افراد و گروههائی که به منزل پدری ایشون مراجعه می کردن و در جریان یکی از دیدارها و وسط صحبت پدر، موبایل یکی از حضار که بر حسب اتفاق روحانی جوانی هم بود، زنگ خورد منتها چه زنگی..... " یار دبستانی من، با من و...."
همه زیر لب لبخندی زدن و وقتی شیخ موبایلش رو درآورد، همه به سمت او نگاه کردن و از همه بیشتر بند سبزی که به تلفن همراهش وصل بود، توجه ها رو به او جلب کرد. ابوی هم به شوخی به ایشون رو کردن و گفتن: آشیخ مهدی، شما هم!
▪ توبه کن سعید، توبه کن
بعد از نامه دردناک فرزند دکتر حجاریان به پدر و جواب ایشون به این نامه، یاد داستانی تلخ تر، از 10 سال قبل و در جریان ترور او افتادم که البته از یکی از بزرگان به صورت مستقیم شنیدم.
ظاهراً یکی از بزرگان جریان مقابل اصلاح طلبان بعد از ترور سعید، تماس های مکرری می گیرن مبنی بر اینکه وقتی اختصاص داده بشه و ایشون، سعید بی هوش رو در بیمارستان ملاقات کنن. این اصرار به حدی بوده که حتی دوستی که از او این درخواست طلب شده بوده، متعجب می شه و به این نتیجه می رسه که شاید اون بنده خدا دنبال گرفتن حلالیت از سعید ه و نتیجتاً این قرار برقرار می شه و اون بزرگوار برای ملاقات با سعید، به بیمارستان میره.
اون عزیزی که این موضوع رو نقل می کرد در حالیکه بسیار ناراحت و متاثر بود ادامه داد: وقتی که اون بنده خدا در بیمارستان بالای سر سعید می رسه، پیراهن سعید رو می گیره و شروع می کنه به کشیدن پیراهن به سمت خودش و این جمله رو تکرار که: "توبه کن، در این لحظات توبه کن، ببین خدا چه بر سرت آورد؛ توبه کن."
▪ عکسی از ابوی در جبهه

▪ زندگی در حال گذره
امروز روز پدر بود و من هم چون پدر عزیز، هنوز از زنجان برنگشتن به دیدن پدر خانوم بزرگوار اکتفا کردم و ظهر، به بهانه دیدار ایشون ناهارمون رو هم در منزل اونها خوردیم.
یکی از دوستان خوبم، با من تماس داشت و گفت ایمیلی به دستش رسیده که در اون اخباری از ابوی وجود داشته که البته من همه اون اخبار رو تکذیب کردم چون از اساس کذب بود.
امروز عصر هم به یک مهمانی دعوتیم که باید به اونجا بریم با اینکه اصولاً اهل مهمانی رفتن نیستم و بیشتر دوست دارم مهمانی بدم(البته فقط دوست دارم).
امشب هم که ابوی از زنجان بر می گردن و منتظر ایشون هم هستیم.
زندگی در حال گذره.
▪ متن نامه خانم حجاریان و پاسخ ابوی
متن نامه خانم حجاریان به این شرح است؛ لطفاً با تامل بخوانید:
بسم الله الرّحمن الرّحیم
با سلام و عرض تبریک به مناسبت ایام ولادت امام علی (علیه السلام)، مولای متقیان، پیشوای عدالت طلبان و آزادی خواهان و امام مظلومان و ستمدیدگان. این روزها دستهای استغاثه و التجاء به درگاه پروردگار عالم گشوده شده است و خلقی پریشان از نامهربانی ها شکوه به درگاه معبود می برند، که "و الی الله المشتکی". من نیز در هر نماز و دعایی پیکر بیمار و رنجور پدرم دکتر سیعد حجاریان را به یاد می آورم که پس از سوء قصد ده سال قبل همین سلامتی نسبی خود را مدیون دعای ملت شریف ایران است، و گویا میبینم که در سلول انفرادی به نماز نشسته است، او را که بواسطه اصابت گلوله اشقیا به مخچه و نخاعش یارای ایستاده نماز خواندن نیست، و میدانم که لکنتی غریب گریبانش را میگیرد آنگاه که می کوشد حروف را به درستی اداء کند. انگشتهای بی حسّ او توانایی برداشتن قرصهایش را ندارد، نمیدانم آیا کسی هست که داروها و قرصهای رنگارنگ اورا به موقع بدهد. او برای نوشیدن جرعه ای آب به کمک نیاز داشت، نمی دانم آیا می تواند پس از ساعتها بازجویی آبی بنوشد و گلویی تازه کند؟ مردم او را به نام سعید میشناسند ولی مادرش اورا عبّاس صدا میزند، بیاختیار به یاد جانباز کربلا، باب الحوائج، حضرت اباالفضل العباس می افتم.
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
گویا ولی شناسان رفتند ازاین ولایت
بیش از دو هفته است که پدرم را بدون هیچ اتهامی بازداشت کرده اند. اصلا مگر این بدن مجروح و ناتوان می تواند جرمی مرتکب شود؟ همه میدانند که پدرم سالهاست در حاشیه دنیای سیاست قرار گرفته و برای سیاستمداران تنها نمادی معنوی به شمار میرود. پس چگونه میتواند تاثیری در تحولات داشته باشد تا جرمی از آن پدید آید؟ انگار از این بدن رنجور هم نمی گذرند. تا کنون نه اتهام ایشان به وی تفهیم شده و نه از داشتن حق قانونی وکیل برخوردار است. آنگونه که پزشک متخصص ایشان در بیانیه رسمی اعلام نموده اند جان سعید حجاریان در خطر است و ایشان نیاز به مراقبتهای فوری پزشکی داشته و بدون پرستاری خانواده در انجام امور شخصی و روزمره که لازمه فرائض دینی است با مشکلات جدی مواجه است و اینها همه در حالی است که ضارب پدرم آزادانه به ارعاب مردم مشغول است. ظاهرا مضروب باید به جای ضارب مجازات شود این روزها جز گریستن به درگاه خدا سلاحی ندارم. امروز زینب دختر سعید حجاریان فریاد تظلم و دادخواهی به بیت شما مراجع عظام آورده است که به خاطر خدا هر تلاشی در توان دارید به کار گیرید تا همه مظلومان دربند از جمله پدرم به آغوش خانواده بازگردند که مراجع در سنتی هزار و چند صد ساله همواره ملجا مردم بی پناه بوده اند.
اللهم إنا نشکوا إلیک فقد نبینا وغیبه ولینا و شدة الفتن بنا و تظاهر الزمان علینا
زینب حجاریان کاشانی
پاسخ ابوی به این نامه رو در پیوندهای روزانه همین وبلاگ بخونید.
▪ نامه مظلومه دختر سعید حجاریان و گریه پدر
دیشب حدود ساعت ۱۲ یکی از بچه های وب سایت دفتر تماسی با من داشت و گفت که نامه ای از سوی دختر آقا سعید برای پدر ارسال شده و اون نامه رو هم برای من ایمیل کرده بود تا برای ابوی که زنجان هستن بخونم.
نامه بقدری مظلومانه نوشته شده بود که وقتی اون رو برای پدر خوندم بعد از یک صبر طولانی متوجه گریستن ایشون پشت تلفن شدم.
متن نامه رو اگر پدر به اون جواب دادن روی وبلاگ خواهم گذاشت.
▪ سخنان مهم ابوی در دیدار با فعالان سیاسی استان زنجان
بدون هیچ مقدمه ای برای دیدن این خبر اینجا کلیک کنید.▪ مطمئن باشید یک روز جبران خواهیم کرد!!!!
دیروز بعد از طی کردن یک مسیری که در حالت طبیعی باید اون رو 4 ساعته می پیمودیم ولی 6 ساعته طی کردیم، به زنجان رسیدیم.
طبیعی بود که به محض ورورد پدر افرادی برای دیدار با ایشون به اونجا بیان و این در موارد عادی و سفرهای معمول هم قابل پیش بینیه ولی در شرایط فعلی که حساسیت ها بیشتر شده، انتظار کشیدن برخی برای سفر پدر از قبل قابل پیش بینی بود.
یه بدی داره اینجور سفرها و انهم این که معمولاً افرادی که برای ملاقات میان، به این موضوع توجه نمی کنن که فرد میهمان و تازه وارد خستگی ناشی از سفر رو در بدن داره و باید مراعاتش رو کرد ولی به این خاطر که پدر همیشه با روی خوش از میهمانانش استقبال می کنن، در این مورد هم جای میهمان و میزبان عوض می شه و پدر خستگی رو به روی خودشون نمی آرن.
دیشب هم با این مقدمه ای که عرض کردم افراد مختلفی برای دیدار اومدن و سئوالاتی رو مطرح کردن و پدر هم به سئوالات اونها تا جائی که قانع بشن جواب می دادن ولی دو سه تا نکته در برخی صحبت های ایشون وجود داشت که برای من هم تازگی داشت.
مثلاً یکی از دوستان راجع به مواضع اخیر یکی از اعضای شورای نگهبان نسبت به مهندس موسوی از پدر سئوالاتی کرد و پدر در جواب گفتن: غالب افرادی که امروز به صورت علنی در برابر آقای موسوی موضع گیری می کنن یا جزو اون 99 نفری بودن که با ایشون در مجلس و برای نخست وزیری مشکل داشتن و یا جزو افرادی هستن که از اون 99 نفر خط می گیرن و این افراد از همون موقع با ایشون مشکل داشتن و ظاهراً این مشکل رو تا حالا در درون خودشون نگهداشتن.
پدر به یک نکته خیلی جالبتر هم اشاره کردن که:" یکی از سران اون جریان در اون ایام به خود من گفت فکر نکنید من این روزها رو فراموش می کنم و مطمئن باشید یک روز این کارهای شما رو جبران می کنم"!!!!
در این بین گزارشات جالبی هم از وضعیت انتخابات در زنجان به پدر داده می شد که در موقعش به بعضیهاشون اشاره می کنم.
فعلاً زنجانیم.
▪ سفر زنجان و بیمه کردن اقساطی ماشین
فردا صبح عازم زنجان هستیم تا هم اقوام رو ببینیم و هم از مادربزرگمون که از مکه میان استقبال کنیم.
به همین خاطر مجبور بودم برم و بیمه ماشین رو که 10 روزیه تموم شده و نتیجتاً در حیاط خوابیده رو تمدید کنم. به همین خاطر به یکی از دفاتر بیمه مراجعه کردم و البته با قیمت های سرسام آور اونها مواجه.
نکته جالب و قابل توجه شلوغ بودن دفتر بیمه بود و جالب تر اینکه تمام افرادی که برای بیمه وسایل نقلیه شون به اونجا مراجعه کرده بودن، سندهای وسایلشون اعم از موتور و یا ماشین، همراهشون بود و موقع دریافت دفترچشون از متصدی بیمه، اونها رو به حضرت بیمه کننده تحویل می دادن و این جای سئوال رو برای من ایجاد کرد که: عذر می خوام! داستان این سندها چیه و این جواب که: بیمه قسطیه و ما در ازای بیمه کردن اقساطی، سند وسیله نقلیه به اضافه سه کوپن از دفترچه بیمه و تعدای چک از بیمه کننده می گیریم تا چکهاش پاس بشه و بعدش مدارک رو تحویل می دیم.
و سئوال جدیدی که بواسطه این حرف ایجاد شد که: اونوقت این چکها چند ماهه و چه شکلیه و جوابی با این مضمون که: 75 هزار تومن اولش می دید و بعد در شش قسط تسویه می کنید .
به خونه برگشتم و مدارک ماشین رو همراه خودم به دفتر بیمه بردم.
باید برای سفر آماده شم.
▪ برای سعید الله بداشتی که مدتیه مشغول خوردن آب خنکه
بعد از چند بار تماس نا موفق با موبایل آقا سعید، دیروز در وب سایتی اسمش رو جزو بازداشت شده های اخیر دیدم و البته کلی متاثر شدم.
من و سعید، ارتباطاتمون بر می گرده به ۱۳-۱۲سال قبل و از اون موقع که ایشون همراه خانواده در قم زندگی می کرد و بعد از چند وقتی اونها رو هم راضی کرد و به تهران برد، با هم دوست بودیم و ارتباطاتمون رو هم داشتیم.
هر هفته تماسی و گپی و گاهی اوقات دیداری.
روی بعضی نقاط فکری اشتراک داشتیم و روی بعضی دیگه اختلاف ولی این موضوعات باعث عدم ارتباط و رفاقتمون نمی شد و این دوستی، امتداد داشت.
یک سفر خیلی با حال هم به شمال رفتیم که یادش بخیر؛ خیلی خوش گذشت.
ولی اون چیزی که باعث شد برای او این مطالب رو بنویسم یک عبارتی بود که همیشه سعید رو به عنوان مصداق برای اون عبارت توی ذهنم یاد آوری می کردم و اون اینکه: بعضی از آدمها وجود دارند که بدی نمی کنند و یا شاید به عبارتی بعضی ها هستند که آدمهای خوبیَن ولی به قول پدر بزرگوارم بعضی ها اصلاً بدی بلد نیستن و نمی تونن بد باشن و این مثال پدر دقیقاً در مورد سعید صدق می کنه.
امیدوارم بزودی آزاد بشه و پیش خانواده اش برگرده.
▪ سئوالی از ابوی و پاسخ ایشان
این سئوال چند روز قبل برای دفتر ارسال شده و پدر بزرگوار دیشب به اون پاسخ دادن. به متن سئوال و جواب توجه کنید:
سئوال: با سلام و درود
ایجانب سرباز وظیفه ای هستم که در این حوادث اخیر مجبور به رویارویی با راهپیمایان شده ام.
پرسش اینجانب این است که رویارویی و برخورد با راهپیمایان و ضرب و شتم آنان و در برخی موارد برخورد فیزیکی و خشونت بار جایز است یا خیر ؟ و اگر جایز بود تا چه حدی میتوانیم آنها را تنبیه کنیم ؟ و اگر امر دایر شد بین برخورد فیزیکی با مردم و تنبیه اینجانب توسط مافوق وظیفه چیست ؟
جواب: وظیفه شما ملایمت و عدم برخورد با مردم است و اگر امر دایر شود بین برخورد فیزیکی با مردم و توبیخ، مطمئناً تکلیف در پذیرفتن تنبیه و توبیخ است. مطمئناً در هر حال برخورد با مردم بی دفاع مشروع نیست.
▪ نماز بر پیکر مادر دکتر محسن رهامی و عجیب بودن دنیا
دیروز عصر،آقای دکتر محسن رهامی با دفتر ابوی تماسی داشتن و خبر فوت مادر بزرگوارشون رو به پدر دادن و از ایشون خواستن که صبح امروز و در حرم مطهر حضرت معصومه(س)، نماز میت رو بر پیکر اون مرحومه بخونن.
به همین منظور صبح امروز عازم حرم شدیم و چون زودتر از تشییع کنندگان به اونجا رسیدیم، داخل شدیم تا زیارتی رو انجام بدیم.
پدر همیشه در کنار ضریح مطهر با احترام خاصی به یکی از ستون ها تکیه می کنن و زیارت نامه رو قرائت و طبیعتاً درد دلی و اشکی و بعد برای قرائت فاتحه بر قبور علما، به اونجا می رن . البته این فاتحه خوانی بر روی قبور یکسان نیست چراکه در مقابل بعضی می ایستن و در برابر بعضی دیگه می نشینن و البته یکی از قبور رو همیشه می بوسن. فلسفه این داستان هم اینه که در برابر علمائی که حق استادی به گردن پدر دارند مثل آیت الله شیخ مرتضی حائری و یا شهید مطهری می نشینن و اون قبری رو هم که می بوسن مزار مرحوم آیت الله علامه طباطبائی است که پدر همیشه در برابر قبر ایشون، دو زانو می نشینن و بعد از قرائت فاتحه و درد دلی با استاد، سنگ روی مزار ایشون رو می بوسن.
ولی امروز زیارت کردن و حرم رفتن حاشیه هائی هم داشت که معمولاً در جریان حرم رفتن پدر وجود داره. ولی موضوع امروز کمی متفاوت بود.
در کنار ضریح وقتی پدر مشغول زیارت بود، یه جوون 16-17 ساله رو دیدم که به پدرش می گفت: اون آقا کیه؟(با اشاره به ابوی) و پدرش با یه نیم نگاهی به فرزند گفت: آقای بیات – بیات زنجانی و پسر گفت: بریم سلامی بکنیم و پدر با اخمی گفت: نه! دیگه نباید دور و بر اینجور آقایون رفت و پسر با تعجب گفت: چرا؟ و پدر دست پسر رو گرفت و گفت: کمی بزرگتر شی می فهمی!! ....و یا مکالمات کوتاهی که بین بعضی از طلاب با پدر اتفاق می افتاد و از ایشون سئوالاتی می شد و یا جالب تر اینکه برخی از روحانیون به محض دیدن پدر تلاش می کردن به در و دیوار نگاه کنن تا خدای نا کرده چشمشون در چشم پدر نیافته. دنیای عجیبی است و این عجیب بودن دنیا گهگاهی و بصورت های مختلف برای ماها نمایان می شه.
از حرم بیرون آمدیم در حالی که پیکر مادر آقای دکتر رو آورده بودن و پدر بر اون نماز خوندن و بعد راهی منزل شدیم تا ایشون، به سئوالاتی که برای دفتر ارسال شده، پاسخ بدن.

