تبليغاتX
من هم، یک آقا زاده هستم!!!


▪ دندون درد، کانالهای ماهواره ای و شیخ مهدی کروبی

دندون درد، کار دست من داد و بعد از کلی کلنجار رفتن، سه چهار روز پیش اینقدر درد گرفت که مجبور شدم شب ساعت 2 برم و به یه کلینیک دندونپزشکی شبانه روزی مراجعه کنم.

توی قم، طی این چند سال اخیر کلینیک های شبانه روزی دندونپزشکی زیادی شروع به کار کردن و بینشون هم خیلی رقابت زیاده ولی طبیعتاً برای آدمی که داره درد می کشه، نزدیک ترین اونها بهترین اونهاست و به همین جهت هم من به نزدیک ترین اونها مراجعه کردم و بعد از تزریق یک آمپول بی حسی و تجویز یک آمپول عضلانی مسکّن، برای فردا صبحش وقت گرفتم و خلاصه فردا صبحش هم بعد از مراجعه و خالی شدن دندون مورد نظر و پانسمان، وقتی برای امروز ساعت 8 به من داده شد تا مراسم عصب کشی و پر کردن، انجام بشه.

دکتر بزرگوار که به لحاظ چهره و هیکل، کپی یکی از دوستان صمیمی من بود، کارش رو شروع کرد در حالیکه من قدرت دستهاش رو روی فکّم احساس می کردم و به نظر می آد اگه بنا بود این حرکت ناجوانمردانش رو ادامه بده، باید برای پارگی دهانم هم اقدام می کردم.

بین کار، سرکار خانوم دستیار، دوستشون که ظاهراً جزو خدمه همون مجتمع بودن رو به داخل اطاق محل درمان بنده راهنمائی کردن و با آقای دکتر شروع کردن به بحث پیرامون مشکلات کشور و خلاصه اینکه به کی باید رای داد.

هر سه نفر مشغول اظهارنظر بودن و طبیعتاً من مشغول گوش دادن و مجبور بر اینکه تحلیل های جالبی رو گوش کنم که اگر امکان خندیدن و بعضی اوقات گریه کردن برام وجود داشت، قطعاً این کار رو می کردم.

دکتر به لحاظ تحلیلی معتقد بود که احمدی نژاد قطعاً دوباره رئیس جمهور خواهد شد و اصلاً انتخابات از پیش تعیین شده است و من به این خاطر اصلاً در انتخابات شرکت نمی کنم مگر اینکه خانوم دستیار بگن!

خانوم دستیار هم که می گفتن: میرحسین خوبه ولی اجازه نمی دن رای بیاره و من هم می گم که کی مارو آدم حساب می کنه کلاً پس نباید رای داد.

و دوست خانوم دستیار که این جملات جالب رو بیان فرمودن: این کروبی رو دیدید؟ سه تا کانال ماهواره ای داره به اسمهای ایران موزیک، ام آی تی وی و ....(سومیش رو دقیقاً متوجه نشدم) که فقط از صبح تا شب موزیک های جلف پخش می کنن و از همه بدتر اینکه روزهای شهادت، اصلاً این برنامه هاشون رو تعطیل نمی کنن؛ اصلاً خجالت نمی کشه با این سنش.

گذشت و کار دکتر تموم شد و هنوز بحث ادامه داشت و من با همون دهانی که نصفش بی حس بود، رو به دوست خانوم دستیار کردم و گفتم: عذر می خوام خانوم، شما اطلاع موثق دارید که آقای کروبی کانالهای ماهواره ای اون هم برای پخش موزیک دارن؟ و خانوم که فقط من رو نگاه می کرد و من ادامه دادم: فکر نمی کنید که اگر این کانالها مال ایشون بود، استفاده خیلی بهتری لا اقل در جهت کسب رای برای خودش می کرد؟ و با همین نگاه و لحن متعجبم، اطاق دکتر رو ترک کردم و به سمت خونه راهی شدم.

 


▪ همه ما از خدائیم و بسوی او باز خواهیم گشت....

مرحوم آیت الله العظمی بهجت(ره) هم دارفانی رو وداع گفت.

شاید دو عبارت از پدر پیرامون اون بزرگوار شنیدنی باشه.

یکی اینکه " ایشون آدمی است که مرجعیت به سراغ او رفت و او هیچگاه به سراغ مرجعیت نرفت" و دوم اینکه: " همین که یک انسان به چنین جایگاهی برسد و مورد سوء استفاده خیلی ها قرار نگیرد، نشانه سلامت و بزرگواری اوست."

خدایش بیامرزد و با ائمه اطهار محشورش گرداند، انشاء الله


▪ قرار با آقا محمد حسن و پیشنهاد وبلاگ برای پدر

بعد از چند بار کش و قوس پیدا کردن، قرارم با آقا محمد حسن(یکی از دوستان خوبم) جفت و جور شد تا پیشنهاداتی رو که برای وب سایت دفتر داشتن رو بشنوم. نقطه نظرات ایشون در بعضی موارد، با اون چیزی که در کله من بود اشتراک و همخونی داشت و حتی آخرین پیشنهادی که ایشون داد رو برای مدتی من روش فکر کرده بودم ولی به این واسطه که از فردی دیگه می شنیدم، اون رو با ابوی هم مطرح کردم.

قضیه از این قرار بود که بواسطه شکل مراجعات و نوع زندگی که پدر بزرگوار دارن، حس می کردم خوبه که مسائل گذشته در طول روز به صورت خاطره نگاری، در پایان هر روز نوشته بشه و بعدش در صورت صلاحدیدشون، در روی وب سایت دفتر قرار بگیره چراکه هم بعد از مدتی می تونه منتشر بشه و هم جذابیت های زیادی رو برای خواننده می تونه داشته باشه؛ آقا محمد حسن پیشنهاد وبلاگ رو برای پدر می داد و می گفت: که این یک کار نو و بدیعه و شاید نوعی ساختار شکنی محسوب بشه که یک فقیه صاحب رساله دست به این کار بزنه ولی واقعاً برای خواننده ها جذابه و یقیناً کامنت هائی که برای ایشون گذاشته می شه، می تونه با خیلی از دغدغه های نسل امروز آشناشون کنه.

من این مسئله رو با پدر مطرح کردم و جالب اینکه ایشون هم استقبال کردن و فرمودن: مدتیه نسبت به اینکه هر شب مسائل گذشته در طول روز رو بنویسم، دارم فکر کی کنم و احتمالاً بهش جامه عمل بپوشانم.

اگر این قضیه قطعی بشه، نیاز به برنامه ریزی و مقدمات خاص خودش رو خواهد داشت و یقیناً اطلاع رسانی لازمه براش انجام خواهد شد.

 

 


▪ کلام بی شرمانه یا یه چیزی شبیه اون

بخاطر نوشتن این مطلب از خوانندگان عذر می خوام.

دیروز عصر، بوسطه کمی دلتنگی پیاده عازم حرم شدم؛ قمی ها می دونن که از منطقه ما تا حرم رو می شه پیاده، ده دقیقه ای رفت و طبیعتاً در همین مدت زمان هم برگشت.

گرگ و میش دم غروب بود که در مسیر برگشت، از روی ریل راه آهن رد شدم و وارد یکی از کوچه های پشت منزل شدم و آروم آروم داشتم به خونه نزدیک می شدم که صدای نسبتاً شاکی دختری در پشت سرم، توجه من رو نسبت به خودش جلب کرد ولی بواسطه بی حال بودن، بهش توجهی نکردم ولی این مسئله زمانی حادتر شد که صدای پسری رو هم در پی صدای اون دخترک شنیدم و احساسم بر اساس شنیده هام این بود که پسری برای دختری مزاحمت ایجاد کرده. صدای اولیه ای که شنیدم این بود که دختر(تا قبل از برگشتن و دیدن صحنه، فکر می کردم دخترکی بیش نیست) می گفت: به قیافه ات نگاه کن، بعد دنبال من راه بیافت. و پسر اینکه: چون پیاده ام اینو می گی؟...... در این لحظه تصمیم گرفتم به پشت سرم نگاه کنم و همزمان این سخن رو از زنی که تا دو ثانیه قبل حس می کردم، دختر کوچکی است و با دیدن کودکی در آغوشش، متوجه سن نه چندان کم او شدم، شنیدم که: ماشین؟ من شوهرم نمایشگاه ماشین داره، فکر می کنی ماشین ندیده ام، برو بچه!!! و نگاهی به پسر که سن 16-17 ساله اش رو هر شخصی می تونست تشخیص بده و این جمله از او در حالیکه سعی می کرد من رو هم از نگاهش دور نکنه: اوه اوه می خوای بگی شوهر داری؟ که چی؟ همه شوهر دارن..........

نگاه تندی به پسرک کردم و مسیرم رو به سمتش عوض کردم و فقط به چشماش در حالیکه بین من و اون فقط به اندازه چند انگشت فاصله بود، نگاه تندی کردم. پسرک دو سه قدمی به عقب برداشت و با عجله از من دور شد.   

 


▪ یه عکس با صفا از سی و چهار سال قبل

آیت الله بیات

یه عکس جالب دیدم در بین آرشیو عکسهام.

 آقا مهدی سمت چپ و آقا هادی سمت راست ابوی ایستادن.


▪ حضور در دفتر و درس و شنیدن بعضی حرفها

عصری بواسطه تماس ابوی، سری به دفتر زدم و در حالیکه دو-سه تا از طلبه های لرستانی خدمت ایشون بودن، وارد اطاقشون شدم و به این واسطه، در جریان گزارشی قرار گرفتم که یکی از اون بندگان خدا، از جلسه چند روز قبل سخنرانی ای در یکی از مدارس علمیه قم می داد.

بعد از رفتن این دوستان پدر درس رو شروع کردن.ایشون درس خارج فقهشون رو، 45 دقیقه به غروب در دفتر برگزار می کنن و حضور این ساعات من در دفتر، خود بخود باعث می شه که من هم در درس ایشون حضور داشته باشم. این شرکت من، گاهی باعث می شه برخی از شاگردان ابوی به من تیکه بندازن که "می تونی ادعا کنی طلبه درس خارج خونی" و البته من هم همیشه با شوخی می گم: این ادعا رو اخیراً خیلی ها می کنن و من باید فکر یک ادعای جدید باشم.

نماز مغرب رو با اقتدا به ابوی و به جماعت خوندیم و با هم اومدیم خونه.

 


▪ گفتگوهائی که ناگهان ناپدید شدن

از صبح تا حالا گرفتار وب سایت دفتر بودیم و اطلاعاتی رو که یکی از دوستان از گفتگوهای پدر با خبرگزاری ایسنا در اختیارمون قرار داده بود رو به بچه ها دادیم تا اونها رو روی وب سایت قرار بدن.

داستان از این قرار بود که مدتی قبل، یکی از دوستان من ضمن تماسی که داشت، گفت که یک آرشیو نسبتا کامل از مصاحبه های ابوی با ایسنا، در داخل وب سایت اون خبرگزاری موجوده و من از ایشون خواستم تا یک نسخه از اونها رو در اختیار من قرار بده و اون بزرگوار هم، این لطف رو کرد.

مدتی بعد تماسی با من گرفت و گفت: عجب کاری کردیم اونها رو برداشتیم. گفتم چطور؟ گفت که: عمداً یا سهواً دیگه اثری از اون مصاحبات در آرشیو ایسنا نیست.

گفتم: مگه می شه؟ و ایشون ادامه داد: من این تعداد گفتگو رو بواسطه جستجو در آرشیو ایسنا پیدا کرده بودم ولی الآن چند مدتیه که وقتی وارد بخش جستجوی ایسنا می شم و نام حاج آقا رو می زنم، می گه اطلاعات خواسته شده، در این مکان موجود نیست.

خلاصه خدا رو شکر که این مطالب به دستمون رسید.

این مجموعه که بالغ بر هشتاد مصاحبه است و از سال 79 تا 84 رو شامل می شه، می تونه بخش آرشیوی که بچه های وب سایت در حال تکمیلش بودن رو، بهتر از قبل بکنه.

 

 


▪ به خدا این آقا نه پول داره نه ستاد!!!

علی _برادر خانومم_ در حالی با من تماس گرفت که یکی از دوستانش به واسطه ارتباطات اون، می خواست ملکی رو برای ستاد انتخاباتی یکی از بچه های اصلاح طلب پیشنهاد کنه و علی هم به همین واسطه، با من مشورتی داشت.

نتیجه این صحبت، این شد که من با مهندس گائینی صحبت کردم که " یه خونه ای با شرایط مناسبی وجود داره و شما از اون می تونید به عنوان ستاد مرکزی انتخاباتی تون استفاده کنید. شخصی رو برای مذاکره با اون دوست علی آقا، اونجا بفرستید" و جواب مهندس اینکه:" ما اونجا رو دیدیدم و هزینه اش خیلی بالاست".

این موضوع رو به علی منتقل کردم و گفتم که اگر اون بنده خدا، طالبه اونجا رو به این بچه ها اجاره بده، کمی کوتاه بیاد تا اینها بتونن اونجا رو اجاره کنن و جواب جالب علی اینکه: افرادی از ستاد آقای .... رفتن و اونجا رو برای این مدت 7 میلیون تومان پیشنهاد برای اجاره دادن و او هم میگه، لابد ملکم اینقدر می ارزه و خلاصه پیشنهاد دو-سه میلیونی بچه های ستاد آقای کروبی و یا مهندس موسوی اون هم با دو-سه تا چک، خیلی برای اون مقبول نیافتاده.

گذشت و این داستان اولی نشد تا دیشب، رسول یکی از بچه های سالاریه که مغازه خیلی خوبی رو هم در اون منطقه داره، با من تماس گرفت و گفت: با این بچه های ستاد های اصلاح طلب ارتباطی داری؟ گفتم: چطور؟ گفت: من مغازه ام رو می خوام برای انتخابات اجاره بدم، ولی می خوام به این بچه ها هم باشه چونکه الآن از طرف ستاد آقای مورد نظرمون اومدن و 2 میلیون تومن برای این مدت پیشنهاد دادن و این مبلغ، کاملاً من رو به هوس انداخته و .......

فقط این مطلب به ذهنم رسید که اون بنده خدا  اخیراً در یک مصاحبه فرموده بودن :نه پول دارن و نه ستاد.


▪ داستان عجیبی به اسم مرگ

عصر دیروز خبر فوت شدن دختر خاله خانومم رو شنیدیم؛ دختر نابینائی که هفته دیگه و همزمان با شب هفتمش، چهلم پدر مرحومش هم هست.

طبیعتاً امروز رو باید برنامه ریزی می کردیم تا در مراسم تشییع و تدفینش شرکت کنیم و البته چنین هم کردیم و بعد از بردن جسدش به حرم و ادای نماز میت توسط آیت الله مدرسی یزدی، به سمت باغ بهشت روونه اش کردیم تا به جایگاه ابدیش، بسپاریمش.

شاید غریب باشه ولی در طول سه سال، ابتدا مادر و بعدش برادر و پدر و بعدش هم خودش مرحوم شدن تا از خانواده هفت نفره، سه نفرشون باقی بمونن و برای ادامه زندگی که حسابی توش سختی کشیدن، فکری بکنن.

بعید می دونم داستانی عجیب تر از مرگ وجود داشته باشه.


دیروز بچه های ستاد آقای کروبی برای دیدن پدر اومده بودن دفتر.

برای خوندن متن خبرش روی وب سایت دفتر اینجا کلیک کنید.


▪ دیدار آسید کاظم اکرمی و جمعی از دوستان با پدر

دیشب آسید کاظم اکرمی و جمعی از دوستان قدیم آمدن دفتر و ما بعد از مدتها که یک سری از دوستان رو ندیده بودیم، توفیق دیدارشون برامون حاصل شد و مثلاً آقای محمدی مدیرکل سابق آموزش و پرورش قم و یا آقای شفیعی مطهر رو دیدیم.

بنا بود دوستان ساعت 6.30 بیان ولی چونکه آقای اکرمی، سخنرانیشون طول کشیده بود و کمی گرفتار شده بودن، برای نماز مغرب به دفتر رسیدن و بعد از اقامه نماز، حدود بیست دقیقه ای رو در خدمتشون بودیم و صحبت هائی هم شد.

ازمطالب جالبی که رد و بدل شد، نقل خاطراتی بود که آسید کاظم از دوران زندان و هم دوره بودن در اون ایام با ابوی کرد و گفت که: من، آقای بیات رو در دوران زندان ندیدم الا اینکه کتاب زیر بغلشون بود و از این بند به اون بند می رفتن و درس می گفتن. و ابوی هم به ذکر خاطراتی از دوران زندان پرداختند.

بعد کمی بحث جریانات سیاسی شد و ابوی هم کمی صحبت کردن و خلاصه صحبت هائی که در وب سایت دفتر هست و من نمی خوام به اونها بپردازم.

نکته قابل تامل جلسه انتقاد ابوی نسبت به یکی از دوستان تهران نشین و همفکر ما بود که اخیراً به قم آمده بود و برخورد نامناسبی رو نسبت به آیت الله العظمی منتظری از خودش نشون داده بود که پدر با طرح این گلایه، از آقای اکرمی خواست تا این موضوع رو به اون دوست بزرگوار منتقل کنه؛ و یا اینکه یکی از دوستان از ابوی خواست میانجی بشه تا بین آشیخ مهدی و میر حسین موسوی، یکیشون انصراف بده که پدر اعتقاد ایشون رو با این تحلیل که " این کار رو در شرایط فعلی به نفع هیچ کسی نمی دونم و باید تا لحظه آخر هر دو این بندگان خدا باشند، چراکه انصراف یکی از این دو نفر باعث فشارهای خیلی زیادی روی شخص دیگه می شه" رد کردند و البته بر این موضوع تاکید که : " من منکر اجماع روی یکی از کاندیداها نیستم و به جد معتقدم این کار باید انجام بشه و تمام تلاشم رو هم برای این کار می کنم، ولی معتقدم این کار باید در روزهای آخر انجام بگیره، نه الآن."

همینطور ابوی نسبت به تخریبهای موجود بین نیروها اشاره کردن و گفتن:"این همون دامی است که برای دوستان ما پهن شده و بعضی  هم متاسفانه در اون گرفتار شدن . باید دوستان این رو بدونن که  این تخریب ها  به نفع هیچ کسی نیست."

خلاصه جلسه خوبی بود.


▪ بی توجهی ما؟ بی حوصلگی ما؟ یا....

گاهی وقتها که در یک جای مهم و یا از زبان یک آدم مهم، مطالبی غلط، بدور از ساده ترین اسلوب های ادبی رو می بینم و یا می شنوم،  فقط و فقط به این موضوع فکر می کنم که چرا نباید توجه لازم به خیلی از ساده ترین مسائل بشه و اصلاً چه اتفاقی می افته که ماها، گاهی اوقات حتی حاضر نیستیم فقط و فقط بخاطر اینکه وقت کافی رو برای انجام یک کار مناسب اختصاص ندیم، نتیجه ای رو به مخاطب منتقل می کنیم که انصافاً هم حیثیت خودمون رو می بره و اگر منتسب به یک جای مهم باشیم،  لااقل نگاهی خاص رو نسبت به سیستم مدیریتی اونجا ایجاد می کنه.

این مقدمه شاید منظور من رو درست نرسونه، ولی شاید استفاده از دو-سه مثال، مقصود من رو سهل الفهم تر کنه.

صبح دیروز، برای زیارت به حرم حضرت معصومه(س) رفتیم و به محض ورود دو تا اطلاعیه نظر من رو نسبت به خودشون جلب کردن؛ یکی نام صحن حضرت صاحب الزمان(عج) بود که عکسش رو هم اینجا آوردم که البته روی یک برد کاملاً بزرگ به دیوار وصل شده بود.

همونطوری که در عکس هم مشخصه، بعد از نام حضرت نوشته شده:عجل الله تعالی. طبیعتاً این عبارت که به تنهائی مفهوم رو نمی رسونه و اگر منظور اینه که عج الله تعالی فرجه الشریف که یقیناً منظور نگارنده هم همین بوده، دلیل نداره که بنویسه عجل الله تعالی، بلکه می تونست از عبارت (عج) استفاده کنه که مفهوم رو هم بهتر برسونه. اون چیزی که باعث ناراحتیه اینه که آیا کسی از اون افرادی که مسوول این قضیه هستند، این مطلب رو قبل از چاپ ندیدن و یا اگر دیدن مثلاً متوجه شدن ولی نمی خواستن هزینه اضافه بکنن؟ و یا اینکه اصلاً بعد از الصاق این برد چند متری، اون رو دیدن و باز متوجه نشدن؟ همچین ایرادی نشونه چی می تونه باشه؟

باز مساله دیگه ای که توجه من رو به خودش جلب کرد نوشتن نام آقای محمدیان، به عوان " نهاد نمایندگی..." بود و این سئوال که آقای محمدیان، نهاد نمایندگی هستن یا مسوول اون؟

باز مورد دیگه، کتابی از دوست عزیزی بود که دیروز برای دفتر پدر ارسال شد و وقتی شما به منابع و اسناد این کتاب در آخر اون توجه می کردین، متوجه این می شدین که نام عموم کتابهای عربی، با ال اضافه و یا در صورت لزوم الف و لام، بدون اون چاپ شده بود و یا اینکه حتی نام بعضی از کتب اشتباه ذکر شده بود.

این اشکالات ساده، نشونه چیه؟ بی توجهی ما؟ بی حوصلگی ما؟ یا....


▪ ادامه مستاجری ما

امروز صبح، به صورت کامل دفتر پدر رو تخلیه کردیم و وارد دفتر جدید شدیم. البته این نقل مکان به علت خرید دفتر جدید و یا مسائل این شکلی نبود چراکه صاحب دفتر قدیمی ما، به نظر می رسید که آروم آروم دفتر رو با یه پاساژ و مجتمع تجاری اشتباه گرفته بود و اجاره بهائی رو طلب می کرد که واقعاً برای ما پرداخت کردنش غیر ممکن بود و نتیجتاً جای جدیدی برای اجاره پیدا شد و ما به 500 متری دفتر فعلی نقل مکان کردیم و درست، در روبروی منزل امام در محله یخچال قاضی مستقر شدیم.

صبح امروز در دفتر، روزنامه ای که مربوط به تیم مهندس موسوی می شه رو هم دیدم و از دو مطلبش تعجب کردم، اول اینکه فقط دو صفحه بود و دوم اینکه فقط راجع به مهندس توش نوشته شده بود و بس و به همین علت به یک بروشور تبلیغاتی شبیه بود تا به یه روزنامه و به نظر می رسه که دوستان مدیر این مجموعه، باید کمی به اون رو رنگ و بوی روزنامه بدن و صد البته به نظر می رسه که این اشکالات به علت تازگی این نشریه است و هر چه جلوتر بریم، پخته تر و بهتر خواهد شد.

خلاصه ما در دفتر جدیدیم و منتظر دیدار دوستان.

 


▪ " آقا، حریف یکی دیگه است".

 صبح امروز، در حالیکه در فیس بوک چرخ میزدم، به نقل قولی از یک وبلاگ برخوردم که در اون با استناد به چند عکس دنبال اثبات این مطلب بود که شیخ مهدی کروبی، بازیگری در عرصه سیاسی است و خلاصه او را  به دور از اخلاق سیاسی معرفی می کرد.

عکس آقا مهدی که از دوستان خوب منه، من رو نسبت به نوشته مورد نظرم حساس کرد که او رو در حالیکه شیخ مهدی کروبی رو در جریان سخنرانی در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، همراهی می کرد نشون می داد و برای من این مطلب جالب بود که آقا مهدی ما در حالی در عکس نشون داده می شد که با خط قرمز روی سرش نشونه ای کشیده شده بود و در عکس های بعدی، او رو به عنوان یکی از سئوال کنندگان و یا شاید معترضان به شیخ نشون می داد و البته این برای من جای تعجب نداشت چراکه دوست من، حتی در صحبت هائی که با من داشت بر این موضوع تاکید می کرد که چه بسا میر حسین با اقبال بیشتری در اذهان عمومی مواجه باشه تا شیخ و وقتی من تصویر او رو در حال صحبت دیدم، گفتم ظاهراً او این عقیده اش رو به شیخ هم منتقل کرده ولی جالب، نوشته های زیر عکس بود که او رو به عنوان یکی از اعضای ستاد شیخ معرفی می کرد و با این معرفی به دنبال این هدف بود که او با هماهنگی و " تبانی های از پیش برنامه ریزی شده" به عنوان معترض در حال سخنرانی بوده.

برای من جای سئوال داشت که دوست من، چطور عضو ستاد شیخ شده و من از این موضوع بی اطلاعم و نتیجتاً در تماس تلفنی با اون بنده خدا، این موضوع برای من روشن شد که خلاصه قضیه، اصلاً شکل دیگه ای داره.

مدتیه این موضوع ذهن من رو به خودش مشغول کرده و چند وقت قبل هم مطلبی رو در وبلاگ نوشتم با این هدف که عرض کنم: این یک برنامه از سوی حریفه که انتخابات رو به نفع خودش، مدیریت کنه و متاسفانه همگی ما داریم همون نقشی رو بازی می کنیم که حریفان ما، اونها رو نوشتن و سیدی های ما شیخ رو و شیخی های ما سید رو هدف حمله های خودشون قرار دادن  بدون اینکه متوجه باشن " آقا، حریف یکی دیگه است".


▪ زندگی تاهلی، یه جور دیگه است.

امشب اولین شبی است که دارم از خونه خودم ( خودمون البته ) وبلاگ رو آپدیت می کنم.

مدتیه که از روز نوشته هام بدورم و هر وقتی که تصمیم جدی می گیرم تا رویه سابق رو پیش بگیرم، بهانه ای جدید به وجود می آد تا باز هم بین من و نوشته هام فاصله ایجاد شه.

خلاصه اینکه امروز، سی و دو روز از ازدواجمون گذشته و سه روز هم از تولدم و همینطور چهار روز از تولد خانومم.

زندگی متاهلی برای من تا این لحظه  این تعریف رو داشته که می تونم بگم: " زندگی تاهلی نسبت به زندگی مجردی، یه جور دیگه است" . و البته تعریف اینکه این یه جور دیگه چیه رو، نمی دونم و حس می کنم که بهترین تعریف همینیه که گفتم.

فعلاً همین.


▪ سی سالگی

امروز روز تولد منه.

من و خانومم یک روز اختلاف از جهت روز تولد داریم و اون هم اینه که ایشون سی و یکم فروردینی و من اول اردی بهشتی هستم.

خلاصه سی سال گذشت.



محسن
فرزند چهارم خانواده
تصمیم دارم شرح زندگی بنویسم.
همین.



دسته‌ها
خاطرات و خطرات
عکسهای دیگران
تحلیل ها
درد دل
عکسهای خودم


بایگانی
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386


پیوندها
دفتر پدرم
هادي برادرم
اولین خواننده وبلاگم
آیت الله دستغیب
آیت الله سید صادق شیرازی(وبلاگ)
دكتر فيرحي
مجید انصاری
دكتر كديور
سید محمد خاتمی
فريد مدرسي
مسیح علی نژاد
روح الله و مصطفی(وبلاگی مفید برای آشنائی با سینما)
عمادالدین باقی
دکتر عطاءالله مهاجرانی
مهندس لطف الله میثمی
علی اصغر خدایاری
حضرت آقای ایرانی(بیان ایرانی)
دکتر هدایتی
نوروز
شهروند امروز(از این پس خوانده شود شهروند دیروز)
نواندیش
مرجعیت شیعه
روزبه(دوست دوران دانشگاه)
(یک دوست خونه بدوش)
علی اشرف فتحی(تورجان)
واحه
خانم هنگامه شهیدی
جناب خسروانی
سهام الدین بورقانی
محمد آقاي منصوري بروجني
سيد حسام الدين دولتخواه
آسید محمد مرعشی
حبیب آقای حسین پور
م.چکاد
مرتضی اصلاحچی
آقا مصطفی
سامان
محمد مهدی مازنی(روزان)
ايران –كاوش
روزبه میر ابراهیمی
آ سید عباس سید محمدی
عباس آقای رضوانی
مسعود درودی
ایمان ملکا
سعید نورمحمدی
ورقاء
حسین آقای کربلائی
مجنون جا مانده
محمد آقای معینی
آقای ریوندی
آرام طوفانی
فرید صلواتی
مهدی جلیل خانی
آسید مرتضی ابطحی
صادق صدق گو
علیرضا بازرگان
حامد نیک فر
آ شیخ محمود کندلوئی لاریجانی
زهرا علی اکبری
نجات یونسی
هادی غیبی
سهند(خرداد سبز)
علی(تا رهائی)
مهتاب(.. بی گناهی, کم گناهی نیست در آیین عشق )
ندای خالی - ندای پر
مرتضی میری
طاهره(عطر قهوه)
سید محسن قائمی(آشنائی با مفاهیم قرآن)
امیر تبریزی
مریم شفیع پور
فریاد فرید
شکوفا(عصر بخیر بچه ها)
روح الله ریاضی
محمد کیانمهر
حسن یونسی
محمد امامی
حمیدرضا منتظری
علی عارف
سهیل اسدی
میثم یوسفی
علیرضا شایق
علی(ضمیر من)
سهیلا بیگلرخانی
محمد طاهری
عرفان چشمه زاد
یاسر اسماعیلی
طلبه ضد، ضد طلبه
مسیح من(یک روحانی زاده مثل من)
مجید نصرآبادی
مهدی نظام الاسلامی
علیرضا میرحسین
بهنام صابر نعمتی
محسن صائمی
علیرضا رحیمی
امین قاسمی
نصیرالدین مزورعی
سید علی تراب
میلاد محرک پور
سید علی ناظم زاده
م.س.مصطفوی نیا
حمیدرضا شجاعی نیا
رضا اسدی
مونا داودی
حسن یونسی
سلیمان رضائی
علی رضوی
رایا مرادی
انجمن دانشجویی سروش اندیشه
فائزه ابراهیمی
د-الف(قلم سیاه)
لیلا(یک همشهری)
مصطفی عباسی
محمد مهدی سامع
عقیل وجدانی
سید سپهر زمانی
محمد مصطفائی
محمد قدسی
حمید اسدی


شمارنده