▪ داستانی شیرین راجع به رنگ عمامه
صبح امروز، فرصتی دست داد تا به دفتر ابوی سری بزنم و هم احوالی از بچه های دفتر بپرسم و البته توفیق اجباری هم دست بده و در یک بحث مفصل پیرامون حج شرکت کنم.
سئوال این بود که اگر شخصی مستطیع حج باشه ولی خودش رو از استطاعت بندازه تا مکه نره، تکلیفش چیه؟ آیا گناهی انجام داده و یا خیر؟
سئوالات طلبگی عموماً به یک سئوال و جواب ساده تموم نمی شه و ممکنه از دل یک سئوال، چند سئوال دیگه هم در بیاد و نتیجتاً همین سئوال ساده به بحثی بیش از یک ساعته، بطول بیانجامه.
بعد از اتمام بحث، سید بزرگواری که برای دیدن پدر اومده بود، یه داستان شیرینی رو نقل کرد .
ایشون نقل می کرد که در ایام تبلیغ، به زندانی در شوشتر رفته بوده و از لحظه ورود، یکی از زندانیها خیلی به ایشون نزدیک می شه و همیشه هم با احترام و ادبی خاص، با سید ما برخورد می کرده و حتی کارهای سید رو هم اون زندانی براش انجام می داده.
روز آخری که ایشون می بایستی زندان رو به مقصد قم ترک می کرده، می ره پیش زندانی و بهش می گه: تو که با ماها رابطه خوبی نداری! حالا به چه مناسبت اینقدر سعی می کردی هوای ما رو داشته باشی و کارهای ما رو انجام بدی؟
زندانی رو به سید می کنه و میگه: آخه شما به این جوونی ولی با عمامه این رنگی، معلومه خیلی مقام و علمت بالاست.
سید که متعجب شده بوده به اون بنده خدا می گه: مگه رنگ عمامه، ربطی به جوونی و پیری داره؟
زندانی می گه: آخه مگه شما هر چقدر با سواد تر بشید، عمامه مشکی بهتون نمی دن؟
و سید که خندش گرفته بوده می گه: نه عزیز من! این ربطش به سیادت و غیر سیادته، اون چیزی که شما می گه ظاهراً ورزش رزمیه.
▪ پرتقال، خانوم مسن و رابطشون با لعن و نفرین
عصری ساعت حدودای 6، برای آوردن همسر محترمه از دانشگاه عازم شدم و قبل از خروج از منزل، از مادر بزرگوار سئوال کردم که چیزی لازم ندارید براتون بگیرم و مادر هم به من گفتن که اومدنی کمی پرتقال بگیر.
بعد از اینکه رفتم و با عیال در مسیر برگشت به خونه بودیم، یادم اومد که مادر هم چیزی خواسته بودن و نتیجتاً سر اتومبیل رو به سمت میوه فروشی برگردوندم و به اون سمت عازم.
خیابون اصلی که منزل ما در اون واقعه، اسم جدیدش توحید و البته در ادبیات عامه مردم به نیروگاه معروفه که اهالی قم بیشتر اونجا رو با آذری نشین بودنش میشناسن و اخیراً بعد از زحمات دولت محترم در جهت ایجاد اشتغال و رفع مشکل جوانان در این مهم، تبدیل شده به یه میوه فروشی بزرگ و اگر کسی شبها به اینجا بیاد، خواهد دید که وانت و چرخ تافی(به چرخ های میوه فروشی میگن) در کنار خیابون ایستادن و منتظر که مشتری ای از راه برسه و طلب مثلاً ۱ کیلو خیار بکنه و البته اونها هم ۳کیلو خیار رو که تقریباً نیم کیلوش اشانتیونشه، بهش بدن تا میوه ۲ روز قبلشون وارد روز سوم و نتیجتاً خراب شدن، نشه.
خلاصه؛ وارد مغازه میوه فروشی شدم و گفتم که این پرتقالاتون چند؟ و بعد از سئوال متوجه شدم که همشون قیمت دارن و این قیمت ها به چشمم خورد: ایرانی سبدی:۸۵۰(البته درهم)و الباقی بالای ۱۳۰۰ که هر کیلو رو اگه می خواستی سوا کنی و درهم نبری، باید ۱۰۰ تومنی در کمترین حالت اضافه پرداخت می کردی.
در این بین که من مشغول خوندن قیمت ها بودم، یه خانم مسنّی وارد مغازه شد که از رنگ و روی چادرش می تونستی بفهمی که وصع و حال خوبی نداره و در این قضیه به من شباهت داشت که می خواست پرتقال بخره و باز هم شباهتی دیگه که هر دوتائی از قیمت ها متعجب بودیم. صدای پیرزن شنیده می شد که از فروشنده سئوال می کرد: آیا پرتقال مدل دیگه ای هم داری که ارزونتر باشه و فروشنده سبدی رو از زیر جعبه ها خارج کرد که پرتقال های رنگ و رو رفته و له و لورده رو توی اون ریخته بود و به پیرزن گفت که می تونه اونها رو کیلوئی ۲۰۰ ببره و اون بنده خدا نشست و شروع کرد به جمع کردن میوه.
من که فقط نظاره گر بودم دیدم که فروشنده رو به پیرزن کرد و گفت: مادر، مگه به شما از این سهام ها ندادن.... و پیرزن که ظاهراً منتظر همین حرف از سوی فروشنده بود، در حالیکه داشت یکی رو لعن و نفرین می کرد، گفت: آره، وضعمون خیلی خوب شده، خیلی....
و با همون لعن و نفرینهاش مغازه رو ترک کرد و رفت.
▪ سفر مشهد

توفیقی شد تا برای یک سفر ۲ روزه عازم مشهد بشیم و زیارتی و خلاصه عرض ادبی.
مشهد، به جهت قرار گرفتن حرم مطهر حضرت امام رضا(ع) در اون، عموم ایام سال رو شلوغه و این شلوغی صد البته باعث رشد و شکوفائی این شهر شده . با این وجود ایامی در سال هست که آدم می تونه با برنامه ریزی صحیح، هم زیارت خوبی انجام بده و هم گرفتار شلوغی هائی که معمولاً بیشتر ایام تعطیل رو شامل می شه، نشه.

به هر صورت ما هم که خیلی وقت بود تصمیم داشتیم به این سفر بریم و البته نذری هم وجود داشت که باید بهش عمل می شد، حس کردیم بهترین زمان دقیقاً بعد از ایام تعطیلات نوروزه و از قضا، برنامه ریزی ما درست از آب دراومد.

در جریان چرخ توی شهر ممکنه یک آتلیه ای رو ببینید که در کنار حرم تابلوش رو اینجوری چاپ کرده باشه و یا اسم یک کوچه ای شما رو کمی متعجب کنه و اینها هم می تونه خاطره ای از این سفر برای شما باشه.
جای همه خالی.
▪ بحث طلبگی، اشکالات وارده، منبع یا محتوا و .....
دوست فرهیخته حضرت آقای رعدی که ظاهراً خیلی علاقمند هستند بحث فی مابین ایشان و بنده در وبلاگ و فضای اینترنتی امتداد پیدا کنه، باز هم جوابی به نوشته های بنده دادن که البته جای تامل داره ولی از این جهت که اصولاً از بحث های این شکلی البته به لحاظ محتوا خوشم می آید و طالبم حداقل بواسطه اونها مطالعات خودم رو تکمیل کنم، از ایشون تشکر می کنم ولی باید تاکید کنم که یقیناً بحث های طلبگی مانند این، جایگاه و مکان دیگری رو می طلبه که یقیناً خارج از این جائیست که بنده و ایشون در اون قرار داریم.
به هر جهت لازمه چند نکته رو پیرامون نوشته های ایشون تذکر بدم.
اولاً در وب سایتشون مرقوم فرموده اند که آیت الله بیات به نوشته های ایشون پاسخ دادن که من باید اون رو به این شکل اصلاح کنم که نوشته های درون وبلاگ بنده، صرفاً مربوط به من هست اگرچه ممکنه گاهی با حضرت ایشان هم مشورت هائی رو داشته باشم و در مسئله نوشته های دوستمون هم، بنده صرفاً اونها رو به اطلاع ابوی رسوندم.
دوماً در مطلب اولیه ایشون که سرآغاز این مباحث بود، قلمداد بنده این بود که آقای رعدی بحث عمده شون بر روی محتوای این نقل قول بوده و بنده هم با ایشون بحث محتوائی کردم کمااینکه خود ایشان هم بر این موضوع تاکید کرده بودند.
سوماً بر اساس نگاشته اخیر ایشون، این مطلب به ذهن خطور می کنه که بنای دوست عزیزمان رد و یا حداقل ایجاد شبهه در برخی منابع روائیست که مورد وثوق و استناد بسیاری از بزرگان است چراکه زمانیکه اسنادی به جهت موثق بودن ناقل مطلب طرح شده و حتی معرفی اون منبع که موثق بودن راوی رو تایید می کنه، انجام می گیره ، باز به آن خرده گرفته شده و عبارت"ترویج دروغ" در مورد اونها بکار می ره و ظاهر امر این رو بدست می ده که حضرت ایشان در صورت ذکر منابع و داستانهای دیگری از برخی دیگر از کتب روائی، ناقل و یا راوی او رو هم رد خواهند فرمود و با این وجود بنده با اینکه داستان منتسب به حضرت خضر(ع) هم از سوی ایشون رد شد، ناچاراً به داستانی از قرآن استناد می کنم که لااقل منبع آن غیر قابل خدشه است؛
یقیناً ایشان داستان حضرت یوسف(ع) به عنوان پیامبر معصوم و بردگی ایشان و به فروش رسیدن حضرتش به توسط برادرانش را که نص صریح قرآن است را خوانده و می دانند که وقتی دستور الهی پیش زمینه یک عمل انجام یافته از سوی معصوم باشد، چه بسا اهداف دیگری را دنبال می کند که در نگاه سطحی بنده و شما اصلاً صحیح به نظر نیاید و شاید حتی اگر معاصر آن حضرت بودیم، بر حضرتش خرده می گرفتیم و یقیناً این اعتقاد ساده انگارانه ایست که مثلاً عمل حضرت یوسف(ع) را به عنوان یک پیامبر معصوم مبنای مثلاً این قرار دهیم که می توانند ما را به عنوان برده بفروشند چراکه حضرت یوسف در مقابل فروخته شدنش سکوت کرده است و ما هم اگر به عنوان برده بفروش رسیدیم باید در مقابل آن سکوت کنیم!
چهارم اینکه در ادامه توضیحات بالا، ذکر این مطلب هم مهم است که با طرح این سئوال از ابوی مکرم مبنی بر اینکه آیا نقل قول منتسب به امام هادی(ع) می تواند مبنای فتوا به جهت دروغ گفتن در برابر مشکلات مالی باشد، حضرت ایشان چنین پاسخ گفتند که:" عمل امام(ع) در اینجا نه اینکه مبنای دروغ گفتن نیست، بلکه مبنای این عمل است که امام معصوم برای رفع مشکل یک مومن مسلمان، حاضر به انجام کاری اینچنینی است و این تکلیف را بر بنده به عنوان یک طلبه روشن می سازد."
در آخر هم علاقمندم دوست فرهیخته و بزرگوارم در صورت تمایل به ادامه این بحث طلبگی، آن را در بحثی بصورت حضوری در قم، ادامه دهند.
باز هم از دوست بزرگوار به واسطه آغاز چنین بحثی متشکرم.
▪ بی دقتی های آیت الله، یک نقطه نظر و ......
بعد از صحبت صبح امروز با ابوی مکرم و نقل کامل داستان"بی دقتی های ..." خدمت ایشان و البته مطالعه کامل متن مورد یادداشت دوست عزیزم آقای رعدی و توضیحات کافی و خواندن روایات مورد نظر توسط ابوی برای بنده، حس کردم بنا بر همون تکلیفی که حضرت آقای رعدی اون مطلب رو به واسطه اون به رشته نگارش در آورده بودند، بنده هم این مطالب رو یادداشت کنم.
الف: در اشکالات سه گانه ای که ایشون به ذکر اون خاطره وارد کردن و در مورد اول که می فرمایند: ".... نعوذبالله، امام ترویج دروغ کرده و به آن فرد گفته که مرا برده معرفی کن...." لازمه به داستان مشابهی اشاره کنم که چه بسا ذهن ایشون رو نسبت به موضوعات مشابه داستان نقل شده کمی بازتر کند.
مرحوم شیخ عباس قمی(ره) در منتهی الآمال داستانی رو از شیخ اربلی بدین شکل نقل می کند که عربی به قصد دیدار امام هادی(ع) به سر من رای(سامرا) رفت. بعد از مراجعه اصحاب امام به او گفتند که حضرت به یکی از قریه(روستا) های اطراف رفته و اون مرد عرب هم به قصد دیدار حضرت به آن قریه رفت و ایشان رو اونجا یافت. حضرت به ایشون می فرمایند که: چه حاجتی داری؟ و فرد به حضرت میگه که: من مردی از اعراب کوفه و از متمسکین بولایت جدت امیرالمومنین(ع) هستم و بدهی سنگینی دارم و هیچکسی بجز تو(حضرت امام هادی(ع))نمی تواند آن را برطرف کند. حضرت پس از شنیدن این سخنان رو به فرد عرب کردند و فرمودند: خوش باش و شاد باش و آن فرد را نزد خود نگه داشتند. صبح فردای آن روز حضرت رو به فرد عرب می کنند و می فرمایند: من حاجتی از تو دارم و تو را بخدا خلاف این حاجت من عمل نکن و فرد عرب در جواب گفت: مخالفت نمی کنم و حضرت بر روی صفحه ای و با خط خود اینچنین می نویسند(اعتراف می کنند) که مرد عرب مبلغی را از حضرت طلب دارد و آن مبلغی که بر روی صفحه توسط امام(ع) نگاشته می شود، از میزان بدهی فرد عرب بسیار بیشتر بوده و در ادامه به وی می فرماید: این کاغذ را بگیر و به سامرا بیا در حالیکه من در جماعت مردم ایستاده ام، طلبت را مطالبه کن و حتی بر من درشتی کن(این عبارت عیناْ در منتهی الآمال آمده). مرد عرب آن صفحه را گرفت و طبق فرموده امام(ع) عمل کرد و به سامرا رفت و آنگونه که امام(ع) فرموده بود، برخورد کرد. امام در جوابش با نرمی گفتند: من بدهی را پرداخت می کنم، مرا معذور بدار و الخ........(می توانید این روایت را در صفحه ۳۶۵ از سند نقل شده ببینید)
غرض از نقل این داستان این بود که حضرتعالی در جریان قرار بگیرید و اینکه در نوشته آمده که" امام ترویج دروغ کرده و ...." در این داستان هم مورد مشابهی وجود دارد و البته این نشان از ترویج دروغ نیست بلکه حضرت بهترین راه برای حل مشکل مومنی را در این راه یافته اند و به اعتقاد من، با توجه به اسناد تاریخی موجود، اینچنین اعمالی از ائمه دیگر هم مسبوق به سابقه بوده و حتی در مورد امام سجاد(ع) نقل است که لباس خدام را می پوشیده و در حرم به آنها خدمت می کرده و یقیناً دوست عزیزمان با دیدن این مطلب کما اینکه درمورد دوم اشکالات هم بدان اشاره کرده اند خواهند فرمود:امام وظیفه اصلی اشان ارشاد و رهبری است و این اعمال در شان ایشان نیست و جواب اینکه این نیز خود یک ارشاد عملی برای مومنان است. لازم است به این نکته اشاره کنم که اگر کمی مطالعه نسبت به اوضاع سیاسی موجود و حاکم بر دوران همه ائمه وجود داشته باشد، خواهیم دید که فضا بقدری برای آن بزرگان تنگ بوده که کارهائی همچون موارد یاد شده، تنها کارهائی است که می توانسته انجام یابد و این خود نشان دیگری از مظلومیت آنان است که همگی در تاریخ موجود است.
ب: در قسمت دوم از بند اول ایرادها، دوست عزیزمان اشاره به این دارد که چه بسا فتوای آیت الله این باشد که اگر در فقر بودیم و به پول نیاز داشتیم می توانیم دروغ بگوئیم و جواب اینکه اصولاً بحثهای تاریخی و ذکر مسائل اینچنینی، ارتباطی به فتوا و حکم شرعی ندارد و البته کمی مطالعه این را بدست خواهد داد که هر کدام از این دو داستان مربوط به دو مقوله مختلف علمی است.
ج: در بند دوم به آزادی عمل ائمه اشاره شده که اگر وجود خارجی نداشته باشد، امکان عمل به وظیفه در میان ائمه وجود نخواهد داشت؛ دوست عزیزمان این را یقیناً از من بهتر می داند که در طول تاریخ، تمام فریاد شیعه این بوده است که هیچکدام از ائمه آزادی عمل نداشته اند والا وضع بشریت اینچنین نبود وگرنه اگر آن بزرگان کمی می توانستند به رفع معضلات بپردازند که ما دیگر مشکلی نداشتیم. شاهد این موضوع این است که کمی دست حضرت باقر و حضرت صادق(علیهم السلام) باز بوده و به واسطه همین فرصت کمی که در اختیار آنان بوده، امروز شیعه زنده است و شما تصور کنید که اگر ائمه فرصت کافی را جهت انجام تکالیف الهی خود داشتند، چه اتفاقات نکوئی برای بشریت می افتاد.
د:فرمودند: آیا این با عزت و سربلندی امام سازگار است؟ سئوال می کنم که آیا کیسه نان و غذا بر پشت گذاشتن و شبها بر در منزل ایتام و ستمدیدگان گذاشتن، با عزت امام سازگار است؟ آیا در چاه گریستن و با نخل درد دل کردن با عزت سازگار است؟ و هزاران مورد مشابه دیگری که حقیقتاً جای این سئوال را باز می کند که اعمال ائمه را بجای نگاه سطحی، بهتر نیست با دقت نظر و عنایت کافی مورد مطالعه قرار دهیم؟
و: پس از آنکه شما روایت مشابهی را در مورد حضرت خضر(ع) مطرح کرده و سپس می فرمائید غیر موثق و بی اعتبار است، بنده هم کمی به تحقیق پیرامون مطلب مورد نظر شما پرداختم و دیدم که روایت مورد نظر شما نه اینکه بی اعتبار و غیر موثق نیست بلکه در کتب مختلف روائی از جمله منتهی الآمال شیخ عباس قمی(ره)، مستدرک الوسائل جلد۷ صفحه۲۷۱ و بحارالانوار جلد۱۳ صفحه۳۲۱ نیز نقل شده و در باب اینکه دیلمی فرد موثق یا غیر موثقی است هم با رجوع به کتاب الکنی و الالقاب مرحوم محدث قمی(ره) که عبارات ابوالفضائل و المحاسن و مشابه آن را در مورد وی ذکر می کند، پاسخهای خود را خواهید یافت.
در آخر لازم است از دوست عزیزمان برای آغاز این بحث علمی مفید تشکر کنم .
▪ یک نقطه نظر
دوست عزیزی به نام آقای رعدی در وبلاگشون مطلبی رو نوشتن که البته اصل نگارش اون در وبلاگ به این شکل برای من جای سئوال داشت ولی از اینکه باب گفتگو پیرامون یک بحث روائی ـ تاریخی رو باز کردن از ایشون ممنونم و البته ایمیلی رو هم با این متن برای ایشون ارسال کردم.سلام
مطلب شما رو خوندم و خدمت ابوی هم منتقل کردم و ایشون هم از دقت شما تشکر کردن و فرمودن که منبع این روایت رو خواهند فرمود
ولی متاسفانه به علت کسالت اون رو به فردا منتقل کردن
با این وجود لازمه عرض کنم که اگر شما دچار سوء تفاهم و یا عدم دسترسی به منابع هستید، بهتر بود با یک ایمیل از من بخواهید تا من هم جواب رو برای شما ارسال کنم
به هر صورت ممنون
به محض جواب ابوی، اون رو برای شما ارسال خواهم کرد
ممنونم
▪ مراسم عروسی
مراسم عروسی من، به این خاطر که اقواممون، بتونن بیان، در ایامی برگزار شد که تعطیلاتی رو قبل و بعدش داشته باشه تا او بندگان خدا سر صبر و با زمان بندی لازم، بیان و توی این برنامه شرکت کنن.
البته این زمانبندی کمی دوستان ما رو گله مند کرده بود که دوم فروردین، زمان خوبی برای انجام این مراسم نیست و حتی آشیخ مهدی کروبی هم پیشنهادش این بود که به هفته دوم فروردین موکول بشه ولی به این خاطر که سالن هم برای اون روزها پیدا نمی شد، ناچاراً همین روز نهائی و همه برنامه ریزی ها انجام شد.
خلاصه روز دوم فروردین رسید و من هم مثل هر آدمی که بار اوله ازدواج می کنه، سردر گم و کمی بی برنامه روزم رو شروع کردم و حتی میوه های مجلس رو هم، صبح همون روز رفتم و از میدون میوه تره بار گرفتم تا حتی جزئی ترین قسمتهائی رو که معمولاً دومادهای ایرونی انجامشون نمی دن رو هم خودم انجام داده باشم.
بعد هم خلاصه برنامه هائی که باید به اونها تن داد و کارهای معمول؛ و ممکنه این اعمال به حدی سر آدم رو شلوغ کنن که بدون آرایشگاه مردونه رفتن، بره و در مجلس عروسیش شرکت کنه ولی این در مورد من صدق نمی کرد چراکه از اول بنای آرایشگاه رفتن رو نداشتم و نرفتن من، به علت شلوغ شدن سرم نبود.
وارد مجلس شدم در حالیکه نریمان، مهدی و امیرحسین از دوستانم و علی برادر خانومم من رو همراهی کردن و از پدر عزیز و پدر خانوم محترم، دیده بوسی با مهمونها رو شروع کردم.
به قول پدر مراسمات عروسی ماها، خیلی به عروسی شباهت نداره و بهتره به اونها بگیم "مهمونی" چراکه یک عده از دوستان و اقوام رو دعوت می کنیم تا در کنار هم بشینن و صحبتی و پذیرائی و بعدش هم شام و بعدش هم خداحافظی و برنامه ما هم، کم و کسری از این توضیحی که دادم نداشت.
خلاصه اینکه بعضی از دوستان ما نیومدن و بعضی هم اومدن و البته بر ما منت گذاشتن و در کل، شب خوبی رو ساختن تا من و خانومم زندگیمونو شروع کنیم با دعای دوستان. عکسای عروسی رو تو پست بعدی میگذارم.
▪ عروسی، پاتختی و ...
سال نو مبارکباید زودتر می اومدم و وبلاگ رو آپدیت می کردم ولی نشد.
الآنم شاید ین فرصت طلائی را با کلی زحمت جفت و جور کردم چونکه طبقه بالا مراسم پاتختی منه و البته چون زنونه برگزار می شه، من اومدم پائین و خلاصه...
توی یک پست راجع به کل عروسی می نویسم که چه گذشت بر من....

