▪ سعید رضوی فقیه و ذکر یک خاطره
خبر خوشحال کننده آزادی سعید رضوی فقیه برای من، مصادف بود با یادآوری یک خاطره که خیلی شنیدنش بد نیست.
در ایام انتخابات ریاست جمهوری دوره قبل و درست بعد از اینکه ما قبول کردیم که باید قدرت رو به آقایون داد، با سعید الله بداشتی سری به دفتر آقا رضای حجتی زدیم و حضرت رضوی فقیه هم اونجا بودن و طبیعتاً چون ماها اگه پیش رفقامون بنشینیم به قول پدر سریع می خوایم مشکلات دنیای اسلام رو حل کنیم، این اتفاق هم اونجا افتاد و شروع به تحلیل شرایط کردیم تا اونجائی که من به آقا سعید عرض کردم: وضعیتی پیش خواهد اومد که همتون رو می گیرن و آب هم از آب تکون نمی خوره...
ایشون با لبخند به من گفتن: بعید می دونم به این سرعت این کار رو بکنن و من ادامه دادم: به اعتقاد من دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره و ایشون به لبخندش ادامه داد که: حالا هممون رو می گیرن یا (در حالیکه با دست دایره ای رو فرض می کرد که من هم توش بودم) هممون رو..؟ و من هم با لبخند دیگه ای جواب دادم: همتون رو مطمئنم ولی هممون رو نه......
▪ لیگ، ویراستاری سئوال و جوابها و نقل قولی که حاوی کمی بی اخلاقی بود.
دیروز، بازی آخر لیگ هم انجام شد و ما با باخت هفت به یک و با جایگاه پنجمی این سری از مسابقات رو به پایان رسوندیم.
روز اربعین رو هم توی خونه نشستم و دارم به سئوالاتی که از پدر شده و جوابهای ایشون، نگاه می کنم و در واقع نوعی ویراستاری رو انجام می دم.
دیشب با یکی از دوستان صحبت می کردم که البته به یک بحث داغ سیاسی بیشتر شبیه بود . نقل قولی از بزرگی مطرح شد که کمی من رو دمق کرد و در اون مطلبی به پدر نسبت داده شد که یقین داشتم کذب بود و متاسفانه همین دوستمون از زبون او شنیده بود.
باید مراقب بی اخلاقی ها بود.
▪ یک کار خوب در همین نزدیکی
خواهرم اومد خونه و از یک کار جالب برامون گفت که: توی نزدیکی منزل ما ظاهراً چادری که در اون دوتا طلبه مشغول جابجا کردن کلی لباس بودن و جمعیتی هم اونجا مشغول، نظر خواهر رو به خودش جلب می کنه و یک سئوال: که الآن به چه مناسبتی این چادر اونهم تو این کوچه زده شده و برای گرفتن جواب، به نزدیکی چادر مراجعه می کنه و با یک کار جالب و ابداعی اون دو تا طلبه آشنا می شه که این دو بزرگوار، یک چادری رو چند وقتیه اینجا بنا کردن و از مردمی که لباسهائی رو دارن که نمی پوشن و طالب هستن که اونها رو به کسی ببخشن، می خوان تا اونها رو به چادرشون بیارن و در عوض، مردمی هم که به اون لباسها احتیاج دارن، بیان و از همونجا به اندازه نیازشون بردارن.
کار جالبی بود.
▪ علوم تزریقی
برخی عناوین در میان ما ایرانیها، از جایگاه خاصی برخوردارن و البته شاید بهتر باشه اینطور بگم که ما ایرانیها، خیلی دوست تر می داریم تا با برخی عناوین ازمون یاد بشه.
این القاب و عناوینی که مدنظر منه، دانشگاهیش میشه دکتر، مهندس و یا بالاتر پروفسور و غیره و حوزویش هم میشه آیت الله، آیت الله العظمی و مرجع تقلید و .... و عوامیشم در بین بعضی میشه:ارباب و چیزی توی این مایه ها.
یقیناً هر کدوم از ماها تو دوروبرمون، دیدیم افرادی رو که از اینطور خطاب شدن، خوششون میاد و مثلاً دوستی که فوق دیپلم معماری اونهم انتخاب هفتم دانشگاه قبول شده، لذتی میبره وقتی بهش بگن مهندس و یا وقتیکه برای زدن آمپول به تزریقاتی مراجعه می کنی و به حضرت تزریقاتچی می گی:آقای دکتر حس میکنه که دیگه چیزی توی دنیا نمونده که آرزوش رو داشته باشه.
این یک طرف قضیه است که یک آدم، جایگاهی رو طلب می کنه و آروزش رو داره که نه براش زحمتی کشیده و نه در اون جایگاه قرار داره ولی خودبخود بدش نمی آد که توی ذهن مردم، توی اونجا قرار بگیره و البته من معتقدم که این یک مشکل فرهنگی توی ما ایرانیهاست چراکه بازهم تجربه این مورد در اغلب ماها وجود داره که مثلاً حین یک بحث و بعد از به زبان آوردن چند واژه قلمبه سلمبه بلافاصله مخاطب قرار می گیرید که: ببخشید؟ شما مدرکتون چیه و اگر در جواب بشنوه که دیپلم یا کمی بالاتر یقیناً سعی می کنه که تحویلت نگیره و اگر به جواب فوق لیسانس و یا کمی بالاتر مواجه بشه، سعی می کنه که اگر قراری هم داره، اون رو به واسطه هم صحبتی با شما کنسل کنه.
این یک مدل فقر فرهنگیه که ما تا حدودی گرفتارش هستیم.
می خوام به این قضیه یک نگاه دیگه بندازم و از یک زاویه دیگه و دقیقاً بالعکس به اون نگاه کنم که گاهی در جامعه ما، مشاهده میشه که فردی با بار علمی مناسب و یا شاید یک پیشینه اجرائی کافی و یا نمی دونم یک جایگاه نسبتاً خوب اجتماعی، به جهت تحقیر و یا .... از عناوینی نامناسب برای مخاطب قرار دادنش استفاده میشه. برای این موضوع یه مثالی اشاره می کنم:فرض کنید یک فوق تخصص در یکی از زیر شاخه های پزشکی، مهمان یک کنگره است و مجری از اون به عنوان آقای ایکس یاد می کنه و سعی می کنه از لقب دکتر برای اون استفاده نکنه و این رو هم البته به آقای دکتر ما منتقل کنه که: آقا قصد من توهینه! حالا عکس العمل آقای دکتر اینجا قابل تامله که می تونه درویش باشه و از کنار این کار بگذره کمااینکه خیلی از بزرگان اینجوری هستن و البته می تونه بلافاصله از خودش عکس العمل نشون بده که یقیناً در ذهن برخی ذهنیت هائی رو ایجاد می کنه.
غرض اینکه حالا فرض رو بگذارید بر اینکه همچین موردی در عالم حوزه بوجود بیاد و البته شکل و بوی سیاسی هم به خودش بگیره و دو حالت کاملاً عکس اتفاق بیافته؛ اول اینکه یک مرجع تقلید صاحب رساله مثلاً با القابی کوچک مخاطب قرار بگیره که البته در بین بزرگان حوزه، این مرسومه که اگر کسی در برابرشون از اونها با عناوین مثلاً آیت الله العظمی و امثال اون یاد کنه مورد اعتراض اون مرجع قرار خواهد گرفت کمااینکه موارد بسیار زیادی از اون اتفاق افتاده و یا حالت دومی که تمام این مقدمه رو بخاطر اون نوشتم که یک فرد بدون سابقه علمی کافی و در واقع یک طلبه ساده، به علت استفاده های سیاسی و یا شاید مقاصد دیگه، با عناوینی که بزرگان حوزه با اونها مخاطب قرار می گیرن، مورد خطاب واقع بشه. به شاهدی برای این قضیه اشاره می کنم:
مدتی قبل بعد از اینکه در یکی از خبرگزاریها، مصاحبه ای رو از یکی از بزرگان دیدم که ایشون در اون مصاحبه حجت الاسلام خطاب شده بود، تماسی با مدیر وب سایت گرفتم و به ایشون گله کردم که ایشون لا اقل در سابقه اش دادستانی کل کشور رو داره و این یعنی، امام اجتهاد ایشون رو تایید کرده لطفاً این مورد رو اصلاح کنید! ایشون گفتن که: به ما گفتن اینجوری بنویسیم و من که از این حرف ناراحت شدم در جواب گفتم: آخه توی همین صفحه، گفتگوئی از آقائی کار شده که نه بار علمیایشون رو داره و نه.....، ولی... ؟ و جوابی هم که ایشون دادن، دقیقاً عین جوابی بود که در مورد اون عزیز به من داد.
خلاصه، داستانیست این داستان عناوین و القاب در جامعه ما ایرانیها.
پدر همیشه در باب علم برخی که از اون به علوم تزریقی یاد می کنن، داستانی رو می گن که: کریم خان زند، دوستی داشت که با هم قرار گذاشته بودن که اگر کریم خان حاکم شد، او رو هم قاضی القضات کنه... از قضا کریم خان حاکم شد و تصمیم گرفت به وعده اش عمل کنه. دوستی که قرار بود قاضی بشه، بهش رو کرد و گفت: قاضی القضات شدن رو شما دستورشو می دی ولی من که سوادشو ندارم! و کریم خان در جواب بهش گفت: می گیم بهت بدن.
▪ آه
اومدم تهران تا کارهای عقب افتاده ای رو که داشتم، انجام بدم.
صبح قبل از اومدن و ضمن خداحافظی با پدر، حس کردم که کمی کسلن و اون حال همیشگی رو ندارن. از آقا مهدی علت رو جویا شدم و ایشون هم گفت که صاحب دفتر که در واقع ما مستاجر او هستیم، دیروز به دفتر مراجعه کرده و برخورد خیلی بدی رو داشته. برخورد هم صرفاً با دفتری ها نبوده .
ناراحتم.
باید فردا عصر برگردم قم .
▪ امروز و یادی از یکی از بچه های تحکیم
امروز صبح به دفتر سری زدم تا بعد از مدتها هم توی روضه شرکت کنم و هم در دیداری که بچه های تحکیم قرار بود با پدر داشته باشن، شرکت کنم.
این یک سنت خوبیه که تحکیمی ها معمولاً در ابتدای هر ترم و یا سال تحصیلی، به قم می آن و با مراجع دیدار می کنن و از اون روزی که یادمه، این رسم بوده و مربوط به زمان و یا شرایط خاصی نیست.
رفقای زیادی داشتم که جزو بچه های قدیمی تحکیم بودن. یادم هست یه روزی به یکی از اونها که خیلی وقته ازش خبری ندارم وقتی که دیدم وایساده نماز بخونه، با شوخی گفتم: مگه شما تحکیمی ها نمازم می خونید؟؟؟ و اون بنده خدا هم با نیشخند می گفت: پس این جوسازیها هم کار شما آقازاده هاست.....
▪ سفره مادر خانوم، شام و منصف بودن سیمای ملی
ساعت نه بود که اومدم خونه. مادر خانوم عزیز، فردا سفره دارن و من بنا به نیتی که داشتم، وظیفه خریدها رو به عهده گرفتم، البته نه با پول خودم بلکه با پول مادر خانوم.
معمولاً توی خونه ما، شام یک وعده غذائی خانوادگیه منتهی یه زمان خاص داره و اگر ماها در اون حدفاصل، خودمون رو به شام نرسونیم، باید به تنهائی برای خودمون سفره بندازیم و بپزیم و بشوریم و الی آخر.
ساعتی هم که من به خونه اومدم، طبیعتاً از زمان مورد نظر گذشته بود و باید یه فکری برای شام می کردم و از مادر سئوال کردم که غذائی مونده یا نه و ایشون هم با خنده به من گفت: ما هم تخم مرغ خوردیم، شما هم می تونی نیمرو بزنی، می تونی هم نون پنیر و خیار بخوری( این حرف یعنی اینکه خلاصه خودت باید یه فکری برای خودت بکنی، چونکه دیر اومدی).
یه چیزی درست کردم و خوردم و اومدم توی حال و پیش پدر و مادر نشستم.
تلوزیون بازه و داره برنامه ای به نام "بیم و امید" پخش می شه و جالب اینکه داره راجع به غائله ترکمن توضیحاتی می ده؛ همون غائله ای که بدون هیچگونه اعدام و خونریزی و با یک سیاست صحیح و بدست پدر در اوایل انقلاب حل شد، طوریکه اهالی اونجا هنوز هم، بخاطر اون داستانها از پدر به نیکی یاد می کنن ولی کما فی السابق، در این برنامه هم اسمی از پدر نمی آد تا صداقت و انصاف سیمای ملی، بیش از گذشته برای ما معلوم بشه.
▪ رسانه ملی و تحریف تاریخ
امروز ظهر، برنامه ای از شبکه سوم سیما با عنوان "انقلاب در زنجان" پخش شد که مطالب بسیار جالبی رو به تبع این پخش بوجود آورد که لازمه به اونها اشاره کنم.
در بخش هائی از این برنامه آقای دکتر مسعود بیات که البته نسبتی با ما نداره بلکه فقط یک تشابه فامیلی بین ما و ایشون وجود داره، صحبت می کرد و در بین صحبت ها، اشاره ای هم به نقش علمای زنجان در پیروزی انقلاب کرد و چند نفر از اونها رو هم نام برد.
مسئله ای که برای من جای سئوال بود اینکه چرا دکتر مسعود، که سابقه خوبی به لحاظ مباحث تاریخی و پیگیری اونها در زنجان داره، نامی از ابوی ما در این بین نبرد و البته این نام نبردن، بیشتر من رو نسبت به این موضوع حساس کرد که چه بسا، قسمت های دیگری از تاریخ هم، حذف و یا دارن جابجا می شن.
خلاصه برای خودم این حق رو قائل شدم تا از دستش ناراحت شم و این موضوع رو به آقا داود(پسر عمه ام) که از دوستان نسبتاً صمیمی دکتره و بیشتر از من می بیندش، انتقال دادم و ازش خواستم تا گلگی من رو به ایشون منتقل کنه.
شاید یک ربع بعد از تماس من، آقا داود خودش با من تماس گرفت و گفت: چه حلال زاده ایه این مسعود بیات...
من: چطور؟
آقا داود: همین الآن که تو تلفن رو قطع کردی، دکتر مسعود با من تماس گرفت و با کلی ناراحتی به من گفت که این حضرات سیمای ملی، قسمت هائی از صحبت هاش رو که مربوط به ابوی ما بوده رو، سانسور کرده و خلاصه کلی قسم و آیه که " من به عنوان یک مورخ، تمام اون چیزهائی رو که به جهت تاریخی برام ثابت شده رو گفتم و والله اینها حرفهای من رو دقیقاً در اون قسمت هائی که مربوط به آیت الله بیات زنجانی بوده، حذف کردن"
خاطرم هست وقتی که دکتر مسعود مشغول نگارش کتابی به همین نام " انقلاب زنجان" بود و گفتگوها و مصاحبات مختلفی هم از پدر گرفت تا در کتابش استفاده کنه، بعد از چاپ کتاب دیدیم اصلاً اثری از اون گفتگوها در کتاب نیست و زمانیکه علت رو جویا شدیم، شنیدیم که به کتابش در صورتی مجوز چاپ می دادن که اسم ابوی ما رو ازش حذف کنه.
من اسم این موضوع رو می گذارم "تحریف تاریخ".
▪ داستان سالم بودن یک جسد از زبان مرحوم آقای خلخالی
امروز به خاطر یک مطلبی که در منزل یکی از دوستان نقل شد، یاد یک داستانی افتادم که یه روزی از مرحوم آقای خلخالی شنیدم و فکر کردم بد نباشه اینجا آورده بشه.
خیلی سال قبل، توی یه مراسمی مرحوم آقای خلخلی خطاب به پدر داستانی رو نقل کرد که: در جریان بازسازی یکی از مقبره های حیات حرم مطهر حضرت معصومه(س)، ظاهراً در یکی از قبور تخریبی اتفاق می افته و کارگران مشغول کار، به یک جسد کاملاً سالم بر می خورن.
جالبی داستان از زبان مرحوم خلخالی اینجا بود که کارگرها از سالم بودن کفن طوری تعجب کرده بودن که حس می کردن این جسد تازه دفن شده و این قضیه اطلاع داده می شه و وقتی مسوولین امر میان و به اسناد موجود در دفتر حرم مراجعه می کنند متوجه می شن که اینجا مقبره دختر یکی از سلاطین قاجاره....
مرحوم آقای خلخالی اینجوری ادامه می داد که: بنده یک تحقیقی رو راجع به اون مرحومه کردم، به مطالبی رسیدم که عجیب بود و مثلاً اینکه اون بنده خدا در کفنی که با دست خودش قرآن رو روی اون نوشته دفن شده و جالب تر اینکه خودش هم حافظ قرآن بوده...
▪ متن کامل سخنان پدر
توی پست قبلی قسمت هائی از صحبت های پدر رو آورده بودم و در این پست متن کاملش رو:
بسم الله الرحمن الرحیم
کار جمعی کردن همیشه هزینه و سرمایه می خواهد. وقتی به تاریخ مراجعه کنیم خواهیم دید پدر علم سیاست کلاسیک افلاطون است و او مخالف دموکراسی است؛ بعد از او شاگردش ارسطو هم بهترین سیستم حکومتی را حکومت شاه می داند. بنابراین اگر می بینیم امروز کسانی که در باطن اعتقادی به نظام های دموکراتیک ندارند اما از آن حرف می زنند و سعی می کنند خود را منطبق با آن جلوه دهند، به خاطر این است که طی قرون متمادی روی دموکراسی کار شده، خون ها ریخته شده وآزادی هایی تبدیل به زندان شده است ودر اثر محرومیت هایی که بشر دیده، کم کم به این نتیجه رسیده که به دیگران آزادی دهد. در واقع مقصود من این است که دموکراسی به عنوان یک کار جمعی، به سادگی بدست نیامده و برای آن خیلی تلاش شده است.
در دموکراسی مهم ترین مسئله این است که افراد یک جامعه به صورت آزادانه تصمیم بگیرند و آینده شان را بسازند واین امر، زحمت و مشکلات بسیار دارد به خصوص در کشوری که تفکر حاکمیت فردی در آن موجود و ریشه دار است. از دوران کهن فقط این نوع تفکر وجود داشته و یکی از شواهد این نوع فکر را در دوره مشروطه می بینیم که حتی وقتی بزرگان جریان می خواهند آزادی را مطرح کنند باز هم تحت تاثیر شرایط زمانه می گویند که آزادی سوغات غرب است و حتی تا زمان فعلی که وقتی دفاع از دموکراسی می شود، برخی از دموکراسی تعریف شده ی سلیقه ای حمایت می کنند نه آن دموکراسی و کلمه ای که بار سیاسی خودش را دارد .
ولی آنچیزی که باید ملاک عمل قرار گیرد و مورد توجه خاص حضرت امام(ره) نیز بوده این است که در جمهوری اسلامی باید مردم در اداره ، مشروعیت و قانونیت ، در تقنین واجرا و در مسائل کلان نظام دخیل باشند و اگر قرار شد که دخیل نباشند، دیگر دموکراسی و در واقع جمهوریت، معنا پیدا نمی کند یعنی به قول ما طلبه ها التزام به شی التزام به لوازم خود آن شی هم هست. وقتی جمهوری اسلامی می گوییم، در واقع این کلمه ترکیبی از جمهوریت و اسلامیت است و هر کلمه باید معنای وپیام خودش را داشته باشد.
بنا بر این ما اکنون در حال تجربه ی دموکراسی واقعی هستیم ممکن است گاهی ترسانده شویم، گاهی لگد بخوریم و گاهی تحت فشار قراربگیریم ولی اگر این مسئله به عنوان یک ایده کلان و یک استراتژی سیاسی مطرح باشد طبیعی است که باید همه و در هر لباسی تحمل کرده و برای آن در طولانی مدت، سرمایه گذاری کنیم.
ما چه بخواهیم چه نخواهیم با مفاهیمی سروکار داریم که تعریفش در جای دیگر و یا معرفش دیگران هستند؛ در واقع می توان گفت: یا تعریفی که شما از دموکراسی دارید را، آنها ندارند و یا درست متضادش را دارند. اگر آنها از دموکراسی می گویند، آن چیزی را می گویند که فقط به آن ها رای دهد . می گویند اگر من انتخاب شدم جمهوری است٬ اگر من انتخاب شدم اسلامی است. اگر من انتخاب شدم دقیقا جمهوری اسلامی است وانقلاب اسلامی قدرت یافته است.اما اگرکسی دیگر شد، حالا از من قوی تر و بهتر وکاردان تر٬نه ٬چون من نیستم دقیقا اسلام و جمهوری اسلامی ضعیف شده است.اگر ما دموکراسی را به عنوان یک کلمه ی سیاسی و با تعریف کارشناسان سیاسی بدانیم، بایدآن تعریف علمی را مبنا قرار بدهیم نه آن تعریف سلیقه ای را که مثلا بنده می گویم.
به نظر من بهترین فرمول برای رسیدن به دموکراسی همین حضور جدی در انتخابات و رای دادن است اگر چه در برخی از جاها ممکن است القایی باشد. برای مثال زمانیکه در قرآن کریم خداوند به پیامبر(ص)می فرماید: که اگر زنان نزد تو آمدند و خواستند که بیعت کنند بیعت آن ها را بپذیر منتها با شروطی، این امر یقینا در جامعه ی آن روز جا افتاده نبود که زنان بیایند و با فرستاده خدا، بیعت کنند ولی این امر تحقق یافت واین مساله در دوره فعلی، معنای همین حضور سیاسی در رای گیری ها و همه پرسی ها را دارد.
ما باید امروز کارها را به اهلش بسپاریم و تخصص گرایی در اداره امور داشته باشیم .ممکن است کسی فرد بسیار خوبی باشد ولی قانون گذار نباشد و حقوق واصطلاحات آن را نداند و نتیجتا اگر متصدی امر شود نه تنها فایده ای ندارد بلکه ضربه هم می زند. در تجارت، قضاوت و مملکت داری هم همین طور. کسی که حقوق نمی داند، احکام نمی داند، روش کار نمی داند، قدرت اجرا ندارد، شیوه ی برنامه ریزی ومدیریت را نمی داند صلاحیت بر تکیه زدن بر آن مناصب را هم ندارد.
در کشور شرایط جامعه شرایط قابل دفاع نیست . افرادی که با الفبای مدیریت و برنامه ریزی واقتصاد سر وکار دارند می گویند که در کشور نه مدیریت اجرا می شود ونه تعریف دارد.برنامه ریزی مفهومش را از دست داده است . الان شرایط جامعه طوری است که باید شب بخوابیم و صبح برای روزمان تصمیم بگیریم و دوباره فردا هم همین طور یک تصمیم دیگر .
من قبلا هم این حرف را زده ام که بنا نیست برای اداره ی کشور ایران از بیرون آدم بیاوریم. برای اداره ی کشور هم بنا نیست از عالم برزخ شهدا را برگردانیم. بنا هم نیست که از عالم ملکوت و جبروت حضرت جبراییل و یا حضرت اسرافیل در اداره ی مملکت به ما کمک کنند.ما باید با همین شما ها و همین مردم مملکت را اداره کنیم. پس این کشور مال خودتان هست و نمی توانید در اداره ی آن بی تفاوت باشید و خدا را شکر این نظام یک بستر انتخابات را برای این منظور که مردم بتوانند بر سرنوشت شان حاکم باشند فراهم کرده و ما هیچ چاره ای جز حضور نداریم و تنها عاملی که می تواند تغییر در جامعه ایجاد کند و مدیریت جامعه را اصلاح کند، تنها حضور مردم است .بنابر این همه باید تلاش کنیم که حضوری جدی پیدا کنیم.
نکته ی آخر آن است که الان سه نفر از دوستان مطرح هستند. هر سه برای من عزیز هستند با هر سه رفیق هستم هرسه رادوست دارم وباید با قاطعیت بگویم که هر کدام از این سه نفر که بیاید از آن ها دفاع می کنم و با اعتقاد هم دفاع می کنم. اما با یک شرط که یک نفر بیاید فقط یک نفر. البته خدا را شکر دربین نیروهای آزاد اندیش، انسان های متخصص وتئوریسین های بزرگ و توانمند کم ندارید. شما سیاست مدارانی دارید که تجسم اخلاق و ادب و فرهنگ وهنرهستند. شما کسانی را دارید که برای رضای خداوند مدت های مدید حاضر نیستند یک کلمه حرف بزنند تا مبادا مورد سو استفاده قرار بگیرد شما انسان هایی را دارید که یک عمر شجاعانه در مقابل این قضایا و مسائل ایستاده اند.
من معتقدم که صلاحیت اداره ی کشور در عهده ی کسانی است که تفکر اصلاحی دارند. آن ها که تفکر اصلاحی ندارند بستر جامعه را می خواهند آماده کنند تا خراب تر بشود به گمان باطل شان امام زمان زودتر بیاید و این تفکر، تفکر ضد امام و انقلاب است.
شما در این مسیر مشکلات بسیاری دارید و خواهید داشت ولی بدانید که اگر ما می خواهیم مردم به حق شان برسند ودموکراسی به معنای درست کلمه تحقق یابد و انقلاب اسلامی به آن هدفی که مد نظر امام بود، برسد و ما نیز بتوانیم به وظیفه ی انسانی، وجدانی و دینی مان عمل کنیم چاره ای جز تحمل این سختی ها نداریم. من از شما تشکر می کنم و هیچ نگرانی ندارم وامید من به موفقیت شما کم نیست، بلکه نسبت به گذشته، بیشتر هم هست.و امروز اقبال عمومی به شما ها و تفکر اصلاحی خیلی بیشتر از گذشته است.
▪ دیدار ستاد ۸۸ و سخنان مهم پدر
پنجشنبه گدشته، دوستان ستاد۸۸ حامیان آقای خاتمی در قم به دیدار پدر اومدن.
بچه های خوبین و تیم هماهنگ و قابل اعتمادی رو تونستن در کنار همدیگه جمع کنن.
پدر حرفهای مهمی زدن که حس می کنم اصلی ترین قسمتش رو باید اینجا بیارم:
" من به هر سه بزرگواری که امروز زمزمه کاندیداتوریشون در جریان اصلاحات مطرحه، علاقمندم و هر سه شون رو دوست دارم و براشون احترام قائلم و معتقدم همشون توانائی اداره کشور رو دارن و معتقدم هر کدوم از این سه نفر، به صورت انفرادی وارد انتخابات بشه و مورد اجماع قرار بگیره، پیروز خواهد بود"
"بنده باید عرض کنم اگر دوستان روی یک نیرو به توافق نرسن و همگی برای او کار نکنن شک نکنید که هیچکدام پیروز نخواهند شد."
▪ وقتی چک پدر برگشت می خوره
برای گرفتن دست چک جدید پدر به بانک ملت مراجعه کردم و برگه تقاضا رو تحویل مدیر شعبه دادم و اون بنده خدا هم من رو به قسمت مورد نظر راهنمائی کرد.
مسوول باجه که ظاهراً آشنائی دیرینی هم با ابوی ما داشت، نامه رو تحویل گرفت و به من گفت که حسابهای جاری سنتی دیگه قابل تمدید نیست و باید برای پدر، حساب جام افتتاح بشه.
من هم استقبال کردم چرا که حسابهای سنتی برای حواله کردن پول از جائی، دچار دردسر و گرفتاری بودند ولی حسابهای یکپارچه، این نقطه ضعف رو لااقل ندارن.
مدارک پدر رو با توجه به درخواست مسوول باجه تحویل دادم((کپی شناسنامه و کپی کارت ملی)) تا برای گرفتن استعلام و طی کردن روال قانونی، به مرکز ارسال بشه و طبیعتاً برای گرفتن جواب حدود یک هفته بعدش، به بانک رفتم.
مسوول باجه که من رو دید، بلند شد و گفت: آقای بیات، ظاهراً جواب استعلام منفیه!
من: چرا؟
مسوول باجه: ظاهراً حاج آقا چک برگشتی داشتن؟
من(با تعجب): چک برگشتی؟ کی؟ چه مبلغی؟ و اون بنده خدا به چکی یک میلیون تومنی اشاره کرد که حدود یک ماه قبلش اومده و برگشت خورده...
با دفتر تماس گرفتم و قضیه رو برای پدر نقل کردم و ایشون رو هم به اندازه خودم و یا شاید بیشتر متعجب کردم و بلافاصله رفتم خونه تا ته چک رو ببینم و ...
حاج خانوم ما، ته چک رو آورد و با مراجعه به تاریخی که کارمند بزرگوار بانک به اون اشاره کرده بود، متوجه یک اتفاق بسیار جالب شدم.
چک مورد نظر، مربوط بود به آقا مهدی ما(اخوی ارشد) که برای شهریه ماه قبل از فرزند آیت الله صانعی قرض کرده بود و پدر و آقا مهدی هر دوشون به این تصور که چک اومده و پاس شده، خیالشون رو راحت کرده بودن ولی نمی دونستن که موجودی حسابشون در اون تاریخ، مبلغ نهصدو هشتاد هزار تومن بوده و چک هم کلر شده و خلاصه به خاطر بیست هزار تومن برگشت خورده.
حالا اون بندگان خدائی هم که چک پدر رو به حساب خوابوندن و بعدش برگشت خورده هم، دیگه روشون نشده که بگن و چک رو نتیجتاً پیش خودشون نگه داشته بودن و صداشم در نیاورده بودن.
خلاصه داستانی شد و بعد از گرفتن لاشه چک و تسویه حساب با آقازاده بزرگوار آیت الله صانعی و کلی عذر خواهی و حلالیت از ایشون، چک رو بردم بانک و فرستادم برای رفع سوء اثر و مشکل برطرف شد.
