▪ ناهار دیروز
ناهار دیروز رو مهمون شیخ مهدی کروبی بودیم که طبق معمول به قم اومده بود تا به رفقاش سری بزنه.
این یکی از ویژگیهای شیخه که رفقا و دوستانش فراموش نمی کنه و حال همشون رو می پرسه.
نحوه تماسش هم با من جالب بود که وقتی شماره تلفن آ سید علی میرهادی روی تلفنم افتاد و اول سید و بعد شیخ صحبت کردند، به من گفتند که: هر دیدی یه بازدیدی داره و خلاصه آقا که تهران نمی آن، ما اینجائیم و شما اگه زحمتی نبود بیاین و زمانیکه من تماس رو به پدر منتقل کردم، ایشون گفتن که اگر فقط ما هستیم، می ریم.
منزل آسید علی میرهادی توی خیابون صفائیه قمه و ما حدوداً ساعت یک و نیم ظهر، اونجا بودیم و البته فهمیدیم تعدادی از دوستان قدیمی هم، به اونجا خواهند اومد.
صحبت های مفصلی شد و برای من خیلی جالب بود که فهمیدم شیخ وبلاگ من رو گاهی می خونه و وقتی به من راجع به گله کردن بعضی در مورد دفاع پدر از اون گفت، فهمیدم که لااقل مطلبی رو که پیرامون خودش بوده رو توی وبلاگ من خونده و از همه جالب تر اینکه اسم یکی از افراد گلایه کننده رو توی گوش من گفت تا این رو به من بفهمونه که حواسش خیلی جمعه.
صحبت های خاص، جالب و البته گاهی ناراحت کننده مطرح شد. شاید روزی به اونها اشاره کنم.
▪ دیدار پدر از موزه عبرت، عکس زمان زندان و یه عکس خیلی با صفا
دیروز صبح، با پدر برای بازدید از موزه عبرت(کمیته مشترک ضد خرابکاری ساواک) در میدون توپخونه تهران رفتیم تا پدر بعد از سی و پنج سال و این بار بدون چشم بند و دست بند و ... و با پاهای خودشون، از اونجا دیدار کنن.

روزهای سه شنبه موزه تعطیله و به همین جهت مدیران اونجا این روز رو هماهنگ کرده بودن تا هم خودشون بتونن خاطراتی رو که از ایشون می خواستن رو با خیالت راحت بگیرن و هم پدر بتونن همه جای موزه رو بازدید کنن.

این دیدار حدود چهار ساعت طول کشید و بعضی از جاها اشک پدر، بعضی وقتا ماها و بعضی وقتام کارگردان و فیلم بردار رو در آورد و البته بعضی وقتام این قضیه به عکس بود و همه با هم می خندیدیم.
یکی از اون تیکه های عجیب، زمانی بود که مدیر موزه عکس زمان بازداشت پدر رو به ایشون داد و پدر هم به عکس نگاهی کرد و گفت: خوش تیپ بودیما.

یکی از ویژگیهای این موزه اینه که وقتی شما به سالن های مختلفش مراجعه می کنید، عکس های همه رو می بینید. مثلاً پدر زمانیکه وارد بند سه شد، به عکس خسرو گلسرخی که رسید گفت: این خسرو که می بینید، با من حدود هفت ماه هم بند بود، واقعاً آقا بود. با اینکه تمایلات مارکسیستی داشت، ولی زمانی نبود که اسم امام حسین(ع) در مقابلش آورده نشه و او اشک نریزه. یا زمانیکه به عکس بیژن جزنی و یا کاظو ذوالانواری که هر سه این ها در زندان همون زمان، تیربارون شدن و پدر از همشون خاطراتی رو نقل می کرد یا مرحوم شیخ محمد تقی شریعتی(پدر دکتر شریعتی) یا مهندس بنی اسدی یا عبدالعلی بازرگان و خیلی های دیگه.
تجدید خاطرات همیشه خوبن، چه تلخ و چه شیرین.
راستی حین دیدار از موزه و در سالن عکسها، یه عکسی نظر من رو به خودش جلب کرد که وافعاْ عکس با صفائی بود.

▪ ماه شب چهارده، تماس از صدا و سیما و دیدار پدر از موزه عبرت
داشتم می اومدم خونه که مثل چند روز قبل، ماه نظر من رو به خودش جلب کرد و با توجه به دیشب و پریشب که این موضوع، بطور کاملاً دقیق مورد توجه من و همینطور تیمی از بچه های دفتر قرار گرفته بود، یقین برامون شد که امشب، شب چهاردهم ماه محرم بوده و ماه امشب، این موضوع را کاملاً نشون می داد.
تلفنم از دیروز تا حالا دو بار زنگ خورده و فردی از صدا و سیما، تماس می گیره و در خواست وقت مصاحبه ای از پدر رو داره تا در مورد بحث انقلاب و خاطرات زندان و مسائل این شکلی، گفتگوئی رو داشته باشه و طبیعتاً جواب همیشگی ما به دوستان صدا و سیمائی که: ابوی با رادیو و تلوزیون گفتگو نمی کنن و عکس العمل فرد مقابل که: چرا؟ و جواب پایانی منجر به خداحافظی خبرنگار منظور به من که: چرا خودتون رو اذیت می کنید و تا قم میاین، سراغ فردی برین که بتونین مصاحبه گرفته شدتون ازش رو، پخش کنین چراکه صدا و سیما بنای پخش گفتگو با آقای بیات رو نداره ....
صبح روز سه شنبه، پدر برای دیدار از موزه عبرت به اونجا می رن. یقیناً برای پدر تجدید خاطراتی اگرچه تلخ خواهد بود.
کمی خسته ام و باید استراحت کنم.
▪ تقدیم به خدای عشق حسین(ع)
چهار – پنج سال قبل به دعوت انجمن خیرین مدرسه ساز، همراه با پدر در همایشی که برای تجلیل از بزرگان این عرصه برگزار شده بود، شرکت کردیم.
یادمه چند روزی داشتیم تا محرم و آروم آروم در ودیوارا داشت سیاهپوش می شد.
مراسم شروع شد و مجری بعد از قرائت قرآن، پشت تریبون قرار گرفت و ضمن تجلیل از همه مهمونها و یه تشکر ویژه از پدر برای شرکت در این مراسم، از یه آقائی به نام -طوفان- دعوت کرد تا بره روی سن و ترانه هائی که به مناسبت این مراسم در نظر گرفته بود رو، بخونه.
آقای طوفان که پیرمردی با موهای سفید بود، در حالی که یک گیتار هم دستش بود بالای سن رفت و روی صندلی که براش گذاشته بودن نشست و آماده خوندن شد و این عبارت رو گفت:
«با سلام خدمت همه حضار بویژه حضرت آیت الله؛ امیدوارم بتونم لحظات خوبی رو براتون ایجاد کنم»
رسول آقا که اون موقع مدیرکل اجتماعی استانداری زنجان بود و در واقع میزبان ما و اصلاً به دعوت ایشون بود که ابوی اونجا بود، پیش من نشسته بود و حسابی داشت عرق می ریخت که نکنه الآن اتفاقی بیافته که بعداً نشه جمعش کرد.
طوفان با بغضی عجیب، در حالیکه این جمله رو گفت که: تقدیم به خدای عشق، حسین(ع)، سکوت عجیبی رو به سالن تحمیل کرد و شعری رو با این بیت که: من اگر نقاش بودم کربلا را می کشیدم ..... شروع به خوندن کرد.
انقدر این شعر، صحنه کربلا رو زیبا و اثرگذار به تصویر کشیده بود که وقتی با صدای لرزون طوفان همراه شد، گریه همه حضار رو در آورد.
روز عجیبی بود و من همیشه از اون به عنوان یه مقتل خونی جدید، یاد می کنم.
▪ شب هفتم یا شب هشتم
شب سوم محرم، داشتم از دفتر می رفتم سمت خونه که شکل ماه، نظر من رو به خودش جلب کرد و اونقدر باریک بود که من رو به شک انداخت که آیا واقعاً این ماه شب سومه؟ به همین خاطر با دفتر تماس گرفتم و مساله رو با پدرم هم مطرح کردم و ایشون هم ماه رو دیدن و شب که به منزل اومدن گفتن به نظر ایشون هم مشکوک بوده و تایید کردن که بیشتر به شب دوم می خوره تا سوم.
گذشت تا دیشب که شب هفتم محرم بود و طبیعتاً ماه هم می بایست یک نیم قرص کامل می بود و زمانیکه باز به آسمون نگاه کردم، متوجه شدم که واقعاً ماه از نیم قرص کامل چیزی کم داره و باز هم با پدر مطرح کردم و ایشون هم نظر من رو تایید کرد تا امشب که متوجه شدم ماه بصورت نیم کره کامله و اگر در قیاس با دیشب قرار بگیره، یقیناً به ماه شب هفتم شبیه تره.
بحث ماه و نیم کره و بدر کامل و امثال اینها که می شه، ناخود آگاه یاد ماه رمضون و عید فطر و شبهای قدر می افتم و اینکه بواسطه اختلافات در رویت هلال و خارج از تمام مشکلاتی که بوجود می آد، آدم های اهل عبادت بجای سه شب قدر، شش شب رو بیدار می مونن و عبادت می کنن.
در هر صورت محرم همش ماه عزاست و یه روز این ور و اونورش فرقی نمی کنه.
▪ خونه، زندگی متاهلی و به ثبت رسیدن یک واحد پولی جدید
بعد از کلی صحبت و گشتن، با آمنه به این نتیجه رسیدیم که تو این شرایط گرونی و وضع مزخرفی که در بازارهای مختلف اعم از مسکن و زمین و ... بوجود اومده که البته بازم صد رحمت به الآن نسبت به چند ماه گذشته، بریم و موقتاً در طبقه بالای منزل ابوی ساکن بشیم تا ببینیم خدا چی می خواد و بنا هم بر این شد که مقدمات رو تا نوروز امسال که بناست مراسم عروسی برگزار بشه، بچینیم و خلاصه در این مدت، مقداری از وقتم رو به این امر اختصاص دادم تا اینجا آماده بشه و ما زندگی متاهلیمون رو آغاز کنیم.
به دلیل همین مقدمه ای که عرض کردم، قیمت بعضی از چیزهائی که طبیعتاً این خونه بهشون احتیاج داره دستم اومده که مثلاً کابینت فلزی که مربوط به قشر متوسط به پایین جامعه محسوب می شه از متری ۸۰-۹۰ هزار تومن شروع می شه به بالا و کابینت ام دی اف که مربوط به قشر متوسط به بالای جامعه است، از۱۷۰-۱۸۰هزار تومن شروع می شه به بالا و طبیعتاً برای کابینت کردن آشپزخونه، مبلغ نسبتاً زیادی لازمه. از طرفی دوست خوب من نریمان، یه پیشنهادی بهم داد که در تهران دوستی داره که کارش کابینت سازی نیست ولی می تونه کابینت هم درست کنه و با توجه به اینکه نریمان استاد طراحی با نرم افزارهای خاص محسوب می شه، به من گفت که طرحش رو می زنه و به اون بنده خدا می ده و اون بنده خدا هم کابینت ها رو به قیمتی خیلی پائین تر برای ما آماده می کنه.(خدایش خیرش دهد بسیار)
چند وقت قبل هم می خواستم این مطلب رو بنویسم که برای کاری مجبور شدم به یکی از مصالح فروشی ها برای خرید یک لاستیک فرقون مراجعه کنم که به قیمت های نجومی این فقره از اجناس لوکس برخوردم که واقعاً برام قابل باور نبود. فرقون از ۶۰ هزار تومن تا ۱۰۰ هزار تومن.... یدفعه این مطلب به ذهنم رسید که بعضی از مردم هستند که درآمد ماهیانه اونها در ایران از صدو پنجاه هزار تومن هم بالاتر نمی ره و البته این شاید مبلغ خوشبینانه ای برای بعضی باشه و در نتیجه همه اینها تصمیم گرفتم یه واحد پولی جدید رو به ثبت برسونم و اون هم فرقونه و بنابراین می شه گفت یه کارمند ساده در ایران حقوقی معادله ۲ تا ۴ فرقون اعلی و یا ۴ تا ۶ فرقون متوسط داره.
▪ کمیته مشترک ضد خرابکاری
دیروز، سری به موزه عبرت یا همون بازداشتگاه ضد خرابکاری ساواک(کمیته مشترک ضد خرابکاری) زدیم.
خیلی وقت بود که بنا داشتم برم و موزه رو از نزدیک ببینم تا هم با فضای داخلیش آشنا بشم و هم هماهنگی های لازم رو با مدیریت مجموعه جهت دیدار ابوی از اونجا، انجام بدم. البته این بازدید، علت دیگه ای هم داشت و اون هم گرفتن یک نسخه از عکس پدرم که در دیوار مجموعه موزه نصب شده، بود تا در کتاب زندگینامه ای که بچه های دفتر مشغول آماده کرده اون هستن، مورد استفاده قرار بگیره.
مجموعاً این سفر درون موزه ایه ما که همراه با توضیحات یکی از زندانیان سابق هم بود، دو ساعت و نیم طول کشید .
زمانیکه به بند چهارم و عکس شماره 795 رسیدیم و من تصویر پدر در حالیکه شماره 200 از گردنشون آویزون بود رو دیدم، وارد حال و هوای دیگه ای شدم. یاد خاطراتی که پدر از نحوه بازداشتشون و اینکه در زندان کمیته مشترک چه به سرشون آوردن و یاد روزی که به دندون پزشکی رفتیم و پدر از دردی که بعد از شکسته شدن فکشون توسط عضدی بازجوشون گفتن و اینکه این درد رو بیشتر از چهل ساله همراهشون دارن و خلاصه ...
جای خاصیه این زندان کمیته و فضای واقعاً سرد و بی روحی داره با اینکه ممکنه در در و دیوارش عباراتی هم دیده بشه که آدم یک عمر به اونها بخنده. مثلاً در اطاقهای بازجوها که توی اونها تندیسی هم از خود بازجو درست کردن که آدم می تونه با قد و هیکل احتمالیش، آشنا بشه و یک بیوگرافی همراه با عکس واقعی هم به دیوار میخ شده. توی این بیوگرافی، یک قسمتی هست به نام مشخصات ظاهری که توی اون هر چیزی هست بجز مشخصات ظاهری و بهتر بود می نوشتن خصوصیات اخلاقی یا نمی دونم چیزی شبیه این و قسمت خنده دارش اونجائیه که توی اطاق منوچهری، بازجوی معروف در همین قسمت بعد از نوشتن این جملات که مثلاً خشن، عوضی و .... نوشته شبیه گوریل که وقتی چشم من به این جمله خورد، واقعاً از خنده داشتم روده بر می شدم که واقعاً شبیه گوریل بودن چه ربطی داره به خصوصیات اخلاقی یا حتی مشخصات ظاهری.
بنا شد بزودی حضرت پدر، برای دیداری به اونجا برن البته با این تفاوت که این بار قراره خودشن برن نه اینکه با زور ببرنشون.
▪ یک راه حل جالب
چند روز قبل، آقای سجادی از دوستان سمنانی ما با پدر تماس گرفتن و مشکلی رو به این شکل مطرح کردن:
خانواده ای در سمنان، خیلی سال قبل کفالت و سرپرستی فرزند خونده ای رو قبول کردن و اون پسر، الآن که به سن شرعی رسیده و مادر- پدرش هم از آدمهائی هستند که قائل به ضوابط شرعی هستند، می خوان بدونن که آیا این بچه برای این مادر، محرمه یا نه؟
پدر در پاسخ به این سئوال، گفتن که یقیناً بچه محرم نیست و اینکه مادری، سرپرستی یک بچه رو قبول کرده دلیلی برای محرمیتش به اون نمی شه!
آقای سجادی ما که ظاهراً این خانواده، از اقوامش هم بودن به پدر گفت که ظاهراً یکی از آقایون فتوایی در این مورد داره و پدر هم در جواب گفتن که: اگر می خواهید می تونید به فتوای ایشون عمل کنید اگرچه من اون نظر ایشون رو قبول ندارم...
آقای سجادی هم که دنبال پاسخی از طرف پدر بود گفت: حالا این مشکل رو به هیچ طریقی نمی شه حل کرد و پدر هم در جواب گفتن: چرا! این خانم مادرشون در قید حیاتند؟
آقای سجادی: بله، ولی پدرشون فوت شدن.
پدر: خوب، این مشکل رو می شه بدین شکل حل کرد که شما با اون مادربزرگ مطرح کنید که ما عقدش رو برای این بچه بخونیم..
آقای سجادی(با تعجب): یعنی این بچه 16-17 ساله رو به همسری یک خانم 85 ساله در بیاریم؟
پدر(با لبخند): بله، ولی نه دائم بلکه موقت و مثلاً برای یک ساعت؛ در اینصورته که بعد از یک ساعت یا هر میزانی که در عقد قید شده، دخترهای اون مادربزرگ همگی برای این پسر حکم ربیبه پیدا می کنن و طبق نصوص موجود، محرم می شن.
آقای سجادی: خیلی عالیه، شما می تونید عقدشون رو هم تلفنی بخونین؟
پدر: بله، هر موقع رضایت طرفین رو گرفتید، با من تماس بگیرید تا بگم چکار کنید....
برای خود من حل مشکلی به این شکل، تازگی داشت ولی واقعاً بعضی احکام، خیلی پیچیده و البته جالبن.
▪ وقتی پدر لبخند می زند
بعد از کلی پیگیری و سه ماه پر زحمت برای خانواده، سازمان تامین اجتماعی بازنشستگی پدر رو تایید کرد و برای اجرا، به یکی از شعب ارسال کرد و بنا شد از این ماه، حقوق بازنشستگی ایشون پرداخت بشه.
اون چیزی که باعث شد این مطلب رو بنویسم، نگاه سرسری من به پرونده پدر در اداره بیمه بود که من رو متوجه درج سابقه شونزده ساله برای پدرم می کرد و این باعث تعجب من شد که چطور ایشون رو با این سابقه بازنشسته کردن و البته با مراجعه به قانون متوجه این موضوع شدم که چون سن ایشون از شصت سال گذشته، این موضوع امکان پذیره ولی تا اونجائی که من می دونستم و پرونده ها رو جمع و جور کرده بودم، سابقه بیست و چهار ساله رو در ذهن داشتم چراکه دوازده سال نمایندگی مجلس، ده سال پژوهشکده و دوسال اشتغالات دیگه مجموعه بیست و چهار ساله ای رو تکمیل می کرد و نتیجتاً با سئوال از متصدی بیمه و پاسخ اون بنده خدا، فهمیدم که دوستان پژوهشکده در یک اقدام عجیب، از مجموع ده سالی که پدر عضو هیات علمی تمام وقت اونجا بودن، دو سال و خورده ای بیمه رد کردن و نتیجتاً هفت سال و اندی از سابقه کاری پدر این وسط مفقود شده....
زمانی که موضوع رو به پدر منتقل کردم، ایشون ناراحت شدن و گفتن: چطور ممکنه، از آقایون بعیده و من در جواب گفتم: امیدوارم راه قانونی برای احقاق این حق شما وجود داشته باشه، والا می شه گفت که باز هم دوستان شما بیشتر از بقیه در حقتون کم لطفی کردن...
پدر لبخندی زدن و گفتن: این که همیشگیه عزیز من.
