▪ دو خاطره جالب از دوران جوانی و نوجوانی
بعد از قضایای کوی دانشگاه و تا اونجائی که یادم می آد احتمالاً بواسطه بازداشت محسن آقای رهامی، بچه های تحکیم، مراسمی رو جلوی در مسجد دانشگاه تهران برگزار کردند که هم از ایشون یادی بشه و هم یه دادی زده بشه که بالاخره اون روزها مد بود. برنامه شروع شدو جمعیت خوبی هم استقبال کرده بود. اواسط برنامه یه دفعه حس کردم هیاهوئی بپا شد و بچه ها به هم دیگه این کلام رو می گفتن که: دورَشون کنید، دور و برشونو خالی کنید و از این عبارات . با نگاهی به پشت سرم متوجه شدم که شش نفر از بچه هائی که ظاهراً از اعضای بسیج دانشجوئی بودند و البته بعداً معلوم شد که اصلاً دانشجو نبودند، دقیقاً پشت سر من نشستند و پلاکاردهائی با عناوین مرگ بر آمریکا و خلاصه مطالبی که یا دانشجویان رو به امریکا وصل می کرد یا امریکا رو به اونها، دستشون بود.
وضعیت طوری رقم خورد که این بندگان خدا یه دفعه خودشون رو در دایره ای دیدن که فقط خودشون هستند و خودشون و بچه ها هم اونها رو دوره کردن، در این اوضاع و احوال یه دفعه یه خانمی بلند شد و رفت یه شاخه گل داد دست یکیشون و او هم گرفت و این حرکت با تشویق حضار مواجه شد ولی یه نکته برای من قابل توجه بود و اون هم این که همه این دوستان، اورکت های امریکائی سبز رنگ پوشیده بودند و جالب اینکه این لباسها با پلاکاردهایی که دست اونها بود،هیچ همخونی نداشت. اینجا بود که من به آتیلا گفتم تا برای من یه مقوا و ماژیک بیارن و این جمله رو (البته محتواش این بود و متنش رو دقیقاً یادم نیست) روی اون بنویسم که: شعار مرگ بر امریکا با پوشیدن اورکت امریکائی هیچ همخونی با هم نداره......
بالا بردن این تراکت همانا و خلاصه... در این بین یه دفعه من فقط این عبارت رو در گوشم شنیدم که: یا میاریش پائین یا ....(یه چیزهائی راجع به شلوار و اینها گفت). خلاصه فیلمی بود.
من تا مدتها بعد از این قضیه(یعنی تا همین دیروز) تصورم این بود که تیمی که اون روز و به اسم انصار توی اون مراسم حضور پیدا کرده بودن، تیم امیرفرشاد ابراهیمی بوده ولی از دیروز و بواسطه پرس و جوئی که پیرامون این قضیه از دو سه تا از بچه هائی که اون دوره رو به یاد داشتن و دقیق در جریان اتفاقات اون ایام بودن، داشتم، فهمیدم که در حین اون جریان، این بنده خدا اونجا نبوده و اصلاً اون موقع رو ایشون زندان بوده ولی به واسطه همین تحقیقی که عرض کردم،یه خاطره جالبتر برام یادآوری شد که شنیدنش می تونه جالبتر باشه.
حدودهای سال 72-73 که ما هنوز مسجد جامع نارمک بودیم و ابوی، امامت جماعت مسجد و مسوولیت موسسه اسلامی جامع نارمک رو برعهده داشتن، یه روز چند نفر که آقای....هم که اون موقع مسوول انصار حزب الله بود، اونها رو همراهی می کرد برای دیدار و ارائه سئوالاتی ظاهراً عقیدتی(البته بعداً معلوم شد که برای جدل و مباحث انحرافی بوده) به پدرم مراجعه و طبیعتاً سئوالاتی رو مطرح کردن . به دنبال سئوالات اونها و پاسخهای ابوی، سئوالاتی رو هم ایشون از اون بنده خدا یعنی آقای.... پرسید که با کمال تاسف دوستمون، از جواب دادن به اونها بازموند و بدی قضیه این بود که سئوالات مطرح شده از سوی پدر، سئوالات عقیدتی بسیار ساده ای بود که من به عنوان یه نوجوون چهارده –پونزده ساله اونها رو بلد بودم و می دونستم و اون بنده خدا با اون همه دبدبه و کبکبه وقتی مقابل این کلام پدر قرار گرفت که: شما برو اول مسائل اولیه دینت رو یاد بگیر بعداً بیا اینجا با من بحث کن، هیچ چیزی برای گفتن، دیگه براش نموند و اونجا رو همراه با اون تیم، ترک کرد.
جالبیه این داستان و ارتباطش به موضوع قبلی اینه که ما اخیراً فهمیدیم یکی از اعضای اون تیم که اومده بودن پیش ابوی ما، آقای امیرفرشاد ابراهیمی بود.
▪ من و سعید الله بداشتی گل
.jpg)
▪ عجب دنیائی است!!!
امروز یه مطلبی رو خوندم از آقای مشائی معاون آقای رئیس جمهور، که فرموده بودند:ایران امروز با مردم اسرائیل دوست است
ناخودآگاه یاد دوره ریاست جمهوری آقای خاتمی مظلوم افتادم و با خودم گفتم:بینی و بین الله اگر این حرف رو معاون آقای خاتمی که هیچ، خود آقای خاتمی می زد واقعاً حسابش با کرام الکاتبین بود.....
▪ جمعه ما
وقتیکه درست همزمان با سالروز رحلت حضرت زینب(س) تعدادی از طلاب و فضلای کربلا وقتی رو برای دیدار با پدرم درخواست کردن، گفتم: خدایا، توفیق زیارت کربلا رو خیلی وقته نصیب نکردی، ولی تو این روز کربلائی ها رو فرستادی تا اون حال و هوا رو برای ما بیارن و این حال و هوا زمانی بیشتر شد که یکی از این طلاب با درخواست ابوی، شروع به خوندن روضه عربی کرد و یه حال ردیفی به مجلس داد.

امروز هم طبق روال اومدم پژوهشکده و برای بعدازظهر با افشین هماهنگ کردم تا یه نیسان وانت ردیف کنه و وسایل رو بفرستیم بره قم. یه دغدغه جدید هم به تمام دغدغه های قبلی اضافه شده و اون هم این که بواسطه تعهدی که دادم باید تا پایان مهرماه پژوهشکده بیام ولی خونه رو باید تحویل بدم و تا پایان اون مهلتی که عرض کردم از شیوه چتربازی استفاده کنم.
خدا آخر و عاقبت مارو بخیر کنه واقعاً.
▪ بالاخره اس ام اس یاپیامک
تصمیم گرفتم اس ام اس فارسی رو تمرین کنم چراکه امروز بعد از یه پیامک تهدیدآمیز از اداره مخابرات پیرامون یک طرفه شدن موبایل(تلفن همراه)و مراجعه کردن بعدش به یکی از دفاتر مخابراتی و مشاهده قبض ۶۲۰۰۰ تومنی که حدود نصفش پول همین به اصطلاح پیامک هابود، این تصمیم رو گرفتم.
نکته جالب اینکه متصدی همین دفتر خدماتی می گفت که بعد از اعلام تعرفه های جدید، هر اس ام اس(پیامک) لاتین حدوداً سه برابر فارسیش در می آد و با توجه به اینکه آدم عاقل ۹۰۰۰ تومن رو با ۲۷۰۰۰ تومن عوض نمی کنه، بله دیگه...... ماهم به جرگه ارسال کنندگان این پدیده قرن بیستمی ولی به زبان فارسی خواهیم پیوست.
این هفته، به غیر از تمرین ارسال(اس ام اس یا پیامک) یه برنامه دیگه هم داریم و اون هم تخلیه کردن خونه تهران و ارسال وسایل ها به قمه و اگر خدا بخواد این پایانی باشه بر داستان مستاجری در تهران که از سال ۷۱ آغاز شده بود و تا اواخر این هفته هم بناست ادامه داشته باشه و جالب اینکه هر مستاجری آرزوی خونه دار شدن رو در ذهن می پرورونه و این رنج و عذاب چندین ساله رو هم متحمل میشه بلکه یه روزی یه سقفی رو برای خودش و خونوادش تهیه کنه و این آرزوی قلبی منه که همه مستاجرها و بی خونه ها خونه دار شن اما خودمون که فعلاً آرزومندیم تا ببینیم خدا چی می خواد.
▪ روزهای مصاحبه
بعد از حدود یک هفته دوری از فضای دنیای مجازی به علت شکستن نمایشگر رایانه ام(منظور همون مانیتور کامپیوتره) و کارهای تعمیراتی لازم، دوباره برگشتم تا این صحیفه رو خط خطی کنم، با اینکه حس می کنم کسی هم منتظر نوشتن مطلب خاصی از من نبوده و تو این چند وقته هم دوستان از باب رودربایستی می اومدن و مطالب رو می خوندن ولی به هر صورت، از همگی بخاطر این تاخیر چند روزه عذرخواهی می کنم.
البته توجه به این نکته لازمه که سه روز از این مدت زمانیکه عرض کردم، وقف بحث مصاحبه تخصصی بچه های جدیدالورود پژوهشکده شد و اگر هم رایانه ای بکار بود، طبیعتاً در این مدت، غیبت من موجه محسوب می شد و فرصتی برای نوشتن وجود نداشت.
روزهای مصاحبه، از این جهت که بالاخره حدود چهارصد نفر آدم جدید برای پنج رشته موجود در پژوهشکده میان تا هم محک بخورن و هم محل تحصیل جدیدشون رو محک بزنن، عموماً روزهای جالبیه و آدم، در جریان مصاحبات گاهی اوقات به مسائل خاصی بر می خوره. امسال هم مثل سالهای گذشته، اتفاقات جالب کم نبود و من به یکی دونمونش اشاره می کنم، قبل از عرض این مطالب باید یه مطلبی رو با کمال تاسف بگم که نسبت به بچه های سال گذشته، سطح علمی و سواد بچه ها افت محسوسی داشت و این برای گروه، کمی ناراحت کننده بود.
یکی از اتفاقاتی که هر سال در پژوهشکده می افته و در اکثر بچه ها هم دیده می شه اینه که عموماً دانشجویان،پژوهشکده رو زیرمجموعه موسسه آقای مصباح می دونن و جالب اینکه اونهائی که می خوان قبول شن، اظهارات و اعتقاداتشون متفاوته و اونهائی هم که قبول شدن براشون اهمیتی نداره و به لحاظ فکری هم چپ(به معنای اصلاح طلب) محسوب می شن، به نیت دعوا و بحث فکری به اطاق مصاحبه وارد می شن. امسال یه اتفاق با مزه ای که افتاد و اون هم این که یکی از بچه ها که از دانشگاه فردوسی مشهد اومده بود و به جهت عقاید سیاسی هم شدیداً اصولگرا(به معنای مرسوم سیاسی) محسوب می شد وارد اطاق شد و به محض دیدن ابوی، چهرش رفت تو هم و من فکر می کنم که تا اون لحظه، او هم فکر می کرد اینجا موسسه آموزشی پژوهشی امامه نه این مجموعه کاملاً متفاوت و چند بار هم این جمله رو تکرار کرد که : ما که ردیم.... و البته هیچگاه فکر این رو هم نخواهد کرد که گروه برای اومدن او به پژوهشکده، نمره عالی برای او در نظر گرفت.
یا اینکه دانشجوی دیگری برای استدلال و تفهیم سخنان خودش به اعضای گروه، به فیلم امام علی(ع) به عنوان یک سند علمی اشاره می کرد و خلاصه اینکه روزهای جالبی به جهت آشنائی با عقاید مختلف افراد به شمار می رفت.
انشالله در مورد این روزهای بیشتر خواهم نوشت.
▪ من در کنار پدرم

▪ گزارشی از پنج ماه وبلاگ نویسی
شاید روزی که شروع کردم به نوشتن زندگیم و اونچیزهائی که در طول اون بوقوع پیوسته و یا اینکه در حال وقوعه، هیچ وقت باورم نمی شد که وبلاگ بعد از این مدت نسبتاً کوتاه، تبدیل بشه به قسمتی از زندگیم، ولی خوشحالم از اینکه در این مدت، خیلی از چیزها رو یاد گرفتم که مهمترینش نوشتن و در واقع وقت گذاشتن برای مکتوب کردن اون چیزهائیست که توی ذهنمه.
شاید این امر یعنی نوشتن در وبلاگ برای من همراه بود با بدست آوردن یه غنیمت بزرگ و اون هم دوستای خوبین که در این مدت باهاشون آشنا شدم و من واقعاً از داشتن دوستهای اینچنینی خوشحالم.
نمی تونم ادعا کنم که از روز اول وبلاگ نویسی، همه چیز برام خوشایند بوده و هیچ اتفاق ناپسندی برام نیافتاده، چراکه بعضی وقتها واقعاً از کم لطفی بعضی ها ناراحت شدم و البته خدا می دونه این ناراحتی، به خاطر بی حرمتی به من یا خانوادم نبوده و نیست بلکه تمام ناراحتی من توی اون شرایطی که عرض کردم این بود که افرادی، فقط به این عنوان که یک فحشی بدن، می اومدن و یه مطلبی رو می نوشتن و در واقع می شه گفت که وقتی من می اومدم و می دیدم یه نفری یه بدوبیراهی گفته ولی هیچ آدرسی از خودش نگذاشته،بیشتر به این نتیجه می رسیدم که طرف من، اهل گفتگو و بحث نیست و واقعاً از این داستان ناراحت می شدم، چراکه بنای این وبلاگ بر بحث طرفین، چیده شده و می تونم مدعی باشم این صحیفه، برای این باز شده که یه مقداری از سئوالات مبهم رو جواب بده، والا اگر غیر از این باشه، به چه دردی می خوره.
بعضی وقتهام نسبت به بعضی از این اظهارنظرها نمی دونستم چه عکس العملی نشون بدم و فقط ماتم می برد و یقین دارم که اگر شما هم اینها رو ببینید، همین کار رو خواهید کرد،مثلاً دیروز کسی برای من پیغامی خصوصی گذاشته بود و پیغامش هم مربوط به صحبت های پدرم در دیدار با دانشجویان زنجانی بود که خلاصه:به پدرتون بگید،اینها تعالیم اسلامه و اسلام این تجاوز رو به پیروانش تعلیم داده و ..... برای اثبات این حرفها هم من رو دعوت کرده بود که به کتاب صحیفه سجادیه اثر امام خمینی!!!!!مراجعه کنم.عین متنش رو میارم ببینید:
ye sari be Sahifeye Sajadiye ketabe Hazzzzzzzzzrate Emame Khomeyni bezan oonja ……ke darmoredeh …… ba atfal tozih farmoodeand ke agar ………jayez ast……
به هر صورت،من از وبلاگ نویسی، به این خاطر که با نظرات افراد مختلف آشنا می شم و نظر اونها رو راجع به نوشته هام می دونم و می فهمم،خوشحالم و امیدوارم که خداوند، این توفیق رو به من بده که این راه رو ادامه بدم.
▪ شهاب الدین و رابطه پدرم با فرزندان و نوه هاشون

ادامه...
▪ آشیخ مهدی کروبی و یه داستان شیرین دیگه
سفر نیمروزی که به شهریار داشتیم و در دو پست قبل هم، راجع بهش نوشته بودم همراه بود با شنیدن یک قضیه شیرین از آشیخ مهدی کروبی اون هم توسط یکی از مقلدین ابوی که از ظاهر صحبت هاش معلوم بود که هیچ رابطه خوبی هم با شیخ نداشت. البته نقل این قضیه به این خاطر بود که او می گفت: با اینکه نسبت به مواضع شیخ نقد دارم، ولی این موضوع رو هیچوقت فراموش نمی کنم.
ایشون نقل می کرد : زمانیکه که آقای کروبی رئیس مجلس بود، برای دیدار با مردم به شهریار اومد و ضمن این سفر، بنا شد در حوزه علمیه اینجا سخنرانی کنه. جمعیت زیادی اومده بود که خوب قاعدتاً همه اونها برای دیدن شیخ نیومده بودن و قسمت عمده اونها، برای رفع مشکلاتشون تو حوزه جمع شده بودن. خلاصه آشیخ مهدی سخنرانی رو شروع کرد که یه دفعه یه جوونی به اسم امیر که در شهریار همه می شناسنش و کمی هم به جهت معلولیت ذهنی-جسمی اذیت می شه بلند شد و شروع کرد به صدا کردن اقای کروبی که: آقای کروبی، آقای کروبی من با شما کار دارم. فضا کمی متشنج شد و انتظامات هم مانع از رسیدن امیر به شیخ که یه دفعه آقای کروبی پشت تریبون صدا زد: بذارید بیاد جلو. امیر کشون کشون خودش رو به شیخ رسوند و با صدای بلند گفت: من پول می خوام و شیخ هم بهش گفت: بشین اینجا تا صحبتم تموم بشه، بعد بهت پول میدم.
ناقل قضیه که ظاهراً در اون مراسم مجری هم بوده ادامه داد که: وقتی سخنرانی آقای کروبی تموم شد، رو کرد به من و گفت: فردا ظهر، ساعت دوازده، امیر رو همراه با پدرش میاری دفتر من .
فردا ظهرش همراه با امیر و پدرش راهی دفتر شیخ شدیم و پس از ورد به اتاق شیخ، این حرفها رو از ایشون شنیدم که هیچگاه در زندگیم فراموشش نخواهم کرد.
شیخ رو کرد به پدر امیر و گفت: تو خونه داری؟
پدر امیر: بله، یه کلبه خرابه ای هست.
شیخ: چند می خرن ازت، اگه بخوای بفروشی؟
پدر امیر: شیش میلیون قیمت گذاشتن..... آقای کروبی رو به من(ناقل قضیه) کرد و گفت: یه چک دو میلیونی می گم بهت بدن، میرید با هم محضر، میگی دو دانگ از خونه رو بنام امیر کنه، این بی نوا معلوله فردا پس فردا که خدای نکرده پدرش یه طوری شد، اون رو برادر خواهراش از خونه بیرون می کنن و سرگردون می شه، بعدش که این کار رو کردی به من زنگ می زنی و نتیجه رو می گی، دم در هم یه امانتی هست که مصطفی(مسوول دفتر آشیخ مهدی) بهت می ده، برید به سلامت.
دم در هم آقا مصطفی یه مقدار قند و شکر و روغن همراه با کمی پول به امیر و پدرش داد و ما رو راهی کرد.
▪ و اما پدیده پیام فضلی نژاد
ظهر امروز، ناهار رو مهمان جمعی از مقلدین ابوی در شهریار بودیم تا هم این بندگان خدا ایشون رو ببینند و هم سئوالات شرعیشون رو برطرف کنند. این سنت پسندیده ی ایشونه که هر از گاهی به دوستان و علاقمندانشون سر می زنن و ضمن بررسی شرایط و اوضاع و احوالشون، شبهات دینیشون رو هم برطرف می کنند.
یه دوستی داریم در پژوهشکده بنام هاشم، دیروز یه من یه اس ام اس زد که روزنامه کیهان امروز رو دیدی؟ مطلبی راجع به حاج آقا نوشته. البته به موضوع حساس شدم ولی با توجه باینکه اصولاً پول دادن به این روزنامه رو جایز نمی دونم و از طرفی فرصتم خیلی محدود بود، خیلی موضوع رو دنبال نکردم تا اینکه امروز روی یکی از وب سایت های خبری، مقاله مورد نظر رو دیدم که حیفم اومد راجع بهش توضیحاتی رو البته از باب توجه، اینجا نیارم.
مطلب به قلم فردی است بنام آقای پیام فضلی نژاد، که ظاهراً خودش رو از اهالی قلم در دوره اصلاحات و تواب از عقاید اصلاح طلبانه معرفی می کنه و البته به افشاگر دوم معروف شده، ابشون بعد از کلی افشاگری صادقانه! در این مقاله پیرامون تمام افرادی که البته به ترتیب حروف الفبا نبودنشون هم خیلی مهم نبوده، میرسه به جائی که می فرماد: ((آن هنگام، در دوران فعالیتهای هنری و سینمایی ام كه پاتوق من منزل آقایان حسین موسوی تبریزی و اسدالله بیات بود و اولی فتوای تماشای فیلم سكسی را از راه گشایش باغهایی از لذت تصویری توسط اروتیك كردن هنر را میداد و از خوانندگان زنی چون سیما بینا تجلیل میكرد (هفته نامه سینما جهان، شماره 34، 23 آبان 1380، صفحه 14) و دومی از آزادی ماهواره دفاع میكرد و تك خوانی زن مسلمان را بلااشكال میدانست، (ماهنامه فیلم و هنر، شماره 28، بهمن 1379، صفحه 6) هیچ كس برنیاشفت؟!))
البته اگر بخوایم از اصل این حرف و نقل کردنش به عنوان یه نظریه فقهی بگذریم با اینکه خیلی جای بحث داره، این موضوعی که این بنده خدا نقل می کنه ظاهراً باید مربوط به دوره های بعد از سال 76 و انتخابات ریاست جمهوری آقای خاتمی باشه، البته از نوشتار ایشون من این نتیجه رو گرفتم و با توجه به اینکه این تایم زمانی دقیقاً همون مواقعی است که بنده وارد تیم حفاظت پدرم شدم و همراهی با ایشون رو آغاز کردم، با این تفاوت که چون من فرزند شخصیت محسوب می شدم که این تیم رو همراهی می کرد، قاعدتاً از آمد و شدهای افراد با نام دقیق و وقت قبلی مطلع می شدم و البته این یه روال طبیعی برای این امور محسوب می شه. البته بخاطر اینکه کمی در محتویات و یادآوریهای ذهنی ام دچار شک شدم، تصمیم گرفتم تمام دفاتر رفت و آمدهای شده به منزل و دفتر ابوی رو در اون سالها ببینم و نتیجه هم این شد که همچین اسمی وجود خارجی نداشت، باز این شک من رو نسبت به این آدم دوچندان کرد که چه بسا با اسم مستعار رفت و آمد می کرده که باز پاسخ پدرم پیرامون عدم شناخت این بنده خدا، من رو به همون جوابهای اولی رسوند.
توجه به این نکته لازمه که پاتوق هم، عموماً به محلی اطلاق می شه که آدم برای مدت طولانی و بصورت مستمر اونجا رفت و آمد کنه و افراد مستقر در اون به اصطلاح پاتوق، فرد مراجعه کننده رو هم بجهت چهره و هم بجهت اسم و نسب، کاملاً خوب بشناسن.
این دو تا موضوع رو در نظر بگیرین و نتیجتاً اینکه من نه این آدم رو دیدم و نه می شناسم و اصلاً نمی دونم اینها رو از کدوم قوطی عطاری این .......پیدا می کنه که هر روز می آن و اطلاعات کاملاً درست و حسابی!! رو تحویل جامعه می دن. امیدوارم این بنده خدا در صورت مشاهده این متن، یه عکسی چیزی برای من بفرسته بلکه بشناسمش.
الله اعلم
▪ خانواده سالم یعنی جامعه سالم
يه مطلبي رودر وب سايت فرارو ديدم كه خارج از تاسف برانگيز بودنش، كاملاً قابل تامل بود و البته متن كاملش رو عيناً براي ابوي هم قرائت كردم تا ايشون هم در جريان اين آمار رسمي اگرچه بسيار تلخ، قرار بگيرن.خارج از هر نگاهي چه مثبت و چه منفي و هرگونه اظهارنظر، اين مطلب رو لينك مي كنم و طالبم از نظرات در اين مورد استفاده كنم و براي اين قضيه دنيال علت بگردم.(اینجا کلیک کنید)
از ديدگاه اسلام، يقيناً مهمترين نهاد اجتماعي، خانوادست و اين نهاد، بقدري حائز اهميته كه در احكام، بخش مفصلي رو به خودش اختصاص داده. با توجه به تمام اين موارد، بايد ديد شرع مقدس، پايه هاي شكل گيري يك خانواده سالم رو چي مي دونه و آيا براي تمام عناصر بوجود آورنده اين نظام كوچك، همه چيز رو ديده يا نه كه باز هم باتوجه و مطالعه صحيح، مي شه به اين موضوع پي برد كه اسلام بدون شك به اندازه اي كه به خانواده پرداخته، يا در بقيه موارد به اين اندازه اهميت نداده و يا بهتره بگيم اهميت موضوع خانواده در اين نگاه، از بقيه نظام ها و احكام هاي مربوط به اونها خاص تره. كما اينكه در تمام زيارتنامه هاي ائمه اطهار كه ما در هنگام زيارت اونها مي خونيم اومده كه يكي از ويژگيهاي اون بزرگواران، اين بوده كه در دامن هاي پاك بدنيا اومده و پرورش يافته اند(( فِي حٌجورٍ طابت و طهرٌت))
يقيناً يكي از مسائل شكل دهنده نظام خانواده و شايد بهتر باشه كه بگم مهمترين عنصر در بوجود آمدن يك خانواده سالم، مادر خانوادست و همينجاست كه اسلام، بحث رحم سالم و بقولي پاكدامني زن رو مطرح مي كنه، در واقع اين رحم زن سالمه كه انسان سالم رو بدنيا مي آره و در حقيقت مي سازه و با توجه باينكه انسان سالم منشا ساخت جامعه سالمه، نتيجتاً مي شه رحم سالم زن رو بوجود آورنده جامعه سالم دونست. بنابراين زن، جايگاه بسيار مهمي داره و دقيقاً مي شه اين رو گفت كه زن سالم، جامعه سالم رو مي سازه.
حال با توجه به اين موضوع مورد بحث و لينكي كه از يه آمار رسمي داه شده، واقعاً ما نبايد نسبت به آينده جامعه نگران باشيم.
▪ از قهرمانی اسپانیا تا تماس رادیو فردا
اسپانیا قهرمان جام ملتهای اروپا شد و خیلی هم خوب شد، من به جهت تیم های ملی اروپائی، بازیهای اسپانیا رو خیلی دوست دارم و می بینم و از روز اول هم معتقد به اول شدن این تیم در این مسابقات، بودم، در باشگاههای اروپائی هم علاقه زیادی به بارسلونا دارم و در طول سال سعی می کنم دیدن بازیهای این تیم رو از دست ندم.دیشب هم بازی اسپانیا و آلمان رو تا آخر دیدم و حتی موقع اهدای جام هم که سرتیم اسپانیا(با اینکه بخاطر رئالی بودنش ازش خوشم نمی آد)می خواست جام رو بالای سر ببره و ما بجهت حفظ دین و اعتقاداتمون وبه لطف صدا و سیما که همیشه نگران دین و اعتقادات همه مردم ایرانه، اون لحظه رو هم دیدم که رسانه ملی بجای لحظه بالا رفتن جام، استادیوم رو اون هم از فاصله ای که داشت با هلیکوپتر فیلمبرداری می شد رو نشون می داد .
امروز روز عجیبی بود و من هم تماس های عجیب و غریب زیادی داشتم، از جمله تماس خبرنگار رادیو فردا که می خواست با ابوی پیرامون دیدار دانشجویان زنجان گفتگو کنه و من هم به ایشون گفتم که ابوی مدتهاست گفتگوی تلفنی نمی کنن و او خواست که با خود من صحبتی رو داشته باشه و البته من هم نپذیرفتم، چرا که هم علتی برای گفتگوی من وجود نداشت و هم یک مساله داخلی رو خیلی علاقمند نیستم با رسانه های خارجی در میون بگذارم و از این داستانها هم، خوشم نمی آد و معتقدم مساله ای که در داخل کشور اتفاق افتاده اگرچه خیلی زشت وناپسند، باید در داخل کشور هم حل و فصل بشه.
یادم هست در دوره زندان پدرم، تماسی از یکی از رسانه های خارجی گرفته شد و من هم همین جواب رو دادم که:اگرچه قضیه، بسیار سخته ولی از در میون گذاشتن اون با خارجی ها اکراه دارم.
▪ والله من دستهائی رو می بینم که...
صبح، وقتی که عازم پژوهشکده شدم، سر راه تصمیم گرفتم تا از روزنامه فروشی، جراید مورد نیازم رو تهیه کنم و البته زمانیکه به پیشخون دکه روزنامه فروشی دقت کردم و عکس ابوی رو در یکی دوتا از روزنامه ها دیدم، تصمیمم بر این شد تا غالب روزنامه های قابل استفاده رو برای استفاده در آرشیو، تهیه کنم. یه مطلب با مزه هم توی روزنامه فروشی دیدم که باز جای کمی لبخند و شاید قهقهه از ته دل داشته باشه این بود که تقویم های تبلیغاتی آسید علی میرهادی که از دوستان ماست و در انتخابات اخیر هم از تهران کاندیدا بود رو روزنامه فروشی داشت به قیمت ۲۰۰ تومن می فروخت و من باید یادم باشه این رو به سید بگم تا این لبخند و خنده رو به ایشون هم منتقل کنم.
بعد از اومدن بچه های زنجان برای دیدن ابوی و صحبتهای ایشون که در پست قبلی هم اونها رو آوردم، از دفتر به سمت منزل حرکت کردیم و من برای اولین بار شاهد ناراحتی عجیبی در پدرم بودم تا حدی که حس کردم توی ماشین، ایشون انقدر دارن خودش رو می خورن و ناراحتن که الآنه از شدت ناراحتی خدای نکرده یه چیزیشون بشه، علت رو جویا شدم و گفتم که حاج آقا، خیلی به خودتون فشار وارد نکنین، قضیه تلخیه ولی چیکار می شه کرد؟ و پدرم گفتن: چیکار می شه کرد؟ آخه چه اتفاقی در این کشور داره می افته! چه خبر شده! والله بالله من دستهائی رو دارم می بینم که می خوان این کشور رو به نابودی بکشن! محسن ! این همون دستهائیه که قبل از انقلاب هم مارو مسخره می کرد در مبارزمون و می گفت: مبارزه در دوره غیبت محکوم به شکسته! ولی امروز وارد بدنه شده و می خواد بگه: حکومت شیعی در دوره غیبت می شه این! میشه تجاوز به ناموس مردم! می شه گرونی! می شه فساد! و حکومت سنی در دوره غیبت هم که وهابیته .... بنابراین حکومت اسلامی در دوره غیبت یعنی این........ و از شدت ناراحتی دو سه بار روی پاشون زدن و هی با خودشون زمزمه کردن....
▪ متن کامل صحبتهای ابوی در جمع دانشجویان زنجانی
به این علت که فرصت نوشتن نداشتم، متن خبر ارسالی توسط دفتر رو بصورت کامل و به شکل خبر می گذارم تا مورد استفاده قرار بگیره......جمعی از دانشجویان دانشگاه زنجان، عصر روز پنجشنبه ششم تیرماه با حضور در دفتر مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی بیات زنجانی(مدظله)، ضمن دیدار و گفتگوی صمیمانه با معظم له، گزارش مفصلی پیرامون اتفاقات پیش آمده در دانشگاه زنجان را ارائه کردند.
مرجع عالیقدر پس از استماع سخنان دانشجویان در حالی که به شدت متاثر بودند، بیانات خود را با انّالله و انّا اِلیه راجِعون آغاز نموده و فرمودند: اینکه سخنان خود را با آیه استرجاع آغاز کردم به این دلیل است که آدمی، زمانی که مصیبتی برایش ایجاد شود و راه، به جایی نرساند از این واژه استفاده می کند.
من به دو دلیل از زمانیکه داستان را شنیدم نسبت بدان حساس شدم و از منابع متفاوتی نیز قضیه برای من نقل شد، یکی به این دلیل که خودم زنجانی هستم و نسبت به این شهر تعصب دارم و از طرف دیگر، این قضیه در دانشگاه و یک محیط علمی اتفاق افتاده و من همیشه دغدغه نسبت به مراکز علمی اعم از حوزوی و دانشگاهی، داشته ام. در ابتدا ، شائبه سیاسی بودن این امر، در من وجود داشت ولی با توجه به اخباری که در این ایام و بواسطه منابع موثق، به من رسیده است این امر را یقیناً سیاسی نمی دانم بلکه کاملاً اخلاقی و اجتماعی می دانم و این را بدانید که اگر حتی درصدی احتمال سیاسی بودن را در قضیه می دادم، هیچگاه از دانشجویان دفاع نمی کردم . امروز با کمال تاسف باید بگویم که خطر بزرگی در جامعه در حال وقوع است و آن اینکه در جامعه گناه بزرگی اتفاق می افتد و عده ای غیر از اینکه عکس العملی در باطن در برابر آن از خود نشان نمی دهند بلکه حتی ناهیان از منکر را تحقیر می کنند.
مطلبی که رخ داده و البته آن را نمونه ای از اتفاقات این دوسه سال اخیر می دانم این است که اولاً حریم دانشگاه، دوماً حریم دانشجو، علم و عالم آن هم توسط کسی که خودش مدعی دفاع از علم و عالم و دانشجو و دانشگاه است شکسته شده و از همه بدتر اینکه این اتفاق در شهری که مشهور به دارالمومنین است، به وقوع پیوسته است، این مانند گناه یک روحانی و در درجه بالاتر شبیه گناه یک مجتهد است. عمل خلاف معاون دانشگاه در محیط دانشگاه مانند عمل خلاف یک روحانی در مسجد است، من نمی توانم با خودم بگویم سهوی اتفاق افتاده.
بنده با صراحت می گویم: خطای این فرد یا افرادی در این سطح اگر هم سهواً انجام شده باشد، درحکم عمد است و باید بصورت عمد با وی برخورد شود. پرده پوشی کردن و گذشتن از کنار مسائل اینچنینی، تجاوز به حریم امت و ملت است و این را هیچ کسی نخواهد پذیرفت.
مرجع عالیقدر با اشاره به سخنان دانشجویان تاکید کردند: وزارت علوم موظف به برخورد و ریشه یابی این قضیه است و باید با قاطعیت با این موضوع برخورد کند.
ایشان در فاز دیگری از سخنانشان اینگونه افزودند: با دلی آکنده از درد می گویم که با کمال تاسف امروز ریا در جامعه در حال نهادینه شدن است و مع الاسف مقدس نمایان جای مقدسان حقیقی را گرفته اند. زمانیکه در کشور امام زمان(عج) بازیچه شد، با عباراتی مانند هاله نور و امثال ذلک برای توجیه اعمال غلط خود استفاده شد، وقتی که دروغ گفتن در میان کسانی که متصدی امور هستند، بسیار ساده و مانند آب خوردن شد همین وضعیت را خواهیم دید. این اخطاری است که از مدتها قبل داده ام و الآن نیز تاکید می کنم که آن روزی که در جریان رد صلاحیت ها، با آبروی جوانان مومن و زحمت کشیده انقلاب و جنگ آنطور برخورد شد و با عناوین مختلف از جمله فساد اخلاقی وامثال ذلک حیثیت آنان خدشه دار شد، باید هم دید که امروز یک فرد، اینگونه به خود اجازه دهد که آبروی دانشگاه اسلامی را بازیچه قرار دهد.من نگرانم از اینکه نکند دستهائی در این کشور وجود داشته باشد که موظف به تخریب مقدسات دینی و اعتقادی مردم باشد! آیا در داستان زنجان وجود این توطئه ها برای نشان دادن چهره دانشگاه اسلامی به عنوان محیطی ناامن برای نوامیس مردم، دیده نمی شود. من به شما دانشجویان توصیه می کنم که در این جریان، تقوا را رعایت کنید و از حریم تعهدات اسلامی که مشخص شده، پا را فراتر نگذارید و خداوند انشاالله یاور و یاری رسان شما خواهد بود.
▪ بدون شرح
می خواستم روز پنجشبه بعد از شنیدن صحبت های دانشجویان زنجانی، مطلبی رو بنویسم ولی انقدر این قضیه برای من شنیدنش سخت بود که اصلاً نوشتنم نیومد و تصمیم گرفتم به محض خبری شدنش اصل خبر رو بگذارم بالا. فردا انشالله این کارو می کنم.
▪ برید و تصمیم بگیرید با هم بسازید....
روز ولادت حضرت زهرا(س) غير از اينكه براي شيعيان عيد،براي خانومها روز زن و براي مادرها روز مادره براي من هم سالگرد ازدواجم(در واقع روز عقد) محسوب مي شه و از اين جهت يه روز خاص توي زندگيمه. بنابراين، من در اين روز بايد براي همسرم، مادرم و مادر خانومم كادوي روز زن و مادر، و دوباره براي همسرم كادوي سالگرد ازدواج بگيرم و اين قضيه به خاص تر شدن اين روز براي من، كمك مي كنه.
قضيه تاهل من، يه داستان مفصله و يه روز ماجراهاش رو به اسم ماجراي ازدواج من، خواهم نوشت .
عصر ديروز همراه با ابوي گرامي، توفيقي شد و رفتيم حرم و زيارتي هم كرديم اگرچه دليل اين زيارت رفتن ديروز غير از خود نفس حرم رفتن كه موضوعيت داشت، خوندن عقد فرزند يكي از شاگردان پدر بود. پدرم هميشه و در پايان خوندن عقد هاي جوونهائي كه به ايشون مراجعه مي كنن اين جمله رو مي گن كه: بريد و تصميم بگيريد ،با هم بسازيد، با داشته ها و نداشته هاتون و اين جمله رو از امام نقل مي كنن و مي گن كه امام هميشه اين جمله رو در پايان خوندن عقدها مي گفتن.
امروز چهارشنبه است و ما پژوهشكده هستيم و بعد از ظهر برنامه هائي مثل جلسه گروه، مصاخبه پيرامون خاطرات و .... رو داريم.
▪ دانشجویان دانشگاه زنجان، قطع برق در بعضی ادارات.... و مادر که همیشه مادر است
به محض رسيدن به پژوهشكده، رفتيم ديدن آقاي دكتر فوزي كه هفته قبل مادر مرحومش، از دنيا رفته بود و بعد از يك هفته، تازه رمق اومدن سر كار رو پيدا كرده بود. خدايش رحمت كند و با حضرت زهرا(س) كه اين روزها متعلق به اوست، محشور شود. انشاالله
مادر موجود عجيبيه، آدم تا زمانيكه همراهشه، قدرش رو نمي دونه ولي تا ازش كمي دور مي شه، ناگهان متوجه يك حس غريب و بي مانند مي شه، آمنه(همسر عزيزم) هميشه مي گه: مامانم هر موقعي كه هست ما اذيتش مي كنيم، هر موقع كه نيست از نبودش گريه و دلتنگي و..... همه ما اينجوري هستيم و خدا بحق حضرت زهرا(س) هيچكدوم از ماها رو بي مادر نكنه.
توي مسير اومدن به تهران، آقا داود كه از نيروهاي سیاسي زنجانه و سابقه مديركلي در دولت اصلاحات رو هم داره، با من تماس گرفت و گفت كه تعدادي از بچه هاي دانشگاه زنجان به جهت توضيح اتفاقاتي كه اخيراً در اين دانشگاه افتاده، پنچشنبه به ديدار با مراجع در قم خواهند اومد و وقتي رو هم از ابوي خواستن كه ايشون رو هم ببينن. در پي درخواست من براي تماس خود اون بندگان خدا، دبير انجمن اسلامي دانشگاه زنجان تماسي گرفت و بعد از گفتگوئي مفصل ،وقتي رو براي پنجشنبه باهاشون فيكس كردم، قاعدتاً خبر ديدار مطبوعاتي خواهد شد و در صورت نياز من هم از اون، در وبلاگ استفاده خواهم كرد.
يه داستان با مزه هم راجع به صرفه جوئي بعضي ادارات در مصرف برق بگم كه شيرينه، سه چهار روز قبل و به جهت كاري به مركز خدمات..... مراجعه كردم تا دفترچه هاي ..... خانواده رو تمديد كنم، به محض ورود با خاموشي محسوس سالن مواجه شدم و اين احساس به من دست داد كه برق رفته، ولي سالن شلوغ بود و من هم به يكي از باجه ها مراجعه كردم و از متصدي سئوال كه: برق رفته ؟ متصدي: نه، خودمون براي صرفه جوئي قطع كرديم من: الحمدلله، كاشكي همه عين شما عمل كنن تا مشكلي پيش نياد، بي زحمت اين برگه ها نياز مند ثبت هستند، لطفاً زحمتشون رو بكشيد متصدي: شرمنده، برق نيست كه انجامش بدم، انشاالله فردا من: خوب، شما كه مي گي خودمون قطع كرديم كه! متصدي: بله، من البته نه، اداره قطع كرده من: خوب، حالا كار ارباب رجوع چي مي شه؟ متصدي: والله نمي دونم، فكر كنم بهنره فردا تشريف بيارين . و من خارج شدم در حاليكه اون روز، دو تا كرايه تاكسي به اضافه دو ساعت تلف شدن وقت رو در كارنامه ام نوشتم.
▪ داروخونه و داروخونه چی
دیروز عصر، تصمیم گرفتیم با عده ای از دوستان تجدید خاطره ای کنیم و شامی بخوریم و از گذشته ها یادی، نریمان هم که هر دو سه ماه یکبار می آد ایران، دیشب قرار بود در جمع ما باشه تا این زنجیر خواطر، یه هم پیوند بخوره و شبی بی نظیر بسازه.
خلاصه، بعد از اذان مغرب قراری گذاشتیم تا با مهدی، امیر حسین و نریمان به هم بپیوندیم و همدیگرو ببینیم، ولی قبل از اینکه من به دوستان ملحق شم، به این خاطر که معده ام شدیداً بواسطه ساندویچ بندری که ظهر خورده بودم اذیتم می کرد، باید داروئی تهیه می کردم تا شب خوبی که قرار بود با بچه ها داشته باشیم، در بیمارستان سپری نشه. به همین واسطه به داروخانه مراجعه و طلب کپسول امپرازول کردم، در همین فاصله، یه طلبه معمم هم وارد داروخانه شد و البته به این خاطر که من در اون لحظه برای پرداخت پول دارو، به صندوق مراجعه کرده بودم، از مورد درخواست اون بنده خدا مطلع نشدم ولی این صدا رو می شنیدم که داروخانه چی، خطاب به او با صدای بلند و ظاهراً به این قصد که همه بشنون می گفت: حاج آقا، بواسطه گل روی شماس که این دارو رو می دم والا این دارو، فقط در ازای نسخه داده می شه ولی شما رو سر ما جا دارید.... برگشتم و به سمت داروخانه چی رفتم تا با دادن قبض پرداخت شده، داروم رو تحویل بگیرم و اون طلبه هم از کنار من گذشت تا به صندوق بره و پول داروش رو پرداخت کنه......
داروخانه چی، با لبخندی خاص و پر معنی داشت با خانومی که او هم لبخند می زد حرف می زد و این عبارات رو در جواب اون خانوم که ظاهراً سئوال کرده بود چرا بهش دارو بی نسخه دادی می گفت: خانوم، من یه توصیه دارم براتون، با اینجور آدمها، باید کنار اومد، چرا؟ برای اینکه اگه من الآن این دارو رو بهش نمی دادم، قطعاً می رفت و با مامور می اومد تا در داروخونه رو ببنده، من اینها رو می شناسم، بالاخره، یه عمریه اینجا کاسبم.
از داروخونه اومدم بیرون و دیدم اون روحانی، داره از تقاطع رد می شه، به سمتش دویدم و سلام کردم و او هم علیکم السلامی گفت و به من در حالیکه این عبارت رو داشتم می گفتم نگاه کرد که: شیخنا، بهتر نبود برای گرفتن این داروی بی نسخه، بدون لباس می اومدی تا لااقل این بندگان خدا اینجوری دچار سوء برداشت نشن؟ شیخ: چطور؟ من: بالاخره مراجعین حس کردن شما داری از لباست سوء استفاده می کنی!!! شیخ: ولی من یه خواهش کردم و بهش گفتم که همسرم نیاز به این دارو داره و اون پذیرفت و حتی بهش گفتم که اگه امکانش نیست بهم بگه. من: ولی خواهش شما با این لباس، کمی با خواهش من متفاوته، مردم برداشت نامناسب می کنن . شیخ با کمی بغض: می دونی عزیز من، من مستاصل شدم و همسرم الآن به این دارو نیاز داره، اون بنده خدا اگر انسولین بهش تزریق نشه، حالت تشنج پیدا می کنه، البته من نباید با لباس می اومدم و این خواهش رو می کردم، چه بسا داروخونه چی، این دارو رو بدون نسخه هم، به هر کسی که بخواد، بده، ولی از من انتظار دیگه ای می ره و مطمئنم حرف شما درسته، ولی خدا شاهده حال همسرم اینقدر وخیمه که من مجبور به تهیه این دارو بودم و الآن هم باید هر چه سریعتر این دارو رو بهش برسونم....... و از من خداحافظی کرد و به سرعت از من دور شد.
به سمت دفتر مهدی حرکت کردم در حالیکه فقط با خودم فکر می کردم که ایکاش ......
▪ به ما هر چیزی رو گفته بودن بجز اسرائیلی.......
دو شب پیش، یه مهمون خاص برامون اومده بود، آیت الله رحمت امام جمعه سابق تنکابن و از یاران و شاگردان امام در نجف و دوران تبعید و البته رد صلاحیت شده در این انتخابات اخیر .... بعد از ارتحال آیت الله توسلی، ظاهراً ایشون به عنوان مسوول دفتر امام در تهران مشغول شده و الآن اونجاست. پیرمرد با صفائی است و البته شیرین سخن، از خاطرات اون دوره برای ابوی می گفت و در واقع، اون حال و هوا رو برای ایشون زنده می کرد، از شرایط هم راضی نبود و می گفت: با همه یاران امام و انقلاب، دارن برخورد می کنن..... این حرف رو هر روز و از زبان خیلی از افراد می شنوم. خبر این دیدار، روی وب سایت دفتر هست و در صورت تمایل می تونید برای دیدنش اینجا رو کلیک کنید.
دیشب که داشتیم از قم می اومدیم، روح الله قضیه ای رو از زبون یکی از دوستاش که در دانشگاه تهران تاریخ می خونه، نقل می کرد که: ظاهراً یه استاد روحانی در این گروه هست که بحث رئیس دانشکده شدنشم مطرحه، دو سه هفته قبل توی کلاس معارف، ظاهراً بحث دکتر بشیریه می شه و نامه ای که ابوی برای ایشون نوشتن و جواب متقابل آقای بشیریه و استاد ناگهان از کوره در می ره و می گه: آخه آخوند اسرائیلی، این نامه ای که به این آدم مشکوک نوشتی، دوست داری اسرائیلی ها ازت تعریف کنن و یه سری از این عبارات، برای ابوی تلفنی قضیه رو گفتم و ایشون طبق معمول بعد از یه لبخند معنی دار فرمودن: به ما هر چیزی رو گفته بودن بجز اسرائیلی....... ببین محسن جان، در طول تاریخ تهمت زدن الی ماشاءالله بوده و خواهد بود و در همین تاریخ ، امویان به امام علی(ع) تهمت تارک الصلوه بودن زدند، من که از امام علی(ع) بالاتر نیستم.

