▪ "به علت نبود آرد، پخت نان نداریم"
مادرم دیروز، برای خرید نون به نونوائی کوچه مراجعه کرده بود و با یه اعلامیه جالب مواجه شده بود که "به علت نبود آرد، پخت نان نداریم" و بعد از مراجعه به سوپر مارکت سر کوچه و شنیدن این حرف که دستور دادن ۲ تا ماکارونی بیشتر به کسی ندیم، حسابی ناراحت شده بود و حتی می گفت: ماکارونی دونه ای ۴۰۰ تومن رو ۸۰۰تومن می دن، بعدش هم این حرفو می زنن و این حرف رو دائماً تکرار می کرد که: در دوره جنگ هم، از این مسخره بازیها نبود و خدا خودش ختم به خیر کنه.
مادرم، در خونه ما اصولگرا محسوب می شن، البته نه به معنی سیاسی اون، ولی در مقابل ماها که همه چیز رو سیاسی برداشت می کنیم، اون بنده خدا سعی می کنه کارها رو اصولی حل و فصل کنه و بگه: همه چیز هم سیاسی نیست و گاهی اوقات کارها، بواسطه ندونم کاری یا اشکالات اینچنینی، به پیسی می خوره ولی دیروز، حسابی ناراحت شده بود و بقولی، چپ(به معنی اصلاح طلب) می زد.
جلسه گروه اندیشه، تازه تموم شده و من و پدر، در مقابل همدیگه نشستیم و ایشون، دارن به سئوالات جدیدی که برای دفتر ارسال شده، پاسخ می دن و من هم از این فرصت استفاده کردم و دارم وبلاگ رو، آپدیت می کنم. راستی، دیروز سئوالی پیرامون بهائیت از ایشون شده بود و یک جواب مفصلی هم، حضرت ایشون به این سئوال دادن که در صورت پایان یافتن ویرایشش، به عنوان یک پست، ازش استفاده خواهم کرد.
▪ ماجرای دانشگاه زنجان
امروز، بعد از کلی کند و کاو، پیرامون داستان دانشگاه زنجان و البته بعد ازشنیدن قصه هائی که عموماً ماها دوست داریم راجع به این ماجراها بشنویم و یا بسازیم، تصمیم گرفتم برم و بگردم و فیلمی که می گن راجع به این موضوع توی وب سایت های خبری هست ببینم تا هم خودم روشن شم و هم اگر بنا شد اطلاعاتی رو به ابوی بدم، اخبار کاملی باشن.
بعد از یه مصیبت کشیدن حسابی و پیدا کردن یه فیلتر شکن و نصب اون روی سیستم، تونستم وارد وب سایت ..... شم و این فیلم رو که ظاهراً با چند تا دوربین، فیلمبرداری شده(بخاطر اینکه چندتا فیلم از این ماجرا اونجا بود و بقل هر کدم نوشته بود:جدیدترین فیلم رسیده) رو بعد از سرچ کردن پیدا کنم. قبل از کلیک کردن روی فیلم، کمی پیش خودم فکر کردم که آقا محسن، این موضوعه رفتن آبروی یه مسلمون اگرچه خلافکاره ، تو هم که معمولاً افراد رو می شناسی، حالا چرا می خوای فیلم رو ببینی، واقعاً چقدر دیدنش بدردت می خوره و اگر اون فرد رو بشناسی و آبروش پیشت بره چقدر می ارزه؟.... و در همین فکرها بودم که یه دفعه، نوشته های مراجعین به این کلیپ، نظر من رو به خودش جلب کرد و آهی از نهاد برآوردم و با خودم گفتم: عجب!!!!!!!!!!!
ـ دمتون گرم،خوب آبروشو بردین، باید می کشتینش.
_اینا همشون آشغالن و باید آبروشون بره، مخصوصاً این ......
_کاشکی ما هم با آخوندی که این کارو با یکی از دوستای ما تو دانشگاه علوم پزشکی کرد همین کارو می کردیم، ولی حیف که ترسیدیم و ......(البته اشاره شده بود که اون بقول اونها آخوند، مدیر گروه معارف دانشگاه علوم پزشکی بوده و حالا در دانشگاه علوم پزشکی، دانشکده معارف چیکار می کنه، الله اعلم)....
و خیلی مطالب دیگه که همشون بوی خون و انتقام می داد و من رو وادار کرد که بجای دیدن اون کلیپ، اون صفحه رو ببندم و اخبار مکتوب اون ماجرا رو بخونم ....
کمی با خودم تامل کردم که چرا ما آدما اخیراْ اینقدر از رسوائی اخلاقی مخالفانمون لذت می بریم.
آیا واقعاْ این همون ابزاری نیست که ما در ادبیاتمون ازش به بداخلاقی های سیاسی و اینجور چیزها تعبیر می کنیم؟ بین ما واونهائی که این ابزار متعلق به اونهاست چه تفاوتی هست؟
▪ کمی راجع به دفترقم
گلهای آفتابگردون دفتر، به همت سید(آبدارچی مهربون) بزرگ شدن و جمعه، اولین اونها،سر از غنچه باز کرده بود و من هم سریع ازش عکس گرفتم و میگذارمش بالا تا همه ببینن و از زیبائیش لذت ببرن.
دفتر قم، داره اجاره سالیانش، به اتمام می رسه و امیدوارم آقای .... صاحب اونجا(اسمش رو نمیارم، به این خاطر که خدای نکرده دستهای غیبی نیان و مجبورش نکنن که ما رو از اونجا بیرون کنه)، تصمیم نداشته باشه بر طبق نرخ فعلی مسکن در کشور، از ما اجاره بگیره و الا اینجوری که از اوضاع و احوال، برمی آد، باید حداقل دو برابره قیمت فعلی، اجاره بدیم و این از توان ما خارجه.
دفتر فعلی، دقیقاً روبروی مسجد سلماسی واقعه و کسانی که کمی با تاریخ انقلاب آشنا هستن، اسم این مسجد، یادآوره بسیاری از خاطرات و در واقع خطرات دوره مبارزه، برای اونهاست. اگر از انصاف نخوام بگذرم، جای فعلی دفتر، یکی از بهترین جاها برای این مدل کارهاست و امیدوارم که ما بتونیم برای سال آینده هم اونجا باشیم.
اگر بخوام از دیگر فعالیتهای آقا سید براتون بگم، می تونم به کاشت و البته برداشت چند مدل سبزی از جمله ریحون، شیوید و جعفری اشاره کنم که لابلای گلهای آفتابگردون رو پر کردن و البته در مورد اعمال مخرب ایشون، به خشکوندن یک درخت نخل، در حیاط اشاره کنم(اینها خلاصه ای از کارهای فوق برنامه آقا سید، در حیاط دفتر بود).
دفتر، محل رجوع طلابه و البته از ابتدای امسال، ابوی درس خارج فقه و درس اسفارشون رو، به دفتر منتقل کردن و به همین خاطر غروبها، رفت و آمد بیشتری در اونجا انجام می گیره.
همه اینها رو گفتم تا اگه یه روزی از کوچه شماره ۱۳ خیابون ارم قم رد شدین، سری هم به ما بزنین.
▪ آ سید علی اکبر محتشمی
دیروز بعد از خوندن مطلبی از یه آدمی که تقریباً همه ایشون رو به .... می شناسن و هدف حمله قرار دادن آسید علی اکبر محتشمی پور، با دیدن عبارتی خاص پیرامون سوء استفاده های مالی و .... در مورد این سید مظلوم، ناچار شدم خاطره ای رو که کمی با این عبارت زیبا! ارتباط داره رو اینجا بیارم....
قبل از دوم خرداد هفتاد و شش و در دورانی که ما واقعاً در شرایط بدی زندگی می کردیم، در پی ارتحال یکی از نیروهای خوب و رفقای صمیمی پدرم، برای شرکت در مراسم ختمی، در مسجد الجواد میدان هفت تیر تهران،به اونجا رفتیم. مراسم خوبی بود و در واقع، چون مسجدی که گفتم از همون موقع ها، محل جمع شدن نیروهای متمایل به چپ و خط امام بود، تمام دوستانی که ما هر چند گاهی می خواستیم ببینیمشون، توی مراسمات اینچنینی همشون رو می شد پیدا کرد.
بعد از مراسم، من و پدرم سوار ماشین(یه پیکان پژوئی داشتیم) شدیم تا به سمت خونه بریم که یه دفعه، پدرم گفتن: محسن! صبر کن، صبر کن ببینم.... و دوبار عبارت لا اله الا الله، لا اله الا الله رو تکرار کردن و از ماشین پیاده شدن و رفتن به سمت ایستگاه اتوبوسی که اون وقتا در ضلع شرقی میدون بود، من متوجه نشده بودم که چی شده و به جهتی که ابوی داشت حرکت می کرد نگاه کردم و یه دفعه متوجه شدم که آقای محتشمی، توی ایستگاه اتوبوس ایستاده . برام خیلی جالب بود که محتشمی، وزیر کشور دوره امام، اتفاق خاصی بود و البته نمی شد بهش گفت عجیب چرا که از این اتفاقات کم و بیش در اون دوره می افتاد و بگوش هم می رسید ولی این اولیش بود که من خودم داشتم می دیدمش.
خلاصه اینکه پدر، آقای محتشمی رو با خودش آورد و دو نفری نشستن عقب ماشین که یکدفعه پدرم، شروع کرد به گریه و نتونست خودش رو کنترل کنه و گفت: سید، تو وزیر بودی، امروز باید توی صف اتوبوس بایستی؟ تو چقدر روحت بزرگه سید... و سید هم رو کرد به ابوی من و گفت: آقای بیات، الآن که من دیگه وزیر نیستم، من سید علی اکبر محتشمی ام....
با خوندن اون نوشته توهین آمیز در یکی از وب سایتهای خبری و نقل اون برای پدرم و در ادامش نقل این خاطره و یاد آوریش برای ایشون، ابوی رو کردن به من و گفتن: محسن جان، من اخیراً دارم به این موضوع فکر می کنم که انقدر تهمت زدن، افترا بستن، حق رو نا حق کردن، به فرزندان و سلاله های حقیقی پیامبر توهین کردن (از آقای خاتمی هم اسم آوردن)در جامعه باب شده و همه هم دارن در برابر اون سکوت می کنن که واقعاً خدای عالم، اگر بر همه ما بلا بفرسته، جا داره.
▪ یک سئوال جالب از ابوی و جواب ایشان
از سئوالاتی که برای دفتر ارسال میشن و ابوی به اونها جواب می دن بعضیهاشون جالبن و خوندنشون هم خالی از لطف نیست. توجه بفرمائید به این نمونه:
سئوال:باتوجه به اينكه خيلي از علما خود را سگ اهل بيت دانسته اند و افرادي نظير رسول ترك بودند كه باسگ شدن به در گاه امام حسين به ادميت رسيد ايا مداحي كه در ان مداح بگويد سگ حسينم چه حكمي دارد؟
جواب:این که در سئوال آمده است،خیلی از علما خود را سگ اهل بیت(ع)نامیده اند را بنده سراغ ندارم و چنین چیزی را نه دیده ام و نه شنیده ام، البته ممکن است از باب تواضع و فروتنی، عباراتی همچون ارادتمند، نوکر یا خدمتگذار ائمه از زبان جاری شود، برای مثال نقل شده است که امام علی(ع) فرموده است که انا عبدٌ من عبیدِ محمد(ص)یعنی اینکه من یکی از خدمتگذاران رسول الله هستم و عباراتی از این دست. در مورد فردی هم که اشاره فرموده اید که از این تعبیرات استفاده کرده است، ظاهراً از باب تواضع است چرا که نامگذاری انسان به عنوان اشرف مخلوقات به حیوان، با سیره روشن رسول خدا(ص) و اهل بیت(ع)، در تضاد بوده و صحیح نمی باشد.
▪ نگرانی
دیروز و امروز، به جهت رسیدن اخبار و اطلاعات، دو روز واقعاً بی ربط و نگران کننده بود و ما در کل، حتی یک خبر امیدوار کننده توی این روزها نشنیدیم، این اخبار از وضعیت تورم گرفته تا ارتحال همسر آقای تابش نماینده دوست داشتنی اردکان و وضعیت ناخوشایند فساد اخلاقی در قم و حرفهائی که اخیراً یه آدم عجیب و غریب توی قم گفته ..... خدا بخیر بگذرونه
▪ مصاحبه با بازتاب و دستهای غیبی
هفته نامه ای اخیراً منتشر می شه به اسم بازتاب که مدیرانش ظاهراً، همون تیم اداره کننده سایت بازتاب(مرحوم) هستن،
چند وقت قبل و بواسطه یکی از دوستان مطبوعاتی ما(آقا حجت حیدری مدیر مسوول هفته نامه پیام قم)، یک وقت مصاحبه ای توسط همین بندگان خدا، از پدر خواسته شد و ما هم بعد از کلی تحقیق پیرامون این هفته نامه و کلی تعریف که این آقای حیدری ما، از این بچه ها کرد، وقتی رو تنظیم کردیم تا این دوستان مصاحبه ای رو راجع به مکتب امام با ابوی انجام بدن.
ظاهراً این گفتگو با دو نفر دیگه هم انجام شده بود یعنی حضرات آیات صانعی و گرامی و بنا بود، هر سه مصاحبه، در ویژه نامه ۱۳ خرداد چاپ بشه .
با توجه به این نکته که ما تعمد داریم گفتگوها رو قبل از چاپ، ببینیم و چک نهائی کنیم، از آقایون خواستیم تا متن رو به جهت اصلاح نهائی برای ما بفرستن.
در جریان مصاحبه و به این علت که بازتابی ها، ضبط صوت نیاورده بودن، از آقای حیدری خواستن تا ایشون مصاحبه رو ضبط کنه و بعد در اختیار اونها قرار بده و این کار هم انجام شد و به این علت که وقت کم اومد، حضرات رفتن و دوباره فردا صبحش، برای ادامه گفتگو تشریف آوردن.
بعد از گفتگو و از حدود دو هفته قبل، در پی تماس من با مدیر مسوول این هفته نامه ، این نتیجه حاصل شد که آقای حیدری هنوز متن رو به اونها نداده و آقای مدیر مسوول هم این کار آقای حیدری رو بد قولی تعبیر می کرد و دائماً از من عذر خواهی که: آقای حیدری مقصرن و من از شما عذر می خوام و به محض پیاده شدن متن، اون رو برای چک کردن، براتون ارسال می کنیم.
تماس آخر من با اون بنده خدا به این حرف منتج شد که: آقای حیدری متن رو به ما ندادن و ما انشاء الله در شماره های بعدی، این مطلب رو چاپ می کنیم..............
امروز صبح، وقتی داشتم می اومدم پژوهشکده، روی پیشخون دکه روزنامه فروشی، شماره ۱۳ خرداد هفته نامه بازتاب نظر من رو به خودش جلب کرد و من هم هفته نامه رو خریدم و بعد از باز کردن صفحه اول، کمی داستان برام جالب تر شد. بلافاصله با آقای حیدری تماس گرفتم و گفتم: حجت جان، شما متن مصاحبه حاج آقا رو به دست اون آقایون رسوندی؟ و ایشون گفت که: بله، متن مصاحبه ها، همه با هم بود و من همه رو دادم بهشون و من ادامه دادم: این شماره آخریشون رو دیدی؟ گفت: نه، ولی قرار بود همه مصاحبات کار بشه، من گفتم: البته کار شده ولی نه مصاحبه حاج آقا، بلکه مصاحبه اون دو بزرگوار دیگه کار شده و خلاصه اینکه داستان رو برای حجت نقل کردم که آقاجون، این بنده خدا می گفت که شما مصاحبه رو بهش ندادی؟ و حجت گفت: من همه رو بهشون دادم، چطوریه که مصاحبه اون آقایون هست،مصاحبه آقای بیات نیست؟.....
نکته جالبی که در صفحه اول کار شده و بسیار هم نکته تامل برانگیزیه و من هم عکسش رو اسکن گرفتم و گذاشتم بالا اینه که شما در صفحه اول، اسم ابوی رو می بینید ولی اثری از گفتگو نیست.
این نکته شاید خیلی قشنگ تر از همه باشه و من ناچارم بهش اشاره کنم که بعد از اتمام این گفتگو، در مسیر برگشت به منزل، ابوی رو کردن به من و فرمودن: یه نسخه از این بحث رو، خود شما هم داشته باشی بد نیست، من گفتم: از آقای حیدری می گیرم و پدر اضافه کردن که: چون به درد خودمون احتمالاً بیشتر بخوره، بعیده دستهای غیبی اجازه چاپش رو بدن.

▪ داستان گریستن ما
بر طبق روایات شیعه، دو نقل در مورد ایام شهادت حضرت زهرا(س) مطرحه که یکیش اواسط جمادی الاوله(سیزدهم) و دومی هم امروزه ، البته، این دومی معتبرتره و علمای شیعی هم، به این یکی بیشتر اهمیت داده اند. برای مثال،در بین علمای معاصر آیت الله وحید، هر سال مصادف با دهه دوم فاطمیه و روز شهادت که امروز باشه، از دفترشون تا حرم حضرت معصومه(س) رو، پا برهنه می رن و به تبع ایشون، خیلی از علاقمندان و ارادتمندان هم، پشت سر ایشون حرکت می کنند و خلاصه، یک دسته عزاداری مفصلی به راه می اندازند.
در دفتر ابوی هم، سه روز روضه برقرار بود ،امروز هم که روز سوم این ایام بود، مراسم به شکل خوبی برگزار شد، منبری ما، حاج آقای حاجیانه که روحانی ساده دل و سلامتیه و اون چیزی که باعث می شه آدم به منبرش علاقمند بشه و پدر بزرگوار هم تعمد دارن که ایشون توی دفتر منبر برن، اینه که اولاً صحبت هاش مستند به آیات و روایاته و با ذکر منبع، مطالبش رو نقل می کنه و دوماً اینکه برای گریوندن مخاطبش، فیلم ترسناک تعریف نمی کنه، اینکه این عبارت(تند) رو بکار بردم بواسطه اینه که با کمال تاسف، اخیراً باب شده که بعضی از منبری ها و بالاخص مداحان محترم، رسماً وعظ و خطابه هاشونو به خون و خونریزی تبدیل می کنن و برای اینکه جمع رو متاثر کنن به تمام آلات قتاله متوسل می شن و این به نظر من، امر بسیار ناپسند و بی خودیه که متاسفانه خیلی هم مورد توجه واقع می شه.
داستان عزاداری و ذکر مصیبت، همونطوریکه حضرت امام(ره) هم نقل فرمودند، اونچیزیست که باعث شده اسلام زنده بمونه ولی آیا واقعاً عزاداری مدنظر حضرت امام و همه علمای بزرگ شیعه و از همه مهمتر عزاداری مقبول پروردگار ، این چیزی است که الآن و بواسطه تفکر خرافه گستر بعضی ها، داره در جامعه گسترش پیدا می کنه، بینی و بین الله، ارزش گریستن برای امام حسین و همه اهل بیت، به اینه که ما مثلاً به نحوه بریده شدن سر ایشون توسط شمر گریه کنیم یا اینکه کمی تامل و فکر کنیم که حضرت، چرا از مکه خارج شد و حجش رو ناتموم گذاشت یا این داستان بیشتر جای تامل و تفکر داره که چرا امام حسین(ع) ظهر عاشورا و در بهبوهه درگیری، به نماز می ایسته یا اینکه .... روزی خاطرم هست که این داستان رو برای پدر نقل کردم و از ایشون پرسیم که فلسفه به نماز ایستادن حضرت در ظهر عاشورا چیه و پدر در جواب فرمودند: محسن، بنی امیه فضای فرهنگی جامعه اسلامی رو به سمت و سوئی برده بودند که کسی باور نمی کرد حسین(ع) مسلمانه ونماز می خونه و خیلی هائی که به جنگ با او آمده بودند اهل نماز شب بودند و به این تصور که به جنگ با یک کافر اومدن، وارد این کارزار شده بودن......، یا اینکه در داستان شهادت حضرت زهرا(س)، اصل برخوردی که با امام علی(ع) و حضرت زهرا(س) شده و اینکه این برخورد توسط چه کسانی انجام شده گریه داره یا داستان میخ و در و غیره، نمی خوام بگم اینها مسائل کوچکیه ولی داستان اینه که ما بجای تامل در نوع سیره اهل بیت داریم به حواشی می پردازیم.
یه کتابی رو مطالعه می کردم بنام عاشورا، عزاداری و خرافات که به همت مجمع محققین و مدرسین حوزه علمیه قم به چاپ رسیده که مجموعه مقالاتی است پیرامون خرافاتی که در طول تاریخ بواسطه اون چیزی که در ذهن بشر بوده نه اون چیزی که در اصل اتفاق افتاده، وارد تاریخ شده و متاسفانه نبدیل به خود تاریخ، کتاب جامع و خوبیه و دعوت می کنم که اگر گیرش آوردید، بخونیدش و ببینید که با کمال تاسف، ماها توی روضه ها داریم به چه چیزهائی گریه می کنیم.
▪ رابطه پدرم با علی

ادامه...
▪ ارتحال امام.....
هیچ وقت اون صبحی که با صدای گریه مادرم از خواب بیدار شدم رو، فراموش نمی کنم. مادر روی سجاده نماز نشسته بود و داشت این جمله رو تکرار می کرد که خدایا، چی شده که رادیو از دیشب تاحالا داره قرآن پخش می کنه....
توی زندگیم، لحظه ای رو یادم نمی آد که به اندازه لحظه ای که فوت امام رو توی رادیو شنیدم، گریه کرده باشم. اون روز، روز گریه بود....
امروز هم که بعد از ۱۹ سال، هنوز به لحظات فوت امام که از تلوزیون پخش می شه نگاه می کنم، باز هم حس می کنم که اشک ریختن جا داره.
یه برنامه ای از شبکه پنجم، هر شب پخش می شه بنام مثلث شیشه ای، مهمون دیشبش آ شیخ مهدی کروبی بود، انصافاً ایشون، در صداقت و صراحت لهجه،انسان بی نظیریه و این دو نکته، همون چیزهائیه که باعث می شه آدم، به یه مهره ارزشمند تبدیل بشه با اینکه همین نکات، گاهی اوقات باعث میشه که حتی دوستان نزدیکش هم ازش برنجن، برنامه جالبی بود و ما کلی به دیالوگ هر دو طرف، خندیدیم مخصوصاً جائی که آشیخِ ما گفت که دوست نداره در مورد شخصیت افراد، اظهارنظر کنه ولی با این وجود و با تمام زیرکی، در مورد همون شخص و با اشاره به حرف کس دیگری، اظهارنظر کرد. اواسط صحبتهای ایشون، تیکه هائی از قرائت وصیت نامه امام در مجلس(سال ۶۸)، پخش شد و لحظه ای، پدر رو نشون داد که مشغول گریه بود، پدرم با دیدن اون صحنه گفتن: فکر کنم این صحنه، از دستشون در رفته و الا اینا، دنبال این هستن که ما رو از همگی اسناد پاک کنن.
▪ دیروز و پریروز
یه مطلب که برام جالب بود، اومدن علی آقای خمینی، به این همایش بود که با عدم اجازه ورود، توسط یه سرباز اونم دم در ورودی، مواجه شده بود، قاعدتاً سرباز بیچاره انتظار این رو نداشت که با نوه امام خمینی اون هم پشت فرمون پیکان و از همه مهمتر تک و تنها، مواجه بشه.

شبش، شام رو مهمون دوست خوبم، روح الله بودیم تا هم خانومامون با هم آشنا شن و هم، برنامه سفر دوم زنجان رو که دیروز قرار بود انجام بشه و شد رو، برنامه ریزی کنیم.
دیروز صبح هم، راس ساعت 6 صبح از تهران حرکت کردیم و بعد از انجام کلی از کارها، مجدداً حدود ساعت 6 عصر، برگشتیم تهران. کاری که روح الله می خواد توی زنجان انجام بده، کار بزرگیه و طبیعتاً نیازمند وقت گذاشتن، من هم که توی این برنامه بیشتر نقشی شبیه به لیدر تور رو دارم، فقط آقا روح الله رو در جهت انجام شدن سریعتر کارهاش، راهنمائی می کنم.
▪ لطف اخیر یکی از دوستان به من
|
دوشنبه 13 خرداد1387 ساعت: 14:22 |
توسط:پیمان | ||||
|
سلام هم شهری | |||||
|
وب سایت پست الکترونیک |
|
|
|||
▪ از ضیافت شام آقای خاتمی تا تشییع جنازه آیت الله توسلی
یازده خرداد یعنی امروز، برای من یادآور یه خاطره با مزه و البته با توجه به مرور زمان، کمی همراه با افسوس بواسطه از دست رفتن خیلی از فرصتهاس. یازده سال پیش، در چنین روزی(عین اینهایئی که صبحها، توی رادیو، تقویم تاریخ می گن) ابوی و به تبع ایشون من، شام رو مهمون آقای خاتمی بودیم که در دوم خرداد، با رای بیست میلیونی مردم، رئیس جمهور شده بود و اون روزها، بهش می گفتن: رئیس جمهور منتخب.
آقای خاتمی و بقول پدرم، این سید نجیب، بعد از رئیس جمهور شدنش، از دوستانش برای ضیافت شامی، در منزل اون موقعش که توی خیابون پاسداران بود و من بعدها از یکی از دوستان نزدیکم شنیدم که در اونجا مستاجر بوده، دعوت کرده بود .
ما، تازه از قشم اومده بودیم و پدر، خسته از سفری نصفه روزه و صرفاً برای دیدار با علمای اهل سنت هرمزگان بودن و حتی، اول تصمیم گرفتن که به این شام نرن ولی، بعدش گفتن که: باید بریم، این سید حتی در این مراسمات هم، نباید احساس تنهائی کنه.
ادامه...
▪ روضه روزهای جمعه و مرحوم آقای طبسی
حدود ده سالی هستش که خانواده، هر صبح جمعه، یه مجلس روضه ای برگزار می کنن و البته، بنای این مجلس، بواسطه نذر مادرم اون هم در دوره زندان پدر(سال ۷۷)، پی ریزی شده بود.
مادرم، تقریباً روزی ۲۰ تا نذر می کنن . چراکه روزانه انقدر استرس های مختلف رو تحمل می کنن که به واسطه اونها به نذر و نیاز متوسل می شن که مثلاً فلان اتفاق ختم بخیر بشه و قاعدتاً بعدش هم که بخیر گذشت، به نذرهاشون عمل کنن. مادرم همیشه می گن: از سالی که با پدرتون ازدواج کردم، بجز همون یکسال اول، امکان نداره روزی از زندگیم رو که راحتی داشتم رو، یادم باشه و پدرم هم، همیشه می گن: اگر مادرتون در کنار من نبود، هیچ وقت و توی هیچ کاری، موفق نمی شدم.
خلاصه، این مراسم روضه، چونکه اون اوایلش مصادف بود با جریانات اتفاق افتاده برای پدر، با حضور صرفاً شخص منبری و اعضای خانواده انجام می شد، چراکه افراد مختلفی هم که با ما ارتباط داشتن، سعی می کردن در اون موقعیت، ارتباطات رو کمتر کنن که خدای نکرده، دچار گرفتاری نشن.
خدا رحمت کنه مرحوم آقای طبسی رو(منبریمون)، ایشون تا ۳ سال قبل که هنوز بینائیش رو بواسطه بیماری قند، از دست نداده بود، حضورش رو در این مراسم هفتگی حفظ می کرد و بعد از اون، آروم آروم رفت وآمد، براش مشکل شد تا اینکه سال گذشته، عمرش به سر رسید و از بین ما رفت، خدا بیامرزدش، سید همیشه آخر روضه هاش دعا میکرد که خدایا، این زندانی رو(یعنی پدر) با موسی ابن حعفر(ع) که عمرشون رو در زندان سپری کردن، در دنیا و آخرت محشور بفرما و ما هم آمین می گفتیم...
خلاصه اینکه، پدر بزرگوار، تعمد دارن که این مراسم تعطیل نشه و هر جمعه، در دفترشون این ذکر توسل انجام بشه، انشالله خدا ازشون و از مادرم قبول کنه.
دیروز صبح، دو دیدار مختلف با پدر انجام شد، اولیش جمعی از دانشجویان پژوهشکده امام خمینی و انقلاب اسلامی بودن وبعدی هم جمعی از فعالان سیاسی_دانشجوئی از کاشان و شاهرود، دیدارهای خوبی بود. یک ویژگی رو من در این دیدارها دیدم که حالت همیشگی داره و اون هم، پافشاری پدر بر این نکته اس که بچه ها بدون هیچ دغدغه ای سئوالاتشون رو بپرسن، حالا این سئوالات می تونه اعتقادی باشه یا سیاسی یا هر چیز دیگه، مثلاً دیروز یکی از بچه ها، بحث مدرنیته رو مطرح کرد و گفت: ظاهر امر اینه که حوزه، بنا نداره خودش رو با مدرنیته تطبیق بده و می خواد توی همون سنت بمونه یا سئوالاتی از این دست،... بچه های دفتر، مشغول پیاده کردن صحبت ها هستن و به محض آماده شدنشون، حتماً به عنوان یه لینک، ازشون استفاده می کنم.
دیروز، توی اظهار نظرها، خوندم که یکی از دوستان، گفتن که کمی، وبلاگ رو تحلیلی بکنم، چونکه داره یکنواخت میشه، البته من خودم هم ، این یکنواختی رو حس کردم و بزودی، کمی از این حالت خارجش می کنم و در مورد تحلیل، واقعش اینه که من اگر مطلبی به ذهنم برسه، حتماً می نویسم ولی لازمه به این نکته اشاره کنم که من تحلیل گر نیستم و فقط، دارم شرح زندگی می نویسم. در واقع، یه مشکلی که امروز توی جامعه وجود داره و خود من نسبت بهش، حرف دارم اینه که همه شدن، تحلیل گر و افراد به خودشون اجازه می دن راجع به همه چیز اظهارنظر کنن و راهکار ارائه بدن. ولی اگر، چیزی به ذهنم رسید که خواستم اون رو با دوستان هم در میون بگذارم، حتماً دریغ نمی کنم.
▪ دارالعرفان
دیشب رو خوب نخوابیدم، به همین علت کمی خسته ام و البته، این خستگی عاملی برای عقب افتادن کارهای روزانه، نیست.
صبح امروز، همراه با پدرم، اومدیم پژوهشکده والآن هم که دارم می نویسم، به این علته که نیم ساعتی وقت آزاد پیدا کردم و دارم ازش استفاده می کنم.راستی، بالاخره، جواب اون سئوال هم آماده شد و برای اون بندگان خدا، ارسال هم شد. در کل خوب دراومد و نسبتاً قانع کننده، البته برای کسانی که قصد قانع شدن داشته باشن.انشالله
موقع ناهار، یه آقا محمود داریم که دانشجوی دکترای عرفانه و از دوستای قدیم من و روح الله، اومد و پیش پدر نشست و بعد از کلی خوش و بش کردن، نقل کرد که یک آقائی که از منبری های معروف تهرونه و تقریباً هر از چند گاهی، توی تلوزیون هم، خطابه هاش رو نشون می دن، اخیراً به قم رفته و یک محل معظمی رو گرفته و می خواد یه جائی رو به اسم دارالعرفان، اوجا راه اندازی کنه...
ابوی، وقتیکه این حرف رو شنیدن، یه لبخند تلخی زدن و یه داستانی نقل کردن که: یه آشیخ غلامرضا داشتیم، طلبه فاضلی بود و حتی درس مرحوم علامه طباطبائی رو هم خوب درک کرده بود، خیلی سالم بود، حتی خیلی باحال هم از دنیا رفت، زمانیکه اعمالش رو در منی، تمام کرده بود، گفته بود: خدایا، این اعمال خیلی به من چسبید، واقعاً خیلی زمان خوبیه الآن، برای مرگ.. . جالب اینکه ظرف چند دقیقه، فوت شده بود، خلاصه اینکه غیر از سلامتش، خیلی هم شیرین بود، یه روزی یه همچین داستانی رو براش گفته بودن، او گفته بود: دیدید بعضی ها که کلنگ می زنن، اهن و اوهونشو یکی دیگه می گه؟ یعنی زحمتش رو یک نفر می کشه، داد و بیدادشو کس دیگه ای می کنه. یک نفر بره از این آقا(منبری معروف) سئوال کنه که مگه عرفان، شبیه کبسوله و تزریقی؟ این چه کاریه آخه؟ اصلاً ایشون، چقدر عرفان خونده که امروز داره وارد این وادی می شه؟درس کدوم اساتید بزرگ عرفان رو درک کرده؟ظاهراً جدیداً اینجوری شده که درسش رو کسی می خونه و عالِمِش هم شخص دیگه ای می شه.... و اینقدر این داستان برای ایشون تلخ بود که ناهار رو نصفه رها کردن و از سلف اومدن بیرون.
اون سئوالی که گفته بودم با جواب پدر، روی سایت دفتر قرار گرفته و اگر اینجا کلیک کنید، می تونید اون رو بخونید..
▪ کاشکی خونه ما هم، نارمک بود.
امشب کمی خسته ام.
ویراستاری پاسخ پدر، به سئوالی که قبلاً گفته بودم، شاید کمی خستم کرده باشه و البته این خستگی از صرف این اصلاحات نیست، چراکه انصافاً ایشون، خوب می نویسن، ولی این اثر ناشی از اصلاحات اغلاط، زمانی اسم خستگی به خودش می گیره که شما در سئوال، این رو حس کنی که سئوال کننده، بیشتر دنبال اینه که قانع نشه.
امروز عصر، طبق معمول دوشنبه ها، سعید هم اومد و قسمت چهاردهم خاطرات رو ضبط کرد، البته ما که دعا می کنیم به قول پدر، عین دوبار قبلی که خاطرات، ثبت و ضبط شده و بعدش یه کودتا در مرکز ثبت کننده، این بار این داستان، ختم بخیر بشه.سعید، کمی هم از وضعیت مالی، می نالید و می گفت: پدرشون، اگر با صاحب خونشون کنار نیاد تهران رو به سمت قم، ترک خواهد کرد.راستی، سعید هم یه مدل آقازادس با این تفاوت که پدرشم، مستاجره.
زمانی که رسیدم قم، مادرم، باهام تماس گرفتن که قبل از اومدن خونه، کمی هم میوه بگیر.من هفت هزار تومن پول همرام بود و حس می کردم که اگه نشه با این پول، یه نیسان وانت پر از میوه خرید، لااقل، می شه برای مهمون های احتمالی چیزی رو داشت تا بقول بزرگترها، شرمندشون نشیم ولی زمانیکه از میوه فروشی اومدم بیرون و توی دستم 2 کیلو کیوی، 2 کیلو خیار و 1 کیلو گوجه سبز بود، با خودم گفتم که چی می شد خونه ما هم نارمک تهران بود، آخه شنیدم که اونجا، ارزونتر از بقیه جاهای ایرونه.
الآن قم هستم، خسته و کمی کسل، دارم موزیک متن فیلم fountain رو گوش می کنم. زیباست.
▪ رابطه عکس با میخ
دیشب، بعد از مدتها سری به یکی از دوستان قدیم که یه بوتیک توی خیابون ولیعصر دارن، زدم و تجدید خاطراتی شد. خاطرم هست اون اوایلی که تازه، خانواده تهران رو به سمت قم ترک کرده بودن، ما همیشه ناهار و شام، خودمون رو مینداختیم خونه اینها و البته یک بار هم نشد که مادر بزرگوارشون، از ما پذیرائی نکنه و لطفش رو از ما دریغ کنه.(خدایش خیرش دهدتازه دیروز شنیدم که یکی از برادرهاشون هم، به جرگه متاهلین پیوسته و ضمن خوشحال شدن از این موضوع، براش فاتحه ای هم خوندیم.(مزاح می کنم)
راجع به این عکس هائی هم که صبح گذاشتمشون توی وبلاگ، این رو باید بگم که چون خودم به شدت نگاه کردن به عکس هائی که یادآور خاطره هستند رو دوست دارم، حس کردم که بقیه هم از دیدن این عکسها، خیلی بدشون نیاد و در واقع خواستم این لذت رو تقسیم کنم. صبح، ساعت ۷ در تماسی که پدرم داشتن، گفتم که عکسهایی رو با این مشخصات، پیدا کردم و ایشون هم رفتن و وبلاگ رو و قاعدتاً عکسهای داخلش رو دیدن و برای ایشون هم تجدید خاطرات شد. پدرم همیشه میگن: اون بالا نشستن من، برای خیلی ها عذاب بود.
یادم هست ایشون، یه داستانی از اون دوره، تعریف می کردن که یه آقائی که الآن هم جزء نمایندگان مجلسه و اون موقع هم در مجلس بود، روزی رفته بود پیش ایشون و گفته بود که: آقای بیات، من هر زمانی که می بینم شما اون بالا نشستی(اشاره به جایگاه هیئت رئیسه مجلس)، انگاری که یه میخ رو دارن توی قلب من فرو می کنن.
اولش هم، از گذاشتن عکسها، کمی تردید داشتم که خدای نکرده، نکنه با دیدن عکسها، همون داستان میخ تکرار بشه.........
تا عصر امروز، چند تا کار عقب افتاده دارم، اگه زنده باشم و شب برسم قم، مطالب دیگه ای رو هم می نویسم.
▪ اول هفته
صبح،زمانیکه به میدون فردوسی، رسیدم حدود ساعت۷.۵۰دقیقه بود و من، به عنوان یک جوون سحرخیز، خوشحال و خندون(کنایه از آدمهای الکی خوشحال)، از تاکسی پیاده شدم و ازمیدون به سمت پژوهشکده حرکت کردم.
یه روزنامه فروشی، دقیقاً پائین تر از میدون هست که من، جریده های مورد نیاز رو از اون تهیه می کنم ولی امروز، از شانس یا نمی دونم چی تعبیر کنم، فقط، همشهری و ایران داشت که من حاضر نیستم وقتم رو حتی برای ورق زدن اونها، تلف کنم.از روزنامه فروش، سئوال کردم که آقا جون، روزنامه های درست و حسابیت نیومدن هنوز؟ و او هم در جواب گفت:منظورت اعتماد و اعتماد ملی و ...ایناس؟نه، هنوز نیومده....
امروز، باید وقتی رو برای ویرایش پاسخ به سئوالی صرف کنم، که پدر مرقوم فرمودن. سئوال، جالبه و البته نسبتاً دردناک، به این خاطر که آدم می فهمه در ذهن عده ای از جوونهای مثل ما، در مورد اعتقادات به مسائل مذهبی و مسائلی از این دست، بواسطه عدم آگاهی، عدم مطالعه و عدم دسترسی به منابع اصیل، چی می گذره.اگه جواب آماده شد، به عنوان یه پست، می گذارمش توی وبلاگ.
▪ صدقه عصر جمعه
دیروز، وقتی داشتم می رفتم خونه، توی راه آسید باقر گلپایگانی، آقازاده کوچک مرحوم آیت الله العظمی گلپایگانی(البته ایشون تقریباً هم سن پدر منه)، ایستاده بودن و منتظر تاکسی، وایسادم و سوارشون کردم و یه جمله با مزه به من گفتن که: ظاهراً عصر جمعه، صدقه ندادی؟ گفتم: چطور؟ گفتن: خوب من بلام دیگه، الآن خراب شدم سرت.کلی خندیدیم و من گفتم که شما رحمتید...خاندان گلپایگانی، انصافاً به گردن ما، حق دارن.اون روزهای اولی که پدرم اومده بودن قم و می خواستن درس شروع کنن، خوب فشارهای عجیب و غریبی که باعث شده بود تهران رو به سمت قم، ترک کنن، قاعدتاً در زمینه تدریس ایشون هم وجود داشت و این خانواده بزرگ در قم بودن که ایستادن و از پدرم دفاع کردن.حتی خاطرم هست که عده ای رفته بودن پیش آیت الله العظمی صافی(از مراجع کنونی)که ایشون به عنوان متولی، نگذارن پدرم در مدرسه آیت الله گلپایگانی، درس خارج شروع کنن که ایشون هم، بلند شده بودن و .....
▪ پیاده روی دو روزه، جنگلهای شمال، سال گذشته

ادامه...
▪ امروز، برای اولین بار بود، می دیدم که......
شاید، دیدن چیزهای غیر متعارف(البته با اونی که توی ذهن آدمه)، گاهی اوقات پیش می آد ولی اگر، چند تا اتفاق از این دست، راجع به تغییر رفتار و شخصیت ما ایرونیها اون هم تو یک روز ، به چشم بخوره، آدم رو کمی بفکر فرو می بره.
حدود صبح، که عازم بانک بودم، دیدم ماشینی جلوی یه گلفروشی پارکه و دارن تزئینش می کنن و عصری، وقتی که داشتیم از سالن فوتسال برمی گشتیم، دیدیم که مراسمی در یکی از سالنهای عروسی برقراره، …… برای اولین باربود که می دیدم ، توی ایام فاطمیه، اون هم توی قم، مجلس عروسی برپاست....
ظهر، وقتی که کارهای روزانه ام به اتمام رسید، تصمیم گرفتم که ماشین رو، بعد از مدتی ببرم کارواش و اونجا بود که دیدم توی کارواش، اون هم توی قم، دو تا از کارگرها، طلبه هستن(البته، این قضیه بعد از سئوال کردنم از مسوول اونجا، برام روشن شد)....
امروز، برای اولین بار بود می دیدم که یه بنده خدائی به من گفت که دوست نداره ماشین من توی سایه ای که خونش، توی خیابون ایجاد کرده، پارک بشه و با کلی بد و بیراه به من گفت که اگر ماشینم رو برندارم، لاستیکهاش رو پنچر می کنه( ضمناً می گفت که چون این خونه مال منه، پس سایشم مال منه).....
امروز، برای اولین بار بود می دیدم یه مامور راهنمائی و رانندگی، اون هم توی قم به شدت مورد ضرب و شتم یه راننده قرار می گیره و مامورای کلانتری، بجای اینکه هوای همکارشون رو داشته باشن، می رن و از راننده(فقط بخاطر اینکه، به یه جائی وصله) عذر خواهی می کنن، اگر اونجا نبودم و نمی دیدم که حق با اون مامور بود، این مطلب رو نمی نوشتم...
امروز، برای اولین باره که اینقدر، از نوشتن، ناراحتم...
دنیای عجیبیه....
▪ خاله زنک بازی
این چالش اجتماعی، در فضاهای سیاسی هم وجود داره و بسیاری از ارتباطات منفی که بین حتی نیروهای موجود در یک طیف سیاسی هم وجود داره، بواسطه همین خاله زنک بازیهاس.
این وسط، اون چیزی که مهمه، عدم تاثیر پذیری یک نیروی سیاسی پخته، از حرفها و اطلاعات اعم از موثق و غیر موثقیه که براش آورده می شه و در واقع، قدرت این شخص اون زمانی مشخص میشه که این وسط نقش یه اهرم رو بازی کنه و فضای متعادل رو ایجاد کنه.
ولی گاهی اوقات، حرفهائی که نقل می شه، آدم رو به این فکر میندازه که بابا، بعضی از آدما چقدر .......
چند وقت قبل، یکی از همسایگان ما، خبری رو برای مادرم نقل کرده بود که در یکی از جلسات هفتگی محله، خانمی که برای بقیه صحبت می کرده و همسر یکی از ائمه جمعه یکی از شهرهای استان ..... بوده، گفته که باید با همسایگانی که دارای اعتقادات سیاسی خاصی هستن و به تعبیر ایشون، یا نظام مشکل دارن برخورد بشه و با این کار هم به نظام خدمتی بشه و هم صوابی به صوابهای بندگان خدا اضافه بشه(البته اسم هم از حضرت ابوی، آورده بود).
مادرم، بعد از شنیدن این حرف و نقل اون برای من، گفتن که: ما از این حرفها زیاد شنیدیم و قبل از انقلاب هم، از این حرفها به ما می زدن و اگر امروز هم می زنن، بخاطر اینه که ظاهراً خداوند عالم، راه امتحان و ابتلاء ما رو در این راه قرار داده ولی این واقعاً سخته که آدم، حتی از همسایش هم احساس امنیت نکنه.
من، بعد از شنیدن این حرف، بخاطر جوونی و داغ بودن کله و اینا، تصمیم گرفتم که برخورد کنم ولی پدر مادرم هر دو، گفتن که اصلاً کاری نداشته باشید، چه بسا اون طرفی که این خبر رو برای ما آورده، با اونها مشکلی داره و می خواد برای ما ذهنیت ایجاد کنه.
حدود یک هفته بعدش، دقیقاً مصادف شد با همین ایام فاطمیه و من برای شرکت در مجلس روضه یکی از همسایگان، به منزلشون رفتم.
لحظه ورود من، بر طبق سنت مراسمات عزاداری، چراغها خاموش بود و مداحی، مشغول خوندن و عده ای هم مشغول سینه زدن و خلاصه مجلس انصافاً بی حالی نبود. بعد از تموم شدن خوندن و عزاداری، آقای مداح شروع کرد به دعا و در اواخر شروع کرد به لعن و نفرین واین عبارت رو گفت: خدایا، در همین همسایگی ما، اشخاصی هستند که بواسطه اعتقاداتشون دچار گمراهین و این شبهای عزیز فاطمیه، غیر از اینکه در مراسمات عزاداری شرکت نمی کنن، جلساتی رو هم برای ایجاد انحراف در تفکرات قشر جوون ایجاد می کنن، خدایا این افراد اگر قابل هدایند، هدایت و اگر نیستند نابود بفرما .... و عده ای هم گفتند: الهی آمین....
چراغها که روشن شد، آقای مداح که بر حسب اتفاق آقازاده همون خانوم سخنران مورد اشاره بود تا من رو دید، شوکه شد و من هم این جمله رو گفتم که: ما هم گاهی اوقات در مراسمات اینچنینی شرکت می کنیم، اگر خدا قبول کنه، ولی این رسمش نیست دوست من که منبر عزاداری رو به این حرفها و ادعیه ای که می کنی، آلوده کنی...

