تبليغاتX
من هم، یک آقا زاده هستم!!!


▪ امروز من....

صبح، کمی دیرتر از خواب بیدار شدم و به همین خاطر، از دو تا از کارهائی که براشون برنامه ریزی کرده بودم، موندم و نتیجتاً پنجشنبه که باز هم از صبحش، قم هستم باید ااونها رو توی برنامم، بگنجونم.

دیروز، زمانی که داشتیم از تهران برمی گشتیم، پدرم گفتن که مدتیه از آشیخ عبدالله نوری(وزیر سابق کشور)، بی خبرم و تلفن ایشون رو بگیر تا من باهاشون صحبت کنم و بخاطر اینکه من، تلفنشون رو نداشتم، با آقای ابطحی تماس گرفتم و ایشون هم شماره رو به من دادن(البته آقای ابطحی هم با پدر صحبت کردن) و با آقای نوری تماس گرفتم. البته تلفن همراهشون خاموش بود و با منزلشون که تماس حاصل شد، خودشون تلفن رو برداشتن و بعد از خوش و بش کردنی، تلفن رو به پدر دادم و با هم صحبت کردن.... شاید مدت زیادی بود که خود من هم صدای ایشون رو نشنیده بودم، که الحمدلله این اتفاق افتاد و حال ایشون رو هم پرسیدیم.

دیروز، حدودای قم بودیم که رادیو پیام در بخش اخبارش مطلبی رو پخش کرد که: رئیس جمهور، از روز شنبه بنا دارن که خودشون مستقیماً در قضیه مسکن وارد شن. پدرم با شنیدن این مطلب گفتن: خدارو شکر که ایشون در همه قضایا که وارد شدن موفق بودن، انشاء الله در این قضیه هم موفق خواهند بود...

الآن قم هستم و مشغول نوشتن، تصمیم دارم کمی استراحت کنم، چراکه همونطوریکه قبلاً هم گفتم ، روزهای سه شنبه برای من روزیه که کمی بیشتر می تونم استراحت کنم.


▪ تعویض روغنی، تشکر و داستان گفتگو پیرامون حجاب

امروز، شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها) است و به همین مناسبت، دروس حوزه به مدت سه روز تعطیله و نتیجتاً، من و حضرت ابوی، کمی زودتر آمدیم تهران .

امروز صبح، قبل از حرکت تصمیم گرفتم که روغن ماشین رو عوض کنم چراکه بواسطه رفت و آمدهای پی در پی ما، کمی به ماشین رسیدن بد نبود و البته زمانی که موقع حساب کتاب رسید و دیدم که نسبت به بار قبل، حدود ۴۰۰۰ تومان به هزینه تعویض روغن، اضافه شده کمی ناراحت شدم و این ناراحتی من زمانی بیشتر شد که دفترچه حسابهام رو باز کردم و دیدم که بار قبل هم نسبت به بار قبلیش، ۳۷۰۰ تومن گرونتر شده بوده.

دیشب، بنا داشتم که از همه دوستانی که بواسطه اطلاع رسانی انجام شده، وقت گذاشته بودن و وبلاگ رو دیده بودن، تشکر کنم که این کار رو الآن انجام می دم و از همه، چه اونهائی که اظهارنظر کردن و چه اونهائی که اظهارنظر نکردن تشکر کنم و ازشون میخوام(البته منظورم خواهشه) که من رو در این راه تنها نگذارن و من رو راهنمائی کنن.

بواسطه مطلبی که دیروز، نوشتم و توضیحاتی که دوستان دادن، لازمه با ذکر خاطره ای از پدرم، کمی موضوع و نوع نگاهم رو تشریح کنم.

مدتی قبل، یکی از دوستان خبرنگار، تماس گرفت که یه تیم خبری، بنا دارن یه فیلم مستند، پیرامون بحث حجاب بسازن و در مورد مبانی فقهی اون هم، گفتگوئی با پدرم داشته باشن.

بعد از هماهنگی های لازم، یه شب بعد از نماز مغرب و عشاء، تیم مورد اشاره، با تجهیزاتشون در دفتر مستقر شدن و گفتگوئی که بنا بود نیم ساعت باشه، ولی حدود دو ساعت طول کشید رو با ایشون، انجام دادن.

خبرنگاری که سئوال کننده هم بود، بعد از طرح سئوالاتی پیرامون اصل حجاب، شکل اون ومسائلی از این دست و البته پاسخهای پدر، با ایما و اشاره کارگردان(البته چون من پشت دوربین بودم، این رو فهمیدم) سئوالی رو به این شکل مطرح کرد که: اخیراً مباحثی پیرامون مبارزه با بی حجابی و مفاسد و مسائلی از این قبیل در جامعه، آغاز شده، شما اینها رو چطور تحلیل می کنید؟....

پدرم، کمی روی صندلیشون، جابجا شدن و پاسخی به این سئوال دادن که قسمتیش رو من اینجا میارم .

ایشون گفتن: جای این سئوال هست ، این افرادی که تحت این عناوین، امروز داره باهاشون برخورد میشه، چه کسانی هستن؟ چند سالشونه؟آیا بیشتر از سی سال دارن یا کمتر؟ یعنی اینکه تربیت یافتگان فضای سیاسی، فرهنگی بعد از انقلابند...

آیا واقعاً این که امروز، داره با این عناوین با بچه هائی برخورد می شه که در آموزش و پرورش و دانشگاههای بعد از انقلاب تحصیل کردن،فرهنگشون رو از صدا وسیماو  تریبونهای نظام آموختن،  آیا واقعاً باید با این بچه ها برخورد بشه یا با متصدیان امور؟

این مطلب رو خاطره وار عرض کردم که بدون اغراق به این موضوع اشاره کنم که بحث، در دانستن یا ندانستن مسائل اعتقادی و مذهبی نیست بلکه بحث در بی تفاوتی جوونهای ما، نسبت به مسائل اینچنینی اونهم بواسطه بد عملکردن آقایونه.....   


▪ وای بر ما

دیروز، زمانی که داشتم از پژوهشکده برمی گشتم خونه، توی تاکسی، سه تا دختر خانوم نشسته بودن که از طرز صحبتشون، اینجوری بر می اومد که سالهای اول دانشگاهشون رو دارن سپری می کنن، حقیقتش اینه که چون بلند حرف می زدن، هم نظر من رو و هم نظر راننده رو به حرفهای خودشون جلب کردن. البته کمی که از صحبتشون گذشت، خودشون آقای راننده و بعدش من رو، برای ورود به بحثشون دعوت کردن(با سئوالی که انجام دادن).

ظاهراً این خانوما، اعضای گروه تئاتری در دانشگاهشون بودن که قرار بود در روز پنجشنبه، اجرا داشته باشن ولی با توجه باینکه  روز فوق در ایام فاطمیه واقع شده بود و از طرفی تئاتر اینها بیشتر جنبه طنز داشت، ازشون خواسته شده بود که برنامه شون رو به آخر هفته دیگه بندازن.

جالب و البته قابل تامل، حرفهای اینها بود که یکیشون به نفر دیگه می گفت: اصلاً ایام فاطمیه چیه؟ و اون یکی می گفت: روز وفات فاطمه بنت اسد، مادر پیامبر و نفر سوم که ظاهراً دانشمند جمع بود می گفت: فاطمه بنت اسد که مادر امام علی(ع) ( این علیه السلام رو من اضافه کردم البته) و این فاطمه(س) که روز وفاتشه، خواهر امام علی(ع) و خلاصه اینکه بحثشون به اینجا رسید که اصلاً اگه این وفات(شهادت) در یک روز انجام شده، چرا می گن ایام فاطمیه و خلاصه حرفهائی که من توی زندگیم، برای اولین بار بود که اون هم از یه سری مسلمون می شنیدم.

یکی از اون خانوما من رو که جلو و پشت به اونها بودم رو خطاب قرار داد که : آقا شما می دونید ایام فاطمیه چه روزهایه؟ و من هم تنها چیزی رو که به ذهنم رسید ازشون سئوال کردم که: معذرت می خوام شما ظاهراً جزء اقلیت های مذهبی هستین؟...... و وقتی در جوابی پر از طعنه و خنده های نیش دار شنیدم که: نخیر، ما شیعه دوازده امامی هستیم(همراه با خنده سه نفر با هم)، هیچ چیزی بجز اینکه سریعتر از اون ماشین پیاده شم و حتی مقداری از مسیرم رو پیاده برم، به ذهنم نرسید.

 


▪ بدون شرح

عصر دیروز، زمانی که با منزل حاج مجید آقای انصاری، تماس گرفتم و خانم بزرگوار ایشون به من گفت که : حاج آقا مشغول خوندن دعای سماتند، کمی لرزیدم و با خودم گفتم: چند تا جمعه می آد و می ره و تو، آقا محسن خود تو هیچ دعائی برای اومدن امامت نمی کنی؟.....

امروز رو با از خواب پریدنی که بواسطه خوابهای جفنگ دیدن بود، آغاز کردم و الآن، پژوهشکده هستم و دارم کارهای این هفته رو، اعم از اونهائی که باید انجام بشن واونهائی که نباید انجام بشن، دسته بندی می کنم...

یکی از کارهای مهم، پیگیری کارهای نهائی برای چاپ کتاب خودسازی پدره که کار ویراستاریش، انجام شده و در مراحل پایانیه و پدر یه مقدمه جدید هم بر اون نوشتن، البته این کتاب مربوط به سال 60-61 و در واقع اونطوری که پدر می گن، این تجربه ناشی از دوران مبارزات دوره قبل از انقلابه و با توجه به بازخونی که خود من از این کتاب کردم، یک شیوه بدیع در زمینه خودسازی برای انسان اون هم با استفاده از آیات قرآنی و روایاتی است که از معصومین رسیده.این مراحلی که عرض کردم برای انجام چاپ دوم کتابه.

کار بعدی من، پیگیری بحث خداحافظی پدر از پژوهشکدس که با تمام اینکه خودم، اصلاً علاقه ای به این موضوع ندارم ولی باید انجامش بدم و باید به این نکته اشاره کنم که واقعاً خود پدر هم علاقه ذاتیشون، شاید این نباشه که این امر انجام بشه ولی در واقع دیگه نمی کشن که هفته ای دو بار از قم، توی گرما و سرما بیان تهران، اونهم دم ظهر بیان و دم غروب برگردن و از این کار که الآن بالاخره، حدود 12 ساله که داره انجام می شه کمی خسته شدن، اینکه می گم من راضی نیستم بخاطر اینه که پدر، اولین و تنها مرجع صاحب رساله ای هستن که در سطح آکادمیک، مشغول تدریسند و در واقع این یک امتیازه که بقیه آقایون مراجع، ازش بی نصیبن.

و مسائلی که نباید انجام بدم، بحثهائیه که اخیراً بخاطر اونها اخطار گرفتم(از بعضی ها) و به من گفته شده که اگر باز هم از این بحثها بکنی باهات برخورد می کنیم و .. کارهای دیگه ای نباید بکنم، اینه که جلوی بزرگترا پامو دراز نکنم، داد نزنم، اخم نکنم و ....(این آخریها رو گفتم تا بدونید فقط یه کار نیست که نباید انجامش بدم)

اگه زنده باشم شب هم راجع به امروز می نویسم....

 

 

 


▪ غروب جمعه، جاده و پیدا کردن دکمه

غروب جمعه است و عین همیشه برای آدمائی عین من دلگیر...

تازه از قم رسیدم و کمی خسته ام و این برای یه رانندگی، اونم در جاده های جمعه قم-تهران، یه چیز طبیعیه. الحمدلله، جاده  هم توی این سالهای اخیر، به حدی شلوغ شده که من گهگاهی، ساعت 12 شب از قم و یا بالعکس حرکت می کنم تا توی جاده خلوت رانندگی کنم..

قربونش برم روزهای تعطیلو که تقریباً شما توی جاده آدمهائی رو می بینی که بار اولشونه اومدن و رانندگی رو دارن تست می کنن(این رو از نحوه دو دستی چسبیدنشون به فرمون ماشین،میتونی بفهمی) و اصلا امکان نداره از حرفشون برگردن که از لاین سبقت احیاناً تکون بخورن (اون هم با 90 کیلومتر در ساعت سرعت) و اگه بهشون نوربالا و بعدش دو تا بوق بزنی که بره کنار و احیاناً بعدش آدم رو توی پمپ بنزینی- جائی ببینه، قطعاً این جمله رو بهتون خواهد گفت که : جوجه، من 100 سالِه که رانندم، اون وقت تو به من بوق می زنی.... و این اتفاق زمانی حادتر می شه که شما بجای یه عذر خواهی، جوابش رو بدی و یا خدای نکرده ......

بگذریم، همیشه گفتم که من با این جاده داستان دارم و در واقع عمر رفاقت من و جاده تهران- قم، بیش از رفاقت های خیلیاس.

وقتی داشتیم می اومدیم(با روح الله)، رادیو باز بود و مجری رادیو جوان، یه سئوال مطرح کرد که افراد هم زنگ می زدن و به سئوالش جواب میدادن، سئوالش هم این بود که: اگه یه دکمه پیدا می کردین، چیکار می کردین؟

با خودم گفتم: حتی سئوالات مجریان رادیو هم تغییر کرده، چونکه قدیما یادمه که مجریها توی خیابون، از مردم سئوال می کردن که مثلاً اگه یه کیف پر از پول، پیدا می کردین، یا اینکه یه عالمه تراول و .... پیدا می کردین، باهاش چیکار می کردین؟ و مردم هم، هر کسی به واسطه حسی که نسبت به این سئوال پیدا می کرد، جوابشو می داد.

خلاصه اینکه من با خودم گفتم، آقا محسن اگه شما یه دکمه پیدا کنی، قطعاً نمی گردی صاحبش رو پیداکنی، از طرف دیگه حتی حاضر نمی شی اگه بهش نیاز هم داشته باشی، برش داری چراکه نمی دونی صاحبش کیه، بنابراین سعی می کنی که فقط نگاهش کنی و از کنارش بگذری.

 


▪ داستان خونه اجاره کردن من....

از سال 73 پدر و به تبع ايشون خانواده، تصميم گرفتن در قم مستقر بشن، به همين علت، من و خواهرم ، مجبور بوديم به واسطه شرايط درسيمون در تهران باشيم و طبيعتاً به اين دليل كه خونه نداشتيم(در تهران) بايد جائي رو اجاره مي كرديم تا اونجا بمونيم.

اين داستان اجاره نشيني ما از اون سال تا الآن در تهران ادامه داره و البته اين داستاني كه مي خوام نقل كنم، مربوط به اين مورد آخريه...

حدود 3 سال قبل، بعد از اينكه ما مجبور شديم آپارتمان خيابان آمل(عشرت آباد) رو به علت پايان مهلتش تخليه كنيم، تصميم گرفتيم براي خونه جديدمون، در حوالي دانشگاه تهران دنبال جائي بگرديم تا روح الله هم كه دانشجوي دانشگاه تهرانه، بتونه راحت به دانشگاه رفت و آمد كنه و از طرفي پدر هم كه پژوهشكده مي رن، جائي نزديك به پژوهشكده، براشون بگيريم.

توي خيابون وصال، پائين تر از خيابون طالقاني، يه مشاور املاكه كه دو تا پيرمرد باصفا اون رو اداره مي كنن و يكي از اون جاهائي كه ما براي پيدا كردن خونه بهش مراجعه كرديم، همين مشاور املاك بود.

اين داستان دقيقاً مربوط به دوره انتخابات رياست جمهوري اخير بود و ما هم هر جائي كه مي رسيديم بحث هاي سياسي مختلفي رو مطرح مي كرديم، به خاطر همين نوع بحثها و تحليل ها، اون دوتا بنده خداي مشاور املاكي، از ما خوششون اومد و تمام انرژيشون رو گذاشتن تا براي ما يه خونه با شرايطي كه مي خواستيم، پيدا كنن.

به اين خاطر كه ما كمي پول داشتيم كه مي تونستيم براي رهن بديم و براي اجاره دادن مشكل داشتيم و از طرفي هم اين مشكل رو داشتيم كه صاحب خونه ها بيشتر دنبال اجاره بودن تا رهن كامل دادن خونه، بنابراين خونه پيدا كردن، كمي براي ما مشكل بود.

بعد از مدتي، از مشاور املاك با من تماس گرفتم كه جائي پيدا شده، بيايد و ببينيد و من هم رفتم و چونكه هم موقعيت مناسبي داشت و هم قيمتش با اون چيزي كه مي خواستيم، همساني داشت ما تصميم گرفتيم تا اون خونه رو بگيريم.

روز قرارداد، راس ساعت چهار، قراري گذاشتيم و من هم به مشاور املاك مراجعه كردم، صاحب اون خونه هم اومد و اين مباحث جالب، بين من و ايشون انجام شد...

صاحب خونه: آقا، شما مجرد كه نيستين؟

من: چرا، ولي اين خونه رو من براي خودم نمي خوام، به اين علت كه پدرم هفته اي دو روز تهران ميان و دانشگاه تدریس می کنن و جائي براي اسكان ندارن و از طرفي برادرم هم دانشجوي دانشگاه تهرانن، مي خوان كه از اين منزل استفاده كنن.

صاحب خونه: يعني شما خونه رو از من اجاره مي كنين يا پدرتون؟

من: فرقي نمي كنه، بستگي داره شما به چه كسي اجاره بدين؟

صاحب خونه:پدرتون، كدوم دانشگاه هستن؟

من: پدر من روحاني هستن و هفته اي دو روز در پژوهشكده امام خميني تدريس مي كنن، البته ايشون از مراجع هستن ولي ارتباط دانشگاهيشون رو حفظ كردن.

صاحب خونه: عذر مي خوام اسم شريفتون؟

من:من بيات هستم.

صاحب خونه: بيات؟ پدر شما كدم آقاي بياته؟ آقاي اسدالله بيات؟

من: بله ظاهراً.

صاحب خونه( با تعجب): شما پسر آقاي بياتي و اومدي براي پدرت توي تهرون يه خونه شصت متري اجاره كني؟

من(البته با تعجب): به نظر شما اشكالي داره؟

صاحب خونه: مي تونم ازت خواهش كنم تلفن كني و من با پدرت صحبت كنم؟

من: بله حتماً....... و تلفن كردم به دفتر پدر در قم و تلفن رو دادم به اين بنده خدا و اون هم از مشاور املاك  رفت بيرون و با پدرم صحبت كرد و برگشت و تلفن رو به من داد و گفت: آقاي بيات، مي دوني من با نامه هاي پدر شما، چند نفر آدم بي خونه رو خونه دار كردم؟ و خطاب به اون مشاور املاك گفت: راجع به قيمت، هر قيمتي كه اين آقا راضين بهشون بدين و هر موقع هم خواستن برن و بشينن و نيازي هم به قرارداد نيست.

گفتم: اينجوري كه نمي شه، شما لطف دارين . من هم به اين شرايطي كه شما فرمودين راضيم و پول هم آمادس و من هم تقديم مي كنم ولي من حضرتعالي رو به جا نياوردم.

صاحب خونه:من دكتر .... هستم و الآن هم مدير كل حقوقي و امور مجلس وزارت ..... هستم و زماني كه پدر شما نايب رئيس مجلس و نماينده زنجان بود من مديركل ..... استان زنجان بودم و در واقع ماها نيروهاي پدر شما بوديم و هر چيزي كه ايشون دستور مي داد ما عمل مي كرديم و اينكه گفتم با دستورات ايشون ما خونه به افراد مي داديم اين بود كه افراد بدون مسكن كه به ايشون مراجعه مي كردن، ايشون به اداره ما معرفي مي رد و ما هم زمينه خونه دار شدنشون رو فراهم مي كرديم و(اين تيكه رو با ناراحتي گفت) اين كه مي بينم آقاي بيات امروز توي تهران، دنبال اجاره كردن خونس، واقعاً نمي دونم چي بايد بگم...

و ما اون خونه رو با هفت ميليون تومان رهن، و ده هزار تومن اجاره،گرفتيم و آقاي دكتر عزيز هم هيچ وقت تا اين لحظه، نه اجاره ما رو بالا برد و نه به ما گفت پاشين...

 

 


 


▪ دوشنبه بیست و سوم

امروز، تصمیم گرفتم و اسم وبلاگ رو به این چیزی که می بینید، تغییر دادم(البته بعد از شنیدن نظرات دوستان)و البته این توضیح رو لازم می دونم بگم که در واقع، هدف من از اضافه کردن این هم، فقط به این خاطره که بگم: این هم یک مدل آقازاده بودنه حالا شاید با اون چیزی که تو ذهن شماست، متفاوت باشه....

امروز طبق معمول دوشنبه ها، اومدم پژوهشکده و الآن هم اینجام .

آرش دوست خوب من، امروز کلی از وقتش رو در اختیار من قرار داد و من رو راجع به موضوعاتی که در مورد وبلاگ نویسی وجود داره و من نمی دونم، راهنمائی کرد.(خدایش خیرش دهد)

در واقع یکی از طرفهای مورد مشورت من، هم در مورد وبلاگ و هم در موارد دیگه، همین دوست مورد اشاره منه....

وقتی که داشتیم از قم میومدیم، کما فی السابق با پدر، پیرامون مسائل مختلفی صحبت کردیم و ایشون هم همچون گذشته، با صراحت جوابهای من رو می دادن و گاهی هم تند می شدن ولی مهم این بود که من رو راجع به چالشهای ذهنی که برای خودم ساخته بودم، راهنمائی می کردن و سعی می کردن من رو قانع کنن و می کردن.

یکی از اون موضوعاتی که برای من و البته همینطور برای پدرم بیشتر از من جای سئوال داشت و در واقع داره، بی تفاوتی دانشگاهیان کشور، اعم از دانشجویان و اعضای هیئت های علمی، در برابر اتفاقاتیه که داره توی کشور می افته و این حرف رو لازم می دونم بهش اشاره کنم که پدرم همیشه می گن: تا وقتی که دانشگاهها زنده باشن، کشور زندس.

خلاصه اینکه جاده در مسیر اومدن به تهران، اینجوری گذشت و همیشه وقتی همچین بحثی پیش می آد، پدرم آخرش با لبخندی می گن: خوب آقا محسن، من و شما، مشکلات ایران رو که حل کردیم، یه برنامه ای بچینید تا مشکلات دنیای اسلام رو هم حل کنیم.............


▪ یه روز معمولی(البته تا این لحظه)

بعضی اوقات، اتفاق خاصی برای نوشتن وجود نداره و زندگی، شکل طبیعی خودش رو طی می کنه ولی آدم دوست داره بنویسه و شاید من اینطوری باشم که بواسطه نوشتن، کمی آروم میشم.

امروز، مطابق روزهای یکشنبه، صبح ساعت ۸ اومدم پژوهشکده و الآنم اینجام و توی سمعی و بصری نشستم و مشغول کارهای روزانه ام هستم، از خونه تا پژوهشکده، راه زیادی نیست و من فقط یه کورس ماشین سوار می شم تا اینجا برسم. صبح امروز، طبق معمول، روزنامه های اعتماد و اعتمادملی رو خریدم و البته شهروند امروز هم رسیده بود، که باید اون رو هم بگیرم، تیتر اول اعتماد، برام جالب بود که حتی آقای مهدوی هم، نسبت به صحبت های اخیر رئیس جمهور عکس العمل نشون داده بود،البته باید توجه داشت که انصافاً آقای مهدوی بابقیه آقایان اونوری متفاوته.

پریشبا، با حسام الدین از دوستای دانشگاهی روح الله راجع به حقوق زنان بحثی رو داشتیم که تقریباً بدون نتیجه به پایان رسید و چون من تقریباً از شدت خستگی، به جسد بیشتر شبیه بودم، خواب رو به ادامه بحث، ترجیح دادم ولی به این موضوع رسیدم و اعتقاد دارم که با وجود اتفاقات اخیر و حرکتها و جنبش هائی که توسط زنان داره اتفاق می افته، در آینده بحثهای مفصل و شاید هم  چالشهای بزرگی پیرامون این موضوع اتفاق خواهد افتاد کما اینکه الآن هم زمزمه هائی از اون گاهی اوقات به گوش می رسه....

به ذهنم هم رسیده که اسم وبلاگ رو عوض کنم و بگذارم : من هم، یک آقازاده هستم یعنی یه هم، بهش اضافه کنم تا بگم منم یه مدل از این جور آدمهام.

 امروز تا این لحظه، یه روز معمولیه عین همه روزهای خدا تا ببینیم تا غروب چه اتفاقاتی خواهد افتاد....

 


▪ داستان گرفتن کارت آزمون ارشد برای خواهرم

دیروز، کمی زودتر اومدم تهران، چراکه گرفتار یک داستانی شده بودم (البته ناخواسته)و مجبور بودم سریعتر بیام تا انجامش بدم.

داستان از این قرار بود که با توجه به اینکه خواهر کوچکترم، امروز کنکور ارشد آزاد داره(الآن احتمالا داخل جلسه باید باشه)و بخاطر اینکه اصفهان رو، انتخاب کرده، طبیعتاً برای امتحان باید به اونجام می رفت،از طرفی بخاطر اینکه روز سه شنبه کارتهای ورود به جلسه رو می دادن، طبیعتاً غیر از روز کنکور، می بایستی روز سه شنبه روهم به اصفهان سر می زد تا کارتش رو بگیره.

من، برای اینکه دوباره کاری نشه، از یکی از دوستان دوره آموزشی که اصفهان زندگی می کنه(حمید عزیز) و البته تا حالا، چندین مزاحمت دیگه هم براش ایجاد کردیم، خواستم تا زحمت کارت ورود به جلسه رو بکشه و برای خواهرم بگیردش و خودبخود من هم باید، مدارک شناسائی خواهرم رو به دستش می رسوندم که البته، بخاطر اینکه از قم ماشین های زیادی به سمت اصفهان می رن، این کار نشدنی نبود و من هم شناسنامه رو با یکی از ماشین های راهی برای حمید آقا فرستادم.

فرداش، حمید به من زنگ زد که:آقا، اینها کارت ورود به جلسه رو به من نمی دن و می گن که باید خودش باشه و من نمی دونم باید چیکار کنم... و البته به فاصله یک ساعت بعدش با من تماس گرفت که آشنائی پیدا کرده و کارت رو گرفته.خلاصه اینکه از کارت خیالمون راحت شد و به این مرحله رسیدیم که کارت باید یجوری به دست ما می رسید و راحت ترین پیشنهاد این بود که به همون طریقی که کارت ارسال شده بود، برای ما برگردونده می شد و حمید بنده خدا هم، همین کار رو انجام داد.

تا اینجای داستان، همه چیز ردیف پیش رفت و عین بقیه قصه ها، باید نقطه اوجش، آروم آروم شروع می شدش که شد....

حمید:الو... محسن جون سلام چطوری؟

من: سلااااااام حمید آقا(یعنی سلام رو کشیدم)، چطوری؟ با زحمت های ما؟

حمید: خواهش می کنم حاجی جون، شما تهرانی دیگه انشاءالله؟

من: نه... چطور؟

حمید:محسن جان، شرمندم، من هر کاری کردم ماشین برای قم که این بسته رو برای شما بیاره نبود، فرستادم تهران براتون، واقعاً شرمندم....

من: شرمنده چی؟ خجالت بکش بابا... این همه زحمت دادیم بهت.دستتم درد نکنه ممنون... چون پشت فرمونم بهت زنگ می زنم مشخصات ماشین و اینها رو می گیرم ممنونم .. خداحافظ.

حمید: خداحافظ

همه این داستان، پنجشنبه،حدود ساعت۷شب اتفاق افتاد و ما، قاعدتاً ناچار بودیم به یک نفر دیگه بگیم تا زحمت کارت رو از ترمینال تهران هم، برای ما بکشه و نتیجتاً، ذهنم به یکی دیگه از دوستانم رسید که در نزدیکی میدون آرژانتین تهران زندگی می کنه و بهش تلفن کردم و ازش خواستم تا زحمت کارت رو از اونجا برای من بکشه و اون بنده خدا هم بدون هیچ عکس العملی، درخواست من رو قبول کرد و به میدون آرژانتین مراجعه کرد و راس ساعت ۸:۱۰ دقیقه به من زنگ زد و گفت: محسن، انبار آرژانتین تعطیله....

تا اینجا رو داشته باشید که تمام این اخبار بدون کم وکاستی، به خواهر من منتقل می شه و به داشتن یک محیط آروم و بی دغدغه، در شب کنکور،کمک می کنه.

نگرانی من به اوج خودش رسیده بود که نکنه روز جمعه، انبار تعطیل باشه و ما گرفتار این موضوع بشیم و داستانمون، جنبه تراژیک به خودش بگیره ... صبح جمعه دوباره با دوست تهرانیم(اسمش رو خودم نمی گم) تماس گرفتم و ازش خواستم تا دوباره به انبار مراجعه کنه و زحمت کارت رو بکشه....

دوستم:الو محسن، چطوری؟

من:قربانت، ممنون. زحمت انداختیمت...

دوستم:نه بابا، زحمت چیه؟ ولی اینها کارت رو نمی دن و می گن روی پاکتش نوشته گیرنده:محسن بیات

من:بی خیال شو، ممنونم، خودم باید بیاد تهران ظاهراً،

دوستم:آره خوب، فکر کنم این بهترین راهه، خداحافظ.

رفتم خونه و وسایلم رو جمع کردم تا سمت تهران راه بیافتم که دوستم زنگ زد که :این آقای مسوول انبار می خواد باهات حرف بزنه، بلکه بشه من کارتو بگیرم...

مسوول انبار: سلام آقا، شما؟   من: سلام آقا جون، من بیات هستم.      مسوول انبار:چیه بیات؟      من: محسن آقا جون، محسن بیات       مسوول انبار:پاکت از کجا اومده؟     من: اصفهان، ترمینال صفه، تعاونی 17     مسوول انبار:کی فرستاده؟                  من: حمید آقای .......                    مسوول انبار: توش چیه؟            من: شناسنامه خواهرم، کارت ملیش و کارت کنکور ارشدش، اسمش اینه و فامیلیش و نام پدرش و مادرش، و.................              مسوول انبار: بسه آقا ممنون،

بالاخره دوست گل ما همراه با همکاری مسوول انبار کارت رو گرفت و دوباره به من زنگ زد که:می خوای کارت رو برات بفرستم؟

من:نه نه قربون دستت نگهدار خودم میام که تا حالا هم به خاطر این فرستادنها اینقدر گرفتار شدم، بخاطر همه چیز ممنون.... از این لطف دوست تهرانیم نگذریم که تونسته بود اون مسوول انبار رو راضی کنه و کارت رو بگیره، خلاصه اینکه خواهر کوچیک من الآن توی جلسه کنکوره و امیدوارم به خاطر همه این زحماتم که شده موفق بشه....   

 

 

 


▪ خسته ام

            امشب خیلی خسته ام.

از ساعت 6 صبح که از وشنوه(همون روستای اطراف قم) که دیشب اونجا بودم، راه افتادم تا الآن که ساعت 9 شبه، واقعاً یه سره کار داشتم و هیچ استراحتی نکردم.

امروز، به اضافه کارهای یومیه، یه ترافیکم داشتم که بخاطر پوشش دادن خبر گفتگوی پدر، با مهندس لطف الله میثمی(دو ماهنامه چشم انداز ایران) که قبلاً گفته بودم انجام شده،بود و من باید هماهنگی های لازم رو جهت اطلاع رسانی چاپ شدن اون مطلب، انجام می دادم.

از طرفی امروز پدرم حسابی ناراحت بودن و البته علت ناراحتیشونم می دونستم و به تبع ایشون من هم بخاطر اتفاق افتادن، یه داستان جدید در عرصه سیاسی کشور ناراحت بودم و این ناراحتی، به خسته تر شدن من، بیشتر کمک می کرد.....

یه موضوع جالبم امروز اتفاق افتاد و اون هم زمانی بود که با پدر، قصد رفتن به سلف برای خوردن ناهار رو داشتیم و رفتیم بقل آسانسور و شاسیشو فشار دادیم و وقتی آسانسور ایستاد و درش باز شد، دیدیم حاج حسن آقای خمینی تو آسانسوره و با دیدن پدر و همینطور پدر از دیدن ایشون، متقابلاً خوشحال شدن و حرف پدرم بعد از دیدن ایشون برام جالب بود که گفتن: هر موقع حسن آقا رو می بینم، یاد امام می افتم...

عصر امروز هم جلسه تبیین استراتژی نیروهای خط امام با حضور نیم ساعته پدر، انجام شد و دوستان از جمله دکتر نجفقلی حبیبی و دکتر حاضری و تعدادی دیگه هم حضور داشتن.

این لینکی که میگذارم، مصاحبه پدره پیرامون قانون اساسی یا فهم شورای نگهبان که اگه به این موضوع علاقمند باشید، قطعاً خوندنش مفیده

http://bayatzanjani.net/sc/show.php

 

 


▪ سه شنبه برقی

همونجوری که قبلاً هم اشاره کردم، می شه گفت که روزهای سه شنبه روز رسیدن به کارهائیه که در بقیه ایام هفته، فرصت انجامشون فراهم نمی شه. منتهی این سه شنبه، با بقیه سه شنبه ها کمی متفاوته.

بنا بر برنامه ریزی که با هادیمون کرده بودم، قرار شد تا به اداره برق قم(واحد شرق) سر بزنم تا برای یه مدت 15 روزه، برق 3 فاز اجاره کنم تا کارهای جوشکاری این ساختمون ما، که به علت مشکلات مالی حدود 5 ساله خوابیده، تموم بشه و بعدش هم کم کم کار تموم کردن ساختش انجام بشه. برنامه ریزی که برای ساختش شده، با توجه به وامیه که مادرم بنا داره از طریق بانک مسکن بگیره، چونکه ظاهراً دو سال قبل مقداری پول داشته که گذاشته توی بانک و امسال، نوبت تسهیلاتش می رسه. پول حاج خانوم خونه رو به مرحله سقف می رسونه و باز هم باید برای وام ساخت که باز هم بانک مسکن به واحدهائی که به مرحله سقف می رسن، تخصیص می ده، استفاده کرد.

و بعد از اتمام همه اینها تازه باید فکر چند ده سال قسط دادن بود که البته پدرم همیشه می گن: خدا پول خونه رو می رسونه و شما با توکل جلو برید...

اینکه گفتم متفاوت، رفتیم اداره برق و کارشناس اداره برق پرونده ما رو دید و گفت: اونجا نمی تونیم برق بدیم بهتون.

 گفتم: چرا؟

گفت: افت فشار داریم و توی اون منطقه نمی تونیم برق بدیم.

گفتم: خوب، الآن ما باید چیکار کنیم.

گفت: یا تا مهرماه صبر کنید که فصل گرما تموم شه یا بهتون اون طرف بلوار(حدود 400 متر اونطرفتر) می تونیم بدیم.

گفتم: خوب ما کلاً تا پایان سال وقت داریم، چونکه این ساختمون نیمه کارس و ما فقط یک سال می تونستیم پروانه ساختمون رو تمدید کنیم که کردیم، پس نمی تونیم چند ماه صبر کنیم، اینم که می گید اونور بلوار، من که نمی دونم این برق رو چجوری باید تا این ساختمون بکشم که.

 گفت: با کابل، حدود 400 متر کابل می خواید که مرسومه، همه می کشن.

گفتم:خوب، اون وقت این کابلی که می فرمائید، چقدر هزینه داره،

گفت: حدود 8 میلیون تومان اینا.

گفتم: مرد حسابی، من اگه پول داشتم که این ساختمون اینجوری نمی موند، الآنم مادرم داره 10 میلیون تومن وام می گیره که می خوام اینو تا یه جائی برسونم.

گفت: این مشکل من نیست، تا پائیز صبر کنید چونکه اگه بهتون برق بدیم، برق مردم ضعیف و قوی می شه و مردم صداشون در می آد و بهشون ظلم می شه.....

از اداره برق اومدیم بیرون(البته دست از پا درازتر) که یه دفعه حامد یکی از دوستانم رو دیدم که خیلی ارتباطات زیادی، اینور اونور داره و من هم موضوع رو براش تعریف کردم و اون بنده خدا هم پرونده رو از من گرفت و رفت تو اداره برق،

بعد از یه ربع اومد پائین و گفت: محسن، من یه رفیقی داشتم اینجا که بازنشست شده، ولی رفتم پیش رئیس و اون هم همین حرفائی که به تو زدن رو به من زد. با هادی تماس گرفتم و قضیه رو بهش گفتم و اون هم ناراحت شد و گفت که تا فردا صبر کنیم، ببینیم می تونیم یه ژنراتوری، چیزی اجاره کنیم، که البته اون هم مستلزم یه هزینه دیگس...خلاصه اینکه ما دست از پا درازتر رفتیم خونه و قضیه رو برای پدر تعریف کردیم و گفتیم که قضیه این شکلی شده، که هادی تلفن کرد و گفت: الآن توی کوچه ساختمونمونم و اینجا دارن 3 تا ساختمون می سازن و همشونم برق 3 فاز دارن....

خلاصه... الآن اومدم وشنوه، یکی از روستاهای اطراف قم که منزل یکی از دوستانه و احتمالاً شب هم بمونم، و جالب اینکه از اینجا می شه به اینترنت وصل شد، جل الخالق.. چقدر دنیا پیشرفت کرده...


▪ داستانهای امروز

اول بايد به اين موضوع اشاره كنم و يه عذر خواهي رديف، بحاطر اينكه براي پيامهائي كه مي گذارين يه فيلترينگ گذاشتم، با اينكه ذاتاً با اينجور داستانها مخالفم، ولي چاره اي نبود، چونكه واقعاً بعضي از مراجعين كم لطفي مي كردن و....

به هر صورت، بواسطه سئوال يكي از دوستان، ياد دوره كارشناسي در قم افتادم.

لازم بذكره كه من ليسانسم رو در رشته زبان و ادبيات عربي گرفتم، اون هم در دانشگاه آزاد قم و البته با 1000 تا قصه و حديث و ....

دوستي داشتم به اسم امير محمد كه از خانواده هاي اصيل تهرون محسوب مي شدن و البته مي شن و از طرف مادر، به آقا شيخ هادي نجم آبادي مي رسيدن كه خيابون شيخ هادي كه موازي خيابون وليعصره، بنام جد ايناس و البته مقبره ايشون هم در همون خيابون واقعه. البته الآن بدلايلي ما با هم ارتباط نداريم و اين داستان هم مربوط به دوره كارشناسي ماست و من هم اين رو، از ايشون نقل مي كنم كه يه روز به من گفت:

محسن يه چيزه جالب مي خواي بدوني كه از دانشگاه با مادر من تماس گرفتن و بهش گفتن كه نگذاره من با تو ارتباط داشته باشم، تازشم(اين تيكه رو با خنده گفت) گفتن كه خانواده شما خطرناكن و باعث مشكلاتي در آينده براي فرزند شما خواهند شد....

اينها رو هر از چند گاهي مي گم تا افرادي كه به اين صحيفه ها مراجعه مي كنن بدونن كه چه اتفاقاتي براي من و دور و بريام به واسطه آقازاده بودنم افتاده و البته به قول دوستم نريمان، زندگي شبيه به روضه ام رو براي همه بازگو كنم.حالا شما توجه كنيد به اينكه من در دوره دانشگاهم با اين برخورد ها مواجه بودم، چونكه آقازاده بودم و در وبلاگم هم با برخوردهاي نا مهربونانه ديگه اي بخاطر اينكه بازم آقازاده ام...

البته اينها دليلي نمي شه كه من باز هم تاكيد نكنم كه به يه همچين آقازاده بودني افتخار مي كنم.....


▪ روزنامه کیهان....

پدرم همیشه میگن: آدمها و انسانهائی که از قدرت استدلال و تفکر مناسب برخوردار نیستن، از ادبیات آلوده به بی حرمتی استفاده می کنن...

امروز صبحم را با سرمقاله روزنامه کیهان که در اون حسابی به مرجع مظلوم، آیت الله صانعی حمله شده بود آغاز کردم و حسابی هم کلافه شدم بعدشم بحمدلله وقتی وبلاگ رو خوندم دیدم که چند تا از دوستان هم تا تونستن، به من و خانواده من بد و بیراه گفتن و ....

بگذریم، صبح حاج رضا از دفتر پدر تماس گرفت و گفت که ایشون صحبت های خوبی رو امروز پایان درسشون داشتن که من هم تصمیم گرفتم اون صحبت ها رو از روی وب سایت دفترشون بردارم و اینجا بگذارم... تا ببینیم خدا چی می خواد...

و اما صحبت های پدر:

لازمۀ دفاع صحیح و حقیقی از دین و مفاهیم دینی، کسب شناخت صحیح از آن است و طبعاً، عالمان دینی و مجتهدان حقیقی هستند که می‌توانند در این حوزه اظهار نظر کنند. چالش امروز حوزه های دینی این است که هر کسی که فقط زمان کوتاهی را در این وادی گذرانده است، به خود اجازه می دهد که به عنوان صاحب‌نظر، وارد شود و تفکرات خود را به عنوان اصل، مطرح کند.

با کمال تاسف، امروز یکی از مشکلاتی که جامعه علمی ما را، چه در حوزه‌ها و چه در دانشگاهها تهدید می کند، این است که افرادی از این دست، با دستیابی به تریبونهای مختلف برخی نهادهای علمی، اجتماعی و گاهی هم سیاسی، تفکرات غلط خود را در جامعه منتشر می‌کنند و داعیۀ اصیل بودن این تفکرات را دارند. این را باید دانست که اگر عالمان حقیقی که قدرت اجتهاد دینی دارند، در این حیطه وارد نشوند، خطر تحریف حقایق و علوم اصیل دینی، همۀ حوزه های علمی را تهدید می کند.

یکی از اشارات آیۀ ۸۰ سورۀ مبارکۀ بقره این است که در آنجا خداوند عالم، علمای یهود را مورد سرزنش قرار داده و در وصف آنها فرموده است: آنانی که چیزهائی را اضافه بر واقع نوشته‌اند و به خدا نسبت داده‌اند، در حالیکه می دانستند دروغ است.

 در تفسیر منسوب به امام حسن عسکری(ع) ذیل این آیه چنین نیز آمده است که افرادی هم برای اینکه قدرت خود را حفظ کنند و از این طریق و بواسطه عوام، منابع اقتصادی خود را تقویت کنند، در طول تاریخ، سنت پیامبر خاتم(ص) و سخنان ایشان را تحریف کردند. نظایر این قضایا هم در طول تاریخ شیعه، زیاد رخ داده است. به بحث‌هائی که هر روز و با رنگ و شکل جدیدی پیرامون حضرت ولی عصر(عج) و نوع و نحوۀ ارتباط گرفتن با حضرت و امثال ذلک طرح می‌شود توجه کنید. کتبی که گاهی در این باب نگاشته می‌شود را ببینید. مباحث طرح شده در تعداد قابل توجهی از این کتابها و تذکره‌ها را می‌توان از جملۀ این تحریفات به حساب آورد.

گاهی هم با کمال تاسف، وضعیت طور دیگری رقم می خورد که یک عالم اسلامی، با پشتوانه علمی خود و با توجه به تحقیق و بررسی هائی که کرده به نتیجه ای می رسد و در مقابل همان انسانهائی که پشتوانه علمی لازم را  هم ندارند، به مقابله با او می پردازند و او را مورد هتک حرمت قرار می دهند.

از آغاز دورۀ غیبت حضرت ولی‌عصر(عج)، دغدغۀ تعداد قابل توجهی از علمای راستین و فقیهان صاحب‌نظر و رأی، این بوده است که اگر مدافعان دین، به قدرت‌های سیاسی و اقتصادی جوامع خود متکی باشند، دین را به نفع حاکمان سیاسی و صاحب منصبان سیاسی و اقتصادی تفسیر خواهند کرد؛ اگر هم در دفاع از عقاید و سنتهای عامۀ مردم هم به نوعی متأثر از احساسات غیرواقعی و به‌ظاهر معنوی باشند، دین را با خرافات من‌عندی آلوده خواهند ساخت.

به همین خاطر است که ضرورت دارد علمای دینی حقیقی، که همواره دغدغۀ خلوص دین و پالایش آن از زوائد بدون پشتوانه را داشته‌اند، در این راه پیش قدم شوند و با مباحث و تحریفهایی از این قبیل مقابله کنند تا دینداری مردم در بحثهای به‌ظاهر معنوی اینچنینی خلاصه نشود و بتوانند با اصل دین مواجه شوند نه با خرافاتی که به نام دین عرضه می‌شوند.

 

 


▪ دوره آموزشی و کرایه۶۵۰۰تومنی

خدمت سربازی و مخصوصاً آموزشی، برای من دوره جالبی بود و البته می شه گفت یکی از بهترین دوره های زندگی منه و همیشه از اون به عنوان یکی از خاطره انگیزترین مقاطع، در زندگیم یاد می کنم و شاهد این قضیه هم الصاق عکس های اون دوره، روی دیوار اطاقمه که تقریباً با وجود مخالفت همه اعضای منزل، این کار رو انجام دادم.

بحث خدمت رفتن من هم از بیخ، داستان داشت، چراکه من الزام داشتم تا خدمته رو برم تا خیلی از دوروربریامون و البته غریبه ها من رو اونجا ببینن و بدونن قائل به استفاده از رانتهای خاص نبودیم و البته پدر هم به شدت تاکید داشتن که همونطوریکه مهدی و هادیمون خدمت رفتن، بقیه بچه ها هم باید برن.

مطابق معمول اعزام بچه های  کاردانی و لیسانس به بالا، که دوم برج های زوج، انجام می گیره، من هم باید خودم رو صبح روز دوم اسفند ماه به پادگانی که بعداً فهمیدم شهدای کرمانشاهه، معرفی می کردم ولی با توجه به اینکه باید صبح روز اول اسفندماه، خودم رو به نظام وظیفه استان محل سکونتم می رسوندم واز اونجا اعزام می شدم و گرفتاری باعث شده بود این کار رو نکنم، شب دوم یعنی اول اسفندماه ساعت ۱۰ شب بلیط اتوبوس گرفتم تا صبح رو کرمانشاه باشم.

گرفتاری که باعث شد این کار رو نتونم انجام بدم، کنگره حزب مردمسالاری بود که قرار بود با سخنرانی پدر، افتتاح بشه و من هم بواسطه اینکه از حدود ۱۱ سال قبل، حفاظت پدر و مسائل پیرامونی اون رو بعهده داشتم، باید  هماهنگی های لازم رو انجام می دادم و بعد عازم می شدم.

صبح روز دوم در حالی به ترمینال کرمانشاه رسیدم، که شب قبلش رو در اتوبوس به علت اینکه هوا وحشتناک سرد بود، نخوابیده بودم و خسته و از طرفی حسابی آشفته بودم. به محض ورود، برای اینکه از وقت استفاده لازم رو برده باشم، وضو گرفتم و رفتم نمازخونه ترمینال و بین تقریباً چهل-پنجاه نفر آدم که همه خوابیده بودن وایسادم ونمازم رو خوندم. نمازم که تموم شد، دیدم یه بنده خدائی اومد و با لهجه کردی گفت: می خوای بری پادگان شهداء، گفتم آره، گفت: پاشو با هم بریم، گفتم: کرایش چقدره؟ گفت: چون بیرون شهره، نفری۱۵۰۰ و اگه بخوای دربستی بری می شه ۷۵۰۰. گفتم: ظاهراً هنوز قانون اینکه جلو رو ۲ نفر حساب نکنید به اینجا نرسیده، شمابرای دربستی رفتن، باید ۴ نفر حساب کنی نه پنج نفر، در جواب من، اون بنده خدا فقط به من نگاه کرد و هیچی نگفت و من متوجه شدم که منظور من رو متوجه نشده، گفتم: ۶۰۰۰ تومان می دم، می بری؟ گفت: نمی صرفه، ۲۵کیلومتر بیرون شهره....

خلاصه با ۶۵۰۰ راضی شد والبته این کرایه، باتوجه به اینکه در تهران، اگه بخوای ۲۵ کیلومتر از شهر خارج بشی، نسبتاً خوب به نظز می رسه .خلاصه از در نماز خونه اومدیم بیرون و داشتیم کفشمون رو می پوشیدیم که بلندگوهای ترمینال شروع کردند به پخش قرآن، از راننده سئوال کردم: کسی فوت کرده؟ گفت: نه بابا، قرآن میخوانه و بعد اذان پخش می کنه دیگه. گفتم: اذان مگه نگفته؟ گفت: نه.... گفتم: پس تو که دیدی من داشتم نماز می خوندم، چرا نگفتی اذان نشده؟ و اون بنده خدا بازم منو نگاه کرد و احساس کردم بواسطه تفاوت ادبیاتمون گاهی اوقات اون بنده خدا منظور من رو متوجه نمی شه، همونطوریکه من هم.....

خلاصه برگشتیم و دوباره نمازمون رو خوندیم و عازم پادگان شدیم تا ۶۵۰۰ تومانی که توی جیبمون سنگینی می کرد رو پرداخت کنیم، این۶۵۰۰ تومان توی ذهن من مونده بخاطر اینه که وقتی بعد از ۲۴ روز داشتیم می اومدیم مرخصی میان دوره و فواد که از اهالی کرمانشاه بود و من در اون دوره باهاش آشنا شدم، نفری ۲۵۰ تومان به راننده داد تا از پادگان ما رو تا کرمونشاه بیاره، تازه فهمیدم که ........

اگه زنده باشم، بازم مطالب شیرینی از اون دوره دارم که بنویسم.

 


▪ من و دردهای خودم

داشتم متن صحبت های پدرم رو، ویرایش می کردم که گفتم یه سری هم به وبلاگ بزنم و در این حین، صحبتهای روزبه از دوستای دوره دانشگاهم رو روی وبلاگ دیدیم.

این حرفها که من با توجه به شناختی که از روزبه دارم و می دونم از سر دوستی به من می زنه، هر از چند گاهی و در زندگی شخصی من هم به من زده می شه که گاهی از سر دوستی و محبته و بیشترش هم از سر نامهربونی...

داستان اینه که من از روزی که بنا رو بر وبلاگ نویس شدن گذاشتم، با خودم عهد کردم که همه اتفاقاتی که داره در زندگی من می افته، اعم از خوب و بد رو داخل این صحیفه بیارم، حالا ممکنه بعضی ها از گفتن این حرفها خوشحال بشن و بعضی ناراحت، بعضیها بگن دروغه و بعضی ها بگن چه جالب و بخندن و بعضی ها هم بگن چقد چندش آوره و البته بیشتری ها بگن بابا این چه زندگیه مزخرفیه، ولی اون چیزی که مهمه اینه که این زندگی منه و من واقعاً دارم اینجوری زندگی می کنم و لا اقل با خودم صادقم  و اتفاقات پیرامونی من همونطوریکه هست، توی این مجموعه آورده میشه.

یکی از داستانهای خنده دار توی سیستم ما، اینه که همه سعی می کنن ما رو اونجوری که خودشون دوست دارن ببینن نه اونجوری که هستیم.

یه داستان جالب راجع به همین بحث خدمت رفتن من بود که تا آخرین لحظه ای که من از آموزشی برگشتم، همه آدما حتی نزدیکان من می گفتن که تو ایران نبودی و هیچ کسی باورش نمی شده که آقا، محسن بیات رفته کرمانشاه، پادگان شهید محمد منتظری(شهداء) و اونجا 2 ماه آموزشی بوده و اومده و حتی امروزم که من عکسهای اون موقع رو بهشون نشون می دم بازم باورشون نمی شه....

شما به جای من بودید، چکار می کردید؟

من بنام بر اینه که زندگیم رو همونجوری که داره اتفاق می افته بنویسم، همین.


▪ پنجشنبه 12 اردیبهشت

من و پدرم، ارتباط صمیمانه ای داریم و خیلی وقتا که با هم باشیم، بحث های مفصلی با هم می کنیم، البته این بحث های مفصل، اختصاص به من نداره و هر کسی که پدر رو پیدا کنه، سعی می کنه ازشون استفاده کنه.

امروز هم طبق معمول، صبح که می خواستم از خونه بیام بیرون، بعد از کمی بحث و گفتگو پیرامون مشکلات متعددی که دور وبرمون پیش اومده، مادرم شناسنامه ها رو دستم داد به همراه دفترچه بسیج اقتصادی، تا به اداره بازرگانی مراجعه و برای گرفتن کوپن های سری جدید اقدام کنم، پدرم وسط این بحث به ما اضافه شد یه پاکت به من داد و گفت: این بنده خدا که سر کوچه روی بساطش میوه می فروشه، این امانتی رو هم بده بهش. من گفتم چیه؟ گفت: کمی پوله، نیاز داره بهش برسون.

از خونه خداحافظی کردم و رفتم سر کوچه، در حالیکه پیرمرد میوه فروش، عین همیشه پای بساطش نشسته بود و داشت قرآن می خوند. بهش رسیدم و سلام کردم و او هم در عین حالی که جواب من رو داد به احترام من از روی حلبی که به عنوان صندلی ازش استفاده می کنه، پاشد. کمی پرتقال و کمی موز داشت که من هم ۲ کیلو موز ازش گرفتم و بعد از اینکه پولشو دادم، پاکتی که پدرم داده بود رو، بهش دادم. با تعجب به من نگاه کرد و گفت این چیه؟ گفتم : حاج آقا دادن، گفتن خود شما در جریانی. در پاکت رو باز کرد و من هم که کنجکاو بودم ببینم چقدره، نگاه کردم و دیدم ۲ تا ایران چک صدیه، پیرمرد متعجب به قیافه من و داخل پاکت نگاه می کرد و یه دفعه با یه لبخند معنا دار به من گفت: من از آقا چیزی نخواسته بودم ولی این دقیقاً همون مقداریه که من برای رهن خونم احتیاج داشتم و بعد از گفتن این حرف، اومد جلو و روی منو بوسید و گفت: خدا سایه آقا رو سر ما حفظ کنه.

امروز ظهر، طبق معمول پنجشنبه ها رفتیم سالن و کمی دویدیم و الحمدلله چسبید.

روز شنبه باید از پژوهشکده برم تا قسط عقب افتاده  وام ازدواجم  رو بدم چونکه امروز صبح زنگ زدن خونه آمنه اینا و حیثیت ما رو جلوی مامان و باباش بردن.


▪ جوابگوئي به استفتائات

سئوالاتي كه از طريق وب سايت دفتر و يا از طريق پست براي پدر ارسال مي شه، توسط ايشون جواب و سپس توسط من ويرايش مي شه و در مرحله نهائي و با چك كردن متن آخر با حضور پدر، براي افراد متقاضي ارسال ميشه.

امروز، تقريباً بحث پاسخگوئي به سئوالات، حدود پنج ساعت وقت گرفت كه البته در اون زمان، به حدود پانزده سئوال پاسخ داده شد.

اين زمان، نسبتاً طولانيه ولي پدر معتقدن كه تا مي تونيد زمان بگذاريد تا طرفتون نسبت به جوابي كه مي گيره، قانع بشه.

امروز جلسه گروه رو هم داشتيم كه در اون بحث پايان نامه ها و چگونگي تقسيم راهنمائي و مشاوره دانشجويان مطرح شد.

در حال حاضر هم منتظرم پدر بيان و به سمت قم حركت كنيم....

 


▪ من و باخت بارسا

ساعت حدود یک و بیست و دو دقیقه شبه و من حسابی از باخت بارسلونا ناراحت هستم. با اینکه فردا از صبح ساعت 6 باید بیدار شم و به کلی از کارها برسم، ولی فعلاً خوابم نمی بره و می شه گفت یه جورائی تحت تاثیر این باخت قرار گرفتم.


▪ دوشنبه ای عين همه دوشنبه هاي خدا

امروز دو تا مطلب توي وبلاگ گذاشتم كه البته يكيش، مربوط به ديروز و يكي هم مربوط به امروز .

الان كه دارم اين مطالب رو مي نويسم، سعيد مشغول ضبط دهمين بخش از خاطرات پدره و من هم از اين فرصتي كه طبيعتاً نمي تونم توش صحبتي بكنم، براي نوشتن استفاده مي كنم.

ديروز يك هديه خيلي خوب از روح الله گرفتم كه توي مطالب ديروز، يادم رفت بيارمش، البته اون بنده خدا دوتا زحمت كشيده بود كه يكيش سوغاتي سفر مشهدش بود و ديگري كمي بنزين براي ماشين كه اگر اين هديه الهي به توسط آقا روح الله بهم نمي رسيد، بخاطر بي بنزيني بايد ماشين رو تا چند وقتي توي خونه پارك مي كردم.

امروز پدر، كمي احساس كسالت مي كنن كه البته علت احتماليش، خستگي ناشي از اين رفت و آمدهاي جاده ايه، صبح هم كه داشتيم از قم مي اومديم، كمي توي ماشين خوابيدن ولي اين از كسالتشون كم نكرد، تا جائي كه براي ناهار توي پ‍ژوهشكده، نتونستن بيان پائين كه نتيجتاً  يكي ديگه از كم لطفي هاي دوستان پژوهشكده رو دیدم كه حاضر نشدن ناهار رو براي ايشون بيارن توي اتاقشون، با اينكه تا وقتي كه رفتم از بيرون براي ايشون كمي سوپ تهيه كنم و برگردم، ديدم ناهار رو آوردن ولي ناچار شدم براي اينكه بهشون نشون بدم كارشون چقدر زشت بوده، غذا رو پس فرستادم.

امروز دوشنبه اس عين همه دوشنبه هاي خدا با اين تفاوت كه به اندازه يه روز از روز تولدم فاصله گرفتم و به اندازه یک روز  به روز مرگم نزدیک.......


▪ زنجان

دیروز یکی از پرکارترین روزها، در طول این یک هفته اخیر برای من بود.

صبح بعد از نماز، یعنی راس ساعت  پنج و نیم، با روح الله  یکی از دوستانم قرار داشتیم تا با هم سفری به زنجان داشته باشیم.زنجانی که هیچ وقت عین الآن به اونجائی بودنم افتخار نکرده بودم، چراکه در این انتخابات اخیر، مردمش نشون دادن که به بلوغ سیاسی لازم رسیدن و به دو نفر از بهترین وخوشفکرترین نیروهای اصلاح طلب ، رای دادن.

روح الله، بنا داره در بخشی از زنجان سرمایه گذاری کنه و من هم به این جهت که آشنائی لازم با اون شهر رو دارم، همراهش رفتم تا هم تنها نباشه و هم راهنمائی لازمه رو بکنم.سفر ما ساعت پنج و نیم عصر با رسیدنم به خونه، در تهران به پایان رسید تا ما در دوازده ساعت مسیری حدود هشتصد کیلومتر رو رفت و آمد کرده باشیم ولی تیکه سخت داستان، اونجائی بود که من می بایستی دیشب می اومدم قم، تا امروز صبح در جوار پدر، دوباره به تهران برگردم.

دیشب رانندگی اونقدری سخت بود برام که اگر آمنه در کنارم نبود، قطعاً جاده رو برای خوابیدن، به رختخوابم در قم، ترجیح می دادم.

 


▪ چه ساده....

سه شنبه ها، فرصت بیشتری برای رسیدن به زندگی شخصیم دارم، با توجه به اینکه تقریباً 70 درصد از زندگیم رو توی جاده سپری می کنم و سه شنبه ها تنها روزهائین که می تونم در اونها به این قبیل کارها برسم.

بقیه روزها هم جزوی از زندگی هستن ولی با کمی تفاوت، چراکه زندگی در اون روزها مستلزم اینه که من در هر 24 ساعت، به اندازه 48 ساعت بدوم و البته این یک کار طبیعی است و دویدن، جزئی از زندگی محسوب میشه، عین همون جاده و استرس و .....

یکی از دوستان من می گفت: با توجه به چیزائی که توی وبلاگ مینویسی، ما باید دلمون برای شما آقازاده ها بسوزه، نه اینکه هر روز فحشتون بدیم ولی اینها عین واقعیته و من تمام اتفاقات رو می نویسم، فقط همین.

مادرم و خواهرم، بعد از مدتها یه سفر زیارتی براشون پیش آمد که نتیجش این شد که من، پدر و مصطفی یا برای ناهار و شاممون یه فکری بکنیم و یا با کله، دعوتهائی که می شه رو بپذیریم.طبیعتاً دومی بهتر از اولیس و ما هم دیشب و هم امروز ناهار رو مهمون بودیم.

سر ناهار امروز بحث مفصلی راجع به مدرنیته و پست مدرنیته داشتیم و من بین بحث، ناخوآگاه این به ذهنم رسید که قطعاً در بین اون جمعی که الحمدلله همشون هم خودشونو صاحب نظر میدونستن، اگر بنا بود حرف کسی سند باشه و قابلیت استناد داشته باشه، اون پدرمه ولی جالب بود که  در این مورد حضاربیشتر از ایشون اظهار نظر می کردن.

و من با خودم فکر کردم که گاهی این موضوع، در سطحی کلان تر اتفاق می افته، بزرگان و دانشمندان و اعاظم رو در مسائل اساسی بازی نمیدیم،ازشون استفاده نمی کنیم و کار رو بدست بچه ها به لحاظ فکری و عملی می سپریم، نتیجش این می شه که مباحث و مسائل، از اون مسیر طبیعی و اصلی خودشون خارج می شن و در واقع منحرف می شن وزمانی فاجعه اتفاق می افته که مسائل مورد بحث، اعتقادی باشن که نهایتاً در طول مدت زمان طولانی در عقیده عامه نفوذ می کنن و آروم آروم می شن خود عقیده وتاجائی پیش میرن که می شن تمام واقعیت و اون روزه که آدمهای عاقل باید تو سرشون بزنن که وای این اعتقاد از کجا اومده و خنده دار اینکه اگر هم با اون برخورد کنی، چون مسئله اعتقادیه، بهت می گن بی دین و .....

می بینید چه ساده است؟

 

 


▪ روز تولد محسن بیات

یادمه وقتی که سن و سالمون کمتر بود، رسیدن روز تولدمون،خیلی شوق و ذوق داشت وهمیشه روزهای قبل و بعد از تولد، برامون شیرین ترین روزهای زندگی محسوب می شد.

اما این روزها، تولد هم یه روزه عین بقیه روزهای زندگی که گاهی اوقات، در لابلای مشکلات و دغدغه ها، گم میشه.

امروز، من 29 سالم تموم می شه. 29 سالی که شاید اون لحظاتی رو که ازش بخاطر دارم، پر از استرس و دغدغه بوده ولی مهم اینه که همگی گذشته و من الآن اینجام....

 

 

 



محسن
فرزند چهارم خانواده
تصمیم دارم شرح زندگی بنویسم.
همین.



دسته‌ها
خاطرات و خطرات
عکسهای دیگران
تحلیل ها
درد دل
عکسهای خودم


بایگانی
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386


پیوندها
دفتر پدرم
هادي برادرم
اولین خواننده وبلاگم
آیت الله دستغیب
آیت الله سید صادق شیرازی(وبلاگ)
دكتر فيرحي
مجید انصاری
دكتر كديور
سید محمد خاتمی
فريد مدرسي
مسیح علی نژاد
روح الله و مصطفی(وبلاگی مفید برای آشنائی با سینما)
عمادالدین باقی
دکتر عطاءالله مهاجرانی
مهندس لطف الله میثمی
علی اصغر خدایاری
حضرت آقای ایرانی(بیان ایرانی)
دکتر هدایتی
نوروز
شهروند امروز(از این پس خوانده شود شهروند دیروز)
نواندیش
مرجعیت شیعه
روزبه(دوست دوران دانشگاه)
(یک دوست خونه بدوش)
علی اشرف فتحی(تورجان)
واحه
خانم هنگامه شهیدی
جناب خسروانی
سهام الدین بورقانی
محمد آقاي منصوري بروجني
سيد حسام الدين دولتخواه
آسید محمد مرعشی
حبیب آقای حسین پور
م.چکاد
مرتضی اصلاحچی
آقا مصطفی
سامان
محمد مهدی مازنی(روزان)
ايران –كاوش
روزبه میر ابراهیمی
آ سید عباس سید محمدی
عباس آقای رضوانی
مسعود درودی
ایمان ملکا
سعید نورمحمدی
ورقاء
حسین آقای کربلائی
مجنون جا مانده
محمد آقای معینی
آقای ریوندی
آرام طوفانی
فرید صلواتی
مهدی جلیل خانی
آسید مرتضی ابطحی
صادق صدق گو
علیرضا بازرگان
حامد نیک فر
آ شیخ محمود کندلوئی لاریجانی
زهرا علی اکبری
نجات یونسی
هادی غیبی
سهند(خرداد سبز)
علی(تا رهائی)
مهتاب(.. بی گناهی, کم گناهی نیست در آیین عشق )
ندای خالی - ندای پر
مرتضی میری
طاهره(عطر قهوه)
سید محسن قائمی(آشنائی با مفاهیم قرآن)
امیر تبریزی
مریم شفیع پور
فریاد فرید
شکوفا(عصر بخیر بچه ها)
روح الله ریاضی
محمد کیانمهر
حسن یونسی
محمد امامی
حمیدرضا منتظری
علی عارف
سهیل اسدی
میثم یوسفی
علیرضا شایق
علی(ضمیر من)
سهیلا بیگلرخانی
محمد طاهری
عرفان چشمه زاد
یاسر اسماعیلی
طلبه ضد، ضد طلبه
مسیح من(یک روحانی زاده مثل من)
مجید نصرآبادی
مهدی نظام الاسلامی
علیرضا میرحسین
بهنام صابر نعمتی
محسن صائمی
علیرضا رحیمی
امین قاسمی
نصیرالدین مزورعی
سید علی تراب
میلاد محرک پور
سید علی ناظم زاده
م.س.مصطفوی نیا
حمیدرضا شجاعی نیا
رضا اسدی
مونا داودی
حسن یونسی
سلیمان رضائی
علی رضوی
رایا مرادی
انجمن دانشجویی سروش اندیشه
فائزه ابراهیمی
د-الف(قلم سیاه)
لیلا(یک همشهری)
مصطفی عباسی
محمد مهدی سامع
عقیل وجدانی
سید سپهر زمانی
محمد مصطفائی
محمد قدسی
حمید اسدی


شمارنده