تبليغاتX
من هم، یک آقا زاده هستم!!!


▪ سری به ستادهای اصلاح طلبان

همزمان با تولدم که فردا باشه، 1000 تا کار دارم که باید انجامشون بدم.

دیشب بخاطر اینکه کمی زودتر تهران اومده بودم، تصمیم گرفتم به ستادهای انتخاباتی دوستان سری بزنم و هم سلام حاج آقا رو برسونم و هم خسته نباشیدی بهشون بگم بهمین خاطر، با سعید تماسی گرفتم که او هم با من بیاد و با هم این کار خیر رو انجام بدیم که البته اون بنده خدا هم پذیرفت.

ابتدا به ستاد مهندس جهانگیری سری زدیم و آقای طاهرنژاد رو اونجا دیدیدم و خیلی هم خوشحال شدیم، چونکه این دوستان رو دردوره اصلاحات بخاطر مشغله های دولتی که داشتن، کمتر می شد دید ، مهندس طاهر نژادم که رئیس سازمان صنایع دستی وقت بود که امروز در سازمان میراث فرهنگی ادغام شده و طبیعتاً در اون ایام، می بایست هم گرفتار می بود.

بعد از نماز به من و سعید پیشنهاد کرد که با مهندس جهانگیری، بریم حسینیه حجت(نازی آباد) که هم در معیت مهندس باشیم که تنها نباشه و هم خود من که مهندس رو مدتها بود ندیده بودم، همونجا بتونم مفصل ببینمش.

از قضا، برنامه حسینیه حجت به علت عدم برنا مه ریزی صحیح، کنسل شد و من هم حدود 1 ساعتی رو با مهندس گپ زدیم و یاد اون موقعی که استاندار اصفهان و قبلش که نماینده بود رو حسابی مرور کردیم. چون بعدش که ایشون، وزیر صنایع در دولت خاتمی شد، ما کمتر خدمتش می رسیدیم، الا زمانهائی که ختمی یا برنامه خاصی پیش می آمد که تقریباً، همه اونجا همدیگرو می دیدن.

امیدوارم که ایشون به اضافه بقیه بچه های اصلاح طلب در این دوره از این صندوق های جادوئی بیرون بیان تا مردم، مانند دوره اصلاحات، کمی بتونن نفس راحت بکشن.....


▪ روزهای .....

سالن(فوتسال) روزهای پنجشنبه، هم برای ما حالت ورزش پیدا کرده و هم یک دور همی که می شه گفت: یکی از تنها لذتهای مشروعی که تو این شرایط برامون مونده، همینه.

توی این یک هفته اخیر، می تونم مدعی باشم که تحت یکی از بدترین شرایط روحی و عصبی بودم که اگه عمری باشه، تو یه موقعیت مناسب، علتشو می نویسم.

از۳روز قبل تا دیشب هم، غالب وقتم رو تنظیم و ویرایش گفت و گوی مهندس لطف الله میثمی با پدر ، که قراره در این شماره چشم اندازایران به چاپ برسه، گرفت که الحمدلله، اینقدر متن شیوا و زیبائی دراومد که واقعاً خستگی ناشی از اون زحمت رو، از بین برد.

یکی از سئوالات مهندس و جواب پدر رو براتون می نویسم چون هم جمله جالب و پر معنائیه و هم آدم رو ترغیب می کنه که کل گفتگو رو با دقت مطالعه کنه.

مهندس در اواسط گفتگو و بعد از توضیحات پدر پیرامون اصول قانون اساسی و نوع برداشت شورای نگهبان از اون، این سئوال رو مطرح کردن که:

آيت‌الله مصباح يزدي هم در پيش‌خطبه‌هاي نمازجمعه تهران گفتند اصل ۱۱۰ بايد به اصل ۵۷ كه ولايت‌مطلقه است ارجاع شود بدين معنا كه ديگر اختيارات ولي‌فقيه محدود نباشد.

 پدر بعد از یه جواب مفصل، در پایان پاسخ به این سئوال، اینگونه فرمودند که ......حرف آن آقائی که اشاره کردید، به درد منبر مي‌خورد، نه بحث حقوقي در نظامي كه داراي قانون‌اساسي است.

 

 

 

 


▪ چرا جرج بوش از اصلاح طلبان دفاع مي كنه

اين موضوع چندوقتيه، ذهن من رو مشغول كرده و البته مدتيه دارم روش كار فكري مي كنم، كه چرا ايالات متحده از اصلاح طلبان دفاع مي كنه، آيا واقعاً اصلاح طلبان امريكائين؟

يك اتفاق در فضاي حاكم بر سياست جهاني، مدتيه مطرحه و در سه سال اخير خيلي داغتر شده كه امريكا دنبال يك سره كردن تكليف ايرانه، هميشه هم يه سري بهانه ها ي عجيب و غريب براي اين داستان تراشيده ميشه مثل بحث حقوق بشر و امثالهم كه همه با اين اصطلاحات آشنان ونيازي به توضيح نداره و يكي از مهمترين مسائلي كه بواسطه اون دنبال برخورد با ايرانن، داستان عدم وجود دموكراسي در فضاي داخلي كشور ماست كه يك محمل جديد براي حملات بر ضد ما محسوب مي شه و از طرفي هم زماني اين ايده و نظر با شكست مواجه مي شه كه فضاي مشاركت و آراء خروجي از صندوقها تك قطبي نباشه ، يعني اينكه نتيجه انتخابات چيزي كه اونها مي گن و در واقع به نفع جريان حاكم نباشه و در واقع اصلاح طلبان قسمت عمده اي از آراء رو از آن خودشون كنن.

حالا به اين نكته ظريفي كه مي خوام بگم توجه كنيد كه امريكا و شخص بوش، سر سازگاري با ايران رو ندارن البته به هر دليلي كه به مثبت و منفي بودنش كاري نداريم و نمي شه گفت كه امريكا در حال حاضر دوست ماست و دلش براي ما مي سوزه و ما اگر در كنار اين قضيه اين موضوع رو هم بياريم كه امريكا خودش هم مي دونه كه ايرانيا اين فكر رو در قبالش مي كنن(بحث عدم محبوبيت در ايران)، قضيه كمي پيچيده و البته جالب ميشه و اينجا اين سئوال پيش ميآد كه واقعاً امريكا اگر طرفدار اصلاح طلبان در ايرانه و از طرفي مي دونه كه در ايران و در بين افرادي كه خودشون رو قائل به راي دادن مي دونن، محبوب نيست چرا داره از اصلاح طلبان اون هم اينقدر ودر واقع در بوق و كرنا، دفاع مي كنه؟

جواب سادس و اون هم اينه كه امريكا اصلاً تمايلي به راي آوردن اصلاح طلبان نداره و كاملاً بالعكس، بيشتر طرفدار اينه كه اونها اصلاً راي نيارن چراكه با راي نياوردن اونهاس كه مي تونه ادعاي خودش رو به جهان ثابت كنه و بگه كه در ايران دموكراسي نيست و او داره با اين دفاعش، به اصلاح طلبان ضربه مي زنه و بايد اين رو پذيرفت كه كارش رو داره به نحو احسن انجام مي ده.

و خنده دارتر از همه، ادعاهاي بعضي از داخلي هاس كه مي گن :ببينيد، اصلاح طلبان امريكائين و بوش داره از اونها دفاع ميكنه، در حاليكه با اين تحليل مي شه به اين نتيجه رسيد كه بوش با دفاع مستقيمش از اصلاح طلبان، داره بصورت غير مستقيم براي محاقظه كاران، كار مي كنه و بايد در اين جا دعا كرد كه آقايون منظور نظر، سهواً دارن اين حرفها رو ميزنن...............

 


▪ آقازاده بودن یعنی چی؟

نظراتي كه توسط افراد براي وبلاگ نوشته مي شه،گاهي اوقات، حاوي مطالب جالبين، مثلاً ديروز يه دوستي از من سئوال كرده كه: معني آقازاده چيه؟ و البته من هم تا جائي كه بتونم به جواب اين سئوال مي پردازم.

شايد اين عبارت يه تاريخ هفتاد،هشتاد ساله رو يدك داره و آقازاده به عبارتي به فرزندان مراجع اطلاق مي شده و مردم به واسطه ارادتي كه به مراجع تقليدشون داشتن، لفظ آقازاده رو هم براي فرزندانشون بكار مي بردن، در زمان ما(حالا با انگيزه خاص و يا بدون منظور)كاربرد كلمه كمي بيشتر شده و به فرزندان سياسيون ارشد كشور و افراد داراي قدرت در جامعه هم آقازاده گفته مي شه، با اينكه بايد به اين موضوع اشاره كنم كه هنوز كاربرد صحيح اون، در حوزه هاي علميه و در مورد فرزندان مراجع تقليد هم وجود داره ولي به خاطر همون موضوعي كه عرض كردم و اينكه اين عبارت بار سياسي پيدا كرده، آروم آروم كسي كه اين لقب رو يدك مي كشه، با نگاهي خاص در جامعه بهش نگاه مي شه.

اين نگاه عبارته از اينكه:حتماً اين آقازاده وضع مالي فوق العاده اي داره، حتماً همه جا برش داره و في الواقع حرفش زمين نمي مونه، عزل و نصب مديران در كشور به دست اونه و چيزهاي عجيب و غريب ديگه اي كه اگر كمي با چاشني توهم همراه باشه، تبديل به يك سري القاب بي پايان مي شه.

البته بايد به اين موضوع اشاره كنم كه در طول تاريخ، بوده اند افرادي كه به پست و مقام دنيوي رسيده اند و فرزندانشون هم از اين داستان به نحو احسن استفاده و شايد بشه گفت سوء استفاده كرده اند و با كمال تاسف، جامعه و سيستم حاكميت ما هم آلوده به اين داستان شده ولي بايد انصاف به خرج داد و اين رو به همه سيستم هاي حكومتي در همه جاي دنيا بسط داد، چراكه ابن داستان، از ويژگي هاي حكومت و قدرته و افراد هم اگر كمي به لحاظ ساختار شخصيتي ضعيف باشند، گرفتار اين مسائل مي شن و نمي شه گفت كه كشور ما فقط گرفتار اين داستانه.

امروز اگر فردي مدير عامل شركتي هم باشه كه تعدادي زير مجموعه داره، كارمندان اون مجموعه قطعاً از فرزند مديرعامل به آقازاده تعبير مي كنن و متاسفانه اين تبديل به يك فرهنگ شده با اينكه آقازاده بودن، قطعاً در گذشته و به معني حقيقي اون در روزگار خود ما، معني و مفهوم مثبتي داشته و مي تونه داشته باشه.

اينكه ميبينيد من اسم وبلاگ رو هم چنين عبارتي گذاشتم، به اين خاطره كه افراد بيان و مطالب رو بخونن و با زندگي كردن يك در واقع آقازاده كه پدرش هم سابقه سياسي بودن داره و هم امروز يك مرجع تقليده آشنا بشن و در واقع از نزديك و بصورت روزانه اون اتفاقاتي رو كه بر انساني عين من مي گذره رو ببينن و با اون آشنا شن .

در واقع آقازاده بودن برای من لااقل هیچ وقت چیزی به جز شنیدن طعنه و کنایه و این قبیل چیزا حتی از نزدیکانم نبوده.با این وجودبه این موضوع افتخار می کنم که فرزند چنین آدمی هستم و همیشه هم این رو گفتم و خواهم گفت.

توضيحاتم خيلي ناقص و سطحي بود، منو ببخشيد.


▪ دشمنی حتی با ماشین

دشمنی حتی با ماشین من


ادامه...

▪ قصه زندان پدر و ملاقات ما

يه خاطره با مزه به ذهنم رسيد كه شنيدنش خالي از لطف نيست،

حدود ده روز از بازداشت پدرم مي گذشت كه ما تصميم گرفتيم براي ملاقات ايشون به زندان اوين مراجعه كنيم، روال كار اينجوري بود كه ما اول بايد به يك كيوسك در مجاورت شهربازي سابق مي رفتيم و مدارك شناسائي رو ميداديم و اونها يك برگه اي به ما مي دادن و ما هم بايد اون برگه رو پر مي كرديم . اون برگه از ما اسم و مشخصات خودمون به عنوان ملاقات كننده، اسم و مشخصات ملاقات شونده، نسبتمون با ملاقات شونده و مطالبي از اين دست رو خواسته بود و ما هم طبيعتاً اون برگه روبايد پر مي كرديم منتهي با اين تفاوت كه در قسمت ملاقات شونده نوشتيم: حضرت آيت الله حاج شيخ اسدالله بيات.

از قضا چون ما اولين بارمون بود كه به اين مكان مراجعه مي كرديم و از چندوچون كار بي اطلاع بوديم، وقتي وارد محل ملاقات شديم ديديم كه پدر حاضر به ملاقات با ما نشدن و البته شان ايشون هم اين نبود و قاعدتاً كسي كه از بيخ هيچكدوم از اين مسائل رو كه براش پيش آورده بودن، قبول نداشت بايد هم همين برخورد روهم مي كرد .

نكته جالب داستان اينجاس كه گوينده اي پشت بلندگو، اسامي افرادي رو كه حاضر به ملاقات نشدن رو مي خوند براي اينكه خانوادش براي پس گرفتن مداركشون مراجعه كنن، كه اين جمله از دهانش بيرون اومد : ملاقات كنندگان حضرت آيت الله حاج شيخ اسدالله بيات بيان مداركشون رو بگيرن.

تصور كنيد لبخند مارو و بهت و حيرت يك جمعيت صد يا دويست نفره رو كه چه چيزي در ذهنشون شكل مي گيره كه اين آيت الله در زندان چه مي كنه.

ما كه رفتيم براي پس گرفتن مداركمون، ماموري كه اسمها رو مي خوند گفت: اين زندانيه شما چه اسم طولاني داره ها ، اسمش شبيه آخونداس.البته فرداي اون روز از دادگاه زنگ زدن كه ما براي ملاقات با ايشون به دفتر مركزي دادگاه وي‍ژه مراجعه كنيم...... 


▪ مسیر تهران-قم

مسير تهران-قم و چاله چوله هاش، تقريباً براي من جزئي از زندگي شده چراكه هر هفته بايد، سه بار اين مسير رو برم و البته سه بار هم برگردم. خاطرم هست كه يكي از افراد اهل دعا، روزي به پدر گفته بود كه شما رو با جاده و رفت و آمد در اون بسته اند و من هم آروم آروم دارم به اين نتيجه مي رسم.

جاده به همين دليلي كه عرض كردم و همه اين رفت و آمدها، براي من تبديل به يك اتاق فكر شده و غالب تصميمات مهم من، در همين مسير گرفته مي شه و قاعدتاً به خاطر اينكه پدر هم نيمي از اين مسير رو با من هستن، ايشون هم از اين اتاق فكر استفاده مي كنن.

من و پدر در اين مسير راجع به مسائل مختلفي صحبت مي كنيم، درد دل ميكنيم، گاهي من نق مي زنم و ايشون با سعه صدر با من برخورد مي كنن و گاهي اوقات هم فضولي من انقدر زياد مي شه كه ايشون رو مجبور به عكس العمل مي كنه كه البته اون عكس العمل هم در واقع آيت اللهيه و خيلي با بقيه متفاوته و هيچ وقت من رو ناراحت نمي كنه.

در واقع جاده، براي ما تبديل به جاي جالبي شده.........

 

 

 

 


▪ .....

شاید اگه بخوام به مهمترین دغدغه پدرم در شرایط فعلی اشاره کنم، قطعاً باید به چالشهای آینده مرجعیت شیعه اشاره کنم. پدر معتقدن که مرجعیت شیعه تا زمانی می تونه قدرت تاثیرگذاری داشته باشه که اولاً از نظر مالی مستقل باشه، دوماً از نظر مدیریتی مستقل باشه و سوماً اینکه متکی به خودش باشه نه متکی به حکومت.

اینکه دارم به این مساله اشاره می کنم به این خاطره که امروز تقریباً در اکثر دیدارها، بحث پیرامون این مطلب کاملاً مشهود بود.خارج از این بحثهائی که اشاره کردم، دفتر امروز شاهد دیدارهای مختلفی با پدر هم بود که غالب این دیدارها توسط طلبه ها بود که به مشکلاتشون اشاره داشتن و پدر هم طبق معمول برای رفع مشکلات اونها، به هر کس و ناکسی رو انداخت.

پدر همیشه می گن که: اگر کسی به من مراجعه کرده، با امید حل شدن مشکلاتشه و من باید تا جائی که می تونم براش مایه بگذارم حتی اگر بنا باشه اعتبار خودم رو هزینه کنم.

 


▪ موبایل

قم هستم و باید کارهای عقب مونده رو که بواسطه تعطیلات، انجامشون به تعویق افتاده رو انجام بدم.

یک موضوع بی ربطی هم اتفاق افتاده و اونم یک طرفه شدن موبایلمه که باید تا شنبه که میام تهران، تحملش کنم.البته خارج از اینکه مبلغ قبض چقدره، به علت اینکه فرصت تغییر آدرس نداشتم، این اتفاق معمولاً میافته.

داشتم به این موضوع فکر می کردم که موبایل ، رسماً یکی از اعضای خانواده ماها شده و اگه اختلالی در سیستمش بوجود بیاد، آدم احساس نقص می کنه، با اینکه عقل سلیم تو این دوره زمونه اینو میگه که باید از دسترسی ساده بدور بود ولی برای من این داستان هیچ وقت امکان اتفاق افتادن نداشته و نداره(یعنی همیشه باید در دسترس باشم)، چراکه من و شماره تماسم، راه ارتباط افراد مختلف با پدریم و به این واسطه که طبق برنامه ریزیهامون این وظیفه به من واگذار شده، طبیعتاً همیشه باید در دسترس باشم و الحمدلله تا حالا هم بودم و کسی شکایتی نداشته، الا زمانهائی که به علت اختلال های موجود  در شبکه(که متاسفانه برای همه به یه مساله عادی تبدیل شده) از دسترس خارج می شم و زمانی که بعد از یک خروج از شبکه، مورد خطاب اولین تماس گیرنده قرار می گیرم، جمله شیرین پدرم رو تکرار می کنم که: من از طرف وزیر محترم ارتباطات و فن آوری اطلاعات از شما عذر خواهی می کنم.......

 


▪ سفر زنجان

زنجانیم، البته دیروز(11 فروردین ماه) اومدیم تا پدرم یک سری به دفتر زنجان بزنن و از طرفی 2 تا مادر بزرگمون رو ببینیم و در پی اون تقریباً همه اقوام رو. بهتره اینجوری بگم که همه فک و فامیل اینجان و ما در واقع در قم و تهران، غریبیم.

به محض ورود، نمایندگان منتخب مردم در دوره هشتم مجلس که در انتخابات اخیر، رای آوردند، به دیدار پدر اومدن و ما غیر از اینکه دیروز ظهر رو تو جاده بودیم و ناهار نخوردیم، به محض ورود، دیدارهای مختلفی رو متحمل شدیم تا هم گرسنگی شدیدی رو تحمل کرده باشیم و هم خستگی شدیدتری رو، چراکه پدر بنده خدا تا ساعت 3 دیشب، مشغول جواب دادن به سئوالات و از طرفی دیدارهای پی در پی بود.

اصولاً سفر به زنجان برای من(بهتره بگم ما)، مسافرت محسوب نمی شه و می شه گفت کاره .

 


▪ تجریش-پارک وی و شیخ مهدی کروبی ما

سال 77 برای من یادآور تلخ ترین خاطره زندگیمه.

زمانیکه پدرم رو به زندان بردن، من در دوره پیش دانشگاهی مشغول تحصیل بودم .این که تصمیم گرفتم مطالب و خاطرات اون دوره رو مرور کنم، بحثهائی بود که امروز سر ناهار بوجود آمد و من رو به یاد بدترین روزهای زندگیم انداخت.

من برای اداره زندگی خودم و خواهرم که در تهران با هم زندگی می کردیم ، مسیر هفت تیر-پارک وی رو مسافر کشی می کردم، البته این کار برای اداره زندگی قبل از زندان رفتن پدر هم برقرار بود ولی وقتی این اتفاق(زندان) افتاد، به منبع مالی اصلی من و خواهرم تبدیل شد و از همه مهمتر، در ذهن خیلی ها تبدیل به یک اقدام سیاسی، چراکه این داستان، برای خیلی ها قابل باور نبود همونطوری که الآنم نیست.

امروز سر ناهار، بحثی راجع به موضع گیری های اخیر آشیخ مهدی کروبی شد و من به یاد یه خاطره جالب از اون موقعا افتادم که شنیدنش جالبه و من رو همیشه وادار می کنه که شیخ رو هیچ وقت فراموش نکنم.

یه روز صبح(دقیقاً فردای بازداشت پدر) من آماده رفتن به مدرسه شدم و چون خونه ما میدون هفت تیر بود و مدرسه ما هم جلال آل احمد میدون تجریش، طبیعتاً بهترین مسیر برای کار، همون هفت تیر-پارک وی بود که گفتم و طبق معمول کارهای روزانه، برای سوار کردن مسافر بقل خیابون پارک کردمو عین بقیه روزا بلافاصله، ماشین پر شد و من هم بدون توجه به مسافرین، رانندگی رو شروع کردم.

رادیو پیام باز بود و هر 15 دقیقه یک بار اخبار می گفت که ناگهان این خبر از رادیو پخش شد:به خبری که هم اکنون بدستم رسید توجه فرمائید. اسدالله بیات که به جرم کلاهبرداری توام با جعل متواری بود بازداشت شد.......

من هنوز منگ اصل قضیه زندان پدر بودم که این شوک اعلام خبر هم، به من وارد شد چراکه باورم نمی شد این خبر در رادیوی سراسری پخش بشه.باور هیچ کسی نمی شد. حتی شبش که با آیت الله موسوی خوئینی ها صحبت می کردم، ایشون هم شوکه بودن.

آروم آروم زدم بقل و شروع کردم به گریه اونم چه گریه ای، مسافرین هم که اصلاً نفهمیده بودن چی شده فقط از من می پرسیدن چی شده آقا،چی شد؟

با پاهای لرزون حرکتم رو شروع کردم به طوریکه اشکامو با دستمالی که از یکی از مسافرین گرفته بودم پاک کردم و سعی کردم خودمو کنترل کنم. یکی از مسافرین از من سئوال کرد: آقا عاشقی، نه؟ منم کشیدم آقا

خود بخود باید به این حرف می خندیدم ولی واقعاً به اونا حق می دادم که اصلاً به این موضوع فکرم نکنن که من دارم به خاطر خبر رادیو گریه می کنم.

این جریان ادامه داشت تا 15 دقیقه بعد، دوباره اخبار خبر رو تکرار کرد.در این لحظه بود که با عکس العمل یکی از مسافرین نسبت به خبر رادیو مواجه شدم که گفت: ببینید، افتادن به جون هم.

ناچار به عکس العمل و در واقع ناچار به درد دل بودم و گفتم: باورتون می شه که این آدمی که دارن به اسم کلاهبردار به شما معرفیش می کنن پدر منه؟

شبیه قصه ها شد و همه مات و مبهوت شروع کردن به نگاه کردن به من و من هم در اون لحظه حس می کردم در برابر همه دنیام و باید از پدر مظلومم دفاع کنم و گفتم: بخدا، ببینید این گواهینامه من، اینم اسم پدرم، باورتون می شه که من، پسر یه کلاهبردار میلیونی که امروز از بازداشتش دارن اینجوری با آب و تاب حرف می زنن، دارم برای اداره زندگیم مسافر کشی می کنم؟...........

دیگه پارک وی بودیم و من ساکت و آروم فقط سرمو اندخته بودم پائینو داشتم به فرمون ماشین نگاه می کردم و افراد در حال پیاده شدن ، کرایه هاشونو روی صندلی کمک راننده می گذاشتن. یه چیزه جالب اینکه من 2 برابر کرایه معمول رو درآورده بودم، البته اینو بعداً فهمیدم که مسافرای بیچاره روشون نشده بود الباقی کرایشونو از من بگیرن.

بگذریم از این روضه........ حدود 3 یا 4 روز بعد مامانم زنگ زدن و گفتن که آقای کروبی زنگ زده خونه و حال و احوالی کرده و گفته که من یه سری به دفترش بزنم. حرف مادر رو اطاعت کردم وفردای اون روز بعد از مدرسه رفتم دفتر شیخ و یه چیز حالب توجه من رو به خودش جلب کرد و اون، قیافه آشنای یکی از محافظین آقای کروبی بود.

آشیخ مهدی در دفترش مشغول قدم زدن بود که من وارد شدم و سلام کردم.حس کردم شیخ به محض دیدن من، حسابی رفت تو لک، به این معنا که گفتم الآن گریه می کنه. منو بقل کرد و کنار صندلیش نشوند و گفت: تو داری تو تهرون مسافر کشی می کنی؟ و بغض کرد و گفت:مگه من مردم پسر، چرا نیومدید پیش من.......

 اون قیافه آشنا، یکی از مسافرین اون روز بود.


▪ سفر مشهد

سفر 3 روز و 2 شبه مشهد، من رو از update کردن وبلاگ عقب انداخت ولی خوب بعد از مدتی، امام رضا ما رو طلبید و خدارو شکر سفر خوبی(به لحاظ زیارتی بودن البته) هم بود و چسبید.

از قضا این سفر که با قطار(چه در مسیر رفت و چه در مسیر برگشت)، انجام شد و البته تجربه ای جدید برای من که دیگه هیچ سفری رو با قطار انجام ندم و حتی بر انجام نشدن این مدل سفر تاکید هم بکنم،(چه با قطار سیمرغ باشه و چه با قطار غزال و یا هر چیز دیگه ای)، چرا که یک مسافر به واسطه سفر با قطار باید روی یک سری از مسائل برنامه ریزی کنه که می شه برای مثال به بعضی از اونا اشاره کرد:

- نصف روز رو باید بواسطه در مسیر بودن از دست بده و نصف روز هم استراحت بواسطه کوفتگی ناشی از تکونهای شدید و اذیت کننده قطار و از همه بدتر، نخوابیدن در مسیر که اونهم اگر همراه بشه با مسافرین بی تکلفی که در کوپه های بقلی هستن.

این اتفاقات همگی دست به دست هم می دن تا شما از یک سفر حدوداً 72 ساعته،مجموعاً 24 ساعتش رو در قطار باشی و طبیعتاً 24 ساعتش رو هم که باید بخوابی و می مونه 24 ساعت زمان مفید که اونهم با احتساب زمان ناهار و شام وصبحونه، می شه حدوداً....

 حالا بگذریم از اینکه شما باید یک سری مخارج از جمله هزینه تاکسی از منزل تا راه آهن در تهران و از راه آهن تا هتل و اگر هتلت تا حرم فاصله داشته باشه، کرایه تاکسی تا حرم(که در اون انصاف راننده های تاکسی در اونجا روهم در نظر بگیرین) و تمام این مسیر ها رو هم که باید روز آخر برگردی، می شه به عبارتی 43000 تومن پول بلیط و حدود 20000 پول تاکسی (البته اگه تنها باشین) و.....

خلاصه اینکه شما در مجموع، 1 روز زمان برای زیارت داری و 3 روز خودتو معطل کردی و یه پول هتل برای این چند روز هم پیاده شدی، خوب این 1 روز رو با هواپیما صبح بری و شب بیای و هتل نری و خیلی از این هزینه های اضافه رو پرداخت نکنی و از همه مهمتر تلق تولوق قطار رو هم نشنیدی و زمانتم تلف نشده، واقعاً به صرفه تر نیست؟

و البته این محاسبات، به هم می خوره اگه شما تصمیم بگیری 1هفته یا بیشتر بمونی که متاسفانه این برای من مقدور نیست چرا که در زندگیم یادم نمیاد 1 هفته پشت سر هم یه جا مونده باشم الا یک بار و اون هم موقع فوت پدربزرگم در زنجان بوده.

سفر مشهد به علت بار معنویش اصولاً سفر خوبیه و البته زمانی بیشتر می چسبه که در ایام خلوت باشه و طبیعتاً نوروز بواسطه سیل میلیونی مردم به سمت مشهد، کمی زیارت رو برای آدم سخت می کنه و در کنارش شما اگه وظیفه ای به اسم حفاظت از پدرت رو هم به عهده داشته باشی، این سختی برات مضاعف می شه...

حالا شما تمام اینا رو به تعدادی از زوار هم وصل کنید که برای رسیدن به ضریح حتی حاضرن که شما و اطرافیانتون رو بکشن یا حداقل مجروح کنن که قاعدتاً نمونه هائیش رو دیدین(البته این قسمت مردونه حرمه که مورد اشاره منه ، وای به حال زنهای بیچاره).

انشاءالله خدا به همگی زیارت البته راحت و باحالشو نصیب کنه.


▪ دوم فروردین

روز دوم فروردین، برای من همزمان بود با مقدمه سفر به مشهد مقدس ، چراکه خانواده، تصمیم گرفته بودند برای دیدن خواهرم که به عللی نوروز امسال رو بنا داشت در منزل بمونه، به تهران برن و سری به ایشون بزنن و البته خود من هم خیلی با این داستان مشکلی نداشتم، چونکه برای دیدن خواهرم و آقا مهدی(داماد) و البته علی کوچولو، که تقریباً فعلاً نوه دلبری برای خانوادس، علاقمند بودم.

خانواده، اساساً یک بحث قابل تامل برای من بوده و هست و هیچوقت، خودم رو خارج از سیستم اون درک نکردم و همیشه سعی کردم خودم رو با اون تطبیق بدم و البته تا جائی هم که تونستم این کار رو کردم، با اینکه خیلی وقتا(البته این برای همه آدما اتفاق میافته) یه تنش هائی هم  در اون اتفاق میافته و با کمال تاسف گاهی هم این تنش ها، سوء تفاهم های جدی رو به همراه داره.

البته در این موردی که عرض کردم، انسان موفق شخصیه که بتونه این تنش ها رو مدیریت کنه و اجازه نده که اونها به سوءتفاهم های مورد اشاره منتج بشه.

اینا رو گفتم تا بدونید برای ما هم گاهی اوقات اتفاقاتی میافته که بنا دارم از این به بعد به بعضیاشون اشاره کنم….  


▪ سال نو همگی مبارک

 

امروز موقع سال تحویل، به علت ترافیک بیش از حدی که در قم بود توی ماشین بودم .

امروز رو با یه دوش صبحگاهی آغاز کردم و البته لذت این استحمام هنوزم در بدنم هست و این توصیه رو به همه می کنم که صبحها رو با دوش و یه استحمام کوتاه آغاز کنید.

بعد از خروج  از منزل، طبیعتاً باید اول سری به منزل آمنه اینا می زدم (البته برای عید دیدنی و البته تر برای عیدی)،

امروز ناچار بودیم به منزل آقا سید مرتضی حسینی(از دوستان بسیار صمیمی، قدیمی و در واقع امین پدرم)  که متاسفانه حدود یک ماه قبل پسرش میثم رو از دست داده بود بزنیم چونکه بر اساس رسومات آذریها( و شاید رسومات همه مردم ایران) اولین عید یک مرحوم رو براش ادای احترام می کنن و برای تسلی خاطر مرحوم، به خانوادش یه سری می زنن.

اتفاق دیگه ای که شاید بشه بهش اشاره کرد، جواب دادن به 2 تا از سئوالاتی بود که از پدر شده بود که باز هم باید اشاره و تاکید کنم که من فقط یه ویراستارم .

بعد از صرف شام هم پدر گفتن که به منزل حاج آقای برقعی(پدر خانم بزرگوار) سری بزنیم و در واقع عیدمون رو با بازدید از یک سید آغاز کنیم. جالبه که بدونین من از روزی که یادمه، اگه نوروزی رو قم بوده باشم، خاطرم نمیاد که عید دیدنی رفته باشم و می شه گفت این اولین تجربه من در زمینه عید دیدنی در قم بود.

ما زنجان که باشیم، بالاخره اقوامی هستن که آدم بهشون سری بزنه ولی ما در قم غریب بوده و هستیم(به قول مادر)

امشب هم جاتون خالی، یه سری با پدر رفتیم حرم و البته من عموماً وقتی با پدر به حرم برم، فرصت زیارت پیدا نمی کنم ، چراکه عموماً حواسم به پدره و مشغول بحث حفاظت از ایشونم و به همین دلیل فردا صبح بنا دارم دوباره برم حرم، اگه خدا بخواد...........

 

 



محسن
فرزند چهارم خانواده
تصمیم دارم شرح زندگی بنویسم.
همین.



دسته‌ها
خاطرات و خطرات
عکسهای دیگران
تحلیل ها
درد دل
عکسهای خودم


بایگانی
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386


پیوندها
دفتر پدرم
هادي برادرم
اولین خواننده وبلاگم
آیت الله دستغیب
آیت الله سید صادق شیرازی(وبلاگ)
دكتر فيرحي
مجید انصاری
دكتر كديور
سید محمد خاتمی
فريد مدرسي
مسیح علی نژاد
روح الله و مصطفی(وبلاگی مفید برای آشنائی با سینما)
عمادالدین باقی
دکتر عطاءالله مهاجرانی
مهندس لطف الله میثمی
علی اصغر خدایاری
حضرت آقای ایرانی(بیان ایرانی)
دکتر هدایتی
نوروز
شهروند امروز(از این پس خوانده شود شهروند دیروز)
نواندیش
مرجعیت شیعه
روزبه(دوست دوران دانشگاه)
(یک دوست خونه بدوش)
علی اشرف فتحی(تورجان)
واحه
خانم هنگامه شهیدی
جناب خسروانی
سهام الدین بورقانی
محمد آقاي منصوري بروجني
سيد حسام الدين دولتخواه
آسید محمد مرعشی
حبیب آقای حسین پور
م.چکاد
مرتضی اصلاحچی
آقا مصطفی
سامان
محمد مهدی مازنی(روزان)
ايران –كاوش
روزبه میر ابراهیمی
آ سید عباس سید محمدی
عباس آقای رضوانی
مسعود درودی
ایمان ملکا
سعید نورمحمدی
ورقاء
حسین آقای کربلائی
مجنون جا مانده
محمد آقای معینی
آقای ریوندی
آرام طوفانی
فرید صلواتی
مهدی جلیل خانی
آسید مرتضی ابطحی
صادق صدق گو
علیرضا بازرگان
حامد نیک فر
آ شیخ محمود کندلوئی لاریجانی
زهرا علی اکبری
نجات یونسی
هادی غیبی
سهند(خرداد سبز)
علی(تا رهائی)
مهتاب(.. بی گناهی, کم گناهی نیست در آیین عشق )
ندای خالی - ندای پر
مرتضی میری
طاهره(عطر قهوه)
سید محسن قائمی(آشنائی با مفاهیم قرآن)
امیر تبریزی
مریم شفیع پور
فریاد فرید
شکوفا(عصر بخیر بچه ها)
روح الله ریاضی
محمد کیانمهر
حسن یونسی
محمد امامی
حمیدرضا منتظری
علی عارف
سهیل اسدی
میثم یوسفی
علیرضا شایق
علی(ضمیر من)
سهیلا بیگلرخانی
محمد طاهری
عرفان چشمه زاد
یاسر اسماعیلی
طلبه ضد، ضد طلبه
مسیح من(یک روحانی زاده مثل من)
مجید نصرآبادی
مهدی نظام الاسلامی
علیرضا میرحسین
بهنام صابر نعمتی
محسن صائمی
علیرضا رحیمی
امین قاسمی
نصیرالدین مزورعی
سید علی تراب
میلاد محرک پور
سید علی ناظم زاده
م.س.مصطفوی نیا
حمیدرضا شجاعی نیا
رضا اسدی
مونا داودی
حسن یونسی
سلیمان رضائی
علی رضوی
رایا مرادی
انجمن دانشجویی سروش اندیشه
فائزه ابراهیمی
د-الف(قلم سیاه)
لیلا(یک همشهری)
مصطفی عباسی
محمد مهدی سامع
عقیل وجدانی
سید سپهر زمانی
محمد مصطفائی
محمد قدسی
حمید اسدی


شمارنده