تبليغاتX
من هم، یک آقا زاده هستم!!!


▪ دوشنبه آخر سال

پ‍ژوهشكده هستم و بعد از ناهار يك فرصت 20 دقيقه اي رو براي نوشتن اختصاص دادم كه بتونم اين غيبت چند روزه رو جبران كنم.

آرش از دوستان خوب پژوهشكده، پيشنهاد كرد كه اسم وبلاگ رو عوض كنم و البته من هم به اين پيشنهاد، همونطوري كه رو سردر وبلاگ مي بينيد، عمل كردم.

با پدرم صحبت كردم و ايشون، از آخرين اخبار انتخابات پرسيدن و من هم اخباري رو كه بطور رسمي منتشر شدن رو به اطلاع ايشون رسوندم كه البته خيلي مورد استقبال قرار نگرفت چراكه اين اخبارظاهراً ديشب به ايشون منتقل شده بود.

آمنه، تماسي داشت و گفت قبل از برگشتن به قم، يه چمدون كه مال خواهرشه و پيش يكي از دوستاشونه رو از اون بنده خدا بگيرم و با خودم ببرم. از طرفي مشكل بنزينم داشتم كه خدا مهدي( يكي از بهترين دوستام) رو نگهداره كه 30 ليتر بنزين به ما داد كه لا اقل بتونيم تا آخر هفته رو هم بگذرونيم.

خدا رو شكر، بعد از مدتي هم زيارت حرم حضرت رضا(ع) نصيبمون شده و امروز بليط هاي اون سفر رو هم گرفتم كه فروردين ماه، يه سريم به مشهد بزنيم.

اميدوارم كه بتونم مطالبم رو باز بروز كنم اما اگه نرسيدم، از الآن سال نو همگي مبارك.


▪ امروز شنبه اولين روز بعد از انتخابات،

 

همونطوريكه فكر مي كرديم مشاركت در كشور، بيش از دوره قبل بوده و البته اين طبيعيه چرا كه بچه هاي اصلاح طلب در انتخابات شركت كردند و همين بر مشاركت مردم اضافه مي كنه، با اينكه در اين دوره هم شاهد حق كشي هاي فراواني بوديم

 ولي ديگه چه مي شه كرد.

من هم كه طبق معمول همه شنبه هاي بعد از انتخابات، نشستم و اخبار رو چك مي كنم و آخرين هاي اونها رو براي پدر مي خونم تا ايشون هم مطلع باشن.

تا اين لحظه هم حدود هفت،هشت نفر از ليدر هاي اصلاح طلب به مجلس راه پيدا كردند كه به قول پدر هر كدوم به اندازه صد نفر مي تونن كار كنن مثل نريمان از بابل و يا مقيمي از خمين و يا كريمي از كرمان كه همگيشون براي جريان اصلاحات، جزو نيروهاي كارآمد و مفيد محسوب مي شن.

منتهي اون چيزي كه اهميت داره، نتايج انتخابات در تهرانه كه انشاءالله اون هم روشن خواهد شد و اميدوارم كه در اونجا هم شاهد نيروهاي حسابي و كاردان و معتقد به انديشه اصلاح طلبي باشيم ......


▪ درد دل

 گاهی اوقات به این فکر می کنم که وبلاگ غیر ازاینکه می تونه جائی برای نوشتن زندگینامه ویا نوشتن تحلیل و یا موارد دیگه ای مثل اینا باشه میتونه جائی برای درد دل هم باشه.

چرا یک همچین چیزی به ذهنم رسید....؟

روزهای 4 شنبه کمی زودتر از قم راه می افتیم، چونکه صبحها جلسه گروه اندیشه رو داریم و عصرها، پدر یک کلاس داره و حدودای غروبم، برمی گردیم.

جلسه گروه، امروز عصر تشکیل شد، چونکه بچه ها همه به شهراشون برگشته بودند و طبیعتاً دانشجوئی برای تشکیل کلاس نبود و حضرات اساتید هم عصر رو برای تشکیل جلسه مناسب تر دیدند.

پدر در پایان جلسه از همگی خواست تا 5 دقیقه خارج از بحث، وقتشون رو در اختیار او قرار بدند و البته همه استقبال کردند و پدر حرف از بازنشستگیشو پیش کشید و گفت که دیگه باید سکان گروه رو به دست یکی از اساتید بسپره و ادامه داد که رشته اندیشه سیاسی از همین جمع 5،6نفره، در سراسر کشور شروع بکار کرده و جرقه اصلی رو شماها زدین.

او گفت که بعد از 66 سال سن و رفت و آمدهای هفتگی، دیگه توانش رو نداره و دیگه باید این مسوولیت رو یک نفر دیگه بعهده بگیره.

همگی بدون اغراق ناراحت شدیم و همه روی این حرف تاکید داشتن که به هیچ وجه نباید حرفی از بازنشستگی به میان بیاد .

من گفتم: پدر دیگه در وادی مرجعیت قرار گرفته و باید وقت بیشتری رو در حوزه بگذاره و البته اینجا رو هم نباید رها کنه.

و پدر اینجا حرفی رو زد که من اگه تنها بودم ...... .

او گفت: اگه می بینید که من پژوهشکده آمدم اونهم توی این چند سال و هر هفته 2 بار زحمت این جاده رو بر خودم تحمیل کردم و اینجا رو رها نکردم و این جمع تشکیل شده یکی از مهمترین عللش این بوده  که هیچ وقت نخواستم بچه ها و خانوادم رو با پول وجوهات بزرگ کنم و این زحمت رو متحمل شدم و الحمدلله هم از جهت خانوادم و هم از جهت گروه، خیالم راحته که در هر دوشون به نتیجه ی دلخواهم رسیدم.

این بود که به این نتیجه رسیدم می شه تو وبلاگ، درد دلم کرد............

 


▪ 3شنبه های قم

3شنبه ها در قم، همیشه به شب جمکران معروفه و خیلی از قمیها و البته خیلی از غیر قمیها یک اعتبار ویژه ای برای این شباشون قائلند و سعی می کنند که به هر زحمتی که شده، جمکرانشون ترک نشه و گاهی اوقات، جمکرانه که در نگاه بعضی از عوام الناس از حرم حضرت معصومه(س) هم پررنگ تر می شه و جالبه که اینجا یک خاطره هم از یکی از فرماندهامون در دوره آموزشی نقل کنم که به من گفت اگه رفتی قم، برای من توی مسجد جمکران نماز بخون و من در جواب بهش گفتم: ما این افتخار کمتر نصیبمون می شه ولی قول می دم در حرم حضرت معصومه 2 رکعت نماز براتون بخونم و او در جواب گفت: اونم خوبه ولی یه جمکران برای ما بری چی می شه؟

 

خلاصه اینکه ما 3 شنبه ها اگه قم باشیم و بیرون از خونه باید یه ترافیک حسابیو برای رسیدن به خونه پشت سر بگذاریم که البته چون از بین زواره برای آدم توجیه داره....

 

تصمیمم اینه که برای جمعه که انتخاباته، بیام تهران برای رای و به عنوان یک نفرم که شده به لیستی که این پائینم آوردم رای بدم.

باید براش برنامه ریزی کنم......   

 

 


▪ لاریجانی و ما

2شنبه و البته حرکتمون به سمت تهران با یه مقداری تفاوت، انجام شد و اونم این بود که صبح، حدود ساعت 9 یه فردی از طرف آقای لاریجانی(البته ایشون امروز به عنوان کاندیدای قم مطرحند)آمده بود تا یه قراری رو برای ملاقات و یا حداقل یه تماس تلفنی، بین ایشون و پدرم  رو هماهنگ کنه و البته حالا چه اتفاقی افتاده که آقای لاریجانی به این سمت اومده، خدا می دونه.

به پژوهشکده که رسیدیم، موقع نماز بود و پدر به نماز ایستاد و ماهم به تبع ایشون و بعد جلسه شورای آموزشی و پژوهشی برای پدر و فرصتی برای من که کمی با وب سایت ور برم و یه سری عکس جدید، update کنم.

قبل از جلسه و موقع ناهار بحثها و گفتگوها معمولاً داغه،آقا مرتضای مبلغ، دکتر بهشتی سرشت، دکتر ولائی و دکتر حاضری و بقیه، همه نگران شرایط انتخابات بودن و از پدر هم نظرشون رو جویا می شدن ولی پدر عین همیشه سعی در دادن امید داشت و این نکته که همیشه در او دیده می شه اینه که حتی در سخت ترین لحظات هم، امیدواره.

البته نگرانیه دوستان هم بحقه و همه نسبت به شرایط و آینده نگرانن ولی پدر هم به کار اصلیش که پدر بودنه، عمل می کنه منتهی با یه تفاوت که بعضی وقتا برای یه نفر پدره و بعضی وقتا برای یه جامعه.


ديروز، حدود ساعت 3بعد از ظهر از قم حركت كرديم تا هم توي ترافيك عصر روز تعطيل نمونيم و هم به كارهاي عقب افتادمون برسيم.

وقتي دكتر مهدي رو به همراه علي و خواهرم به خونشون رسوندم(آخه اوناهم قم بودن)، خواهرم ازم خواست تا سري به فوشگاه شهروند پونك بزنيم تا كمي گوشت براي خونه بخرن و من هم از اين باب كه اين كارا جزو زكات ماشين محسوب مي شه، پذيرفتم(البته اگه نمي پذيرفتم، حسابم با كرام الكاتبين بود)

خلاصه اينكه ما نزديك 2 كيلو گوشت(البته كمي كمتر) رو به قيمت 19805 تومان خريديم كه به عبارتي مي شود در هر كيلوگرم، نزديك 10000 تومان البته كمي كمتر.

از قضاي روزگار، ديروز يه مطلبي يادم اومد راجع به قيمت گوشت دقيقاً 3 سال قبل چون توي يك دعواي مفصلي ناخواسته قرار گرفته بودم(بخاطر كتك سيري كه خورده بودم يادم مونده) كه اونم داستان شيرينيه.

 من براي خريدن گوشت به قصابي رفته بودم كه ديدم دعوائي سر گرفته راجع به اينكه گوشت هفته قبل 5500 بوده چرا الآن 5700ظاهراً هم اول جر و بحثي بوده كه مثل همه دعواهاي ايروني، چون يكي از 2 طرف حاضر به پياده شده از خر شيطون نبوده، به دعوا تبديل شده ، و من هم حس هم نوع دوستي و آشتي طلبيم گل كرد و براي رفع دعوا وارد شدم كه نتيجش اين شد كه هر دو طرف دعوا شروع كردن به زدن من، حالا چرا؟ الله اعلم. اونجا دقيقاً اين يادم مي اومد كه آقا از قديم گفتاً: تو دعوا نقل كه پخش نمي كنن كه،

خلاصه اينكه از اون روز به بعد اگه دعوائي ببينم فرار مي كنم كه خداي نكرده يه موقع دوباره كتك نخورم.....


▪ من به اين ليست راي مي دهم

از روزي كه ديديم آقاي منتجب در ليست اصلاح طلبان قرار نگرفت تصميم گرفتم،اگر روز راي گيري تهران باشم به يك ليستي كه خودم اون رو انتخاب كردم راي بدم و اين ليستو مي گذارم اينجا تا همه ببينن .

۱-مجيد انصاري

۲-رسول منتجب نيا

۳-نجفقلي حبيبي

۴-اسحاق جهانگيري

۵-محمد قمي

۶-محمد صدر

۷-كيان ارثي

۸-ابوالفضل شكوري

۹-الياس حضرتي

۱۰-مسعود سلطانيفر

۱۱-جواد اطاعت

۱۲-سهيلا جلودار زاده

۱۳-عباسعلي زالي

۱۴-محمد اشرفي اصفهاني

۱۵-وحيد محمودي

۱۶-عليرضا رحيمي

۱۷-سيد محمود دعائي

۱۸-سيد كامل تقوي ن‍‍ژاد

۱۹-حسن عابدجعفري

۲۰-اسماعيل گرامي مقدم

۲۱-محمد رضا راه چمني

۲۲-فاطمه كروبي

۲۳-افشين حبيب زاده

۲۴-الهه راستگو

۲۵-نجمه گودرزي

و اگر زنجان باشم به جمشيد انصاري و نصيري قيداري راي مي دم تا ببينيم خدا چي مي خواد.


▪ سفر نیمه کاره

خیلی وقته که طالبم یه بحث تحلیلی هم توی بلاگ شروع کنم ولی متاسفانه زمینه اش پیش نمی آد، این مطلب رو جهت یادآوری می نویسم که اگر از این به بعد مطلبی تحلیلی هم توی این اتاقک کوچک من دیدید، تعجب نکنید چراکه تحلیل هم جزئی از زندگی من محسوب می شه، شاهد قضیه هم عوض کردن اتاق من توی پژوهشکدس و دکتر جمشیدی(مسئول مستقیم من) از دست من دیگه به ذله دراومده و تقریباً هر از چندگاهی اتاق منو عوض می کنه تا من به جای بحث و بررسی مسائل روز، به کار علمی و مطالعاتی خودم برسم.

امروز ظهر، بر طبق برنامه ریزی که انجام داده بودیم، باید تهران رو به سمت زنجان ترک می کردیم تا هم پدر به دفتر اونجا یه سری بزنن و هم یک دیدار باشکوه مردمی که توسط دفتر زنجان پی ریزی شده بود، انجام بشه ولی جالبه بهتون بگم که با تمام مقدماتی که چیده شده بود، بواسطه تماس دوستانی با ما، این سفر کنسل شد چراکه زمزمه این وجود داشت که هم اتفاقات ناخوشایندی توی این سفر بیافته وهم از طرفی برخوردی با نیروهای اصلاح طلب زنجان بشه که این داستان برای هیچ کسی مخصوصاً پدرم، قابل تحمل نبود و ما رو مجبور کرد که مسیری رو که تا نصف طی کرده بودیم(آخه ۷۰ کیلومتر تز راهم رفته بودیم)، برگردیم و در منزل باشیم و کماکان بصورت غیر مستقیم، اوضاع رو رصد کنیم.

پدر از روحیات عجیبی برخورداره و همیشه همه چیزها روبا فاصله ای بیشتر از ما میبینه چراکه قبل از این سفر چند بار به من گفت:

محسن، توی این شرایط به خاطر سفر من بچه هارو اذیت خواهند کرد.

 


▪ بهترین روز برای پدر

برای پدرم بهترین روز زندگی اون لحظه ایه که همه بچه ها و نوه هاش کنارش باشن
البته این بهترین لحظه برای همه پدرها و پدربزرگاس وطبیعتاً من به اون چیزی که می بینم، اشاره می کنم
امشب تولد علی(بچه خواهرم) هم بود ولی به دلیل تقارن با ایام پایانی ماه صفر، جشنی بکار نبود و ما فقط برای خوشحال کردن علی یکی یه دونه کادو براش گرفتیم و البته اونم حسابی ذوق کردالبته علی تازه 4 سالشه
امروزم نسبتاً روز کم کاری برای من بود نسبت به بقیه روزا و من غیر از یک زمان 2 ساعته که هر پنجشنبه تکرار می شه و اونم زمان ورزش و فوتساله، کار خاص دیگه ای نکردم
مهمترین کار امروزم، چک کردن اخبار و رسوندن جدیدترین اونها به پدر بود

▪ چهارشنبه 15/12

روبروي پدرم نشستم در حاليكه در چهرش نگراني رو مي بينم.

چند تا جريان متاثرش كرده كه يكيش داستان عدم تفاهم بين ليست اصلاح طلبان

و اعتماد مليه كه البته راجع به يك نفرشون كه آقاي منتجب نيا باشه و اصلاح طلبان

 او رو تو ليستشون نگذاشتن،حسابي متعجب و ناراحته.

پدر مي گن كه:منتجب نيا از خيلي هاي ديگه اي كه امروز روشون حساب باز شده

هم قابل اعتمادتره و هم صادق تر.

به هر صورت اميدوارم اتفاقي كه در انتخابات رياست جمهوري افتاد، در مجلس نيافته

 و باز هم يكه جمله ديگه از پدرم كه مي گه:

قطعاً اين انتخابات تكليف خيلي ها رو روشن خواهد كرد و ما ديگه شاهد مجلس

 تسليم نخواهيم بود.


▪ سه شنبه 12/12

امروز بیشتر وقتم رو جواب دادن به سئوالاتی گرفت که از پدرم شده بود.

البته این من نیستم که جواب می دم، من فقط عهده دار ویرایش اونا هستم و البته گاهی هم راجع به بعضی از اونا با پدرم بحث هم می کنیم.

جواب دادن به سئوالات تقریباً یک کار روزمره شده و البته تمام سعی و تلاش ماهم اینه جوابها با ادبیاتی داده بشه که مخاطب رو به یاد کتابهای ثقیلی که سابقاً در مدارس علمیه تدریس میشد، نندازه.

در بین جواب دادن به سئوالات هم، اگر در پژوهشکده باشیم و در دسترس، افراد مختلف مراجعه می کنند و سئوالات دیگه ای روهم مطرح می کنند و همگی هم بواسطه نوع برخورد پدرم، با لبخند وبطور کلی راضی بیرون میرن.

جالبه که این حرفم از پدر نقل کنم (با اینکه خیلی ارتباطی نداره) که همیشه در مواقعی که فردی، برای گرفتن کمک مالی بهش مراجعه می کنه، میگه:

من یا باید بهش کمک کنم و راضی،بفرستمش بره و یا اینکه اگر کمکی از دستم بر نمیاد، لااقل بواسطه یک برخورد اخلاقی باهاش، نگذارم ناراضی بشه.

 


▪ پدر یعنی عقیده

توی پژوهشکده ام و باید 2 تا مقاله بنویسم
یکی راجع به اندیشه سیاسی دوران خلافت و دیگری هم یک مقدمه برای کتاب یکی از دوستان البته دومی شاید مقاله محسوب نشه ولی منظورم اصل نوشتنه
از طرفی باید متن گفتگوی پدر رو با هفته نامه شهروند امروز برای دوستان ارسال کنم
حدود نیم ساعت پیش هم که با ایشون صحبت کردم هنوز صداشون خش دار بود و شیرینه اگه بدونید وقتی گفتم که صداتون هنوز گرفته، در جواب گفتن که الآن اینجوری رو مده و کلی به خاطر این حرف با هم خندیدیم.(تا اینجاشو روی ۳۶۰ هم گذاشتم).
رابطه من با پدرم با رابطه فرزند و پدر معمولی یک سری تفاوتها داره که من نمی دونم عامل بوجود اومدنشون چیه و شاید هم این رابطه صرفاْ از طرف من نسبت به پدرم باشه ولی شاید باورتون نشه اگه بدونید که من نسبت به اون احساس بسیار عجیبی دارم که قابل وصف نیست.
در واقع پدر برای من از حالت پدری خارجه و به اعتقاد تبدیل شده و البته این اصلاْ باعث رنجش نیست و من از این احساس نهایت لذت رو می برم.
شاید به خاطر همینه که همینه که همیشه از خدا یه خواسته داشتم و البته اونو بهتون نمی گم چون فقط به خدا گفتم......

▪ برای خالی نبودن عریضه

با آقا مهدی بهنیا حدود 4 ساعت برای اصلاح متن وقت گذاشتیم و این باعث شد که من و اون تقریباً شبیه اموات بشیم، ولی می ارزید و متن خوبی از آب دراومد.

امروز در کل روز شلوغی بود چراکه هم زیاد دویدیم و هم خیلی کم به کارامون رسیدیم.

امشب خسته ام، همینقدر کافیه

 


▪ جمعه شاندیزی

آخرين باري كه به دعوت كسي براي صرف شام به رستوران شانديز رفته بودم، شايد مربوط به 6 يا 7 سال قبل بوده كه از اون بار هم خاطره خوبي دارم.

به هر صورت اين بار مهمان مهندس مهدي، دوست خيلي خوبم بودم.

راستي اگر وبلاگم رو نتونستم كه بروز كنم، علتش اينترنت بسيار عالي بود كه ديشب هر كاري كردم ، به هيچ وب سايتي وصل نشد.

البته من به اين خاطر از طرف وزير محترم ارتباطات و فن آوري از همه شما عذر خواهي مي كنم.

جالبه كه حدود 2هفته قبل كه با يكي از دوستان مطلع صحبت مي كردم، حرفي رو از يك آقاي مسوولي نقل كرد كه گفته بود:سرعت اينترنت ها رو بايد آورد پايين چونكه اخيراً خيلي ها فضول شدند.

به قول پدر بزرگوارم، بعضي آقايون خودشونو معيار حق و باطل كه مي دونن، بعضی دیگر هم که خودشونومعيار صلاحيت و عدم صلاحيت مي دونن خوب اخيراً فضول سنجم شدن و اين هم الحمدلله رب العالمين جزو عنايات خاصي است كه اخيراً بهشون شده.

بگذریم امروز احتمالاً متن گفتگوي پدرم پيرامون مجلس دوم، در شهروند امروز به چاپ ميرسه كه مجموعه جالبيه و ارزش خوندن رو داره و من هم بايد به دفتر بگم كه كارهاي مربوط به اطلاع رساني اون رو انجام بدن.

احتمالاً روز پر ترافيكي خواهد بود.

 

 

 


▪ پنجشنبه ای به رنگ حسین(ع)

صبح روضه داشتیم البته نه تو خونه بلکه تو دفتر پدرم و من هم طبق معمول روزهای تعطیل که این روضه در اون روزها بطور مستمر برگزار می شه،خوابم برد و به روضه نرسیدم، آخه این یه نذره که ما هر جمعه در ایام سال،این روضه رو برگزار می کنیم البته اگه خدا قبول کنه .

حدود ساعت ۱۱بود که آمنه زنگ زد و گفت که برم و برسونمش خونه خالشون، آخه اونجا هم یک مراسمی بود ولی من چونکه تصمیم گرفته بودم یه سری برم حرم، گفتم که خودش بره و اونم طبق معمول از این حرفم خوشحال نشد و من هم برای رفع ناراحتیش رفتن به حرم رو به اون هم پیشنهاد کردم و اون هم با کله پذیرفت.

حرم خوبی بود با اینکه انصافاً شلوغ بود ولی چسبید، موقع نماز ظهر رسیدیم و من هم به محض اینکه فهمیدم آقای امینی امام جماعته، تصمیم گرفتم که نمازم رو با جماعت نخونم و نخوندم.

عصری هم بعد از کمی استراحت، رفتم سالن و یه دست فوتسال خوب زدیم ، با اینکه باختیم ولی خوب بود و چسبید.

امشب پدرم برای بازدید آیت الله گرامی به منزل ایشون رفت و چند ساعتی رو اونجا بود و دغدغه هاشو به ایشون هم منتقل کرد و البته در غالب موارد اینها درد مشترک بود ولی با این تفاوت که پدر من آیت الله بیات زنجانیه و ایشون آیت الله گرامی و خودبخود ادبیات اونها و عکس العمل هاشون نسبت به محیط اطرافشون متفاوت.


▪ چهارشنبه ای با بوی سلول انفرادی

راس

راس ساعت 8.15 از قم حرکت کردیم، باید حواسم به افسرهای راهنمائی و رانندگی توی راه می بود چراکه ظرف دو هفته قبل دو بار جریمه شده بودم، از طرف دیگه کارهای زیادی که امروز باید انجام می دادم حسابی ذهنمو مثل یه ماشین حساب دقیق کرده بود؛

1-شرکت در جلسه شورای تدوین کتابهای درسی

2-شرکت در جلسه گروه آموزشی

3-گفتگوی تلوزیونی راجع به زندان زمان شاه که قرار بود تو کانون زندانیان سیاسی قبل از انقلاب برگزار بشه

4-شرکت در مراسم بزرگداشت مرحوم دکتر سید جعفر شهیدی که تو سالن آمفی تئاتر پژوهشکده بنا بود برقرار بشه

و قسمت آخر مسابقه فوتسالی بود که باید در اون شرکت می کردم چونکه به بچه های گروه قول داده بودم.

شاید در واقع من فقط یه هماهنگ کننده باشم ولی این یک کار ساده و کم دردسر نیست.

به هر صورت این جنازه ای که الآن داره وب سایتشو update می کنه امروز همه این کارها رو انجام داده و الآن بازم قمه

راستی یه نکته جالب که امروز برامون اتفاق افتاد این بود که کانون زندانیان سیاسی یه دونه آجر به پدرم داد که متعلق به سلول انفرادی زمان شاهش در زندان قصر بود.

خارج از صحبت های جالبی که پدر در مورد زندان می گفت، دیدن هم بندهای دوره گذشته برای من خیلی جالب بود چراکه خارج از تمام تعارفات و مناصب و القاب، همه تو این فضا فقط هم سلولی بودن.

 

 

 

 


▪ یک سه شنبه با سرفه های پدر

پدرم سرما خوردن و در سهای امروزشون رو تعطیل کردن و استراحت می کنن، شاید یه نقطه ضعف داشته باشم و اونم کسل دیدن پدرمه که البته این بخاطره سرماخوردگیه و بزودی اگه خدا بخواد، برطرف می شه،

دکتر ظهرابی از دوستان دوره تحکیم، که الآن مدت زیادیه به عنوان پزشک،مشغول طبابته، اومد و پدرم رو دید. تشخیصش نوعی عفونت سطحی توی ریه بود که گفت: با دارو برطرف می شه،انشاءالله

دکتر ظهرابی، دکتر خاتمی و دکتر حسینی مجموعه ای رو تشکیل میدن که در مواقع اضطرار، برای ویزیت پدرم، به منزل ما میآن.

البته این ویزیت ها انرژی بیشتری از پدرم می گیره، چراکه آقایون دکترا سئوال می کنن و راجع به مشکلات موجود در کشور بحث می کنن و تحلیل حضرت پدر رو طلب می کنن.

 

فرید مدرسی از دوستانم هم که برای شهروند امروز مطلب می نویسه امروز باهام تماس داشت و راجع به یک ویژه نامه صحبت می کرد که احتمالاً چیز خوبی از آب دربیادو قراره به عنوان سالنامه شهروند امروز به چاپ برسه.

یک برنامه ریزی هم باید برای سفر 28 صفر به زنجان بکنم چونکه دفتر زنجان برنامه ای رو برای دیدار مردمی با پدرم ریخته.

این 2 هفته حسابی ترافیک دارم و امیدوارم که وبلاگم رو بتونم  به روز کنم.

   


▪ دوشنبه ای عین همیشه با کمی تفاوت

امروز دوشنبه و ما هم طبق معمول دوشنبه ها ، صبح از قم راه می افتیم تا پژوهشکده باشیم و هم به جلسه شورای آموزشی و پژوهشی برسیم ، برنامه این هفته کمی متفاوت بود چراکه هفته نامه شهروند امروز، برای گفتگو پیرامون مجلس دوم از پدرم وقت گرفته بود و البته یک وقت ۱ ساعته که حدوداً ۲.۵ ساعت طول کشید، از طرفی پدر بنده خدا هم سرما خورده بود ولی این دلیلی برای منتفی کردن مصاحبه نبود و عین همیشه یک گفتگوی داغ انجام شد که البته من رو مجبور کرد که امشب، متن اون رو کاملاً بخونم و یک سری اصلاحات رو انجام بدم چراکه عدم اصلاح اون یک سری عکس العمل رو بهمراه خواهد داشت، البته این به یک ریتم معمول تبدیل شده که گفتگوهای پدرم، قبل از چاپ یک اصلاح نهائی توسط ماها می شه.

به هر صورت خیلی از حرفا و خیلی از اتفاقاتی که گاهی اوقات از زبان حضرت پدر می شنوم، دلیل بسیاری از دغدغه هائیه که او رو اذیت می کنه و نسبت به اتفاقات پیرامونش حساس.

خلاصه الان بازم قمم و برگشتم و این هم اولین روز نوشت من البته کوتاه ولی قول می دم به مرور مفصل تر شه.

 


▪ من آقازاده ام(محسن بیات)

نگاه به زندگی افرادی مثل من برای افرادی که از بیرون به اون نگاه می کنن شاید نکات مبهمی داشته باشه که من بنا دارم به واسطه این نوشته ها هم کمی از نکات مبهم رو برطرف کنم و اگر موفق به این کار نشم لا اقل کمی خوانندگان این مطالب رو با این طرز زندگی آشنا کنم.

 چه بسا نگاه از بيرون به زندگي آدمايي عين من خيلي ها رو دچار بسياري سوء تفاهم ها كرده باشه كه باز هم شايد اين نوشته ها بتونن خيلي از اونها رو هم رفع كنند.

به هر صورت اون چيزي كه مهمه نكات جالبيه كه هر روز در زندگي من بوجود مياد كه شامل خيلي ديدار ها يا تماس ها و يا خيلي مسائل ديگه مي شه كه خوندنشون شايد خالي از لطف نباشه.

همش شد شايد ........

مطالب وبلاگم رو در انتهاي روز خواهم نوشت تا كل اتفاقات روزانه درونش بياد.



محسن
فرزند چهارم خانواده
تصمیم دارم شرح زندگی بنویسم.
همین.



دسته‌ها
خاطرات و خطرات
عکسهای دیگران
تحلیل ها
درد دل
عکسهای خودم


بایگانی
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386


پیوندها
دفتر پدرم
هادي برادرم
اولین خواننده وبلاگم
آیت الله دستغیب
آیت الله سید صادق شیرازی(وبلاگ)
دكتر فيرحي
مجید انصاری
دكتر كديور
سید محمد خاتمی
فريد مدرسي
مسیح علی نژاد
روح الله و مصطفی(وبلاگی مفید برای آشنائی با سینما)
عمادالدین باقی
دکتر عطاءالله مهاجرانی
مهندس لطف الله میثمی
علی اصغر خدایاری
حضرت آقای ایرانی(بیان ایرانی)
دکتر هدایتی
نوروز
شهروند امروز(از این پس خوانده شود شهروند دیروز)
نواندیش
مرجعیت شیعه
روزبه(دوست دوران دانشگاه)
(یک دوست خونه بدوش)
علی اشرف فتحی(تورجان)
واحه
خانم هنگامه شهیدی
جناب خسروانی
سهام الدین بورقانی
محمد آقاي منصوري بروجني
سيد حسام الدين دولتخواه
آسید محمد مرعشی
حبیب آقای حسین پور
م.چکاد
مرتضی اصلاحچی
آقا مصطفی
سامان
محمد مهدی مازنی(روزان)
ايران –كاوش
روزبه میر ابراهیمی
آ سید عباس سید محمدی
عباس آقای رضوانی
مسعود درودی
ایمان ملکا
سعید نورمحمدی
ورقاء
حسین آقای کربلائی
مجنون جا مانده
محمد آقای معینی
آقای ریوندی
آرام طوفانی
فرید صلواتی
مهدی جلیل خانی
آسید مرتضی ابطحی
صادق صدق گو
علیرضا بازرگان
حامد نیک فر
آ شیخ محمود کندلوئی لاریجانی
زهرا علی اکبری
نجات یونسی
هادی غیبی
سهند(خرداد سبز)
علی(تا رهائی)
مهتاب(.. بی گناهی, کم گناهی نیست در آیین عشق )
ندای خالی - ندای پر
مرتضی میری
طاهره(عطر قهوه)
سید محسن قائمی(آشنائی با مفاهیم قرآن)
امیر تبریزی
مریم شفیع پور
فریاد فرید
شکوفا(عصر بخیر بچه ها)
روح الله ریاضی
محمد کیانمهر
حسن یونسی
محمد امامی
حمیدرضا منتظری
علی عارف
سهیل اسدی
میثم یوسفی
علیرضا شایق
علی(ضمیر من)
سهیلا بیگلرخانی
محمد طاهری
عرفان چشمه زاد
یاسر اسماعیلی
طلبه ضد، ضد طلبه
مسیح من(یک روحانی زاده مثل من)
مجید نصرآبادی
مهدی نظام الاسلامی
علیرضا میرحسین
بهنام صابر نعمتی
محسن صائمی
علیرضا رحیمی
امین قاسمی
نصیرالدین مزورعی
سید علی تراب
میلاد محرک پور
سید علی ناظم زاده
م.س.مصطفوی نیا
حمیدرضا شجاعی نیا
رضا اسدی
مونا داودی
حسن یونسی
سلیمان رضائی
علی رضوی
رایا مرادی
انجمن دانشجویی سروش اندیشه
فائزه ابراهیمی
د-الف(قلم سیاه)
لیلا(یک همشهری)
مصطفی عباسی
محمد مهدی سامع
عقیل وجدانی
سید سپهر زمانی
محمد مصطفائی
محمد قدسی
حمید اسدی


شمارنده