تبليغاتX
من هم، یک آقا زاده هستم!!!


▪ گلایه های آقای شوفاژ کار، تمرین امروز و نامه مجمع محققین

شوفاژها دچار مشکل شده بودند و مدتی بود از این بنده خدائی که معمولاً برای این کارها به خونه می آد خواسته بودیم تا سری به ما بزنه و بعد از دو – سه بار پیگیری، بالاخره امروز سری به ما زد.

این دوستمون از علاقمندان به پدره و انسان فوق العاده شریف و متدینی هم هست و جالب اینکه راجع به شرکتش در راهپیمائی دیروز در قم صحبت می کرد و اینکه همراه با همه خانواده اش در این مراسم شرکت کرده و بعد، بواسطه شعارهائی که اونجا شنیده بود، خیلی ناراحت و متاثر بود. اون بنده خدا خطاب به پدر می گفت: آقا! من سابقه جبهه طولانی دارم و برای انقلاب هم کتک خوردم. به اندازه یک آدم معمولی هم دین و ایمون دارم ولی به خدا به آقای موسوی رای دادم و هنوز هم از این کار دفاع می کنم. چرا اینها این موضوع رو دارن به ماها نسبت می دن و می گن شماها پرچم امام حسین(ع) پاره کردید؟ به خدا من دیروز حتی برادر زاده ها و خواهر زاده هام رو هم بردم تا بگم ما طرفدارهای موسوی هستیم و این کار هم ربطی به ماها نداره. او ناراحت بود و می گفت: با خودم می گم کاشکی در اون مراسم شرکت نمی کردم و پدر در جواب به ایشون گفتن: شما نگران نباشید؛ بخاطر امام حسین(ع) رفتید...

امروز ساعت 4 هم تمرین بود و رفتیم سالن.جالب بود که بازار داغ بلوتوث بیشتر از همیشه، رونق داشت و بچه ها قبل از شروع تمرین، یافته های جدیدشون رو به رخ همدیگه می کشیدن و جالب تر اینکه دیگه خبری از موضوعات خنده دار نبود و مسائل انتقالی، غالباً مضمون های سیاسی داشت. امروز خوب دویدیم و خیلی خسته شدیم. مدتی که تمرین نکردم، نفسم کم شده و امیدوارم این تمرینات، من رو برای بازیها آماده کنه.

آقا هادی و خانومش هم امشب شامی پخته بودن و ما هم به اتفاق آقا مهدی و خونوادش، رفتیم منزل پدر(پائین) و شام رو به اتفاق خوردیم. نامه ای رو مجمع مدرسین نوشته و به مراجع حمله به دفتر مجمع و نحوه برخورد مهاجمین رو توضیح داده و از برخوردهاشون، حسابی گلایه کرده. پدر احتمالاً اوایل هفته آینده، جوابی به این نامه بدن.

فردا صبح روضه هفتگیمونه.


▪ روزی پر از شایعه، نظم در لیگ فوتسال و بحثی پیرامون شیخ که تکذیب شد.

زنگ موبایل، ارتباط مستقیمی با بازار شایعه داره و صبحهای زود اگر مجبور بشی با این زنگ از خواب بیدار شی و بلافاصله یک خبر نگران کننده هم بشنوی، باید همون جوری و با همون صدای گرفته، به این و اون زنگ بزنی و اصل خبر رو در بیاری.

امروز هم از صبح تا حالا، اگر بگم بیش از ده مدل شایعه مختلف شنیدم، اغراق نکردم ولی شکر خدا همگی کذب بودن و البته نشات گرفته از فضای موجود.

خلاصه اینکه صبح با یکی از این تماس ها از خواب بیدار شدم با اینکه خیلی زود بود ولی دیگه نمی شد خوابید. پشت کامپیوتر نشستم و یک سری از کارهای مونده از قبلم رو انجام دادم. بعدش یه دوش آبگرم و بعد از اون رفتن به اداره دارائی که در برنامه امروزم بود.

بازی امروز لیگ همونطوری که قابل پیش بینی بود، انجام نشد چراکه اصولاً یک سری از جاها مثل هیئت فوتبال قم، مثل اینکه اصلاً برنامه پذیر نیستن. پدر نقل می کنن در دوران مجلس، سفری به آلمان داشتن و موقع برگشت، از مسوول هواپیمائی اونجا که برای بدرقه ایشون آمده بوده سئوال می کنن که وضعیت پروازهای ایران چگونه است؟ و اون بنده خدا هم با زیرکی جواب می ده که: بطور منظم، بی نظم اند. خلاصه این موضوع در مورد لیگ فوتسال ما هم صدق می کنه و خلاصه کلام اینکه امروز هم بازی انجام نشد و به هفته بعد افتاد.

عصری بود که یکی از دوستان زنگ زد که آقای کروبی رو گرفتن و نتیجتاً با همراهان ایشون تماس گرفتم و کذب این شایعه هم مشخص شد.

فردا باید صبح اول وقت، همسر مکرمه رو به دانشگاه برسونم.

 


▪ آخرین روز روضه ها، روحانی متین و پیرمرد متدین، تماسی از صدا و سیما و عکسی از تلفیق چفیه و روبان سبز

آخرین روز روضه های دفتر رو امروز پشت سر گذاشتیم و رویه برنامه های دفتر از فردا به حالت طبیعی در خواهد اومد. یعنی اینکه هر روز همون برنامه های معمول و روضه های جمعه ها هم سر جای خودش. با این تفاوت که احتمالاً برای هفته آخر ماه صفر هم برنامه داشته باشیم.

ظهر بعد از راست و ریست کردن کارهای معمول، سری به جوشکاری زدم و حضرت جوشکار رو آوردم خونه تا درب خونه رو یه نگاهی بکنه و اگر راهی برای درست کردنش وجود داره، اون کار رو انجام بده. اون بنده خدا هم به محض دیدن درب، گفت که عمر خودش رو کرده و من هم در پاسخ گفتم که حالا همین رو یه کاریش بکن، تا بعداً اگر عمری بود، اساسی درستش می کنیم. خلاصه اون بنده خدا هم که یه دستش آسیب دیده بود، با دست سالمش، چند ضربه ای به درب زد و به قول خودش فعلاً تا یه مدتی درست شد.

سری هم به پست زدم و یک جلد رساله برای یکی از متقاضیان در تهران فرستادم. اون بنده خدائی که مسوول این کارها در دفتره، مدتی است که بواسطه یک مشکلی گرفتار شده و من کارهای او رو به عهده گرفتم.

توی اداره پست یک روحانی و یک بنده خدائی در حال بحث بودن. اون طلبه به اون بنده خدا می گفت: شما نباید همه چیز رو به این سادگی بپذیری! و اون فرد می گفت: به این سادگی؟ تلوزیون گفته حاج آقا. اون روحانی که تلاش می کرد با متانت پاسخ بده، ادامه داد: پدر جان، مگه تلوزیون معصومه که هر چیزی بگه درست باشه؟ و اون فرد هم پاسخ داد: من هم نمی گم معصومه ولی دروغ که نمیگه. اون روحانی هم با لبخند گفت: یعنی هر چیزی که می گه راسته؟ در این بین بود که  از اونجا خارج شدم چراکه رسیدن به کارهای روزانه ام برایم در اون لحظه، سودمند تر از ادامه حضورم در اون مکان بود.

حدودای ساعت 11 هم بود که از صدا و سیما دو باری تماس گرفتن برای یه مصاحبه با پدر. گفتم: چطور شده آقای بیات رو انتخاب کردید؟ صحبتی کردیم و من بهشون گفتم که زحمت بیهوده می کشید و تا قم می آیید در حالیکه اجازه پخش بهتون نمی دن. الکی به زحمت نندازید خودتون رو.

امروز آخرین جلسه تمرین قبل از بازیهای لیگ هم بود. بنا بود بازیها خیلی زودتر شروع بشه ولی اولیش افتاد فردا. بعد از مدتی امروز کمی دویدم و عرقی کردم.

این عکس رو هم جلوی پست گرفتم. برام جالب بود. هم چفیه و هم روبان سبز.



▪ موعد آخر چک، گپ زدن بازنشستگان، کمی گوشت چرخ کرده و جریمه شدن به خاطر شعار یا حسین(ع) - میرحسین

فردا  موعد آخرین چک بیمه ماشینه و به همین دلیل باید می رفتم و توی حساب پدرم که چکهاش رو داده بودن، پول واریز می کردم. مادر هم یکی – دوتا کار دیگه به من سپردن که بیرون رفتنم، توجیه پذیر تر باشه.

کار بانکیم بیش از زمان در نظر گرفته شده، وقتم رو گرفت چراکه چک پدر مربوط به بانک رفاهه و امروز هم روز گرفتن حقوق بازنشستگان. طبیعتاً بانک شلوغ تر از روزهای معمولی بود و بحثهای داغ هم در جریان. بیست دقیقه ای رو پشت سر عده ای از بازنشستگان عزیز، منتظر موندم و حرفهای شیرینشون رو هم شنیدم. یکیشون از مشکلات اقتصادی می گفت و اینکه این پول تا دو – سه روز دیگه تمومه و اون یکی از این گلایه می کرد که تلوزیون هم، هیچ چیزی از مشکلات ما نمی گه. پیرمرد سومی وارد شد و گفت: شماها از همه جا بی خبریدها. همه جا دیروز شلوغ بوده و کلی مردم رو کتک زدن. تلوزیون کارهای مهم تری داره و به مشکلات ماها نمی رسه.(بخونید نَمی رسه چون اون بنده خدا با لهجه قمی حرف می زد) و در این لحظه یکی از اونها با خنده گفت: تو از جوونیهاتم سرت بو قرمه سبزی می داد.

از بانک زدم بیرون که آمنه زنگ زد. گفت سر راهت اگر تونستی کمی گوشت بخر. طبیعتاً باید می گفتم چشم. رفتم پیش اون بنده خدائی که معمولاً ازش گوشت می خریم و بهش گفتم به اندازه دو نفر، گوشت چرخ کرده بدید لطفاً. گفت: خوب چقدر؟ گفتم بدید یه ده – دوازده تومنی! فکر می کردم بشه یک کیلوئی و برای چند وعده غذائی دو تا آدم کافی بود ولی با این سئوال که یک کیلوش بکنم بشه دوازده تومن؟ مواجه شدم و گفتم یعنی با ده هزار تومن یک کیلو گوشت چرخ کرده هم نمی شه خرید؟ لبخند معنا داری زد و گفت: شما دیگه چرا؟..

اومدم بیرون و به سمت خونه حرکت کردم و سر کوچه وایسادم تا کمی شیر بخرم. همیشه ورود من همراهه با سئوال: آقا.. چه خبرها؟ و من هم معمولاً می گم: خبر خیر؛ شما چه خبر؟ و کمی با هم درد دل می کنیم. تخم مرغ و خامه رو هم به شیر اضافه کردم و 6100 تومن هم اونجا پرداخت کردم تا از خونه بیرون اومدن و برگشتنم، 18100 تومن خرج برداره.(راستی یک کیلو گوشت خریدم به دوازده هزار تومن)..

روضه تا فردا ادامه داره و امروز و دیروز، نذر سالیانه مادرم برای این دو – سه روز آخر رو هم عملی کردیم که ساندیس و کیکی است که توزیع می شه بین شرکت کنندگان. یک بنده خدائی یک گوسفندی برای موفقیت آمیز بودن عمل قلب پدر نذر کرده بود که امروز، گوشتش رو آورد دفتر و ما هم توزیعش کردیم. شیرین بود که می گفت: افسر راهنمائی و رانندگی در جریان درگیری های قم در روزهای اخیر، به خاطر شعار یا حسین(ع) – میر حسین، ده هزار تومان جریمه اش کرده.

فردا آخرین روز روضه است و باید برای رفع مشکلاتی که برای مردم پیش اومده، دعا کرد.


▪ شلوغی امروز مقابل بیت مرجع فقید، هجوم به مجمع مدرسین و اخباری که انشاء الله صحت نداره

کمی بی حوصلگی روزانه و اعصاب خوردی از اخبار ناخوش، من رو وادار کرد تا ظهر امروز به جهت کمی هواخوری از خونه بزنم بیرون و زنگ مجدد تلفن، مبنی بر خبری از درگیری هائی در مقابل بیت مرحوم آیت الله منتظری، من رو وادار کرد مسیر قدم زدنم رو به سمت اون مکان تغییر بدم  تا خودم ببینم چه خبره.

از دور پیدا بود که شلوغیست، ولی این شلوغی اونهم در ظهر عاشورا که می شه گفت قم، شلوغ ترین روز سالش رو سپری می کنه، امری طبیعی بود ولی کمی جلوتر که رفتم، ایستادن مردم در مقابل بیت مرجع فقید، نشان از این داشت که این بندگان خدا اگر هم به قصد حاضر شدن در مراسم عاشورای حسینی از خونه بیرون زدند، ولی این لحظات رو به واسطه اتفاقاتی در این مکان هستن.

مطلب قابل توجه، حضور عده ای از بسیجیان و ظاهراً طلاب جوان غیر معمم در مقابل حسینیه تعطیل شده بود که البته سه نفر حاضر بر روی سکوئی که به نوحه سرائی می پرداختند و این بندگان خدا هم سینه زنی می کردند.

یقیناً افراد تماشا کننده و حاضر در محیط اطراف این جمع، خیلی بیش از اون حلقه مرکزی بود اگرچه می شه خیلی از ناظرین رو هم، هم عقیده و شبیه همون برادران دونست.

از حضور عده ای از خواهران هم  نمی شه گذشت که البته تعدادشون زیاد نبود ولی مشخصشون، پوشیده بودن دهانشون با چفیه بود و جالب اینکه فردی با لبخد به بغلیش می گفت: ماها باید بترسیم عکسمون رو نگیرن و خودمون رو می پوشونیم، اینها از کی می ترسن. اون خواهران هم مشغول شعار دادن بودند و تصاویری از رهبری در دستشون.

باید برمی گشتم خونه چرا که هدفم صرفاً آمدن و مشاهده بود ولی برخورد با یکی – دو تا از دوستان، مانع شد تا اینکه در همین حال به مورد جالبی برخوردم. فردی در پشت سر ما با صدای بلند(البته در حدی که فقط افراد حاضر بشنوند) می گفت: می گن مامورها این دو و برند و این جمله رو دو – سه بار تکرار کرد. این موضوع کمی مشکوک بود و من ناچاراً برگشتم و به چهره اون طرف نگاهی کردم. گذشت تا زمان برگشتنم که دیدم همون بنده خدا، دست جوانی رو گرفته و در حال بردنش به داخل یک ماشینه. به نظر می رسید که خود او از مامورانه.

برگشتم خونه و بعد از ناهار، سری به اخبار زدم و بعدش آماده رفتن به دفتر. روضه برقرار بود و آقای حاجیان هم امروز راجع به صاحب امروز صحبت هائی کرد. انصافاً ایشون با مطالعه، منبر می ره و بقیه استفاده می کنن.

از روضه که برگشتیم، همونجوری که نوشتم در جریان اون قضیه تاسف برانگیز قرار گرفتم. بعد از تماس تلفنی هم که اومدم بالا، به واسطه یک تلفن متوجه هجوم تعدادی از نیروهای لباس شخصی به مجمع محققین و ورود اونها به اون مجموعه شدم که واقعاً برام عجیب بود.

امروز، هم در تهران و هم قم و اونجوری که شنیده می شه در خیلی جاهای ایران، اتفاقاتی افتاده و اخباری از مرگ عده ای از هموطنانمون می رسه که البته امیدوارم صحت نداشته باشه و اون عزیزان صحیح و سالم باشن و اگر اینطور نباشه، داغ های دیگری بر داغ های دلمون اضافه خواهد شد و امیدوارم خداوند خودش اون عزیزان رو با صاحب امروز محشور کنه. انشاء الله.

 


▪ شهادت خواهر زاده مهندس موسوی و تماس پدر

دقایقی قبل در جریان شهادت خواهر زاده مهندس موسوی قرار گرفتم. با کلی برنامه ریزی  به این جهت که این خبر شک آور برای پدر نباشه، موضوع رو به ایشون منتقل کردم و پدرهم فرمودن، خبر صحت داره ؟و من هم عرض کردم بله و ایشون  در حالیکه خیلی متاثر شدن، ادامه دادن که شماره مهندس رو بگیرید تا تسلیت بگم. از طریق یکی از همراهانشون تونستم پیداشون کنم. در بیمارستان بودن. بار اولی که تماس گرفتم، اون بنده خدا گفت که الآن خیلی ناراحتند و نمی تونن جواب تلفن رو بدن و بعد از چند دقیقه، تماس حاصل شد و پدر با ایشون صحبت کرده و اظهار همدردی کردن.

خداوند این شهید رو با شهدای کربلا محشور کنه؛ انشاء الله.

 


▪ روضه مجمع محققین، یادی از مرحوم طبسی و عاشورای حسینی(ع)

برنامه ریزی کرده بودم که پس از پایان روضه دفتر، سری به روضه مجمع محققین و مدرسین هم بزنم. به همین خاطر، بعد از برگشتن به خونه، با آمنه راه افتادیم تا ایشون برن خونه مرحوم آیت الله خاتم یزدی که شوهر خالشون بودن و من هم برم مجمع. وقتی وارد شدم، حاج آقای موسویان دم درب ورودی، خوش آمد گوی میهمانان بودن و به محض دیدن من، فرمودن که ای کاش ابوی رو هم می آوردید. این در حالی بود که پدر توی خونه و قبل از اومدن من، فرموده بودن که ببینم تا چه شبی مراسم دارن تا ایشون هم یکی از شبها در این جلسه شرکت کنن.

به واسطه فرمایش حضرت آقای موسویان، تلفنی با پدر موضوع رو مطرح کردم و ایشون هم فرمودن که خوبه؛ همین امشب شرکت می کنم. برای ساعت هشت و نیم، هماهنگ کردیم تا ایشون تشریف بیارن و برنامه هم راس ساعت، عملی شد.

زمانیکه وارد شدیم، سالن مجمع پر بود و پدر بعد از ورود، در کنار آیت الله موسوی تبریزی، نشستن. حضرت آقای خلج منبر بودن و من اولین باری بود که توفیق نشستن پای منبر ایشون رو داشتم. همونجائی که من نشستم، سعید الله بداشتی همراه با پدر محترمشون هم اونجا نشسته بودن. اواخر منبر، آسید سراج الدین موسوی هم آمدن و پیش ما نشستن.

بعد از آمدن بود که پدر متنی رو به من دادن و گفتن منتشرش کنید و من هم به دوستان وب سایت اطلاع دادم که اون رو روی سایت بگذارن.

فردا هم که عاشوراست و من همیشه در این روز یاد مرحوم آقای طبسی می افتم که بیش از ده سال در منزل و دفتر منبر می رفت و در این روز، پابرهنه و بدون عبا و در حالیکه به سرش کمی گل زده بود، می آمد و از ابتدای منبر تا آخرش گریه می کرد. خدایش بیامرزد و با مقتدایش محشور.

فردا روز بزرگیست.


▪ علی اکبر(ع)، مظلومیت نام علی(ع) و مطلبی راجع به مراسم دیشب در زنجان

روز هشتم برای اهل منبر، متعلق به علی اکبر(ع) است و از اون بزرگوار در کربلا، صحبت می شه. شاید یکی از مسائلی که خیلی مورد توجه قرار نمی گیره، علت نامگذاری شدن فرزندان امام حسین به علی(ع) است. علی اکبر(ع) که پسر ارشد امام بودن. علی اوسط(ع) که امام زین العابدین(ع) هستن و دومین فرزند پسر امام که این نام روی ایشون گذارده شده و علی اصغر(ع) که علی کوچکه و آخرین فرزند پسر امام به این نام. جالبه که با مراجعه به کتب تاریخی، متوجه این موضوع می شیم که امام بناشون بر این بوده که نام علی رو به کرات روی فرزندانشون بگذارن و این سه مورد، شاهدان این داستان اند و علت این موضوع هم حساسیت ویژه حاکمیت برای عدم گذاردن این نام بر روی فرزندان بوده. این نکته مهمی است که در جامعه اسلامی، وضعیت به جائی برسه که گذاردن نام علی(ع) بر روی فرزندان، از سوی حاکمیت با حساسیت و در مواقعی برخورد مواجه بشه.

یکی از نکات مهمی که در منابر نقل می شه و البته با کمی اغراق، پیرامون علی اکبر(ع) هست و جوری از اون شهید بزرگوار، مطلب نقل می کنن که انگار ایشون یک نوجوان چهارده_ پونزده ساله بوده در حالیکه منابع روائی موثق، سن اون بزرگوار در هنگام شهادت رو حدود بیست و هفت و یا بیست و هشت سال، می گن و البته توجه به نام اون امامزاده عزیز هم، شاهدی بر این موضوعه.

اشاره به این نکات، فقط به این جهته که باید اون حضرات رو به عنوان استوانه های مکتب، درست شناخت تا بشه اونها رو به خوبی شناسوند.

منبر امروز هم مثل منابر گذشته، خوب بود و ازش استفاده کردیم.

داریم وقت بیشتری رو جهت پاسخگوئی به سئوالات می گذاریم و امروز شکر خدا، به تعداد زیادی از سئوالات پاسخ داده شد.

قبلاً یادم هست که بعضی وقت ها از بعضی سئوالات اینجا استفاده می کردم ولی مدتی است ترک عادت شده. باید باز هم این کار رو انجام بدم چونکه برخی از اونها جداً قابل استفاده هستن.

با دوستان زنجان هم صحبتی داشتم. جلسه دیشب خیلی خوب بوده و منزل پدر بزرگ مرحومم که الآن عموی من اونجا ساکن اند، چند بار از جمعیت پر و خالی شده و استقبال به حدی بوده که برای اونها قابل باور نبوده. این موضوع بعد از دیدن تصاویر جلسه برای من هم به موضوعی تعجب آور تبدیل شد. سه سخنران در این جلسه صحبت کردن که ظاهراً از هر سه صحبت، حضار راضی بودند.

پدر به مناسبت فرا رسیدن عاشورا،  مشغول نگارش پیامی هستن که وقتی بعضی از قسمتهای نوشته شده اش رو خوندم، واقعاً متاثر شدم.

فردا، تاسوعاست.


▪ روز هفتم محرم، زنجان، بازداشت به خاطر قرائت قرآن و برگزاری مراسم در منزل پدری پدرم

روز هفتم محرم بود و صدای روضه ها و توسلات به ائمه اطهار(ع)، از بلندگوهای شهر بیشتر از روزهای گذشته به گوش می رسید.

شاید این یکی از ویژگیهای قم باشه و البته شاید خیلی از شهرهای دیگه هم این شکلی باشن که ایام عزا و خاصّه محرم، رنگ و بوی دیگه ای به خودش می گیره و این موضوع برای آدمهائی که عُلقه های مذهبی دارن، خیلی خوب و دلنشینه.

از صبح امروز، تماس های مختلفی پیرامون برنامه امروز در زنجان گرفته می شد و من هم طبعاً اعلام می کردم که برنامه از سوی علمای زنجان برگزار شده و دفتر هم به تبع اون عزیزان،  از مردم برای شرکت در اون مراسم دعوت کرده و با توجه به شناختی که از روحیات مردم زنجان داشتم که اصولاً آدم های خونسرد و آرومی هستن و یقیناً این موضوع، مورد توجه مسوولان استانی هم هست، بعید می دونستم راجع به اصل برگزاری مراسم مشکلی بوجود بیاد ولی بواسطه دریافت یک پیامک، متوجه شدم که درب های مسجد به طور کلی به روی مردم بسته شده و نیروهای انتظامی هم در مقابل مسجد مستقر شدن.

خلاصه اینکه ظاهراً مراسم لغو می شه و حتی اون بندگان خدائی که در مقابل مسجد جمع شده بودن، بنا رو می گذارن بر اینکه چند آیه از قرآن تلاوت بشه و بعد فاتحه ای و خلاصه مراسم رو به همین میزان، کوتاه کنن که این موضوع هم با استقبال ماموران مواجه نمی شه و حتی پسر عمه من، که هم از قاریان قرآن برجسته کشوره و هم برادر شهید، بعد از قرائت قرآن بازداشت می شه و البته بعد از یکی دو ساعت آزاد؛ این مسئله هم باعث شوخی تلفنی من با اون بنده خدا شد که فرق تهران و زنجان در اینه که اونجا بخاطر دعای کمیل بازداشت می کنن و اینجا بخاطر قرائت قرآن.

لحظاتی قبل هم فهمیدم که مراسم زنجان بعد از اینکه با بی مهری مواجه شده، با روونه شدن مردم به سمت منزل پدر بزرگ مرحومم، در اونجا برگزار و استقبال بسیار خوبی هم ازش شده. تعداد زیادی از روحانیون، نیروهای سیاسی و همینطور آقا جمشید انصاری، نماینده زنجان هم در این جلسه حضور داشتند.

فردا هشتم محرمه و دسته عزاداری زنجان بیرون می آد. واقعاً باشکوهه این عزاداری. اون رو نباید از دست داد.


▪ مراسم بزرگداشت آیت الله منتظری(ره) در زنجان، عکس یک همسایه و احترام میهمان روضه امام حسین(ع)

وقتی اوایل ماه، مجبور می شی تا پولی که به دستت اومده رو برای قسط وام بدی، احساس خوبی بهت دست نمی ده و این احساس ناپسند، تا چند روزی توی وجودت هست و نمی دونم چرا بیرون نمی ره. امروز هم آغاز بوجود آمدن این حس در درون من بود و امیدوارم که خیلی زود خارج بشه.

سئوالات زیادی که برای دفتر ارسال شده، مدتی است که بواسطه حال پدر، دیر به دیر پاسخ داده می شه و این موضوع، ترافیک سئوالات پاسخ داده نشده رو زیاد کرده و هرچه تلاش هم می کنیم تا اونها رو بروز کنیم، باز هم عقبیم.

از زنجان هم تماس هائی گرفته شد که برای فردا مراسمی از سوی علما و روحانیون استان زنجان برای بزرگداشت آیت الله منتظری(ره) برگزار خواهد شد و بنا شد دفتر هم برای شرکت در این مراسم از مردم دعوت کنه.

یک عکسی رو هم امروز از یکی از همسایگانمون در یکی از سایت ها دیدم که اون بنده خدا رو در حاشیه مراسم تشییع و توی یه درگیری به تصویر کشیده بود که علت رو ازش جویا شدم و اون بنده خدا هم علت رو بی ربط به اصل موضوع دونست و گفت: قضیه یک دعوای شخصی بوده.

در جریان کامنت هائی که می گذارن، یک بنده خدائی مطلبی رو راجع به استدلال روزنامه کیهان در مورد جمعیت حاضر در تشییع جنازه نوشته و با همون استدلال، میزان معترضین بعد از مراسم تشییع رو تخمین زده که جالبه و دعوت می کنم حتماً خونده بشه.

عصری هم طبق روال روضه برقرار بود و ما هم رفتیم. از دست پدرم ناراحت بودم که حالا بعد از کلی مصیبت که راضیتون کردیم روی صندلی بشینید، با این وضعیت همه درک می کنن و دلیلی نداره به احترام همه بلند شید و پدر هم به من گفتن: چطور انتظار دارید برای میهمان روضه امام حسین(ع) از جام بلند نشم؟

از روضه که برگشتیم، یکی از دوستان گفت که دکتر رمضانزاده آزاد شدن. تماسی گرفتم و هم خودم حالی پرسیدم از ایشون، هم پدر با اون بزرگوار صحبت کردن.


▪ بزرگداشتی در دفتر آیت الله فقید و تجمع امروز در قم

بعد از اینکه اون بساط رو آقایون بر سر مراسم دیشب آوردن، فکر کردم که شاید دفتر آیت الله منتظری برای برنامه های سوم و هفت، کاری انجام ندن و البته اینطور هم شد ولی امروز صبح، بعد از تماس یکی از دوستان متوجه شدم که در دفتر آیت الله فقید، برنامه ای بر پاست و می شه در اون حاضر شد. نتیجتاً موضوع رو به اطلاع پدر رسوندم و ایشون هم آماده رفتن به اونجا شدن. با یکی از دوستان مستقر در اونجا هماهنگ کردم و اون بنده خدا هم مقدمات لازمه رو انجام داد و ما به سمت دفتر حرکت کردیم. با وجود هماهنگی، مامور مستقر در سر کوچه تلاش کرد تا با برخورد ناپسندی مانع ورود اتومبیل حامل پدر به کوچه شه و نتیجتاً با عکس العمل شخص دیگری که ظاهراً مافوقش بود مواجه شد که" هماهنگ شده، مانع رو بردارید".

وارد دفتر شدیم در حالیکه افراد مختلفی در دفتر نشسته بودن و این جمعیت در حال افزایش بود. اون چیزی که مشخص بود و من از یکی از رفقا هم شنیدم، این بود که این مجلس بصورت برنامه ریزی نشده انجام شده ولی با این وجود جمعیت قابل توجه بود. بعد از حدود 15 دقیقه نشستن پدر، دفتر رو به سمت منزل ترک کردیم.

حدود ظهر بود که از طریق اخبار در جریان برگزاری تجمعی قرار گرفتم که بنا شده بود در میدان روح الله برگزار بشه. با این وجود ساعت 4 طبق برنامه چند روز قبل، رفتیم روضه دفتر و زمانی که حضرت آقای برقعی بالای منبر بودن به اونجا رسیدیم. در مسیر جمعیتی مشاهده می شد که پرجم هائی به دست داشتن ولی کم و کیف اونها قابل تشخیص نبود و ما هم که به دفتر رفتیم، دیگه این افراد رو ندیدیم. با این وجود حس می کردم که در زمان بازگشت به خونه، احتمالاً بواسطه حضور این افراد در برابر بیت آیت الله منتظری، ترافیک شدیدی رو طی خواهم کرد.

نماز مغرب رو به امامت آقای برقعی خوندیم و به سمت منزل حرکت کردیم. جای تعجب بود که نه خبری از ترافیک بود و نه جمعیت. با اینکه به نظر می رسید نباید اینطوری باشه. از مقابل محل احتمالی تجمع هم رد شدم و دیدم که درب دفتر هم بازه و تردد انجام میشه. با یکی از رفقای مستقر در اونجا تماس گرفتم و سئوالاتی راجع به تجمع امروز کردم و ایشون هم فرمودن که خبری نبود و تعداد کمی بودن و اومدن و کمی شعار دادن و رفتن و نیروی انتظامی به خوبی کنترلشون کرد.

امروز روز پنجم محرم بود و نیمی از یک دهه گذشت و داریم به تاسوعا و عاشورا نزدیک می شیم.

تا خدا برای روزهای آینده چی بخواد.

 


▪ یک روز ویژه در قم، جمعیت حاضر، تدفین آیت الله در کنار فرزند شهیدش و عکسهایی در وصف امروز

برنامه ریزی کرده بودم که بعد از نماز صبح نخوابم تا بتونم به موقع به مراسم تشییع جنازه برسم ولی چرت کوتاه بعد از نمازم که با صدای زنگ درب پاره شد، خبر داد که ساعت هشت و نیمه و داره آروم آروم دیر می شه.

بعد از یک آماده شدن سریع، با آمنه از خونه زدیم بیرون تا از کوچه های پشت خونه که از روی راه آهن می گذره طی مسیر کنیم. پارک شدن ماشین ها در کنار خط آهن رو برای اولین بار بود که می دیدم و حدس می زدم که شاید پارکینگ رودخونه، بسته است و نتیجتاً ماشین ها به اینجا اومدن ولی وقتی که به روی پل رسیدیم، دیدم که پارکینگ هم مملو از ماشینه و این موضوع، بیش از پیش من رو نسبت به میزان جمعیت حاضر حساس کرد. از روی پل می شد جمعیت رو دید ولی طبیعی هم بود که از اونجا بصورت کامل قابل تشخیص نبود. آروم آروم به جمعیت نزدیک شدیم در حالیکه افرادی که در مسیر ما بصورت پیاده در حال حرکت بودن، کم نبودن و با برگشتن به پشت سر، می شد دید که جمعیت قابل توجهی در حال اضافه شدن به افرادی هستن که در جلوی حسینیه آیت الله فقید ایستادن.

در همین لحظات بود که اتومبیل حامل پیکر، از کوچه آمد بیرون و برعکس چیزی که من شنیده بودم و البته در برنامه هم گنجونده شده بود، به جای رفتن به سمت خیابون صفائیه، به سمت عکس حرکت کرد و من بعداً شنیدم که این کار بر خلاف برنامه ریزی انجام شده. تفاوت بین خیابون صفائیه و مسیری که ماشین حرکت کرد، دقیقاً مثل فرق بین یک خیابون صاف و یک خیابون مار پیچیه و این کار اگر هیچ نتیجه ای نداشت، حداقل می تونست در تصاویر ثبت شده، میزان جمعیت رو کم نشون بده.

اون چیزی که قابل توجه بود، این موضوع بود که هر چقدر ما تلاش می کردیم به ماشین ویژه حمل پیکر نزدیک تر شیم، از اون دورتر می شدیم چراکه جمعیت به قدری متراکم و در حال افزایش بود که می شه گفت یقیناً فاصله اولیه ما با ماشین تا زمانیکه وارد حیاط حرم شد، چند برابر شده بود.

بالاخره به داخل حرم نرسیدیم و مجبور شدیم برای نماز بیرون از حرم بایستیم و این کار رو کردیم ولی بعد از نماز، به این خاطر که همسرم باهام بود، سریع برگشتم چراکه زمرمه های درگیری از سوی افرادی که در هنگام تشییع در کناری ایستاده بودن و با نیش و کنایه هاشون تشییع کنندگان رو تحریک می کردن، شنیده می شد.

برگشتیم خونه در حالیکه رفت و آمدمون بیش از دو ساعت طول کشید.

من در غالب تشییع جنازه های مراجع رحلت یافته متاخر، حضور داشتم ولی برنامه امروز و میزان جمعیت حاضر، واقعاً قابل باور نبود و من حس می کنم امروز قم، یک روز خاص و ویژه رو پشت سر گذاشت.

گذشت تا ظهر امروز که باید برای کاری بیرون می رفتم و وقتی از روی پل، شلوغی جلوی بیت رو دیدم، متوجه اتفاقی شدم. با علی هماهنگ کردم وبا هم رفتیم به سمت بیت و در حالیکه صدای شعار شنیده می شد به اونجا رسیدیم. تعدادی از بسیجیان مشغول شعار دادن بودن که جمعیتشون به اندازه فضای جلوی حسینیه بود و این هم قابل انتظار بود. ولی اعمالی رو شاهد بودم که یقیناً در شان بسیج و بسیجی نبوده و نیست. مثلاً تصاویر آیت الله منتظری که بر روی نوار سیاهرنگی نصب بود، توسط یکی از حاضران پاره می شد و متاسفانه عکس العمل بقیه، هلهله زدن و شعار دادن بود و یا حرکاتی که افراد شاهد، همه از اونها احساس شرم می کردن و شاهدش هم زمانی بود که دختر خانومی مشغول گرفتن فیلم از این اعمال بود و با تهدید "نگیر، نگیر" و نزدیک شدن به او و با تندی به او که"همین الآن پاکش می کنی و الّا..."با او برخورد شد.

بگذریم این اتفاق و بدترش که امشب برای حسینیه آیت الله صانعی هم رخ داد و افرادی به اونجا حمله کردن و شیشه اونجا رو هم شکستن.

خلاصه امروز روز عجیبی بود در قم و برای قمی ها. از تشییع جنازه بی سابقه تا مراسم بزرگداشت در مسجد اعظم که به واسطه حرکات عجیب و غریب و از پیش برنامه ریزی شده برخی، لغو و از اختیار خانواده شون خارج شد تا جائیکه هیچ یک از اعضی خانواده در این مراسم شرکت نکردند.

و در آخر اخبار خنده دار یک سایت محترم که جمعیت حاضر رو بیست هزار نفر  یاد کرده بود و جالبتر اینکه از حمله با سنگ تشییع کنندگان به مردم نوشته بود که اگر لااقل به تصاویر ثبت شده در سایت های مقبول خودشون هم سری می زد، همچین خبری رو کار نمی کرد و البته اگر کمی صادق و منصف بود، همچون تهمتی هم نمی زد.

یک مطلبی داشت از ذهنم خارج می شد و موضوعی بود که حضرت آقای برقعی نقل می کردن. ایشون می فرمودن وقتی با آیت الله شبیری زنجانی در حرم و بالای سر قبر خالی آیت الله فقید نشسته بودیم و ایشون مشغول قرائت قرآن بودن، به اون بزرگوار گفتم: دنیای عجیبی است. آیت الله مرحوم وقتی به اینجا می آمدن، همیشه می گفتن: کاش می شد من هم پیش محمد شهیدم دفن شدم و امروز ایشون رو در همون قبری بناست دفن بکنن که فرزندش در قسمت پائینش مدفونه. آیت الله شبیری به محض شنیدن این حرف، خیلی متاثر می شن و  اشک می ریزن.

این هم عکس هائی در وصف امروز.

 



محسن
فرزند چهارم خانواده
تصمیم دارم شرح زندگی بنویسم.
همین.



دسته‌ها
خاطرات و خطرات
عکسهای دیگران
تحلیل ها
درد دل
عکسهای خودم


بایگانی
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386


پیوندها
دفتر پدرم
هادي برادرم
اولین خواننده وبلاگم
آیت الله دستغیب
آیت الله سید صادق شیرازی(وبلاگ)
د.داود فيرحي
عباس رضوانی
د.محسن كديور
س.محمد خاتمی
فريد مدرسي
مسیح علی نژاد
روح الله و مصطفی(وبلاگی مفید برای آشنائی با سینما)
عمادالدین باقی
دکتر عطاءالله مهاجرانی
مهندس لطف الله میثمی
علی اصغر خدایاری
د.م.جعفر ایرانی
نواندیش
مرجعیت شیعه
روزبه(دوست دوران دانشگاه)
(یک دوست خونه بدوش)
علی اشرف فتحی + سید مرتضی ابطحی
واحه
هنگامه شهیدی
جناب خسروانی
سهام الدین بورقانی
م. منصوري بروجني
س.حسام الدين دولتخواه
س.محمد مرعشی
حبیب آقای حسین پور
علی دشتی
مرتضی اصلاحچی
سامان موحدی راد
سامان
م.مهدی مازنی
ايران –كاوش
روزبه میر ابراهیمی
س.عباس سید محمدی
مسعود درودی
ایمان ملکا
سعید نورمحمدی
حسین کربلائی
مجنون جا مانده
محمد معینی
آرام
فرید صلواتی
مهدی جلیل خانی
صادق صدق گو
علیرضا بازرگان
حامد نیک فر
ش.محمود کندلوئی لاریجانی
زهرا علی اکبری
نجات یونسی
هادی غیبی
علی(تا رهائی)
مهتاب
ندای خالی - ندای پر
مرتضی میری
طاهره
س.محسن قائمی
امیر تبریزی
مریم شفیع پور
فریاد فرید
شکوفا(عصر بخیر بچه ها)
روح الله ریاضی
محمد کیانمهر
حسن یونسی
محمد امامی
حمیدرضا منتظری
علی عارف
سهیل اسدی
میثم یوسفی
علیرضا شایق
علی(ضمیر من)
سهیلا بیگلرخانی
محمد طاهری
عرفان چشمه زاد
یاسر اسماعیلی
طلبه ضد، ضد طلبه
مسیح من(یک روحانی زاده مثل من)
مجید نصرآبادی
مهدی نظام الاسلامی
علیرضا میرحسین
بهنام صابر نعمتی
محسن صائمی
علیرضا رحیمی
امین قاسمی
نصیرالدین مزورعی
سید علی تراب
میلاد محرک پور
سید علی ناظم زاده
م.س.مصطفوی نیا
حمیدرضا شجاعی نیا
رضا اسدی
مونا داودی
حسن یونسی
سلیمان رضائی
علی رضوی
رایا مرادی
فائزه ابراهیمی
د-الف(قلم سیاه)
لیلا(یک همشهری)
مصطفی عباسی
محمد مهدی سامع
عقیل وجدانی
سید سپهر زمانی
محمد مصطفائی
محمد قدسی
حمید اسدی
محمد موسوی
هاشم فردوئی
محمد(چاه زنخدان و آدم برفی و ....)
خ. فرزانه رمضانی
امیر رضا قویدل
امیر مافی
امین قاسمی
کاوه رضائی
نوید اتابکی
محمد ایوب کاظمی
سید محمد حسین حسینی
سید مجتبی نریمانی
رسول پاپایی
یاسر عبدی


شمارنده