▪ روز نهم، قطعیت عمل جراحی و درد فراق
روز نهم هم گذشت و امروز تقریباً مشخص شد که عمل جراحی روی پدر انجام خواهد شد.
ظاهراً نتیجه آنژیو گرافی گرفتگی تعدادی از رگ ها رو نشون می ده و این موضوع فقط با عمل جراحی حل می شه. البته ما فقط به نظر متخصصین این بیمارستان اکتفا نکردیم و با پزشکان دیگری نیز این موضوع رو در میون گذاشتیم و اونها هم این نظر رو تایید کردن که عمل باید انجام شه. منتهی اون چیزی که هست اینه که عمل قلب، دیگه اون عمل خطرناک گذشته نیست و هر روز بارها این کار انجام می گیره و مشکلی هم متوجه پدر نخواهد بود انشاء الله.
به قول یکی از پزشکان، عمل قلب شبیه عمل آپاندیس شده و اصلاً مشکلی نیست.
روزنامه اندیشه نو تیتر امروز خودش رو به صحبتهای کوتاه پدر در دیدار با فراکسیون اقلیت مجلس اختصاص داده بود و این موضوع چندین بار من رو در برابر این سئوال قرار داد که: ابوی مرخص شدن ظاهراً و من هم به همگی این جواب رو دادم که نخیر، این دیدار در بیمارستان و در سی سی یو انجام شده. جالبه یکی از دوستانمون به من می گفت: حاج آقا توی بیمارستان هم همون حاج آقاست ها و با لبخند من، جواب خودش رو گرفت.
عصر امروز که با مادرم به دیدار پدر رفتیم، سر پرستار از ایشون سئوال کرد: الآن دردی احساس نمی کنید؟ ایشون به مادرم نگاهی کردن. این نگاه پدر رو اینجوری تفسیر کردم که تنها دردی که بود، درد فراق بود که حل شد.
▪ امروز و دیروز، یادگاری زیبای یک دوست، تماس تلفنی یک عزیز و اخلاق زیبای طلاب افغانی
روز هفتم و امروز هم روز هشتم بستری بودن پدر رو پشت سر گذاشتیم.
حال عمومی پدر بهتر از روز اوله. امروز از طریق یکی از پزشکان متوجه شدیم که اگر روز اول، خیلی سریع پدر رو به بیمارستان نمی رسوندیم، امکان خیلی اتفاقات بوده و به همین خاطر شکرگزار پروردگار عالم هستیم.
صبح وقتی که به بیمارستان رفتم، آقا مهدی گفتن که دیشب تلفنم زنگ خورد. برداشتم و دیدم عزیزی پشت خطه در حالیکه کمی صداش گرفته. گفتم شما؟ و اون بزرگوار گفت: من حسن هستم. آقا مهدی ادامه داد که: عذر می خوام کدوم حسن آقا؟ و اون عزیز گفت: حسن خمینی! حال آقا رو پرسید و گفت: یکی دو روزه می خوام بیام بیمارستان، سرما خوردم می ترسم برای ایشون هم مشکل ساز بشه؛ منتظر موندم بهتر شم بعد بیام. آقا مهدی از ایشون خیلی تشکر کرده و گفته که بحث انتقال به تهران مطرحه و حسن آقا هم فرمودن که اگر خواستید بیارید بیمارستان جماران، من مقدماتش رو فراهم می کنم.
امروز یکی از پرستاران سی سی یو که انصافاً هم در این چند روز خیلی زحمت کشیده، داخل اتاقک شد و خواست تا همسرش برای دقایقی پدر رو ببینه و ما موافقت کردیم. اون جوون وقتی وارد شد، شوق رو می شد در صدا و چهره اش دید. کمی با پدر هم صحبت شد و در آخر دو خط شعری برای پدر به یادگار نوشت.

امروز یک مطلب جالب رو بهش پی بردم و اون اخلاق فوق العاده خیلی از طلبه های افغانی است. شاید در طول روز، ده – پونزده نفر از اونها برای دیدن پدر میان و جالبه که اگر ما بهشون تذکر می دیم که لطفاً با ایشون روبوسی نکنید و یا بیش از یک دقیقه نمونید، امکان نداره گوش ندن و برای راحتی پدر، از دور حالی می پرسن و می رن و البته گاهی اوقات هم شاهد اشک ریختنشون، بعد از خروج از اتاق هستیم.
▪ روز ششم، نتیجه آنژیو، دیدارهای مختلف و سخنان پدر خطاب به نماینگان مردم
دیروز صبح با زنگ تلفنم از خواب بیدار شدم منتهی تا برسم، قطع شده بود. آقای دکتر نصیری نماینده محترم زنجان، دو باری تماس گرفته بود و نتیجتاً من با همون صدای خواب آلود به ایشون زنگ زدم. برنامه ای رو بر حسب ظاهر برای سفر به قم داشتن و این رو البته از قبل من می دونستم ولی زمان دقیق این سفر مشخص نبود به همین خاطر با تماس دیروز، معلوم شد که روز سیزدهم آبان رو آقایون برای سفر به قم انتخاب کردن. آقای دکتر نصیری یک ساعت مشخصی رو برای ملاقات با پدر هماهنگ کردن و من هم ساعت هماهنگ شده رو به بچه هائی که پیش پدر بودن گفتم ولی در ساعت تنظیم شده، اون بندگان خدا نیومدن و بعد از تماس آقای انصاری دیگر نماینده محترم زنجان، متوجه شدم که آقای دکتر نصیری از سفر جا موندن و بقیه آقایون برای دیدن پدر زمان دیگری رو تنظیم کردن و اون حدود ساعت 10 شب بود.
دیروز آنژیو انجام شد و پزشکان از گرفتگی چند رگ، گزارش می دادن. بعد از آنژیو، سی دی اون در اختیار ما قرار گرفت تا با تیم پزشکی دیگری هم راجع به کارهای بعدی مشورت کنیم. آقای دکتر صابری که از متخصصین بنام قلب و عروق هستن، طی تماس تلفنی با یکی دیگه از متخصصین در مرکز قلب تهران، نظرشون رو گفته بودن و اون بزرگوار دیگه هم با نظر ایشون موافقت کردن. این موضوع به اطلاع پدر رسید و ایشون هم گفتن: شما متخصصید و باید به حرف شما گوش داد و یک مطلب شیرین هم اضافه کردن که: می دونید که تمام مشکلات از گوش ندادن به حرف متخصصین شروع می شه..
دیروز هم روز شلوغی بود. حضرت آقای شهرستانی داماد و نماینده آیت الله العظمی سیستانی همراه با چند بزرگوار دیگه، برای دیدن پدر آمدن و جالب بود که اون بزرگوار، به محض اطلاع از حال پدر در بیمارستان حاضر شده بودن و ناراحت از اینکه چرا کسی به ایشون نگفته. رابطه اون بزرگوار با پدرم، حقیقتاً مثل رابطه دو برادره و پدر همیشه می گن: آسید جواد شهرستانی جزو اون انسانهائی است که خداوند در وجودش بدی نیافریده و سرتاسر نیکی و خوبیه.

باز هم تعداد دیگری از شاگردان پدر و همینطور نیروهای سیاسی دیروز در بیمارستان حاضر شدن . یکی از دوستان وبلاگی من هم دیروز بزرگواری کردن و به بیمارستان اومدن و از دیدارشون خیلی خوشحال شدم.
عصر هم حضرت آیت الله ابطحی که از بزرگان هستن، برای دیدار پدر اومدن و جالب اینکه می فرمودند: خوابیدن شما رو تخت، بیشتر به شوخی شبیهه.

شب حدود ساعت 10 بود که تعدادی از اعضای فراکسیون اقلیت به بیمارستان اومدن و با پدر دیدار کردن. آقا جمشید انصاری که خارج از بحث نمایندگی، یکی از رفقای قدیمی پدر هم هستن همراه با آقای سازدار و همینطور دکتر کواکبیان. پدر هم به اونها گفتن: می دونم در چه شرایط سختی نماینده مردم شدید ولی راهتون مقدسه و به اون ادامه بدید و یقین بدونید که موفق خواهید شد.
پدر حتی به داستان زندانیان سیاسی هم اشاره کردن و گفتن: من در زندان بودن اونها رو خلاف شرع می دونم.

باید مقدمات رو برای مراحل بعدی درمانی ایشون فراهم کنیم.تصاویر هم مربوط به وب سایت دفتره.
▪ روز پنجم، یک شب بی خوابی و پیر مردی باصفا در همسایگی پدر
حدود ساعت 10:30 دیشب رفتم بیمارستان و جامو با آقا مهدی که از ظهر دیروز اونجا بود عوض کردم تا هم بره و استراحتی بکنه و هم به مهمونهاش که برای دیدن پدر از زنجان اومده بودن، سری بزنه.
دیشب، دومین شبی بود که پیش پدرم در بیمارستان موندم با اینکه از موندن همراه در سی سی یو ممانعت به عمل می آد، ولی اجازه موندن یک نفر بصورت 24 ساعته پیش ایشون داده شده و به همین خاطر یکی از ماها و گاهی دو تامون پیش پدر می مونیم.
حال عمومی ایشون، هر روز بهتر از روز قبل می شه و این امیدوار کننده است و البته باید دید که آنژیو گرافی چه چیزی رو نشون می ده و با توضیحاتی که پزشکان ایشون می دن، احتمال گرفتگی یکی از رگها وجود داره که ممکنه با آنژیو رفع بشه. رفع شدن مشکل گرفتگی از این طریق در مورد آقا مهدی هم اتفاق افتاد و آنژیو غیر از اینکه حالت عیب یابی داشت، رفع مشکل هم کرد و انشاء الله در مورد پدر هم همینطور بشه.
خلاصه دیشب رو موندیم تا امروز صبح ساعت 11و به این خاطر که دیشب نتونستم چشم روی هم بگذارم، در حالی جام رو با آقا مهدی عوض می کردم که امیدوار بودم تا خونه بتونم سالم برسم و کمی استراحت کنم چراکه ایستادن حتی روی پاهام هم برام سخت می نمود.
یک آدم فیلمی توی سی سی یو و در یک قسمت دیگه بستریه که خیلی باصفاست. پیرمرد که دستاش پر از خالکوبیه، دو روز قبل وقتی گزارش روزانه حال مریض رو روی میز جلوی تختش گذاشته بودن و ایشون مشغول مطالعه اون بود، یکی از پرستاران ازش پرسید که: پدر جون، مگه شما از این نوشته ها سر در می آری که می خونیشون؟ و اون بنده خدا در کمال اعتماد به نفس و با لهجه خیلی غلیظ قمی به او گفت: چی فکر کردی! من خودم 40 سال تهران بودم...
امشب آقا هادی اونجاس و برای فردا صبح بناست زمان دقیق آنژیو به ما اعلام بشه.
▪ چهارمین روز بیمارستان، تماس ها و دیدارهای مختلف و تعدادی عکس
چهارمین روز از بستری شدن پدر رو پشت سر گذاشتیم در حالیکه اولین روز ملاقات عمومی رو هم امروز داشتیم.
صبح امروز حدود ساعت 11 بود که به بیمارستان رفتم در حالیکه آقا هادی اونجا بود و جامون رو با هم عوض کردیم. بعد از رسیدنم بود که پدر سئوال کردن: آقا محمد قوچانی هم آزاد شده؟ گفتم: بله و ایشون گفتن: شماره شون رو بگیرید و حالی از طرف من بپرسید. شماره ایشون رو از آقا فرید مدرسی گرفتم و حال و احوالی با ایشون کردم و سلام پدر رو از روی تخت بیمارستان به ایشون رسوندم.
ملاقات عمومی امروز راس ساعت 3 انجام شد ولی میزان جمعیت حاضر شده در بیمارستان برای دیدار با پدر به حدی بود که پرستاران چندین بار این موضوع رو به من تذکر دادن که این جمعیت برای حال ایشون مضرّه و اگر وضعیت به همین شکل ادامه پیدا کنه، ایشون رو ممنوع الملاقات می کنیم.
دیشب، آیت الله رحمت با دو –سه نفر دیگه از رفقا برای دیدن پدر اومدن و امروز هم بعد از ساعت ملاقات آیت الله العظمی گرامی لطف کردن و به بیمارستان اومدن. دیروز هم که آیت الله سید حسین موسوی تبریزی و جمعی از رفقای مجمع محققین و مدرسین حوزه. همینطور آشیخ عبد الله نوری هم ظهر امروز تماسی با من داشتن و حالی پرسیدن. در بین افرادی که امروز برای ملاقات عمومی اومده بودند، عده ای از جوونها دیده می شدن که از طریق سایت های خبری در جریان بستری بودن پدر قرار گرفته بودن و جالب اینکه یکی از اونها با پای گچ گرفته شده و عصا بدست اومده بود. یا دوستان جبهه مشارکت قم و تعداد زیادی از نیروهای سیاسی استان و همینطور خیلی از شاگردان پدر. شیرین اومدن تعدادی از طلبه های پاکستانی بود که هر کدوم به نحوی ابراز احساسات می کردن.
حال عمومی پدر رو به بهبوده با اینکه دکترها می گن باید ایشون آنژیو بشن. امروز صبح بحمدالله دستگاه کنترل فشار رو هم از دست ایشون جدا کردن و این موضوع، خبر خوشحال کننده ای بود. در بین تماس های تلفنی امروز، یک مورد داشتیم که یک بنده خدا از علاقمندان پدر که از روستاشون در اطراف زنجان زنگ می زد و ظاهراً تازه امروز در جریان بیماری پدر قرار گرفته بود و اینقدر پشت تلفن گریه کرد که حقیقتاً من هیچ چیزی از مکالمه تلفنی نفهمیدم و فقط اون تیکه هایئش مفهوم بود که می گفت: تورو به خدا ایشون الآن خوب هستن یا نه و من هم گفتم: بله، خیلی بهترن(البته این مکالمه به زبان آذری انجام می شد.)
از دیدارهای یکی - دو روز گذشته تعدادی عکس گرفته شده که روی وبسایت دفتر هست و من هم تعدادیشون رو اینجا می گذارم.
مدیون دعاهای همه بزرگواران هستم و امید دارم روزی جبران به خیر کنم.



▪ بیمارستان امروز، بی خبری خواهرم، لطف های دوستان و دو داستان از امروز ما
از حدود ساعت یک و نیم بعد از ظهر امروز که با مادر، خواهر کوچکتر و همسرم عازم بیمارستان شدیم، تا لحظاتی قبل که برگشتم، پیش پدر بودم.
خواهر کوچکم که دانشجوی شهر دیگریست، از قضیه اتفاق افتاده مطلع نبود و وقتی که دیشب برگشت، کلی از دست همه شاکی شد که چرا موضوع رو بهش نگفتیم و مادر هم دلایل خودش رو گفت و طبیعتاً هر دوطرف حق داشتند. مادری که می خواست دخترش رو نگران نکنه و دختری که ناراحت بی اطلاع بودنش از حال پدر بود.
خلاصه امروز ظهر با هم رفتیم و ایشون دقایقی پدر رو دید و خیالش راحت شد. بعد مصطفی که صبح رو پیش پدر بود، جاش رو با من عوض کرد و همراه با دیگران به منزل برگشت.
یکی از پرستاران پیش من اومد و گفت: این همه مراجعه کننده برای ما اشکالی رو ایجاد نمی کنه بلکه این پدر شماست که نیاز به استراحت داره و این شلوغی مانع این کاره، به همین جهت شما اجازه بدید تا کمی مانع رفت و آمدها بشیم و من هم طبیعتاً اجازه اش رو دادم با اینکه خیلی موثر نبود و در نتیجه مجبور شدم برای قانع کردن یک سری از افراد، چندین بار از پله ها پائین بیام و بهشون بگم که پدر در حال استراحت هستند. طبیعی هم بود که افرادی قانع می شدند و برخی هم نه که در نتیجه خواهش بیشتری رو می طلبیدن.
امروز هم مثل دو روز قبل، تماس های تلفنی فراوونی داشتیم و همینطور ایمیل های زیاد که همشون اظهار لطف و بزرگواری بود. منتهی امروز دو تا داستان پیش اومد که گفتنش خالی از لطف نیست. یکی این بود که پدر چندین بار بین بیدار شدن هاشون، از من سئوال کردن که به بیماران دیگه هم سر زدید یا نه و من هی می گفتم: سر می زنم. در آخرین بار به من جدی تر گفتن که برید بهشون سر بزنید. اینها بواسطه حضور ما دارن اینجا اذیت می شن و این رفت و آمدها شاید آزارشون بده. برید و حلالیت بگیرید و نتیجتاً من و آقا مهدی هر کدوم به یک تعدادیشون سر زدیم. موضوع دوم این بود که پدرم از یکی از دوستان مراجعه کننده شنید که مهندس الویری آزاد شدن. بلافاصله به من گفتن: امکان صحبت کردن تلفنی من نیست. شما تماس بگیرید و حال ایشون رو بپرسید. عرض کردم: می خواهید بمونه برای بعد..؟ و ایشون تاکید کردن: نه! همین امروز تماس بگیرید. نتیجتاً تماس گرفتم و با ایشون سلام و احوالپرسی کردم و سلام پدر رو به ایشون رسوندم.
فردا صبح، باید اول وقت به بیمارستان برم.
▪ امروز، بزرگواری دوستان و تماس های فراموش نشدنی
ظهر، یکی دو ساعتی خوابیدم تا نخوابیدن دیشب برطرف بشه. این یکی دو روزه حسابی برنامه هامون به هم ریخته و نتیجتاً کارهای معمول رو کنار گذاشتیم و به نوبت، پیش پدرم می مونیم.
پدرم حالشون خیلی بهتر از دیروزه و با اینکه دکتر ممنوع کرده، خیلی ها برای دیدنشون به بیمارستان اومدن و میزان اونها بقدری در عصر امروز زیاد شد که حتی نگهبانی به مشکل خورد و تصمیم به جلوگیری از ورود بقیه گرفت. البته توصیه دکترها هم همین بود. خیلی از دوستان هم تلفنی و یا از طریق ایمیل تماس گرفتن و جویای احوال پدر بودن. حاج احمد آقای منتظری که هم خودشون بزرگواری کردن و اومدن و هم حامل سلام گرم آیت الله العظمی منتظری بودن ؛ آیت الله سید علی محقق داماد که روز اول، اومدن . مهندس موسوی و آقای خاتمی که با آقا مهدی ما مفصلاً حرف زدن و ظاهراً صحبت کوتاهی هم با خود ابوی داشتن و همینطور آقای کروبی که چندین بار تماس داشتن و خیلی از بزرگان دیگه که به نوعی اظهار لطف کردند.
اما ایمیل هایی که دریافت کردیم و تلفن هائی که از سوی افراد مختلف به بیمارستان شد، حامل نکاتی بودن که نمی دونم از اونها چطور تعبیر کنم. مثلاً یک هموطن مسیحی که برای شفای حال پدر، روزه ای رو نذر کرده بود و یا هموطن دیگری که سنی مذهب بود و به مراتب حال پدر رو جویا می شد و یا موارد دیگری که به تک تک اونها نمی تونم اشاره کنم و فقط می تونم بگم دستان همه این بزرگواران رو می بوسم و امیدوارم که روزی بتونم این الطاف رو جبران کنم.
برای فردا صبح باز هم به بیمارستان می ریم. امیدوارم پدر زودتر از بیمارستان مرخص شن و به راهی که انتخاب کردن، ادامه بدن.
▪ تصویری از پدر در بیمارستان

حال عمومی پدر خدا رو شکر بهتر از دیروزه؛ صبح امروز کمی با هم حرف زدیم. لطف همه دوستان رو به ایشون منتقل کردم و اون بزرگوار هم گفتن: از طرف من از همه تشکر و قدردانی کنید.
باید برم کمی استراحت کنم. دیشب تا صبح نخوابیدم.
▪ امروز بر ما چه گذشت...
الآن عازم بیمارستان هستم تا شب رو پیش پدرم باشم. ولی ماوقع امروز:
مطلب دیشب وبلاگ رو به محض رسیدن به خونه نوشتم و بالا گذاشتم. در همین زمان صدای مادرم رو از پائین شنیدم که من رو صدا می کردن. برای اینوقت شب کمی غیر عادی بود. رفتم پائین و مادرم رو دیدم در حالیکه من رو به سمت اتاق خواب پدر راهنمائی می کردن و می گفتن: ببین حال پدرت خوب نیست؛ اگر لازمه یا دکتر بگید بیاد و یا ببریدشون اورژانسی جائی. مصطفی هم توی اتاق بود که من وارد شدم و دیدم پدرم دو زانو نشستن و به شدت در ناحیه قفسه سینه، احساس درد می کنن. ازشون جای درد رو سئوال کردم و ایشون با اشاره به سینه و پشتشون گفتن: احتمال می دم برای معده ام باشه ولی درد قفسه سینه ام ربطی به معده نداره آخه. من هم تایید کردم و ازشون خواستم تا آماده شن و با هم به اورژانس مراجعه کنیم. با آقا مهدی تماسی گرفتم و موضوع رو بهش گفتم و اون بنده خدا هم که تازه از جمع و جور کردن خونه بخاطر مهمون کردن ماها، خلاص شده بود گفت که پریروز هم این اتفاق افتاده ولی خیلی پدرم بهش اهمیت ندادن و درد هم گذرا بوده. با ایشون توی میدون بسیج قرار گذاشتم چراکه پیشنهادش، رفتن به اورژانس بیمارستان ولیعصر(عج) بود و می گفت: احتمال اینکه درد از قلب باشه، بعید نیست چراکه علائمش، دقیقاً همونهائیه که خودم هم باهاش درگیر بودم.
خلاصه پدرم عباشون رو روی دوششون انداختن و عرق چین به سر، سوار ماشین شدن و با هم عازم بیمارستان شدیم. وارد اورژانس که شدیم، ما رو به سمت اتاق پزشک عمومی راهنمائی کردن و ما هم منتظر موندیم تا خانومی که مشغول ویزیت شدن بود، بیرون بیاد و بعدش عروسی که مشکلش جدا نشدن ناخن مصنوعیش بود، بره تو و این معضل رو به دکتر بگه و بعد از اون پدرم همراه با ما وارد اتاق شیم. خلاصه همه این مقدمات انجام شد و ما وارد شدیم و دکتر بعد از گرفتن فشار و اینکه اتفاقاً فشار خون ایشون، حالتی طبیعی رو نشون می داد، از ما خواستن تا پدرم رو روی تختی در قسمت بستری های موقت اورژانس بخوابونیم و نوار قلبی از ایشون گرفته بشه. پدر کماکان معتقد بودن که مشکل از معده است واین درد، درد معده است و البته فکرشون غلط نبود چراکه بعداً فهمیدیم معده هم کمی دچار اشکال هست منتهی مشکل اصلی نیست. نوار قلب اول دکتر رو کمی حساس کرد و بلافاصله از سرم های مخصوص استفاده و دستور گرفتن یک آزمایش خون رو صادر کرد. بعد از 15 دقیقه نوار قلب دوم و در همین فاصله نوار قلب سوم؛ لحن دکتر دومی هم که به ما پیوسته بود، نشان از نگرانی اونها داشت و این موضوع من رو وادار کرد که سئوالم رو از دکتر به این شکل مطرح کنم که: مشکلی وجود داره؟ و جوابی که آغاز نگرانی های جدی ما شد که: بله، ایشون دارن سکته می کنن. صراحت دکتر می تونست ناراحت کننده باشه ولی اصل موضوع اون رو تحت الشعاع قرار داد. از حق نگذریم از اون لحظه تا دم دمای صبح دو پرستار و دکتر در کنار بالین پدر بودن و اینها همگی در حالی بود که اون بندگان خوب خدا اصلاً نمی دونستن که مریضشون کیه و از لحن صحبت هاشون وشوخی هائی که می کردن، این موضوع مشخص بود و برای ما نوع برخورد زیبای اونها قابل تقدیر.
نماز صبح رو که خوندم به دکتر زهرابی که از دوستان سابق دفتر تحکیمند و الآن در قم مشغول طبابت، زنگ زدم و اون بنده خدا در کمتر از 15 دقیقه خودش رو به ما رسوند و گلایه از اینکه چرا زودتر به من زنگ نزدید. بنا بر این شد که پدرم به بخش سی سی یو منتقل شن، منتهی داروهای تزریقی اجازه این انتقال رو نمی داد تا اینکه با اجازه دکتر حوالی ساعت 7 صبح بنا براین شد تا ایشون منتقل شن. این انتقال در ابتدا ساده ولی تبدیل به تلخ ترین واقعه زندگی من شد. پدرم رو به روی برانکارد چرخ دار منتقل کردیم و به سرعت به سمت آسانسور برای رفتن به طبقه دوم. در اواسط راهرو، پدرم دست من رو گرفتن و شروع کردن به سخت نفس کشیدن. دکتر زهرابی با صدای بلند گفت: زودتر، زودتر. پدر به شدت رنگشون سفید و سفید تر می شد تا لحظه ای که به سی سی یو رسیدیم. هنوز توان داشتن تا از روی برانکارد به روی تخت برن ولی این کار با کمک ماها انجام شد. آروم آروم صدای خس و خس از نفس کشیدن ایشون شنیده می شد و وضعیت به شکلی دراومد که پدرم سرشون رو نمی تونستن نگهدارن. گردنشون رو با دست نگهداشتم و شروع کردم به پاک کردن عرق هاشون. هنوز دستم توی دستشون بود که دکتر زهرابی از من و مصطفی خواست تا اتاق رو ترک کنیم. اومدیم بیرون در حالیکه عرق چین پدرم دست من و لباس هاشون پیش مصطفی بود. دیگه نمی تونستم خودم رو کنترل کنم. اشک در چشمانم جمع شده بود و راهی برای جلوگیری از ریزششون وجود نداشت. چند دقیقه ای با آقا مهدی و مصطفی پشت در ایستادیم تا یکی از دکترها بیرون اومد. بهش گفتم: یکدفعه ای چی شد؟ و اون بنده خدا گفت: فشارشون به صفر رسید و نفسشون کاملا رفت و ما ناچار شدیم از نفس مصنوعی استفاده کنیم. خدا رو شکر فشار برگشت ولی نفس به کمک دستگاه امکانپذیره. این کاملاً طبیعیه برای همچین حمله قلبی ای و ما کار خودمون رو انجام می دیم ولی شما فقط دعا کنید....
گذشت و گذشت. دکتر زهرابی اومد و گفت: تا 48 ساعت طبیعیست که باید در اتاق ایزوله بمونن تا از حالت کما خارج شن. در این زمان اصلاً نمی شه با ایشون ملاقات کرد با این وجود من صحبت کردم تا یکیتون پیش ایشون بمونه. آقا مهدی موند و ما اومدیم.
مادرم و آمنه پائین بودن و بی تابی می کردن. همه نگران بودیم. دوستان دفتر خبر این اتفاق رو روی وب سایت دفتر گذاشتن و من روی وبلاگ و از همه التماس دعا کردیم و این دعاهای خالص اینقدری اثرگذار بود که پدر با یک اتفاق نادر در کمتر از 5 ساعت از کما خارج و حتی ساعت 2 تعداد زیادی رو تونستن ملاقات کنن و حتی با برخی از اونها صحبت هم کردن.
تا این لحظه وضعیت به همین شکله و امیدواریم خداوند عالم خودش این مشکل رو برطرف کنه. من دست همه عزیزانی رو که با اظهار لطفهاشون، من رو شرمنده کردن می بوسم و منت همه اونها رو به دوش خودم تا آخر عمر خواهم داشت.
چه اونهائی که دعا کردند و چه اونهائی که نفرین.
▪ برای شفای پدرم دعا کنید...
دیشب حال پدرم یکدفعه ای به هم ریخت و من، مصطفی و آقا مهدی حدودای ساعت یک بود که ایشون رو بردیم بیمارستان. بعد از آزمایشات اولیه معلوم شد که یک سکته نسبتاً شدید رو رد کردند و به این خاطر تحت مراقبت های ویژه قرار گرفتند تا دم دمای صبح که بنا شد به سی سی یو منتقل بشن که در مسیر، مجدداً حالشون به هم خورد و وضعیت به شکلی دراومد که پزشکها مجبور به استفاده از دستگاه تنفس مصنوعی شدند.
الآن رسیدم خونه و باید باز هم برم.
برای شفای حال پدرم دعا کنید؛ هر جائی که هستید و با هر زبانی که می تونید...
▪ شام شب ولادت، کاندیداتوری برادر زاده، بحث های مطرح شده و عکسی از نماز پدر
آقا مهدی، به مناسبت ولادت امام رضا(ع) اعضای خانواده رو برای شام به منزلش دعوت کرده بود و به این جهت، بعد از نماز مغرب و عشاء آروم آروم عازم منزل ایشون شدیم. من، مادرم، همسرم و اقا مصطفی با هم رفتیم و آقا مهدی و پدر هم از دفتر آمدن. آقا هادی و خونوادش هم قبل از ما اومده بودن و اعضای خانواده با غیبت تعدادی از بچه ها، دور هم جمع شدیم. امین(نوه بزرگ خانواده) عضو شورای دبیرستانشون شده و در مورد کارهای آینده و اجرائی کردن برنامه هاش صحبت می کرد و از این موضوع می گفت که بعد از ارائه شدن برنامه هاش، از سوی طرفدارهای رقیبش به دروغگوئی متهم شده و حتی در حیاط مدرسه بر علیهش شعار دادن. شیرینه که او نماد اصلاح طلبان در دبیرستان و رقیبش نماد اصولگرایان بوده و البته او رای دم رو آورده و با این وجود خوشحال از اینکه سی – چهل نفر بچه اصلاح طلب در دبیرستان بودن که به او رای دادن.
توی این مجالس، مفصل بحث می کنیم و آقا هادی از پدر سئوالاتش رو می کنه و همینطور بقیه. اکبر آقا پسر عمه من هم که هم سن و سال من و دوست دوران بچگیم هم هست، امشب بود و در این بحث ما رو همراهی می کرد. مطلبی به ذهنم رسیده بود و طالب بودم اون رو از پدرم سئوال کنم و البته طرحش هم کردم ولی فرصت به پاسخگوئی نرسید و اونهم صحبت های اخیر یک طلبه سخنران، پیرامون حجاب ناشی از جوزدگی مردم در اول انقلاب بود. سئوال من راجع به صدق و کذب این مطلب نبود بلکه برداشت من از این صحبت، تستی است که حدس می زنم در پی برنامه ریزی های از پیش تعیین شده برخی برنامه ریزان باشه. به نظر می رسه بواسطه بد عمل کردن حضرات و اینکه بالاخره باید قسمتی از مردم رو راضی نگهداشت، این بحث ها داره از سوی برخی آدمها نقل می شه و باید نسبت به اونها حساس بود و دید برخی چه هدفی رو از طرح این مسائل در جامعه پی گیری می کنند.
یک نفر هم داستان مطرح شده امروز راجع به اینکه برخی دنبال اعدام رهبران اصلاح طلبان هستند رو طرح کرد و باز هم این تحلیل به ذهنم رسید که اصل طرح شدن این موضوع اونهم از این زاویه که برخی تندرو ها می خواهند این رو مطرح کنند، به نظر می رسه یا برای شکستن قبح این قضیه است و یا اینکه اقایون دارن به مرگ می گیرن تا به تب راضی شن یعنی اینکه جامعه رو به این سمت ببرن که آقایون رو بنا بوده به اعدام محکوم کنند و مثلاً ما نگذاشتیم و باید به زندانی شدن اونها تن داد.
ساعت ده بود که به خونه برگشتیم؛ فردا برنامه جمعه های دفتر سرجاشه منتهی از روضه خبری نیست و یک مولودی برگزار خواهد شد.
این عکس رو هم همینجوری می گذارم؛ در آرشیو شخصیم بود و بعیده کسی داشته باشدش.

▪ روزهای ولادت و نرسیدن من حتی به شام عروسی
این روزها، خیلی جشن و عروسی برقراره و خانواده ها از این روزها برای برگزاری اینگونه مراسم استفاده می کنند.
امشب هم عروسی دختر یکی از همسایه های ما بود و مادرم طالب بودن در این مراسم شرکت کنن و تبریکی به این بندگان خدا بگن. من هم بنا شد با مادرم و همسرم برم با اینکه اعضای خانواده می دونن که من از شرکت در این جلسات گریزونم و به کلی از عروسی و ... فراری، و تلاش می کنم خیلی به شرکت کردن در اونها تن ندم ولی امشب بنا شد برم با این تفاوت که اونها رو بگذارم و برم به کارهام برسم و در اواخر جلسه، اونجا حاضر شم. داستان از اونجائی جالب شد که من ساعت هفت این بندگان خدا رو گذاشتم جلوی سالن و رفتم به خیابون صفائیه و زمانیکه داشتم به سمت سالن برمی گشتم، اس ام اسی دریافت کردم که ساعت ده شده، نمیای؟
رفتم به انتشاراتی که بنا بود یک دفترچه ای رو که سفارش داده بودم رو برام آماده کنه؛ نیم ساعتی اونجا معطل شدم و این رو باید به یک معطلی نیم ساعته دیگه برای پیدا کردن جای پارک اضافه کرد. خلاصه اینکه برگشتم با دست پر و در حالیکه داشتم آماده می شدم که به سمت ماشین برم، گفتم سری هم به علی بزنم و یک وجهی رو که ازش می خواستم رو بگیرم. این کار رو هم انجام دادم و در حالیکه پاساژ مروارید رو به سمت محل پارک ماشین ترک می کردم، یکی از دوستان رو که تقریباً یکی – دو سالی بود ندیده بودم، دیدم و بعد از سلام و احوالپرسی من رو به مغازه اش دعوت کرد که: بعد از این همه وقت بیا چند دقیقه پیش ما و من هم پذیرفتم و این پذیرفتن همانا و گرسنه موندن امشب و دیر رسیدن و در واقع نرسیدن به عروسی همانا...
توی یخچال، کمی غذا از ظهر مونده بود و ناچار به گرم کردن و خوردنش بودم. برای فردا خیلی کار دارم و باید امشب زودتر بخوابم.

