تبليغاتX
من هم، یک آقا زاده هستم!!!


▪ آغاز ختم قرآن کریم، گفتگوی مکتوب سایت جماران، روضه آخر صفر و صدقه ای که نباید ازش غافل شد

از امشب ختم قرآن رو آغاز کردیم و جالب اینکه تعدادی از دوستان خیلی سریع از طریق ایمیل یا کامنت و برخی هم توسط اس ام اس، اطلاع دادن که جزء مربوط بهشون رو که شروع کردن هیچ، اون رو تموم کردن و البته باید به حال اونها غبطه خورد.

از صبح حدود ساعت 6 که نشستم پای کامپیوتر تا سه ساعت بعدش، بررسی سئوالات و جوابها که در برنامه روزانه ام دارم رو انجام دادم و تقسیم بندی اونها رو هم که از چند روز قبل شروع کردم رو ادامه می دم.

نگاه به برخی از اونها برام جالبه و سئوالاتی که در فواصل مختلف از پدر شده و ایشون به برخی از اون سئوالات جوابهائی بیش از پنج صفحه دادن و در پایان هم اصرار کردن که اگر این جواب، سائل رو قانع نکرده حاضرن بحث رو باز هم با اون بنده خدا ادامه بدن.

حدود ظهر بود که تماسی از سایت جماران داشتم پیرامون یک گفتگو با پدر که پیشنهاد کردم سئوالاتشون رو مکتوب کنن و بفرستن و اونها هم این کار رو انجام دادن و پدر هم به محض دریافت سئوال، پاسخی در حدود یک صفحه به اون دادن که امشب اون رو برای اون بنده خدائی که سئوال رو فرستاده بود ارسال کردیم و احتمالاً صبح فردا در اون سایت کار بشه.

فردا آقا مهدی داماد ما هم دفاع داره و با اینکه دوست داشتم در مراسم دفاعیه ایشون باشم، ولی بعیده به اون مراسم برسم و از همینجا براش آرزوی موفقیت می کنم.

از صبح جمعه به مناسبت ایام آخر ماه صفر به مدت 4 روز در دفتر روضه است. جالبه که پدر بنا داشتن این روضه ها رو برگزار کنن که خوابی رو هم همسر آقای نجفی از دوستان دفتر دید و بعد پدر فرمودن که خودم بنای این مراسم رو داشتم ولی این خواب من رو مصمم تر کرد.

ایام آخر صفر، روزهای عجیبی است و همیشه توصیه می شه که در این روزها، صدقه زیاد بدید.


▪ دندونپزشکی، تهران، تونل توحید و ....

در پست قبلی نوشته بودم که مدتی است پدر بواسطه مشکل دندون هاشون، اذیت می شن و به این خاطر برای امروز وقتی رو تنظیم کرده بودیم تا ایشون توسط دکتر ویزیت شن.

از دوستانی که در قم بودن، نتونستیم با کسی برای امروز وقتی رو هماهنگ کنیم و به همین جهت، دیشب با یکی از رفقا صحبت کردم تا فرصتی رو امروز با دکتر صفری هماهنگ کنن چون پلاک های دندون پدر توسط خود ایشون گذاشته شده و قطعاً مشکلی که به خاطر شکسته شدن همون پلاک بوجود اومده بود رو خود ایشون بهتر می تونستن برطرف کنن. به همین خاطر برای ساعت ده و نیم صبح قرار گذاشتیم تا تهران و پیش دکتر باشیم.

حدود ساعت نه از قم راه افتادیم و با توجه به وجود پدیده تونل توحید در مسیرمون، حس کردم که می تونیم به موقع برسیم ولی با این وجود با نیم ساعت تاخیر به مطب دکتر رسیدیم و ایشون که مدتی است به خاطر مریضی از ناحیه کمر دیگه مریض هاشون رو نمی بینن و این لطف رو فقط به خاطر پدر انجام داده بودن، رو ملاقات کردیم.

دکتر تا ساعت یک یعنی حدود دو ساعت روی دندون های پدر کار کردن و در این بین راجع به همه چیز بحث شد الاّ بحث دندون و دندونپزشکی و البته پدر هم با سر تکون دادن نظر مثبت و یا منفی خودشون رو اعلام می کردن. بعد از اتمام کار و با دعوت دکتر، ناهار رو هم مهمون ایشون بودیم و تقریباً ساعت سه بود که از منزل اون بزرگوار خداحافظی کردیم و برگشتیم به سمت قم.

علی برادر خانومم هم صبح همراه ما اومد و بین راه پیاده شد تا به کارهاش برسه. شانسی شد که موقع برگشت هم تماسی باهاش گرفتم و اون بنده خدا که کارش تموم شده بود رو هم برداشتیم.

اخبار رو دقایقی قبل می خوندم که به خبری در سایت رجانیوز برخوردم پیرامون بستن تونل توحید توسط کارگران و ... در بعد از ظهر امروز و برام جالب بود که دقیقاً در اون زمان از اونجا رد شدیم و غیر از اینکه اثری از ترافیک نبود، خبری از اون کارگرهای معترض هم نبود.

از فردا غروب انشاء الله ختم قرآن رو آغاز و اگر خدا بخواد اون رو ظرف یک هفته تموم می کنیم. لیست قاریان محترم، در نظرات این پست قابل دسترسی است و دوستان می تونن جزء مربوط به خودشون رو  اونجا ببینن.

دعا فراموش نشود.


▪ کارهای روزمره، دیر خوابیدن دیشب و باقی قضایا

دیشب حدود ساعت دو و نیم بود که دیگه به رختخواب رفتم و علت این دیر خوابیدن هم، چک کردن یک سری از پاسخ های داده شده به استفتائات بود که اگر دیشب انجام نمی شد، ممکن بود مدتی به تاخیر بیافته.

دیر خوابیدن شبها، کمترین ضررش یا دیر بلند شدن از خواب صبح فرداشه و در صورت سحرخیز بودن، به این علت که بدن کمبود استراحت داشته، کوفتگی و بی حالی.  هر کدوم از این دو حالت، یک روز کاری رو تحت الشعاع قرار می ده.

پدر مدتی است که دندونهاشون به مشکل خورده و کاریش هم نمی شد کرد چراکه مشغول خوردن قرص های قلب بودن. خلاصه اینکه یکی از دوستان پدر که دندونپزشک هستن، برای فردا وقتی رو تنظیم کردن که ایشون رو ببینن تا در صورت امکان یک کار ترمیمی جزئی روشون انجام بشه.

برای ناهار امروز هم مهمان داشتیم و پدر، برادران و خواهر همسرم اینجا بودن و ساعاتی رو با هم بودیم. مادر ایشون هم چند روزیه برای یک سفر زیارتی به کربلا رفتن و البته تا چند روز دیگه بازخواهند گشت.

برای فردا ممکنه یک سفر یک روزه به تهران داشته باشم. البته هنوز مشخص نیست و فردا صبح قطعی می شه که اومدنی هستم یا خیر.  


▪ آزادی علی اشرف فتحی، برد امروز و لبخند معنا دار پدر

برای اینکه لیگ مهم و پر طرفدار فوتسال قم! باید تا نیمه اسفندماه به اتمام برسه، هر هفته دو بازی برای هر تیم گذاشتن تا این بازی ها تموم بشه. طبیعتاً بعد از اینکه فهمیدم امروز بازی داریم، برای ساعت سه خودم رو به ورزشگاه حیدریان رسوندم.

تیم مقابل، یک تیم کاملاً هماهنگ و خوش ترکیب بود ولی متاسفانه خیلی جوون و این بی تجربگی ناشی از این جوونی، باعث شد تا وقتی که تیمشون چهار بر سه عقب بود، دروازه بان رو بیرون بکشن و یکی از بازیکنانشون در نقش دروازه بان، بازی کنه و به اصطلاح بازی رو پنج نفره کرده و تیم ما رو تحت فشار بیشتری قرار بدن ولی این موضوع باعث شد تا بچه های ما از فرصت استفاده کنن و زمانیکه گلر تیم مقابل در نیمه ما بود، از زمین خودمون دو بار دروزاه اونها رو باز کنن و اون تیم، با نتیجه شش بر چهار در مقابل ما شکست بخوره.

هر هفته دو بار بازی برای یک تیم، کمی اذیت و فشار رو بر ماها تحمیل خواهد کرد و البته باید حداقل یک جلسه تمرین رو هم به این بازی ها اضافه کرد.

در مسیر برگشت به خونه بعد از بازی بود که از آسید مرتضی یکی از دوستانم اس ام اسی با این محتوا که علی اشرف فتحی ظهر امروز آزاد شد، دریافت کردم و این موضوع خوشحالی ناشی از برد تیم رو برای من چند برابر کرد و این آرزو رو مجدداً در دل من زنده تر که انشاء الله تا چند روز آینده، همه اسرا به جمع خانواده هاشون برگردن.

دم دمای غروب و بعد از یک استراحت عصرگاهی، میزبان پدر و مادر و خواهر کوچکترم بودم که دقایقی اومدن بالا و یک چای با هم خوردیم. یکی از سئوالات ارسال شده برای دفتر که پدر هم به اون جواب داده بودن رو مدتی بود که ایشون از من سئوال می کردن که پیش منه یا نه و من هم می گفتم که نه! و روی این جواب منفی هم پافشاری می کردم. البته پدر هم می گفتن که:"یادمه دادمش به شما" و من هم حقیقتاً تصور می کردم که پیش من نیست و امروز همزمان با اومدن پدر به اینجا، پیدا شد و من هم مثل چند بار قبلی، خنده های معنا دار پدر در قبال این موضوع رو باز هم دیدم.

آخر شب یه دور کوتاه درون شهری هم با همسرم زدیم و سری به مغازه برادرانشون.

هوا بسیار در قم سرده.


▪ روز پر قرار، دیدار با آیت الله فیض و تشکر گرم من از سعید عزیز

بعد از تماس دیشب سعید با من، برای امروز در دفتر باهاش قرار گذاشتم و این در حالی بود که صبح دیروز هم در صحبتی که با یک بنده خدائی بواسطه مشکلاتی که باهاش درگیر بود داشتم، با او هم برای امروز و در دفتر قرارم رو هماهنگ کردم که بیاد و مشکلش رو با پدر هم در میون بگذاره.

آقا مهدی هم گفتن که دو گروه مختلف از رفقا قرار گذاشتن تا امروز بیان دفتر و در کل متوجه شدم که امروز چه روز پر قراریست.

خلاصه اولین رفیقمون به قرار نرسید و دومی هم نیومد ولی دوستان دیگری که یکیشون احمد آقای حکیمی پور و دیگری آقای بی غم بودن، به دفتر اومدن و هم در روضه شرکت کردن و هم برای دقایقی پدر رو دیدن. در جریان همین دیدارها بود که پدر تلفنی با  آقای قدیانی که اخیراً از زندان آزاد شدند هم صحبتی داشتند.

آسید احمدرضا احمدپور هم امروز میهمان ما بود و توفیق دیدار ایشون رو هم پس از مدتی داشتم.

حجت الاسلام و المسلمین احمدپور+آیت الله بیات زنجانی

آقا سعید بعد از اینکه صبح امروز به دفتر نیومد، تماسی داشت و برای ساعت سه قراری رو هماهنگ کرد تا بیاد خونه و من هم از این موضوع استقبال کردم منتهی با این بحث که من راس ساعت چهار بنا بود با پدر جائی برم و سعید باید راس ساعت می اومد ولی دوست خوب من، ساعت یک ربع به چهار با من تماس گرفت و گفت داره میاد و من هم با عذرخواهی ازش خواستم تا برگرده چراکه من باید به قرار دیگری می رسیدم.

حدود ساعت چهار از منزل خارج شدیم تا با پدر برای دقایقی سری به آیت الله فیض گیلانی بزنیم. اون بزرگوار غیر از رفاقت طولانی با پدر، منزلشون هم در همسایگی دفتره و این موضوع از دو جهت عزم رو برای این دیدار، جزم تر می کرد.

آیت الله فیض خیلی انسان خوش بیانیست و امروز دو – سه تا خاطره از اوایل انقلاب نقل می کرد که برای خود من جالب بود ولی در این بین، ایشون به ذکر مطلبی از دوران انتخابات ریاست جمهوری دوره قبل(84) پرداخت که من غیر مستقیم اون رو شنیده بودم ولی شنیدن مستقیمش واقعاً جالب بود.

اون بزرگوار نقل می کرد که در جریان انتخابات روزی در دفتر آیت الله بهجت(ره) بودن که تلفن زنگ می خوره و وصل می کنن به ایشون و خانومی از اون طرف خط در حالیکه از اصفهان هم تماس می گرفته به ایشون می گه که: در اصفهان به شدت شایع شده که آیت الله بهجت محضر امام زمان رسیدن و آقا فرمودن: به شیعیان من بگید روز قبل از انتخابات رو روزه بگیرن و فرداش به آقای احمدی نژاد رای بدن. آیت الله فیض می گفتن که من به اون بنده خدا گفتم که دروغه و بعد از خداحافظی تلفن رو قطع کردم که باز تلفن وصل شد و این بار خانومی از شیراز مطلبی رو با کمی تفاوت به این شکل نقل کرد که در شهر می گن آیت الله بهجت در خواب دیدن آقا امام زمان به ایشون فرمودن که پنجشنبه شب دعای کمیل رو بخونین و جمعه صبح اول وقت برید و به آقای احمدی نژاد رای بدید. آیت الله ادامه داد:  وقتی که این تماس ها از شهرهای مختلف و به کرّات تکرار شد، متوجه پیچیده بودن پخش این شایعه به این گستردگی در کشور شدم....

از ایشون خداحافظی کردیم و در مسیر برگشت اس ام اسی به سعید زدم که خودم برم و جائی ببینمش که ایشون این پیغام رو تا ساعت هفت جواب نداد و در جواب من که با یک تماس همراه بود به من گفت که: یکی طلبت، امروز کلی ما رو کاشتی! و من هم به شدت از این جمله ایشون تشکر و قدردانی کردم.


▪ درد معده در یک هوای عالی

یکی – دو روزیه از درد معده شدیدی رنج می برم و این موضوع تقریباً کارهای امروز من رو تحت الشعاع قرار داد. قرص های مسکن معده هم هیچکدوم چاره ساز نشدن و نتیجتاً امشب به داروخونه ای برای گرفتن شربت آلومنیوم پناه بردم اگرچه اونهم فایده زیادی نداشت و این درد با کمی فراز و نشیب، سر جای خودش هست.

صبح با همین درد از خواب بیدار شدم و یک قاشق عسل بهترین چیزی بود که به ذهنم رسید تا بخورم چونکه با توجه به تجربیات گذشته ام، این خوراکی رو مسکنی برای درد معده خودم می شناختم ولی اون هم فقط برای مدتی تونست تسکینی به این درد بده.

علت این درد احتمالاً به غذاهای طبخ شده در هتل محل اقامتمون در مشهد مرتبطه چراکه دقیقاً از روز اول که اولین وعده غذائی رو اونجا خوردیم، همسرم به من گفت که به نظر می رسه آشپز هتل، هندیه چراکه ادویه(زنجفیل) بیش از حدی در غذاهاش وجود داره و اصولاً معده من، به غذاهای با ادویه بالا عکس العمل نشون می ده.

ایستادن امشبم در کنار داروخونه و گرفتن شربت، همراه شد با برخورد با یک موتور سوار که توی این بارون شدیدی که هنوز هم در این لحظات بارش اون ادامه داره، پیاده موتورش رو با خودش می کشید و از من خواست تا یک صد تومنی به اون بنده خدائی که در راه مونده و حتی پولی برای یک لیتر بنزین نداره، بدم و حتی این عبارت رو که : من سیدم، صدقه به من نمی رسه ها!! رو هم گفت تا شرمندگی من بیشتر بشه. اون مقداری که تونستم کمکش کردم و البته این کمک رو با بنزین آزاد محاسبه کردم چراکه به نظر می رسید رو انداختن به یک هموطن دیگه و این بار برای گرفتن یک لیتر بنزین دولتی برای این سید، کمی دور از انصاف بود.

از طرفی این درد معده با ناراحتی و تاثری دیگه عجین شد که بواسطه تماس یکی از دوستانم بوجود اومد و اونهم حمله به مسجد قبا در شیراز بود. گاهی سئوالی برای من بوجود می آد که اگر به جای مسجد آیت الله دستغیب، مسجد یکی از این آقایون در تهران و یا قم بود و به جای آیت الله دستغیب، شخص دیگری امامت جماعت در اون مکان مقدس رو عهده دار بود، باز هم یک عده از ناکجا آباد در اومده، این اجازه رو به خودشون می دادن چنین عملی رو انجام بدن یا خیر؟ و با فرض اینکه چنین عملی در جای مشابهی انجام می شد، الآن فریاد وا اسلامای برخی حضرات بلند نشده بود؟ ...

از دیروز که وارد قم شدیم، بارون یه بند در حال باریدنه و البته این هوا، بیشتر به بهار شبیهه تا به زمستون. هوا در قم عالیست.



▪ برد امروز، تشکری از آقای شهردار و انقلابیون جدید در سیما

اگر بواسطه تماس مربی در جریان بازی امروز قرار نمی گرفتم، ممکن بود تا امشب تهران بمونم و یکی دو تا از کارهام رو انجام بدم ولی بواسطه اون تماس، متوجه شدم که عصر امروز یک بازی برای تیم در لیگ گذاشته شده و طبیعتاً باید خودم رو به اون می رسوندم.

قبل از ظهر از تهران به سمت قم حرکت کردیم و این در حالی بود که برای اولین بار در یک روز غیر تعطیل وسط هفته، حد فاصل منطقه پونک و ابتدای اتوبان قم رو در زمانی کمی بیش از سی دقیقه طی کردیم و این موضوع باعث شد در ذهنمون تشکری رو از آقای قالیباف بکنیم که با وجود کارشکنی های گسترده حضرات دولتی، تونل توحید رو در زمان قول داده شده به بهره برداری رسوند و حقیقتاً یک مسیر خسته کننده ای رو که مدتها اون رو با کلی خستگی و اذیت پشت سر می گذاشتیم، در یک مدت زمان نسبتاً کوتاه طی کنیم.

از مدتی قبل برنامه های خاص ایام دهه فجر در سیما پخش می شه و البته سئوالاتی پیرامون این برنامه از من، باعث شد تا فرصتی رو در سفرم به مشهد برای دیدن یکی از قسمت های این برنامه اختصاص بدم. برای من خیلی جالب بود که در این برنامه ها و اون قسمت هائی که برای من نقل شده و یا مستقیماً اون قسمتی که خودم اون رو دیدم، چهره هائی دعوت می شن و راجع به انقلاب صحبت می کنن که بعضیشون نقشی در انقلاب نداشتن هیچ، برخی از اونها در زمان پیروزی انقلاب شاید حتی سن یک نوجوون رو هم نداشتن. البته این موضوع دلیلی برای این نخواهد بود که طرف تحلیل گر مناسبی برای انقلاب نباشه، ولی سئوال ایجاد شده در ذهن من اینجاست که واقعاً از اون افرادی که در جریانات انقلاب نقش اصلی و اساسی داشتن، هیچ کس در قید حیات نیست که حضرات این رسانه تصویری از این چهره ها برای تحلیل استفاده می کنن، یا اینکه چهره های انقلابی، عمدتاً با سیاست های اتخاذ شده در این رسانه مخالف و یا در بعضی اوقات لااقل دچار زاویه اند که یا دعوت نمی شوند و یا در صورت دعوت، اون رو نمی پذیرن. ولی به هر صورت شکل دعوت شوندگان به این برنامه ها، حقیقتاً از نکات جالب و قابل تامله.

از این مسائل که بگذریم، برد بازی امروزمون هیچ گونه تشویقی رو برای ما به همراه نداشت هیچ، مربی کلی هم از برد دو بر صفرمون گله کرد و گفت که باید بیست تا گل می زدید. با اینکه حق با او بود ولی نتیجه این نوع صحبت برای تیم، احتمالاً نتیجه بدی برای بازی بعد خواهد بود.


▪ زیارت وداع، پرواز ظهر و سر به سر گذاشتن مهماندارها با هم

صبح، حدودای ساعت نه، برای خوندن زیارت وداع و پس از غسل زیارت، عازم حرم شدم و در حالیکه یکی از دعاهای من در ذهنم این بود که یا امام رضا(ع)، این زیارت رو زیارت آخر ما قرار نده، وارد شدم.

حرم از دیروز کمی خلوت تر بود و این مسئله بیشتر کمک می کرد تا آدم در بالاسر بنشینه و دعائی بخونه. به همین جهت با یادآوری همه التماس دعاها اعم از حضوری، تلفنی و اینترنتی، زیارت وداع رو خوندم.

در لحظات دعا جالبه که ناگهان برخی از آدمها توی ذهن می آن که چه بسا مدتی باشه که از اونها بی خبر و یا ممکنه در بعضی موارد، بین ماها ارتباطاتی قبلاً وجود داشته ولی الآن مدتی باشه که مثلاً بنده از اونها بی خبرم و یا مدل های دیگه. مثلاً در یکی از موارد که البته ارتباطی به  توضیح مقدمه من هم نداشت، امروز و در حال دعا، یکدفعه دوست(شاید دوستانی)، تو یادم اومدن که مدتی است روی وبلاگ من و اخوی و برخی از دوستان میان و با جملات رکیک به پدر، من و حتی اخیراً به همسرم توهین می کنن و این یادآوری باعث شد تا مستقیماً از ایشون یاد کنم با اینکه نه اسمی ازش داشتم و نه آدرسی تا بلکه خداوند توفیقی به ایشون عنایت کنه که سوء تفاهمات ذهنی که داره، برطرف و از این شیوه صحبت دست برداره. یا در موارد مشابه دیگری که این مورد تکرار شد و من از ته دل در اون مکان مقدس برای اون بندگان خدا دعا کردم.

به خاطر اینکه ساعت یک، زمان پرواز از مشهد بود، حدود ساعت دوازده، اطاق رو تحویل دادم و عازم فرودگاه شدم. توی هواپیما به این علت که می شه گفت بوفه به ما رسیده بود و پشت سر ما هیچ کسی نبود، یک مورد جالب و خنده دار برامون پیش اومد و اونهم زمانی بود که یکی از مهماندارها، مشغول راهنمائی همیشگی مسافرین برای مواقع اضطراری بود و یکی از همکارانش از پشت سر ما براش شکلک در می آورد و اون بنده خدا هم در هنگام عمل به وظیفه اش خنده اش می گرفت و نمی تونست خودش رو کنترل کنه.

خلاصه به تهران رسیدیم و الآن هم منزل همشیره هستیم. ممکنه آخر شب و شاید هم فردا صبح عازم قم بشیم چونکه خیلی کار عقب مونده داریم که باید بهشون برسیم.


▪ بهترین زمان برای زیارت، دیدار دو دوست قدیمی و حرکت فردا به سمت تهران

بهترین زمان برای تشرف به حرم مطهر، ساعاتی مونده به اذان صبحه و بهترین محل برای زیارت هم دقیقاً نزدیک به ضریح مطهر و همزمان با اقامه نماز جماعته چراکه در این مواقع درب های ورودی و خروجی این قسمت بسته می شه و جمعیت کمی اونجا می مونن و برای دقایقی یک زیارت مناسب و دلچسب رو انجام می دن. در طول روز هم این موضوع صادقه و اگر زمان نماز ظهر و یا مغرب هم آدم بتونه نزدیک ضریح مطهر باشه، برای یک زمان کوتاه می تونه نماز باحالی رو بالای سر مطهر امام به جا بیاره. همون جائی که بعید می دونم دعائی برآورده نشه.

از فرصت استفاده کردم و امروز و در فاصله از حرم برگشتن، با یکی از رفقای بسیار قدیمی که این روزها در تربیت جام به شغل دبیری مشغوله، قراری گذاشتم و خاطرات گذشته رو کلی با هم زنده کردیم. این یاد گذشته بعد از ظهر هم تکرار شد و دومین رفیق قدیمی که پیش دانشگاهی رو با هم گذروندم رو هم دیدم و ساعتی هم با ایشون گذشت.

 یادآوری خاطرات، شیرینی خودش رو داره اگرچه برخی از اونها در زمان خودش، جزو تلخ ترین رخدادهای زندگی بوده باشه.

فردا ظهر عازم تهران هستم و ممکنه فردا شب رو هم تهران بمونم.


▪ زیارت حرم مطهر امام رضا(ع)

مدتی بود که می خواستم برای ادای نذرم(همون نذری که بواسطه بیماری پدر کرده بودم) به مشهد بیام ولی متاسفانه برنامه ریزی مناسبی نمی تونستم برای این کار انجام بدم تا اینکه بعد از مدتی، دیگه تصمیمم رو گرفتم که این کار رو به هر نحوی انجام بدم. در این بین، دریافت یک اس ام اس از یک دفتر هوایپمائی مبنی بر یک سفر دو روزه به مشهد با قیمتی استثنائی، عزم من رو بصورت کامل برای زیارت جزم کرد و فردای اون روز، به همون دفتر مراجعه و بلیطهای یک سفر دو روزه رو تهیه کردم.

خلاصه ظهر امروز از تهران حرکت کردم و آمدم مشهد و بعد از استقرار، بلافاصله عازم حرم مطهر شدم و در واقع نذرم رو ادا کردم.

زیارت بسیار خوب و دلچسبی بود و شکر خدا، بواسطه شرایط جوی مناسب و نیز شلوغ نبودن حرم، بهتر می شه از این سفر لذت برد.

تا پس فردا ظهر اینجا هستم و اگر زنده باشم بعد از یک سفر دو روزه به قم باز خواهم گشت.


▪ سفر فردا، بازداشت یک دوست، صدای دلنشین شیخ و جلسه امروز

باید وسایلم رو برای سفر آماده می کردم و عصری عازم تهران می شدم. به همین خاطر صبح قبل از اینکه آماده بشم و به دفتر برم، وسایلم رو کنار گذاشتم و برای حدود ساعت ده همراه با پدر رفتم دفتر تا دیداری که برای امروز برنامه ریزی شده بود، انجام بشه و بعد از اون دوباره برگردم و کارهام رو تکمیل کنم.

بچه های انجمن اسلامی دانشکده حقوق دانشگاه تهران، امروز رو قرار گذاشته بودن تا بیان قم و با حدود سه ربع تاخیر، اومدن دفتر و میهمان ما بودن.

دیدار خوبی انجام شد و پدر هم صحبت های مفصلی داشتن از جمله راجع به بحث محارب و محاربه و تعریف صحیح اون در فقه شیعه.

بعد از دفتر اومدیم خونه و من لباس های تا شده رو توی چمدون گذاشتم و بعد از ظهری، عازم تهران شدم.

امروز داستان بازداشت علی اشرف فتحی رو هم شنیدم و خیلی از این موضوع متاثر شدم. با یکی- دوتا از دوستانم هم تماس گرفتم ولی کسی از کم و کیف بازداشت ایشون خبری نداشت. امیدوارم مشکل ایشون هم بزودی حل شه.

پس از مدتها صدای دلنشین آشیخ مهدی کروبی رو هم تلفنی ظهری شنیدم. تماسی بود برای احوالپرسی از پدر.

ظاهراً بعد از حرکت من به سمت تهران، آشیخ هادی قابل هم به دیدار پدر رفتن که من این موضوع رو تلفتی مطلع شدم. ایشون رو در حاشیه جلسه دیروز دیدم ولی فرصتی برای احوالپرسی مفصل پیش نیومد.

فردا اگر زنده باشم، عازم سفری زیارتی خواهم شد. این مسافرت من هم داستانی داره که باید به وقتش بهش اشاره کنم. نذری است که برای کسالت پدر کرده بودم و می رم تا اداش کنم.

اگر اینترنتی بکار بود که مطالبم رو بروز می کنم چون اگر خدا بخواد، فردا شب اونجام ولی اگر نبود که انشاء الله اینطور نیست، بعد از سفر کوتاهم، خواهم نوشت که در سفر چه گذشته.

نایب الزیاره همه دوستان هستم.


▪ چهلمین روز ارتحال آیت الله العظمی منتظری(ره)، سفره حضرت قاسم(ع) و بازی امروز

صبحی که از خواب بیدار شدم، باید قبل از رفتن به دفتر، خانومم رو می رسوندم خونه مادرشون که برای سفره سالیانه ای که ایشون به نیت حضرت قاسم بن الحسن(ع) در منزلشون برپا می کنن، کمی به اون بزرگوار کمک کنه. از دیروز هم که امتحانات همسر مکرمه به پایان رسیده، دیگه بهانه ای برای در واقع پیچوندن این کمک ها نمی شد آورد و به همین جهت از صبح علی الطلوع باید می رفت و مادر محترمه رو کمک می کرد.

از طرفی باید برای امروز دو برنامه مجزای همراه با پدر رو هم برنامه ریزی می کردم. یکی روضه هفتگی و دیگری مراسم چهلمین روز ارتحال مرحوم آیت الله العظمی منتظری(ره).

مراسم چهلم آیت الله منتظری

جلسه صبح امروز به خوبی برگزار شد و پدر هم جلسه بحث بعد از روضه شون رو داشتن و پیرامون مسائل مختلف، بحثهای گوناگونی شد. امروز من و آقا هادی میزبان یک دوست مشترک خیلی خوب هم بودیم. دوستی که از برکت وبلاگهامون با ایشون آشنا شدیم و امروز این آشنائی به دیدار بدل شد. آقا سلیمان که از آبادان برای مراسم مرجع فقید به قم اومده بود، صبح و برای روضه به دفتر پدر هم اومد و ما اخوین رو از دیدارش شادمان کرد.

 عصر هم که طبق برنامه برای ساعت سه آماده شدیم و عازم دفتر مرجع فقید شدیم. از دور شلوغی هائی در برابر بیت آیت الله العظمی منتظری مشاهده می شد و هرچقدر نزدیک می شدیم جمعیت بیشتری رو می شد دید. رسیدیم سر کوچه و در حالی به مجلس وارد شدیم که کوچه فرش شده بود و جمعیت در کوچه مقابل بیت، روی زمین نشسته بودن. داخل حسینیه مملو از جمعیت بود و با اینکه پدر در همون کوچه و روی یکی از صندلی ها نشسته بودن، بواسطه سرمای هوا و اصرار رفقا، بلند شدن و با کمک تعدادی از حضار وارد حسینیه شدن. آیت الله صانعی در ورودی حسینیه و روی صندلی نشسته بودن و پدر هم بعد از ورود روی دو – سه تا صندلی اونطرف تر از ایشون و کنار حضرت آقای شهرستانی نشستن. در همین لحظات بود که توسط برگزار کنندگان مراسم، قطعه ای از آخرین سخنان مرحوم آیت الله در کلاس تفسیرشون پخش شد که با ابراز احساسات برخی از حضار مواجه شد که حقیقتاً هم اثر گذار بود.

خلاصه بعد از حدود یک ربع، پدر بلند شدن و بواسطه عدم امکان خروج از درب اصلی، با راهنمائی حاج احمد آقا از درب پشتی خارج شدیم و با عبور از میان جمعیت از مراسم خارج و به سمت منزل حرکت کردیم.

امروز از قضا بازی هم داشتیم و من در کمال پرروئی تماس های تلفنی مربی رو جواب ندادم چونکه واقعاً ترافیک کاری امروز، اجازه رفتن نمی داد ولی بعد از رسیدن به خونه، زنگی زدم و مربی گفت که تا یک ربع دیگه بازی داریم و تلاش کن خودت رو برسونی. من هم که یک هفته بود نه تمرینی داشتم و نه حتی یک ذره دویده بودم، وسایلم رو ریختم توی ساک و زمانی وارد سالن شدم که بچه ها در حال گرم کردن توی زمین بودن. مربی کلید رختکن رو به من داد و گفت: زود لباس هات رو بپوش و بیا. بعید بود بازی کنم ولی به هر صورت به احترام مربی، لباس های ورزشی رو پوشیدم و اومدم توی زمین و به عنوان کاپیتان، رفتم و ضمن خوش و بشی با داورها و دست دادنی با کاپیتان تیم مقابل، بعد از افتادن سکه روی زمین، انتخاب کننده توپ و میدون شدم و بعد اومدم و روی نیمکت نشستم. نیمه اول بازی چهار بر یک به نفع تیم ما تموم شد و من بازی نکردم ولی برای نیمه دوم وارد زمین شدم و از قضا بواسطه توپ ربایی و یک پاس خوب، صاحب یک موقعیت مناسب شدم و گل پنجم تیم رو زدم. از حق نگذریم که اگر دروازه بان ضعیف نبود، این توپ امکان گل شدن نداشت. ولی زمانیکه مربی تصمیم گرفت بازی رو دستکم بگیره و تیم در عرض سه دقیقه سه تا گل خورد و بعد داور سوت آخر بازی رو زد، فهمیدم که حضورم به یک دردی خورده.

برای پس فردا شاید عازم سفری باشم. اگر شد می گم.



محسن
فرزند چهارم خانواده
تصمیم دارم شرح زندگی بنویسم.
همین.



دسته‌ها
خاطرات و خطرات
عکسهای دیگران
تحلیل ها
درد دل
عکسهای خودم


بایگانی
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386


پیوندها
دفتر پدرم
هادي برادرم
اولین خواننده وبلاگم
آیت الله دستغیب
آیت الله سید صادق شیرازی(وبلاگ)
د.داود فيرحي
عباس رضوانی
د.محسن كديور
س.محمد خاتمی
فريد مدرسي
مسیح علی نژاد
روح الله و مصطفی(وبلاگی مفید برای آشنائی با سینما)
عمادالدین باقی
دکتر عطاءالله مهاجرانی
مهندس لطف الله میثمی
علی اصغر خدایاری
د.م.جعفر ایرانی
سحام نیوز
مرجعیت شیعه
روزبه(دوست دوران دانشگاه)
(یک دوست خونه بدوش)
علی اشرف فتحی + سید مرتضی ابطحی
واحه
هنگامه شهیدی
جناب خسروانی
سهام الدین بورقانی
م. منصوري بروجني
س.حسام الدين دولتخواه
س.محمد مرعشی
حبیب آقای حسین پور
علی دشتی
مرتضی اصلاحچی
سامان موحدی راد
سامان
م.مهدی مازنی
ايران –كاوش
روزبه میر ابراهیمی
س.عباس سید محمدی
مسعود درودی
ایمان ملکا
سعید نورمحمدی
حسین کربلائی
مجنون جا مانده
محمد معینی
آرام
فرید صلواتی
مهدی جلیل خانی
صادق صدق گو
علیرضا بازرگان
حامد نیک فر
ش.محمود کندلوئی لاریجانی
زهرا علی اکبری
نجات یونسی
هادی غیبی
علی(تا رهائی)
مهتاب
ندای خالی - ندای پر
مرتضی میری
طاهره
س.محسن قائمی
امیر تبریزی
مریم شفیع پور
فریاد فرید
شکوفا(عصر بخیر بچه ها)
روح الله ریاضی
محمد کیانمهر
حسن یونسی
محمد امامی
حمیدرضا منتظری
علی عارف
سهیل اسدی
میثم یوسفی
علیرضا شایق
علی(ضمیر من)
سهیلا بیگلرخانی
محمد طاهری
عرفان چشمه زاد
یاسر اسماعیلی
آرش سالاری
مسیح من(یک روحانی زاده مثل من)
مجید نصرآبادی
مهدی نظام الاسلامی
علیرضا میرحسین
بهنام صابر نعمتی
محسن صائمی
علیرضا رحیمی
امین قاسمی
نصیرالدین مزورعی
سید علی تراب
میلاد محرک پور
سید علی ناظم زاده
م.س.مصطفوی نیا
حمیدرضا شجاعی نیا
رضا اسدی
مونا داودی
حسن یونسی
سلیمان رضائی
علی رضوی
رایا مرادی
فائزه ابراهیمی
د-الف(قلم سیاه)
لیلا(یک همشهری)
مصطفی عباسی
محمد مهدی سامع
عقیل وجدانی
سید سپهر زمانی
محمد مصطفائی
محمد قدسی
حمید اسدی
محمد موسوی
هاشم فردوئی
محمد(چاه زنخدان و آدم برفی و ....)
خ. فرزانه رمضانی
امیر رضا قویدل
امیر مافی
امین قاسمی
کاوه رضائی
نوید اتابکی
محمد ایوب کاظمی
سید محمد حسین حسینی
سید مجتبی نریمانی
رسول پاپایی
یاسر عبدی
محمد رضا عابدی شاهرودی
پیام هاجر
میم. الف. بداشتی
محمد شریف
س.مهدی خاتمی
د. جواد اطاعت
طاهره دررودی
ا.ر.باقر پور شیرازی


شمارنده