تبليغاتX
من هم، یک آقا زاده هستم!

تصمیم گرفتم اس ام اس فارسی رو تمرین کنم چراکه امروز بعد از یه پیامک تهدیدآمیز از اداره مخابرات پیرامون یک طرفه شدن موبایل(تلفن همراه)و مراجعه کردن بعدش به یکی از دفاتر مخابراتی و مشاهده قبض ۶۲۰۰۰ تومنی که حدود نصفش پول همین به اصطلاح پیامک هابود، این تصمیم رو گرفتم.

نکته جالب اینکه متصدی همین دفتر خدماتی می گفت که بعد از اعلام تعرفه های جدید، هر اس ام اس(پیامک) لاتین حدوداً سه برابر فارسیش در می آد و با توجه به اینکه آدم عاقل ۹۰۰۰ تومن رو با ۲۷۰۰۰ تومن عوض نمی کنه، بله دیگه...... ماهم به جرگه ارسال کنندگان این پدیده قرن بیستمی ولی به زبان فارسی خواهیم پیوست.

این هفته، به غیر از تمرین ارسال(اس ام اس یا پیامک) یه برنامه دیگه هم داریم و اون هم تخلیه کردن خونه تهران و ارسال وسایل ها به قمه و اگر خدا بخواد این پایانی باشه بر داستان مستاجری در تهران که از سال ۷۱ آغاز شده بود و تا اواخر این هفته هم بناست ادامه داشته باشه و جالب اینکه هر مستاجری آرزوی خونه دار شدن رو در ذهن می پرورونه و این رنج و عذاب چندین ساله رو هم متحمل میشه بلکه یه روزی یه سقفی رو برای خودش و خونوادش تهیه کنه و این آرزوی قلبی منه که همه مستاجرها و بی خونه ها خونه دار شن اما خودمون که فعلاً آرزومندیم تا ببینیم خدا چی می خواد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:23  توسط محسن بيات  | 

بعد از حدود یک هفته دوری از فضای دنیای مجازی به علت شکستن نمایشگر رایانه ام(منظور همون مانیتور کامپیوتره) و کارهای تعمیراتی لازم، دوباره برگشتم تا این صحیفه رو خط خطی کنم، با اینکه حس می کنم کسی هم منتظر نوشتن مطلب خاصی از من نبوده و تو این چند وقته هم دوستان از باب رودربایستی می اومدن و مطالب رو می خوندن ولی به هر صورت، از همگی بخاطر این تاخیر چند روزه عذرخواهی می کنم.

البته توجه به این نکته لازمه که سه روز از این مدت زمانیکه عرض کردم، وقف بحث مصاحبه تخصصی بچه های جدیدالورود پژوهشکده شد و اگر هم رایانه ای بکار بود، طبیعتاً در این مدت، غیبت من موجه محسوب می شد و فرصتی برای نوشتن وجود نداشت.

روزهای مصاحبه، از این جهت که بالاخره حدود چهارصد نفر آدم جدید برای پنج رشته موجود در پژوهشکده میان تا هم محک بخورن و هم محل تحصیل جدیدشون رو محک بزنن، عموماً روزهای جالبیه و آدم، در جریان مصاحبات گاهی اوقات به مسائل خاصی بر می خوره. امسال هم مثل سالهای گذشته، اتفاقات جالب کم نبود و من به یکی دونمونش اشاره می کنم، قبل از عرض این مطالب باید یه مطلبی رو با کمال تاسف بگم که نسبت به بچه های سال گذشته، سطح علمی و سواد بچه ها افت محسوسی داشت و این برای گروه، کمی ناراحت کننده بود.

یکی از اتفاقاتی که هر سال در پژوهشکده می افته و در اکثر بچه ها هم دیده می شه اینه که عموماً دانشجویان،پژوهشکده رو زیرمجموعه موسسه آقای مصباح می دونن و جالب اینکه اونهائی که می خوان قبول شن، اظهارات و اعتقاداتشون متفاوته و اونهائی هم که قبول شدن براشون اهمیتی نداره و به لحاظ فکری هم چپ(به معنای اصلاح طلب) محسوب می شن، به نیت دعوا و بحث فکری به اطاق مصاحبه وارد می شن. امسال یه اتفاق با مزه ای که افتاد و اون هم این که یکی از بچه ها که از دانشگاه فردوسی مشهد اومده بود و به جهت عقاید سیاسی هم شدیداً اصولگرا(به معنای مرسوم سیاسی) محسوب می شد وارد اطاق شد و به محض دیدن ابوی، چهرش رفت تو هم و من فکر می کنم که تا اون لحظه، او هم فکر می کرد اینجا موسسه آموزشی پژوهشی امامه نه این مجموعه کاملاً متفاوت و چند بار هم این جمله رو تکرار کرد که : ما که ردیم.... و البته هیچگاه فکر این رو هم نخواهد کرد که گروه برای اومدن او به پژوهشکده، نمره عالی برای او در نظر گرفت.

یا اینکه دانشجوی دیگری برای استدلال و تفهیم سخنان خودش به اعضای گروه، به فیلم امام علی(ع) به عنوان یک سند علمی اشاره می کرد و خلاصه اینکه روزهای جالبی به جهت آشنائی با عقاید مختلف افراد به شمار می رفت.

انشالله در مورد این روزهای بیشتر خواهم نوشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 10:26  توسط محسن بيات  | 

آیت الله بیات

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 9:6  توسط محسن بيات  | 

شاید روزی که شروع کردم به نوشتن زندگیم و اونچیزهائی که در طول اون بوقوع پیوسته و یا اینکه در حال وقوعه، هیچ وقت باورم نمی شد که وبلاگ بعد از این مدت نسبتاً کوتاه، تبدیل بشه به قسمتی از زندگیم، ولی خوشحالم از اینکه در این مدت، خیلی از چیزها رو یاد گرفتم که مهمترینش نوشتن و در واقع وقت گذاشتن برای مکتوب کردن اون چیزهائیست که توی ذهنمه.

شاید این امر یعنی نوشتن در وبلاگ برای من همراه بود با بدست آوردن یه غنیمت بزرگ و اون هم دوستای خوبین که در این مدت باهاشون آشنا شدم و من واقعاً از داشتن دوستهای اینچنینی خوشحالم.

نمی تونم ادعا کنم که از روز اول وبلاگ نویسی، همه چیز برام خوشایند بوده و هیچ اتفاق ناپسندی برام نیافتاده، چراکه بعضی وقتها واقعاً از کم لطفی بعضی ها ناراحت شدم و البته خدا می دونه این ناراحتی، به خاطر بی حرمتی به من یا خانوادم نبوده و نیست بلکه تمام ناراحتی من توی اون شرایطی که عرض کردم این بود که افرادی، فقط به این عنوان که یک فحشی بدن، می اومدن و یه مطلبی رو می نوشتن و در واقع می شه گفت که وقتی من می اومدم و می دیدم یه نفری یه بدوبیراهی گفته ولی هیچ آدرسی از خودش نگذاشته،بیشتر به این نتیجه می رسیدم که طرف من، اهل گفتگو و بحث نیست و واقعاً از این داستان ناراحت می شدم، چراکه بنای این وبلاگ بر بحث طرفین، چیده شده و می تونم مدعی باشم این صحیفه، برای این باز شده که یه مقداری از سئوالات مبهم رو جواب بده، والا اگر غیر از این باشه، به چه دردی می خوره.

بعضی وقتهام نسبت به بعضی از این اظهارنظرها نمی دونستم چه عکس العملی نشون بدم و فقط ماتم می برد و یقین دارم که اگر شما هم اینها رو ببینید، همین کار رو خواهید کرد،مثلاً دیروز کسی برای من پیغامی خصوصی گذاشته بود و پیغامش هم مربوط به صحبت های پدرم در دیدار با دانشجویان زنجانی بود که خلاصه:به پدرتون بگید،اینها تعالیم اسلامه و اسلام این تجاوز رو به پیروانش تعلیم داده و ..... برای اثبات این حرفها هم من رو دعوت کرده بود که به کتاب صحیفه سجادیه اثر امام خمینی!!!!!مراجعه کنم.عین متنش رو میارم ببینید:

 ye sari be Sahifeye Sajadiye ketabe Hazzzzzzzzzrate Emame Khomeyni bezan oonja ……ke darmoredeh …… ba atfal tozih farmoodeand ke agar ………jayez ast……

به هر صورت،من از وبلاگ نویسی، به این خاطر که با نظرات افراد مختلف آشنا می شم و نظر اونها رو راجع به نوشته هام می دونم و می فهمم،خوشحالم و امیدوارم که خداوند، این توفیق رو به من بده که این راه رو ادامه بدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 17:39  توسط محسن بيات  | 

شهاب الدین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 10:28  توسط محسن بيات  | 

سفر نیمروزی که به شهریار داشتیم و در دو پست قبل هم، راجع بهش نوشته بودم همراه بود با شنیدن یک قضیه شیرین از آشیخ مهدی کروبی اون هم توسط یکی از مقلدین ابوی که از ظاهر صحبت هاش معلوم بود که هیچ رابطه خوبی هم با شیخ نداشت. البته نقل این قضیه به این خاطر بود که او می گفت: با اینکه نسبت به مواضع شیخ نقد دارم، ولی این موضوع رو هیچوقت فراموش نمی کنم.

ایشون نقل می کرد : زمانیکه که آقای کروبی رئیس مجلس بود، برای دیدار با مردم به شهریار اومد و ضمن این سفر، بنا شد در حوزه علمیه اینجا سخنرانی کنه. جمعیت زیادی اومده بود که خوب قاعدتاً همه اونها برای دیدن شیخ نیومده بودن و قسمت عمده اونها، برای رفع مشکلاتشون تو حوزه جمع شده بودن. خلاصه آشیخ مهدی سخنرانی رو شروع کرد که یه دفعه یه جوونی به اسم امیر که در شهریار همه می شناسنش و کمی هم به جهت معلولیت ذهنی-جسمی اذیت می شه بلند شد و شروع کرد به صدا کردن اقای کروبی که: آقای کروبی، آقای کروبی من با شما کار دارم. فضا کمی متشنج شد و انتظامات هم مانع از رسیدن امیر به شیخ که یه دفعه آقای کروبی پشت تریبون صدا زد: بذارید بیاد جلو. امیر کشون کشون خودش رو به شیخ رسوند و با صدای بلند گفت: من پول می خوام و شیخ هم بهش گفت: بشین اینجا تا صحبتم تموم بشه، بعد بهت پول میدم.

ناقل قضیه که ظاهراً در اون مراسم مجری هم بوده ادامه داد که: وقتی سخنرانی آقای کروبی تموم شد، رو کرد به من و گفت: فردا ظهر، ساعت دوازده، امیر رو همراه با پدرش میاری دفتر من .

فردا ظهرش همراه با امیر و پدرش راهی دفتر شیخ شدیم و پس از ورد به اتاق شیخ، این حرفها رو از ایشون شنیدم که هیچگاه در زندگیم فراموشش نخواهم کرد.

شیخ رو کرد به پدر امیر و گفت: تو خونه داری؟

 پدر امیر: بله، یه کلبه خرابه ای هست.

شیخ: چند می خرن ازت، اگه بخوای بفروشی؟

پدر امیر: شیش میلیون قیمت گذاشتن..... آقای کروبی رو به من(ناقل قضیه) کرد و گفت: یه چک دو میلیونی می گم بهت بدن، میرید با هم محضر، میگی دو دانگ از خونه رو بنام امیر کنه، این بی نوا معلوله فردا پس فردا که خدای نکرده پدرش یه طوری شد، اون رو برادر خواهراش از خونه بیرون می کنن و سرگردون می شه، بعدش که این کار رو کردی به من زنگ می زنی و نتیجه رو می گی، دم در هم یه امانتی هست که مصطفی(مسوول دفتر آشیخ مهدی) بهت می ده، برید به سلامت.

دم در هم آقا مصطفی یه مقدار قند و شکر و روغن همراه با کمی پول به امیر و پدرش داد و ما رو راهی کرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 12:57  توسط محسن بيات  | 

آیت لله بیات

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:16  توسط محسن بيات  | 

ظهر امروز، ناهار رو مهمان جمعی از مقلدین ابوی در شهریار بودیم تا هم این بندگان خدا ایشون رو ببینند و هم سئوالات شرعیشون رو برطرف کنند. این سنت پسندیده ی  ایشونه که هر از گاهی به دوستان و علاقمندانشون سر می زنن و ضمن بررسی شرایط و اوضاع و احوالشون، شبهات دینیشون رو هم برطرف می کنند.

یه دوستی داریم در پژوهشکده بنام هاشم، دیروز یه من یه اس ام اس زد که روزنامه کیهان امروز رو دیدی؟ مطلبی راجع به حاج آقا نوشته. البته به موضوع حساس شدم ولی با توجه باینکه اصولاً پول دادن به این روزنامه رو جایز نمی دونم و از طرفی فرصتم خیلی محدود بود، خیلی موضوع رو دنبال نکردم تا اینکه امروز روی یکی از وب سایت های خبری، مقاله مورد نظر رو دیدم که حیفم اومد راجع بهش توضیحاتی رو البته از باب توجه، اینجا نیارم.

مطلب به قلم فردی است بنام آقای پیام فضلی نژاد، که ظاهراً خودش رو از اهالی قلم در دوره اصلاحات و تواب از عقاید اصلاح طلبانه معرفی می کنه و البته به افشاگر دوم معروف شده، ابشون بعد از کلی افشاگری صادقانه! در این مقاله پیرامون تمام افرادی که البته به ترتیب حروف الفبا نبودنشون هم خیلی مهم نبوده، میرسه به جائی که می فرماد: ((آن هنگام، در دوران فعالیت‌های هنری و سینمایی ام كه پاتوق من منزل آقایان حسین موسوی تبریزی و اسدالله بیات بود و اولی فتوای تماشای فیلم سكسی را از راه گشایش باغ‌هایی از لذت تصویری توسط اروتیك كردن هنر را می‌‌داد و از خوانندگان زنی چون سیما بینا تجلیل می‌‌كرد (هفته نامه سینما جهان، شماره 34، 23 آبان 1380، صفحه 14) و دومی از آزادی ماهواره دفاع می‌‌كرد و تك خوانی زن مسلمان را بلااشكال می‌‌دانست، (ماهنامه فیلم و هنر، شماره 28، بهمن 1379، صفحه 6) هیچ كس برنیاشفت؟!)) 

البته اگر بخوایم از اصل این حرف و نقل کردنش به عنوان یه نظریه فقهی بگذریم با اینکه خیلی جای بحث داره، این موضوعی که این بنده خدا نقل می کنه ظاهراً باید مربوط به دوره های بعد از سال 76 و انتخابات ریاست جمهوری آقای خاتمی باشه، البته از نوشتار ایشون من این نتیجه رو گرفتم و با توجه به اینکه این تایم زمانی دقیقاً همون مواقعی است که بنده وارد تیم حفاظت پدرم شدم و همراهی با ایشون رو آغاز کردم، با این تفاوت که چون من فرزند شخصیت محسوب می شدم که این تیم رو همراهی می کرد، قاعدتاً از آمد و شدهای افراد با نام دقیق و وقت قبلی مطلع می شدم و البته این یه روال طبیعی برای این امور محسوب می شه. البته بخاطر اینکه کمی در محتویات و یادآوریهای ذهنی ام دچار شک شدم، تصمیم گرفتم تمام دفاتر رفت و آمدهای شده به منزل و دفتر ابوی رو در اون سالها ببینم و نتیجه هم این شد که همچین اسمی وجود خارجی نداشت، باز این شک من رو نسبت به این آدم دوچندان کرد که چه بسا با اسم مستعار رفت و آمد می کرده که باز پاسخ پدرم پیرامون عدم شناخت این بنده خدا، من رو به همون جوابهای اولی رسوند.

توجه به این نکته لازمه که پاتوق هم، عموماً به محلی اطلاق می شه که آدم برای مدت طولانی و بصورت مستمر اونجا رفت و آمد کنه و افراد مستقر در اون به اصطلاح پاتوق، فرد مراجعه کننده رو هم بجهت چهره و هم بجهت اسم و نسب، کاملاً خوب بشناسن.

این دو تا موضوع رو در نظر بگیرین و نتیجتاً اینکه من نه این آدم رو دیدم و نه می شناسم و اصلاً نمی دونم اینها رو از کدوم قوطی عطاری این .......پیدا می کنه که هر روز می آن و اطلاعات کاملاً درست و حسابی!! رو تحویل جامعه می دن. امیدوارم این بنده خدا در صورت مشاهده این متن، یه عکسی چیزی برای من بفرسته بلکه بشناسمش.

الله اعلم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 22:53  توسط محسن بيات  | 

يه مطلبي رودر وب سايت فرارو ديدم كه خارج از تاسف برانگيز بودنش، كاملاً قابل تامل بود و البته متن كاملش رو عيناً براي ابوي هم قرائت كردم تا ايشون هم در جريان اين آمار رسمي اگرچه بسيار تلخ، قرار بگيرن.خارج از هر نگاهي چه مثبت و چه منفي و هرگونه اظهارنظر، اين مطلب رو لينك مي كنم و طالبم از نظرات در اين مورد استفاده كنم و براي اين قضيه دنيال علت بگردم.(اینجا کلیک کنید)

از ديدگاه اسلام، يقيناً مهمترين نهاد اجتماعي، خانوادست و اين نهاد، بقدري حائز اهميته كه در احكام، بخش مفصلي رو به خودش اختصاص داده. با توجه به تمام اين موارد، بايد ديد شرع مقدس، پايه هاي شكل گيري يك خانواده سالم رو چي مي دونه و آيا براي تمام عناصر بوجود آورنده اين نظام كوچك، همه چيز رو ديده يا نه كه باز هم باتوجه و مطالعه صحيح، مي شه به اين موضوع پي برد كه اسلام بدون شك به اندازه اي كه به خانواده پرداخته، يا در بقيه موارد به اين اندازه اهميت نداده و يا بهتره بگيم اهميت موضوع خانواده در اين نگاه، از بقيه نظام ها و احكام هاي مربوط به اونها خاص تره. كما اينكه در تمام زيارتنامه هاي ائمه اطهار كه ما در هنگام زيارت اونها مي خونيم اومده كه يكي از وي‍ژگيهاي اون بزرگواران، اين بوده كه در دامن هاي پاك بدنيا اومده و پرورش يافته اند(( فِي حٌجورٍ طابت و طهرٌت))

 يقيناً يكي از مسائل شكل دهنده نظام خانواده و شايد بهتر باشه كه بگم مهمترين عنصر در بوجود آمدن يك خانواده سالم، مادر خانوادست و همينجاست كه اسلام، بحث رحم سالم و بقولي پاكدامني زن رو مطرح مي كنه، در واقع اين رحم زن سالمه كه انسان سالم رو بدنيا مي آره و در حقيقت مي سازه و با توجه باينكه انسان سالم منشا ساخت جامعه سالمه، نتيجتاً مي شه رحم سالم زن رو بوجود آورنده جامعه سالم دونست. بنابراين زن، جايگاه بسيار مهمي داره و دقيقاً مي شه اين رو گفت كه زن سالم، جامعه سالم رو مي سازه.

حال با توجه به اين موضوع مورد بحث و لينكي كه از يه آمار رسمي داه شده، واقعاً ما نبايد نسبت به آينده جامعه نگران باشيم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 18:10  توسط محسن بيات  | 

آیت الله بیات

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 18:13  توسط محسن بيات  | 

اسپانیا قهرمان جام ملتهای اروپا شد و خیلی هم خوب شد، من به جهت تیم های ملی اروپائی، بازیهای اسپانیا رو خیلی دوست دارم و می بینم و از روز اول هم معتقد به اول شدن این تیم در این مسابقات، بودم، در باشگاههای اروپائی هم علاقه زیادی به بارسلونا دارم و در طول سال سعی می کنم دیدن بازیهای این تیم رو از دست ندم.دیشب هم بازی اسپانیا و آلمان رو تا آخر دیدم و حتی موقع اهدای جام هم که سرتیم اسپانیا(با اینکه بخاطر رئالی بودنش ازش خوشم نمی آد)می خواست جام رو بالای سر ببره و ما بجهت حفظ دین و اعتقاداتمون وبه لطف صدا و سیما که همیشه نگران دین و اعتقادات همه مردم ایرانه، اون لحظه رو هم دیدم که رسانه ملی بجای لحظه بالا رفتن جام، استادیوم رو اون هم از فاصله ای که داشت با هلیکوپتر فیلمبرداری می شد رو نشون می داد .

امروز روز عجیبی بود و من هم تماس های عجیب و غریب زیادی داشتم، از جمله تماس خبرنگار رادیو فردا که می خواست با ابوی پیرامون دیدار دانشجویان زنجان گفتگو کنه و من هم به ایشون گفتم که ابوی مدتهاست گفتگوی تلفنی نمی کنن و او خواست که با خود من صحبتی رو داشته باشه و البته من هم نپذیرفتم، چرا که هم علتی برای گفتگوی من وجود نداشت و هم یک مساله داخلی رو خیلی علاقمند نیستم با رسانه های خارجی در میون بگذارم و از این داستانها هم، خوشم نمی آد و معتقدم مساله ای که در داخل کشور اتفاق افتاده اگرچه خیلی زشت وناپسند، باید در داخل کشور هم حل و فصل بشه.

یادم هست در دوره زندان پدرم، تماسی از یکی از رسانه های خارجی گرفته شد و من هم همین جواب رو دادم که:اگرچه قضیه، بسیار سخته ولی از در میون گذاشتن اون با خارجی ها اکراه دارم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 15:31  توسط محسن بيات  | 

صبح، وقتی که عازم پژوهشکده شدم، سر راه تصمیم گرفتم تا از روزنامه فروشی، جراید مورد نیازم رو تهیه کنم و البته زمانیکه به پیشخون دکه روزنامه فروشی دقت کردم و عکس ابوی رو در یکی دوتا از روزنامه ها دیدم، تصمیمم بر این شد تا غالب روزنامه های قابل استفاده رو برای استفاده در آرشیو، تهیه کنم. یه مطلب با مزه هم توی روزنامه فروشی دیدم که باز جای کمی لبخند و شاید قهقهه از ته دل داشته باشه این بود که تقویم های تبلیغاتی آسید علی میرهادی که از دوستان ماست و در انتخابات اخیر هم از تهران کاندیدا بود رو روزنامه فروشی داشت به قیمت ۲۰۰ تومن می فروخت و من باید یادم باشه این رو به سید بگم تا این لبخند و خنده رو به ایشون هم منتقل کنم.

بعد از اومدن بچه های زنجان برای دیدن ابوی و صحبتهای ایشون که در پست قبلی هم اونها رو آوردم، از دفتر به سمت منزل حرکت کردیم و من برای اولین بار شاهد ناراحتی عجیبی در پدرم بودم تا حدی که حس کردم توی ماشین، ایشون انقدر دارن خودش رو می خورن و ناراحتن که الآنه از شدت ناراحتی خدای نکرده یه چیزیشون بشه، علت رو جویا شدم و گفتم که حاج آقا، خیلی به خودتون فشار وارد نکنین، قضیه تلخیه ولی چیکار می شه کرد؟ و پدرم گفتن: چیکار می شه کرد؟ آخه چه اتفاقی در این کشور داره می افته! چه خبر شده! والله بالله من دستهائی رو دارم می بینم که می خوان این کشور رو به نابودی بکشن! محسن ! این همون دستهائیه که قبل از انقلاب هم مارو مسخره می کرد در مبارزمون و می گفت: مبارزه در دوره غیبت محکوم به شکسته! ولی امروز وارد بدنه شده و می خواد بگه: حکومت شیعی در دوره غیبت می شه این! میشه تجاوز به ناموس مردم! می شه گرونی! می شه فساد! و حکومت سنی در دوره غیبت هم که وهابیته .... بنابراین حکومت اسلامی در دوره غیبت یعنی این........ و از شدت ناراحتی دو سه بار روی پاشون زدن و  هی با خودشون زمزمه کردن....

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 9:48  توسط محسن بيات  |